روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1387 : ایرانی

خب گفتم یه فیلم وطنی ببینم :/ جاده کندلوس. نمیدونمم از کجا اومد همینجوری انتخاب کردم دیدم :/ هیچ ایده ای ندارم. خیلی مسخره مصنوعی  البته تلاششونو کرده بودنا. وطنیا که اینجوری ادم نمیفهمه چی نشون میدن خارجیام که یه خورده ترجیح میدم یسری چیزارو نشون ندن :/  من آدم فیلم دیدن نیستم ایمان نمیارین ؟ :/ با این حال قطعا انتخاب من خوب نبوده حتما فیلمای بهتری هست.مالنا رو خیلی شنیده بودم ولی خلاصه رو خوندم و تیکه تیکه دیدم اعصاب نداشنم در نتیجه از لیستم حذف شد. همین. 

1386 : زندگی دوگانهٔ ورونیک

خب اسم فیلمش زندگی‌دوگانهٔ ورونیک بود‌ The Double Life of Veronique. 

خب یه خورده خیلی فانتزی و تخیلی بود. نه اونجوری عجیب غریب ام از این اتفاقایی که محال رخ بده. من کلا گیج شده بودم اولش خیلی مسخره اومده بود برام ولی اغا من از این فیلما که مثلا مال خیلی وقت پیشه بیشتر از این که با داستان حال کنم یا درگیر بشم تصاویرو مکانها ایناشو دوست دارم. کلا تصویرو. من واقعا نمیدونم باید چی بگم. فقط اون تیکه ای که عکس گرفته بود از همزادش حالا هرچی که بود جالب بود.اون عکس کسی که مرده بعد انگار هست. یجوری انگار ادم بخواد تخیل کنه فکر کنه این عکس باعث مردنش شده. البته مقدار زیادیشم اصلا نمیفهمم نه تو اینا کلا. خب من خیلی تو فیلم خوب نیستم. فقط دلم میخواست تو اون مکان باشم یعنی اون سالی که فیلم ساخته شده :/ نه الان :دی  همین هیچ حرف دیگه ای ندارم. 

و این که بالاغیرتا موسیقیشو دوست داشتم که البته فکر کنم همه دوست دارن :)))))


و این که فکر‌کنم خب به هر حال احتمالا دخترایی باشن که خیلی همیشه عقلانی برخورد نکنن و هرچند عجیب یه کارایی ازشون سر بزنه!

خب باید توضیح بدم اینم که به نظر زندگی واقعامیتونه همینقدر عجیب باشه  و دقیقا همین قدر زجر اور. برا من که اینجوری بود . خودمم هنوز نمیدونم حتی


1385 : شاید فیلم

خب من کتابو دارم میخونم ولی چیزی ندارم بگم. یعنی تازه بخش بعدیشو شروع کردم. از یه طرف نمیتونم همینجوری الکی بخونم دوست دارم اسم عکاسارو سرچ کنم کاراشونو ببینم. واسه همین به هر حال زمان بره خیلی ولی خب ادم خسته هم ممکن بشه از این تعداد اسمایی که هست و این کند به ظاهر‌جلو رفتن. درسته خیلیاشونو میشناسم ام خیلی مسخرست ادم چیزی در مورد کسی که نمیشناسه کاراشو ندیده بخونه و دنبالش نره. و اصلا انگار نفهمه چی به چی 

الان فیلم دارم میبینم.  یه فیلم داربی اوگیل و ادم کوچولوها و دیدم. 

و الانم میخوام فیلم زندگی دوگانه ی ورونیکارو ببینم یا فیلم مالنا یا نمیدونم باید برم ببینم چین اصلا اعصابم میکشه یا نه چون فیلم زیاد اونجوری نیستم و دو حالت داره یا حوصله سر بره برام یا خیلی شدید نابودم میکنه :/ مثل فیلم دیشب که خب اسمشو ترجیحم اینه نگم.  بیش از حد یه جاهاییش شبیه بود به تجربیاتم و شاید این خوب نباشه یا شاید دلیل نگفتنم اینه ننوام کسی بفهمه.  

شایذم فیلم دیگه ای دیدم باید ببینم چی به نظرم جالب میاد. 


امروز میتونستم بیشتر کار کنم وقتم هدر دادم منتها نمیدونم چم شده خیلی خسته به نظر میام و تمرکز کردن برام سخت بود. انگار سرم درد بگیره یا گرفته باشه توضیحش سخت.  خیلی سعی کردم باز. کاش فردا اوکی باشم. باید دوباره موتورم گرم بشه. 

