۶۵ : یک روز شگفت انگیز
خاطرات عزیزم امروز روز شگفت انگیزی هست. صبح با این خبر بیدار شدم که فهمیدم جوجه تخم گذاشته. این خیلی معرکه بود. و ما شوکه بودیم. بعدش رفتم یکی دو دور دوچرخه سواری و بعد با مامان و بابا رفتیم باغ گل. دو تا زامفولیا کوچک خریدیم و من اسم مالخودم رو سوزان گذاشتم. و بعد رفتیم لواسون فشم اونجا کنار رودخونه آرامش گرفتیم حتی با این که هوا سرده. دوباره یه باغ گل دیدیم و یک حسن یوسف و دوتا گل دون دیگه که اسمشونو نمیدونم اما گل دارند خریدیم. و الان من خونه کنار جوجه ها هستم. خیلی خوشحالم خیلی. هیچ چیز نمیتونه روز من رو خراب کنه. حال من به اندازه درخشان بودن آسمون امروز خوب و عالیه. حتی با این که رسما هیچ کاری از برنامه نکردم و جلو نبردم کارهامو. من عمیقا احساس شادی و خوشبختی می کنم. کائنات عزیزم ممنونم. ممنون که هوامو داری. هوای من و خانواده جوجه ها و گیاهان رو. ممنونم دوست دارم.
- ۰۴/۰۱/۰۵