روزنوشت

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

بایگانی

۶۵ : یک روز شگفت انگیز

خاطرات عزیزم امروز روز شگفت انگیزی هست. صبح با این خبر بیدار شدم که فهمیدم جوجه تخم گذاشته. این خیلی معرکه بود. و ما شوکه بودیم. بعدش رفتم یکی دو دور دوچرخه سواری و بعد با مامان و بابا رفتیم باغ گل. دو تا زامفولیا کوچک خریدیم و من اسم مالخودم رو سوزان گذاشتم. و بعد رفتیم لواسون فشم اونجا کنار رودخونه آرامش گرفتیم حتی با این که هوا سرده. دوباره یه باغ گل دیدیم و یک حسن یوسف و دوتا گل دون دیگه که اسمشونو نمیدونم اما گل دارند خریدیم. و الان من خونه کنار جوجه ها هستم. خیلی خوشحالم خیلی. هیچ چیز نمیتونه روز من رو خراب کنه. حال من به اندازه درخشان بودن آسمون امروز خوب و عالیه. حتی با این که رسما هیچ کاری از برنامه نکردم و جلو نبردم کارهامو. من عمیقا احساس شادی و خوشبختی می کنم. کائنات عزیزم ممنونم. ممنون که هوامو داری. هوای من و خانواده جوجه ها و گیاهان رو. ممنونم دوست دارم.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی