۷۶ : سیزده بدر
اوضاع روبراهه و من امروز که ۱۳ بدر بود خوش گذروندم. یه کمی کار چوبمو پیش بردم یکم عکاسی خوندم. و دوچرخه سواری کردم. خوراکیای خوشمزه خوردم.
یادته بهت گفتم یه شاخه بیدمشک نه از این شاخه معمولیا یه شاخه به معنای واقعی درخت گرفتیم؟؟؟ آقا ریشه زده. اینقدر ذوق کردم براش که نگم. حالا قراره بکاریمش. خیلی دوسش دارم هنوز حتی اسم هم براش انتخاب نکردم.
امشب احتمالا بیدارم. فعلا گفتم تا جمعه نظریه عکاسی رو این بیست و پنج صفحه ای که خوندم رو مرور کنم. جمعه هم نمیدونم چی بشه مهمون داریم یا نه. قرار بود خبر بدن. ولی به هرحال از شنبه یکشنبه صبح ساعت هشت تا یازده دوازده میرم کتابخونه. اگر دو روزم در هفته برم خوبه یا حتی روزی دوساعت. فکر میکنم این حالمو بهتر بکنه. حالا فقط منم و عکاسی و کارم و خودمو زندگیم. زیادم ملال آور نیست ولی انگار یجوری که تکرار ممکنه خسته کننده بشه. ولی همه چیز به تو بستگی داره چطور به مسائل نگاه میکنی و چطور با چه اشتیاقی با چه فکری انجامشون میدی. بگذریم. برم باقیه جلومو بخونم.