روزنوشت

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

بایگانی

۷۱ : یک شنبه ی نو

خاطرات عزیزم

امروز شنبه ۹ فروردین ۰۴ هست. صبح با خواهرم رفتم تا آزمایش خون بده. بعدش با بابا خیابون گردی کردیم. خیابونا خلوت بود و شهر در حال نفس کشیدن. به بابا گفتم بره انقلاب یه بسته ماژیک هایلایت طور ۴۲ رنگ خریدم و سرخوشانه راهی خانه شدم. نهار خوردم و نظریه عکاسی خوندم الانم اومدم سراغ فن شناسی. و صادقانه بگم واقعا خوابم میاد اما به خودم قول دادم پای آرزوم وایسم و برای عکاسی تلاش کنم.مطمئنم همه چیز به نفع من پیش میره. من به خدا و مسیری که پیش روم قرار میده ایمان دارم.  

خب همین. این روزها سرخوشم. به معنای واقعی کلمه. جوجه ها سرشون گرمه و ما نمیدونیم آخر جوجه در راه هست یا نه ولی حواسمون خیلی بهشون هست. حسابی ذوق دارم براشون. راستش فکر می کنم شاید برم کتابخونه بهتر باشه. ولی خب دلم پیش جوجه هاست. نمیدونم شاید از فردا صبح تا ظهر برم کتاب خونه. البته الان دوباره دو روز دیگه تعطیل فایده نداره. از ۱۶_۱۷ فروردین میرم. صبح تا ظهر کتابخونه درس میخونم. بعد از ظهر تا شبم خونه. هنوز به معلمم نگفتم چه تصمیمی برای زبان فرانسوی گرفتم. نمیدونم اصلا درسته یا نه. فعلا انگلیسی رو چسبیدم. یک سال وقت دارم این خیلی هیجان انگیزه. یک سال تا بتونم راحت تر کتابارو بخونم بشنوم و صحبت کنم. تو صحبت کردن انگلیسی خیلی ضعف دارم. بهخودم میگم یه کاریو درست انجامش بده. 

 

خواهرم همین الان قهوه اسپرسو آورد برام امیدوارم اثر کنه این خواب بپره از سرم. 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی