روزنوشت

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

بایگانی

۱۹ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

۷۶ : سیزده بدر

اوضاع روبراهه و من امروز که ۱۳ بدر بود خوش گذروندم. یه کمی کار چوبمو پیش بردم یکم عکاسی خوندم. و دوچرخه سواری کردم. خوراکیای خوشمزه خوردم. 

یادته بهت گفتم یه شاخه بیدمشک نه از این شاخه معمولیا یه شاخه به معنای واقعی درخت گرفتیم؟؟؟ آقا ریشه زده. اینقدر ذوق کردم براش که نگم. حالا قراره بکاریمش.  خیلی دوسش دارم هنوز حتی اسم هم براش انتخاب نکردم. 

امشب احتمالا بیدارم. فعلا گفتم تا جمعه نظریه عکاسی رو این بیست و پنج صفحه ای که خوندم رو مرور کنم. جمعه هم نمیدونم چی بشه مهمون داریم یا نه. قرار بود خبر بدن. ولی به هرحال از شنبه یکشنبه صبح ساعت هشت تا یازده دوازده میرم کتابخونه. اگر دو روزم در هفته برم خوبه یا حتی روزی دوساعت. فکر میکنم این حالمو بهتر بکنه. حالا فقط منم و عکاسی و کارم و خودمو زندگیم. زیادم ملال آور نیست ولی انگار یجوری که تکرار ممکنه خسته کننده بشه. ولی همه چیز به تو بستگی داره چطور به مسائل نگاه میکنی و چطور با چه اشتیاقی با چه فکری انجامشون میدی. بگذریم. برم باقیه جلومو بخونم. 

۷۵: ۱۲ فروردین

امروز ۱۲ فروردین ۰۴ هست. من دیشب تا صبح ساعت ۵ بیدار بودم. نمیدونم جدیدا اسپرسو میخورم بیدار نگهم میداره :/ چند تا طرح رو چوب زدم برای برش فکر کنم حدود دو سه ساعت طول کشید. نمیدونم خوبن یا نه تا سوهان نکشم معلوم نمیشن. 

صبح ساعت ده نیم بیدار شدم. نشستم برش زدن طرحا یسریاشو بریدم. بعد دیدم زیرم زیرانداز ننداخته کل زمین گرده چوب شده بود جارو آوردم جارو زدم. باید یه پیشبند ببندم. و روی زمین یه چیزی بندازم. 

بعد از جارو یکم سوهان کشیدم خیلی کم الانم اومدم تو اتاق شروع به درس خوندن کنم. با نظریه عکاسی شروع می کنم و مرور کردن بخش‌هایی که قبلا خوندم. فعلادرس میخونم. انگشت اشاره دست سمت راستم نمیدونم چرا بادکرده. و یکم درد میکنه. گوشه نکرده فقط باد کرده:/ همین دیگه بهتره برم ساعت الان دو ده دقیقه است با خواهرم مشغول صحبت کردن بودم. 

۷۴ : همه این سال ها

برنامه رو نوشتم و یه شمع درست کردم. من عاشق روتین زندگیمم. راستی امروز یک استادم که باهاش مشورت کرده بودم جوابمو داد چقدر ممنونش هستم. حالا میدونم باید چه کاری انجام بدم.  باید همه تلاشم رو بکنم. دو تا هدف دارم اول عکاسی دوم کار و درآمد. یعنی میشه بتونم؟ میدونم نباید خیلی روی اینستا دلگرم باشم چون طول میکشه بالا بکشه. یه برنامه هایی دارم. از فردا شروع میکنم اول تولید باید بکنم محصولاتم رو بعد باید عکاسی کنم و بعد بفروشم! بخش آخر سخت ترین مرحله‌است. اما فکر میکنم راه هایی باشه اگر محصول باکیفیت باشه موفق می شم. باید یک قیمت مناسب با اون کیفیت رو روی محصول بذارم. عکاسی هم که مشخصه باید بخونمو بخونمو بخونم. یعنی میشه بشه؟ یعنی میشه بتونم؟ این دوتا هدف اصلیمه. من از عکاسی قصد ندارم بصورت مستقیم درآمد داشته باشم کاملا از سر علاقه و ذوقی دارم کار میخوام کار کنم. عکس بگیرم شاید روزی بتونم نمایشگاه یا کتاب منتشر کنم. بنویسم راجع بهش و تحقیق کنم بصورت عملی و تئوری. من جا نمیزنم. فلسفه هم میدونم شاید مستقیم نه اما خیلی چیزها بهم یاد داده که کمکم می کنه. بگذریم. میدونی که راجع دغدغه هام صحبت می کنم. سی و یک سالم شده اما هنوز حس یک دختر پرشور و پر آرزو رو دارم. من نمیخوام در روزمرگی غرق بشم. تا یه جایی طبیعی شاید باشه که منم دارم اما از یک جایی به بعد با مردن فرقی نداره. میخوام بسازم میخوام پویا باشم. مگه ما چند بار زندگی می کنیم؟ چرا طوری رفتار میکنیم انگار بی ارزشند آرزوهامون؟ من میخوام برای آرزوهام تلاش کنم. برای خودم. این ارزشش رو داره. همه این سالها کار کردم سخت. خیلی سخت خوندم عکاسی کردم یاد گرفتم ادبیات فلسفه عکاسی هنر زبان انگلیسی فرانسوی  هنوز مونده هیچوقت تموم نمیشه. چون من کسی بودم که نتونسته بودم زودتر شروع کنم. تولد من از ۲۲_۲۳ سالگی بود. چند سال گذشته؟ ده سال؟ ارزشش رو داشت. همه این ده سال. همه این سالها همه زمانهایی که گاهی به شوق به هیجان یادگیری یا ملال و افسردگی سپری شد. ارزشش رو داشت. گاهی سخت بود اما من تونستم. دهه دوم باید بهتر بشم. هنوز باید کار کنم. من جا نمیزنم. هیچکس نمیتونه باعث بشه جابزنم. 

 

۷۳ : دوشنبه ی شکوفه ای

خاطرات عزیزم 

امروز دوشنبه ۱۱ فروردین ۰۴ هست. تاریخ بیان خرابه و من نمیتونم درستش کنم. به نظرم زندگی خیلی شگفت انگیز و قشنگه. امروز صبح رفتم تو حیات خونه با خواهرم از خودمو عکس گرفتیم. خیلی قشنگ شد عکسام بهاری و بنفش رنگ. بعد از ظهر رفتم بیرون توی شهر چرخیدیم. حوالی پارک ملت یکم توقف کردیم. خیلی شلوغ بود زیاد واینستادیم اومدیم خونه و شام همبرگر درست کردیم و با مخلفاتش خوردیم. بعد مهمونی امروز کنسل شد و من سرخوشانه وسایل چوبمو ولو کردم. خب چیکار کنم دوست ندارن زوری که نیست بگیم تروخدا بیاین خونمون. این دفعه سوم بود! دیگه ما هم خوشحال به زندگیمون برگشتیم. خلاصه معرق بساطش پهن کردم. یه روز میخوام برم بازار یسری وسیله بخرم. ولی فعلا باید قالب اصلی چوب رو برش بدم. از فردا رسما کارم شروع میشه. امشب روی تابلو کارکردم. و الان نشستم پشت میز کوچیکم رو زمین تا ببینم چی کار کنم. اول برنامه فردامو می نویسم. بزن بریم. خیلی کار دارم. 

۷۲ : تعطیلات

من عاشق معاشرت با آدمهایی هستم که عقده هاشون کورشون نکرده و نرمال هستند. آدمهایی که زخم هاشونو می‌شناسند و به خودشناسی رسیدند. واین یعنی یک تلاش برای یک عمر. تو یکی دوروز نمیشه بهش رسید. 

 

امروز کم کار کردم و بعد از مدت ها عصری خوابیدم. یکم نظریه عکاسی خوندم. رفتم پیاده‌روی راستی غذا هم درست کردم. 

یجوری زمان میبره تا به روتین برگردم. و فعلا تا ۱۵ روز رو دیگه شل گرفتم تا بعد برم کتابخونه. 

خیلی خوشحالم چون جمعه مهمون داریم. 

همین واقعا چی باید بگم. سعی دارم مایند فول باشم. و خیلی فکر به موضوعات بی اهمیت نکنم. واقعا خودم ارزشمند تر از اونم که بخوام با ناآگاه بودن به خودم آسیب بزنم حقیقتن ذهن آگاه بودن سخته ولی با تمرین درست میشه. :) 

 

کتاب رو هم مورچه ای جلو میبرم. میگم دارم تعطیلات رو آسوده میگذرونم. و میخوام به معنای واقعی کلمه استراحت فکری ذهنی روانی و جسمی داشته باشم. 

۷۱ : یک شنبه ی نو

خاطرات عزیزم

امروز شنبه ۹ فروردین ۰۴ هست. صبح با خواهرم رفتم تا آزمایش خون بده. بعدش با بابا خیابون گردی کردیم. خیابونا خلوت بود و شهر در حال نفس کشیدن. به بابا گفتم بره انقلاب یه بسته ماژیک هایلایت طور ۴۲ رنگ خریدم و سرخوشانه راهی خانه شدم. نهار خوردم و نظریه عکاسی خوندم الانم اومدم سراغ فن شناسی. و صادقانه بگم واقعا خوابم میاد اما به خودم قول دادم پای آرزوم وایسم و برای عکاسی تلاش کنم.مطمئنم همه چیز به نفع من پیش میره. من به خدا و مسیری که پیش روم قرار میده ایمان دارم.  

خب همین. این روزها سرخوشم. به معنای واقعی کلمه. جوجه ها سرشون گرمه و ما نمیدونیم آخر جوجه در راه هست یا نه ولی حواسمون خیلی بهشون هست. حسابی ذوق دارم براشون. راستش فکر می کنم شاید برم کتابخونه بهتر باشه. ولی خب دلم پیش جوجه هاست. نمیدونم شاید از فردا صبح تا ظهر برم کتاب خونه. البته الان دوباره دو روز دیگه تعطیل فایده نداره. از ۱۶_۱۷ فروردین میرم. صبح تا ظهر کتابخونه درس میخونم. بعد از ظهر تا شبم خونه. هنوز به معلمم نگفتم چه تصمیمی برای زبان فرانسوی گرفتم. نمیدونم اصلا درسته یا نه. فعلا انگلیسی رو چسبیدم. یک سال وقت دارم این خیلی هیجان انگیزه. یک سال تا بتونم راحت تر کتابارو بخونم بشنوم و صحبت کنم. تو صحبت کردن انگلیسی خیلی ضعف دارم. بهخودم میگم یه کاریو درست انجامش بده. 

 

خواهرم همین الان قهوه اسپرسو آورد برام امیدوارم اثر کنه این خواب بپره از سرم. 

 

۷۰ : هفتمین روز سال ۰۴

امروز دیر بیدار شدم از خواب و بعد با یک قهوه شروع کردم به خوندن فن شناسی عکاسی. و فهمیدم چقدر ضعف دارم در این مبحث. خوبه دارم میخونم و میتونم دانشم رو در این زمینه بالا ببرم. الان دغدغه ام فقط شده کار کردنو خوندنو یاد گرفتن. یعنی میشه من بتونم؟ یعنی میشه اتفاق بیفته؟ ببین عجله ندارما امسال نشد سال دیگه ولی بشه فقط. برام دیگه مهم نیست چی بگن بقیه. هی جلو خودمو همه این سالها گرفتم. من واقعا چاره ای نمیبینم برای خودم این چیزیه که دوست دارم. حتی رفتم یه رشته دیگه خوندم نبود اون چیزی که باید. بگذریم. 

۶۹: شبانه

جدی جدی ماجراجویی من شروع شده. خدا میدونه چقدر دلم تنگ شده بود برای عکاسی و مطالعه در موردش. در مورد این که چیزهای جدیدی یادبگیرم. چقدر لذت بخشه کار کردن چقدر لذت بخشه یادگیری در مورد موضوعی که بهش علاقه داری. چقدر شگفت انگیز عکاسی. چه جادویی درش جریان داره. 

 

۶۸: تصمیم

تصمیم گرفتم زبان فرانسوی رو در حد روزی یک ساعت خودم در این یک سال پیش رو جلو ببرم. و لغت و گرامر و با کتاب داستان کار کنم و چیزی که یادگرفتم رو بتونم بکار ببرم. و سطح A2 رو با تاخیر شروع کنم. البته هنوز به معلمم نگفتم ولی مجبورم. چون باید روی زبان انگلیسی و کنکورم تمرکز کنم. تصمیم گرفتم جدی تمرکز کنم. مهم نیست امسال یا سال دیگه ولی میخوام جدی بخونم چون فقط روزانه باید قبول شم و راه دیگر و انتخاب دیگری ندارم. فکر میکنم عکاسی ارزشش رو داره. امیدوارم بتونم. حداقل همه تلاشمو می کنم تا رتبه خوبی بیارم. عجله ای ندارم اما امسال امتحان میدم که اسفند ماهه و یازده ماه زمان دارم. 

۶۷ : ششمین روز از بهار

خاطرات عزیزم اوضاع روبراهه. من امروز بیدار شدم و قهوه خوردم تا شارژ بشم. جوجه دیشب یک تخم دیگه گذاشت و صبح سرحال بود. من عکاسی خوندم و بعد رفتم دوچرخه سواری. گشنمه اما نمیخوام هیچی بخورم. میخوام لاغر بشم حتی اگر حالم بد بشه یه مدت اینجوری انجامش میدم تا بدنم عادت کنه. 

فعلا کار چوب و شمع سازی متوقف شده. بعد عید جلو میبرمشون. باید جدی تر کار کنم.  اما خب عیده و نمیتونم وسایلمو که خیلی بهم ریختگی داره بیرون بریزم. البته یسری ایده دارم و امروز میخوام طرح بزنم. 

باید یکم با برنامه تر پیش برم نمیدونم باید اولویت بندی کنم و ببینم هدف اصلیم چیه. و بعد اهداف دیگه رو بررسی کنم. راستش پشت گوش میندازم این کار رو ولی فکر میکنم باید انجامش بدم. باید برای چیزی که میخوام صدم رو بذارم. و این که آگاه باشم نمیشه همزمان همه کار و همه چیز اوکی باشه. باید بر مبنای اولویت کارهارو بچینم و انجام بدم دونه دونه برسم به اونها. کار سختیه. من علایق زیادی دارم. ولی خب چاره چیه. شاید یروزی بقیه هم نوبتشون برسه :). بزن بریم. از امسال راضیم به نظرم میتونم قشنگ بسازم و تغییرات مهم و بزرگی رو در خودم و زندگیم ایجاد کنم.