روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۸۳ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

2635 : دود!

نمیدونم چرا به نظرم قلیون کشیدن یجوریه؟ یه خورده چیپ نیست؟ من راستش یک بار کشیدم برای امتحان واقعا هیچ چیز خاصی توش نمیبینم. چرا فکر میکنم کار احمقانه ایه ادم انجام بده. چرا در مورد سیگار این حسو ندارم. خب سیگارم کشیدم راستش شاید سالی چند بار خیلی محدود حالا یه دوستی باشه بکشم همچین حسی بهش ندارم. البته دوست ندارم جای شلوغ باشه. چرا یجور حس خجالت انگار ادم داره؟ انگار یجوری میشه. این حس در مورد قلیون نیست. قلیون به نظرم خیلی ضایست. ولی سیگار خب دلت میخواد بکشی. خل شدم نه؟ من تو جای شلوغم موقع راه رفتن کشیدم یه حسی داره. چرا راحت نیستم؟ شاید چون همیشه بهم گفتن چیز بدیه. مامانم واقعا ادم سخت گیریه تو این موضوع. خیلی سخت گیر یه دید منفی بهم دادن با این حال من امتحانش کردم. به نظرم تجربه فوق العاده ایه اتفاقا :دی شاید فکر کنی دیوونم اما سیگار کشیدنو دوست دارم در حد همون سالی چند بار خیلی خیلی محدود شاید حتی یک بار و نه همیشه. ولی قلیون احساس لات بودن بهم میده. حالا چی شد بهش فکر کردم ؟ قضیه از این قراره که یکیو تو اینستا دیدم تو کافه است و دات قلیون میکشید و از خودش فیلم گرفته بود. :/ اخه فیلم بگیری؟ اوووف بگذریم. 

2634 : مقاله ی جدید

 

به طور باور نکردنی امروز خوب بودم نه تنها همه کارامو کردم که وقت هم اضافی اوردم :دی البته که وقت هیچوقت اضافه نمیاد باید از این فرصت استفاده کنم تا شب کلی کتابمو جلو ببرم. فردا شب کتابم تموم میشه و قراره یه مقاله خفن از بارت رو بخونم که امروز ازش تو دفترم خوندم که استادم گفته بود. اسم مقاله هست اسطوره ی امروز یا اسطوره در زمان حاضر که دو تا ترجمه داره یکی تو ارغنون چاپ شده یکی توی نشر مرکز اولی ترجمهٔ یوسف اباذری دومی ترجمهٔ شیرین دخت دقیقیان. من نسخه ارغنونش رو خریدم از اینجا. ریختم رو فلش بابا فردا پیرینت بگیره بعد این کتاب بیفتم روش بخونمش. هیجان زدم یه نوشته جدید از بارت که پیشنهاد استادمم هست. خلاصه که بسی ذوق مرگم. چطور تا الان نخوندمش نمیدونم. من که دفترمو خوندم قبلا. میبینی بی دقتی چقدر بده؟ به هر حال مهم الانه. با دوستام میخونیمش. 

و اما کتاب خب نمیدونم چجوری بگم چجوریه  هر ادمی انگار ماجرای خودشو داره نویسنده به نظرم غایب نیست. یه جاهایی اشاره ای بهش میشه شایدم این یه ترفنده نمیدونم. ولی رمان به اون صورت نیست یعنی داستانی هستا ولی این که فقط یه موضوع باشه و یه داستانو یه راوی داشته باشه نیست. بگذریم من تو توضیح دادن فکرام هنوز عالی نشدم شاید بد بگمش  به هر حال حتما بخونین این کتاب رو.

کتاب جاودانگی ، نوشتهٔ میلان کوندرا ، ترجمهٔ حسین کاظمی یزدی، نشر نیکو نشر

تصویر ما بزرگترین راز برای خودمان است. 

 

واقعا ما هیچوقت فکر نکنم بفهمیم که در نظر بقیه تصویرمون چجوری به نظر میاد!

البته من یک بار با خودم روبرو شدمو خودمو نشناختم ولی یادم نمیاد چه حسی نسبت به اون قیافه و اون ادم غریبه داشتم. 

بحث سر یه بخش از کتاب شدم فکر کنم اقای پور ازاد بود توی یکی از نشست هاش گفت جمله بندی دقیقشو متاسفانه یادم نیست اما این بود که ممکن بخشی از یه کتاب به نظر ما بیاد و ما بنویسیمش اما در نظر بقیه بی معنی باشه. یعنی اصلا به نظر من یه متن چرت به نظر برسه. من فکر میکنم این درسته. ما بر اساس برداشت و دریافت و تجربیات خودمون کتابیو میخونی و قسمتی جمله ای بخشی ازش رو متناسب با دریافت های خودمون درک میکنیم. اگه درست گفته باشم اگرم نگفته باشه که به خودم نسبتش بدین :دی

همیم امشبم شب یلداست یادم نبود. مامان بیاد باید برم پیششون پس زیادم وقت ندارم باید کلی کتابمو جلو ببرم. بقیه کارامو کردم بسسی خوشحال. 

2633 : شروع هفته

من فعلا رو ساعت هشت کوک شدم تا ببینم کی میتونم درستش کنم برگردم رو چهار. دیروز بعد این که نوشتم نمیتونم  کلی کار کردم فرانسوی خوندم کتابمو دست گرفتم. امروزم که از هشت نشستم پای کارم. کاش عقب موندگیمو جبران کنمو بهتر بشم. قرار شد با دوستام وسط هفته بریم نمایشگاه رو ببینیمو دیکه تنها نیستم برای دیدنش. خلاصه که همین. فعلا اخبار دیگه ای ندارم. بزن بریم که کلی کار رو سرم ریخته. دلم میخواد تلاشمو بکنم اگه شد که شد اگه نشد بیشتر تلاش میکنمو میگردم تا اشتباهمو پیدا کنم. کاش راهمو گم نکنم. همین دیگه تنها دلخوشی من تو زندگیم همین کار کردناست. همه وجودم باهاش یکی شده. 

2632 : هیچ

امروز با تمام بی حوصلگی کارامو انجام دادم فقط مونده درس جدید فرانسوی. اما کتابم خیلی کم خوندم :( دستم بش نمیرفت. تمام روزمو بیشتر تو تخت گذروندم و البته مقداریم خوابیدم. چیکار میتونم کنم بعضی روزا اینجوریه. دلم اینقدر برای یسری آدماتنگ شده که نگو. مثلا استادم کاش روم میشد قبلاز رفتنش میدیدمش یعنی توی دانشگاه وقتی اونجا بود. دوستامو که دیدم یاد اون روزا افتادم. احساس میکنم خیلی عقبم. احساس میکنم اصلا خوب کار نکردم احساس میکنم باید شرمنده باشم. اگه یروز منو ببینه هیچی نباشم چه فکری میکنه:( میدونم من صفر و صدیم. خیلی سعی میکنم درستش کنم اما بعضی وقتا نمیشه. میدونم شاید خیلی مهم نباشه چی باشی ولی برای من مهمه. دلم میخواد کامل بودم. اما هنوز کلی نقص دارم. و نمیدونم بعضیاشو چجوری خوب کنم. نمیدونم راه چرا برای مناینجوری پر از پستی بلندی خودمم مثل یه لاک پشت. خیلی زمان دیر میگذره برای کارایی که انجام دادمو نتیجه اشون. فعلا که هیچی نیستم. مثلا چی باید بشم حتی نمیدونم توقع ام چی هست از خودم :( شاید باید بهش فکر کنم دلم میخواد ادم بهتری باشم وجودم ارزش داشته باشه. اما کو من یه ادم بی مصرفم به درد هیچی نمیخورم انگار فقط میدوام تا عقب نمونم. تا شاید به چیزای بهتری برسم. بقیه چجوری اینقدر خوبن. حتی بدون کار کردن رو خودشون. :( یه ذره حسودیم میشه شاید به هوشم بستگی داره شاید من باهوش نیستم نمیدونم. خیلی منفی شد. فقط دلم گرفته بود از رفتنو مسیر خالی وبدون دستاورد. خب باید قبول کنم دیر شروع کردم. اگه زودتر بود اینجوری شاید نمیشد. ولی کاریش نمیشه کرد. شاید کار کنم بیست سالدیگه حداقل برای خودم مفید باشم. کسی چمیدونه چی میشه. دلم تنگ شده برای وقتایی که رو صندلی جلوی استادم میشستمو باهمین گوش ناقصم سراپا گوش می شدم. ولی الان اگه کار نکنم دیگه هیچ لذتی از زنده بودنم نمیبرم. احساس پوچی میکنم. چند وقته عکاسی نکردم؟ واقعا وحشتناک که بگم خیلی وقته. دلم برای پرژه هام تنگ شده دلم میخواد ادامشون بدم. ولی فعلا نمیشه:( بیخیال بهتره برم شاید دستم به کتاب خوندنم رفت. شاید از این وضعیت در بیام با خوندنش.  

2631 : بی دلیل

بی دلیل غمگینم. ...

دستم به کارام نمیره زیاد ، بی حوصله انجامشون میدم. دلم میخواد گریه کنم. دلم میخواد بخوابم. فقط بخوابمو به هیچی فکر نکنم. چرا دوباره اینجوری شدم. دلم نمیخواد روزمو از دست بدم. شاید باید خودمو مجبور کنم تا کار کنم. با این حال نمیدونم میشه یا نه... فکر نکنم. کاش مثل روزای خوبم بودم روزایی که با شوق کار میکردم و لحظه ای رو هدر نمیدادم.اما الان وسط این وضعیت مزخرفم. که حتی نمیتنم از جام پاشم. فقط احساس میکنم هیچی نیستم احساس میکنم همه کارام به بنبست میرسه. میترسم. میترسم از هیچی نبودن. اما هیچی نیستم. هیچی. وجود من هیچ ارزشی نداره. شاید نه برای خودم و نه برای بقیه. فقط زندگی میکنم برای همین که یروزی منم مثل ادمایی که دوسشون دارم بشم و خب شکست بزرگی اگه هیچ اتفاقی نیفته و من اونروز باید بمیرم. حالا موندم اونروز کی هست الان؟ ده سال دیگه چقدر دیگه چقدر وقت دارم برای خوب شدن. برای بیهوده نبودن برای کاری کردن. چقدر همه چیز برای من سخته. خیلی سخت...

2630 : دکترها

از دست این دکترها به کجا باید پناه برد. خوبه یه سوختگیِ. یکی میگه خوب شده دیگه پانسمان نمیخواد یکی میگه خوب نشده باید همچنان بیمارستان پانسمان کنی. یکی میگه خودت روش وازلین بزن. یکی یه پماد میده میگه اینو بزن. یکی میگه الان خوب شده یکی میگه با گوشت اضافه خوب میشه یکی میگه عمل میخواست یکی میگه نمیخواست و همینجور الا اخر. مسخرست من که خسته شدم. امروزم پانسمان کردم میرهههه تاا دشنبه که دکتر اخلاقیمون ببینه. دیگه هرچی اون بگه :/ تکلیفتونو ناموسن زوشن کنید خب چرا باید تو این بیمارستان هردفعه یه دکتر ببینه بعد پانسمان بشه؟ شاید چون یه وقت عفونت نکرده باشه نه؟ به هر حال امروزم گذشت. هنوز روزمو شروع نکردمو کار نکردم خیلی وقت نیست از بیمارستان اومدم ده میرم سر کارم. ببینیم امروز چجوری پیش میره. کاش خوب بتونم کار کنم. بهتر از دیروز. 

2629 : کتاب

امروز روز خوب و پرکاری بود. من به همه کارام رسیدم هرچند کتاب یه خورده میشد بیشتر بخونم. اما خب دارم پیش میبرمش دلم میخواد راجع بهش باهات حرف بزنم. اما الان نه بزار به اخرش برسه. قبلا این کتابو خوندم عجیب که قبل از دست گرفتنش چیزی یادم نبود اما الان میدونم چی شده بودو چجوری بود. از این که دوباره دارم میخونمش خوشحالم. من از میلان کوندرا یکی اینو خوندم یکی بار هستی رو. اما اینو بیشتر دوست داشتم خیلی ادمو درگیر یسری مسائل میکنه. و احساس میکنی با این که رمان هست چقدر یسری چیزاشو تجربه نکردی یا نمیدونی یا بهش فکر نکردی. البته شبیه بقیه رمانها نیست اصلا. 

خلاصه که امروز روز خوبی بود. فردا باید باز برم پانسمان اصلا حسش نیست و خسته شدم راستش. ولی باید خوب بشه دیگه دلم میخواد زودتر برگردم رشت. بگذریم. الان میخوام بخوابم که فردا ساعت سه یا چهار بیدار بشم باید برگردم به اون تایم خوبم که زیاد کار میکردمو صبح  خیلی زود بیدار میشدم. 

زمان خیلی زود میگذره چشم برهم زدن آذر تموم شذو دی شروع شد. چهار ماه دیگه بیشتر وقت ندارم برای خوندن کنکور فلسفه. هرچند که اصلا فکر نمیکنم قبول بشم اما جا نمیزنم میخونم براش هرچی که شد. فوقش دیرتر میشه دیکه. ولی دستازش نمیکشم من خود فلسفه رو دوستدارم فقط برای دانشگاه نیست که بخونم.

ما یه خانواده معمولی ایم. خیلی معمولی. حتی خود منم معمولیم بیش از حد معمولی. و این زیادم بد نیست میتونی خیالت راحت باشه که میتونی اشتباه کنی. کسی توقعی نداره ازت که عالی باشی. بعضی وقتها ناراحت کننده است چون کسی نمیبینتت یعنی دست کم میگیرنت یا ادم حسابت نمیکنن. ولی میتونی سرت گرم کار خودت باشه. شاید درگیر ادما و حواشی نشی . نکته منفی دیگش اینه که معمولی بودن باعث میشه مجبور باشی سخت تر و بیشتر کار کنی چون برعکس ادمای خاص اتفاقی برات نمیفته یا ویژگی خاصی نداری تا بتونی راحت تر انجام بدی کارهاتو  رله پیش نمیره زندگیت. ادمای معمولی اینجورین. هیچ دلخوشی دلگرمی تقریبا ندارن. باید برای رسیدن به اهدافشون جون بکنن در نهایت یا میشه یا نمیشه هیچ تضمینی براشون وجود نداره. 

زیاد دستم به نوشتن نمیره تا همینجاشم کلی تلاش کردم. فکر کنم تابلوئه یه ذره بزور نوشتم. بهتره برم چشام داره میره برای خواب. 

2628 : غلطک

امروزم شروع شد. هنوز خوابم تنظیم نشده باید برگردم دوباره رو اون روال خوبم که سه بیدار میشدم. امروز ساعت هشت این طورا بود چشم باز کردم. تا الان کتاب خوندمو حالا میخوام برم سراغ کارای دیگم. یعنی میشه بتونم امروز بهتر کار کنم؟ حالم خوبه. دیگه میتونم روی صندلی بشینم. یکی از صندلیای مبل البته اون صندلی برای میزبان رو برداشتم کج گذاشتم یجوری که پشتیش موازی میز نیست عمود بر میز :دی منم روش نشستم تکیه دادمو پامم دراز روی صندلی کوچیک از این چوبیا که برای سرویس تخت. فکر میکنم اینجوری میتونم راحت تر به کارام برسم. نمیدونم کی دوباره بشه برم رشت فعلا که هستم پس باید دوباره بیفتم رو غلطک کار کردن. مها کتاب زبانم برام اورده که تو برنامم بذارم. بقیه چیزام هست امیدوارم تا شب به همشون برسم. خوبیش اینه وقتی اینجوریم زیاد نمیتونم پاشم از جام.  همین. کاش این روزا بگذره. نمیدونم جمعه نمایشگاه رو میتونم برم یا نه. احتمالا نه چون جدا از وضعیتم شلوغ هست و من دوست ندارم شاید یروز دیگه برم نه تو شلوغی. میدونی من ترجیحم اینه اگه یروز نمایشگاه گذاشتم کارامو ببینن بعد پیشنهادشو به بقیه بدن. شاید کارام اونجوری خوب نباشه. این که چشم بسته حتی رفاقتی کارامو پیشنهاد بدن رو دوست ندارم. نمیدونم بقیه چجوری این کارو میکنن. احساس میکنم یه جوِ. شایدم حس من اشتباست. درسته واسه پایان نامم چند تا از دوستام گذاشتن اما اونا کارامو دیده بودن از قبل. حالا فکر کن هرکیم که نمایشگاهتو پیشنهاد میکنه تو برداری استوریشو یا پستشو دوباره استوری کنی خیلی یجوری در نظرم مسخره میاد. از بازار گرمی کردن زیاد خوشم نمیاد. شایدم من اشتباه میکنم به هر حال این نظر منهاحتمالا مخالف هم داشته باشه. با این حال اگه بشه روزای بعدش میرم نمایشگاه رو میبینم. با این همه تعریف حتما نمایشگاه خوبی باید باشه امیدوارم توی ذوقم نخوره. همین دیگه بهتره برم کار کنم. فقط از صبح کتاب خوندم. 

 

2627 : بیست و شش سالگی

۲۶ سالگی برای من فکر میکنم توام هست با تنهایی و جدی تر بودن توی کار. دلم میخواد ۲۷ سالگی که میرسه خیلی بهتر از الان باشم. خیلی بیشتر از امسالم خونده باشم کار کرده باشم بلد باشم عکاسی کرده باشم فرانسوی خونده باشم. اما امسال کمم نبودم زیاد چند تا قدم بزرگ برداشتم. هدفم بزرگ تر شد تصمیم گرفتم بخونم برای فلسفه. تصمیم گرفتم روی زبانم و به خصوص دو تا زبان کار کنم. کلاس زبان رفتم. و خب فکر میکنم کتاب هایی هم خوندم نمیدونم کم یا زیاد ولی خوندم. دلم میخواد تا قبل از ۳۰ سالگی سخت کار کنم تا بیشتر یاد بگیرم. نمیدونم چرا از سی میترسم. نه ترسا این که انگار بزرگ شدم. هنوز بهش نرسیدم. کاش میتونستم بهتر باشم کاش میتونستم راجع به کتابها ادمها داستانها حرف بزنم توضیحش بدم. کاش ادم بهتری بودم. اما نباید حسرت داشته باشم. حسرت مال گذشته است. من به اینده فکر میکنم. مگه میشه حسرت اینده رو داشت؟ شایدم بشه اما میدونم فقط در صورتی بهتر میشم که الان ، امروزمو کار کنم. ۲۶ سالگی تو برای من عجیبی. ربع قرن زندگی کردمو دارم وارد ربع دیگه میشم اگه صد سال حساب کنیم :دی فکر کن خدا نکنه صد سالم بشه. دوست دارم بمیرمو به اونجا نرسم :دی ولی خب انگار دارم قدم میذارم تو دنیای جدید. یه خورده میترسم. از بد بودن از کامل نبودن. اما اینا فقط فکره. فکرای حواس پرت کننده. باید متمرکز بشم روی زندگیم. اخ که کاش کتاب سونتاگ رو داشتم اینجا. میخوندمش کادوی خودم به خودم میشد دوباره خوندنش. دلم براش خیلی تنگ شده. کاش بیشتر ازش بخونم. اگه بشه امسال :) بگذریم. کاش این حسو حالمو یادم نره این تصمیمم برای مصمم بودن برای بهتر بودنو. نمیخوام ترس روزای نیومده رو داشته باشم. کاش میشد بهتر میشدم. کاش...دلم میخواد دوستام باشن توی زندگیم همین ادمای کم برام نهایت دلگرمین. نهایت دلگرمی برای کار کردن رو به جلو رفتن. دلم میخواد گواهی نامم بگیرم :دی اگه این تنبلی از سرم دست برداره. امسال یه تجربه ی دیگه هم داشتم اونم تنها و مستقل زندگی کردن بود. به لطف مها البته. اما فکر نمیکردم هیچوقت تجربه اش کنم. تصمیم گرفتم تولدام به جای ناراحت بودن برای کارای نکرده و عمر بیهوده رفته جدی تر و بیشتر به اینده ام فکر کنمو یه شروع برام باشه. دو تا شروع هر سال توی زندگیم دارم یکی بهار یکی پاییز! ۲۶ سالگی من آماده ام تا شروعت کنم. 

2626 : تولد ^____^

بزار زودتر تعریف کنم امروز رو. تولدم نمیتونست بهتر از این باشه. دوستام مهسا و ساجده اومدن خونمون نمیدونستم که یادشونه تولدمو یعنی نمیخواستمم بگم که تو زحمت بیفتن اما دیوونه ها برام کیک خریده بودن روشنش کردن اومدن تو. چقدر دلم تنگ شده بود براشون. نهارم موندنو کلی حرف زدیم. خب به من که حسابی خوش گذشت به خصوص دیدنشون برام خیلی لذت بخش بود بعد قضایای سوختگیو این داستانها. خلاصه که قسمت مهمش همین بود و من کلی الان رو ابرام فکر نمیکردم اینجوری بشه امسال ^____^. با این که کار شاقی نکردم ولی امیدوارم بیست و شش سالگی فکر کنم اگه بیستو هفت نباشه سال خوبی باشه یعنی من یه حرکتی زده باشم تو زندگیم. مفید بوده باشم. باید دید که چی میشه. نمیخوام فکر کنم چرا هستم چرا زندگی میکنم هرچند که همه این فکرا سراغ ادم میاد امسال میخوام عملی کنم تصمیماتم رو. 
صبحم رفتم بیمارستان اون یکی دکتر گفت خیلی بهتر شده اصلا نیازی به عمل نداشته و داره خوب میشه گوشت اضافه حتی بعد عمل هم ممکن بیاره و دلیل نمیشه که دیرو زود داشته باشه. اینم خبر خوب بعدی خیال مامانم راحت شد چون فکر میکرد اشتباه کردن عمل نکردم.