1384 : از اون روزایی که دلبری رو آسمون با بارونش تموم کرده

چه هوایی بارون بارون بارون نگم براتو که چجوری دلمو برده دلم میخواد برم بیرون اما از همینجام منو نابود کرده. اتفاقا پنجره بازه و بارون داره به گلامو گیاهام میخوره. سوزان اقای کوربه ووو :)))) خب شاید عقل بگه باید پنجره رو ببندم خیس نشه اما خب فکر کنم بچه هام دوست داشته باشن بارون بهشون بخوره و فکر کنم الان حسابی دارن کیف میکنن و البته خودمم چون زیر بارونم :)))). احساس میکنم بیش از پیش عاشق بهارم. بهار و پاییز دو فصل دوست داشتنی کاش تموم نمیشدی لعنتی. البته همهٔ فصلا دوست داشتنیای خودشونو دارن اما خب من از زمستونای بی رنگ و خشک خوشم نمیاد. دبم میخواد با آسمون یکی بشم. قطعا یه مجموعه دلم میخواد برم. شنیدن صدای بارون این بوی خاک و خیسی صدای رعد و برق ابراییی که هیچ اثری از آسمون نذاشتن منو از خود بی خود میکنن احساس میکنم زندم. بدنم هست حسی دارم. 

بگذریم. ایا دلبر تر از دوم خرداد ۹۷ هم هست؟


کاش بارون منم بشوره. حتی اگه برای چند لحظه باشه. از همه چی درک کنم اپن تازه بودنو مثل نوزاد تازه متولد شده بشه تجربه های جدید داشت. 

1383 : کلمات عکاسی

از کتاب کلمات عکاسی ، ژیل مورا ، حسن خوبدل ، کریم متقی، نشر حرفه نویسنده نمودار زمانی رو میخونم هنوز تموم نشده سرچ اسما زمان بر بود و من بعضیاشو بلد نبودم به زبان اصلیش سرچ کنم چون تایپشون اشتباه میشد ته کتاب دیدم نوشته اسم هارو به ترتیب حروف الفبا و شماره صفحاتی هم که نام برده شده بود از اون افراد رو نوشته بود در نتیجه تصمیم گرفتم خیلی سخت نگیرم یعنی اونایی که میشه رو سرچ کنم و اونای دیگه رو دست نگه دارم چون خیلی وقت گیر میشه ته کتاب هی بخوام دنبال اسم بگردم پس به ته کتاب که رسیدم اسم رو سرچ میکنم و بعدش صفحاتی که از اون فرد گفته شده رو میخونم.

خیلی تاراحتم واسه این که همش تو ذهنم نمونه این کتاب مثل دیکشنری میمونه یعنی البته نه اونجوری ولی خیلییییییی واجب برای کسایی به عکاسی علاقه دارن میخوان بدونن و نه فقط در مورد عکاسی کلا اتفاقاتی که افتاده و مهم بوده.اختراعات اکتشافات جنگ ها کلا همه چی خیلی تیتر وار توی قسمت اول نوشته شده. و هرچی که قرن۱۹ و قرن۲۰ روندی که عکاسی طی کرده اتفاقاتی که افتاده. من تصمیم گرفتم اصلا شبی یه دهه رو هر شب بخونم خب یه کرمی هست ولی خب شاید فقط حرف باشه ولی ادم دلش میخواد همینجوری بدونه چه وقتی چی شده از کجا به اینجا رسیدی چه کسایی چه اختراعات چه ابداعات و چه کارهایی کردن. دلم میخواست همه این تو مخم ثبت میشد ولی خوبیش اینه میشه به کتاب مراجعه کرد نباید اینقدر گیر بدم شاید. و البته با خوندنش به اینم فکر میکنم ما چقدر پرت بودیم :/ یادمه یه دفعه استاد میگفت عکسای ۱۰۰ سال پیش ایرانو با حالا بقیه جاها مقایسه کنیم دستمون میاد. واقعا خب ادم خجالت میکشه. :/ این چه وضعی. عوضش از فرانسویا تا دلتون بخواد‌:دی

عکاسی واقعا فکر کنم آخرین اختراع بزرگی بوده که انجام شده الان هرچی میشه شک دارم کسی تعجب کنه :/ یا همه درگیرش بشن. مها که چند وقت دیش میگفت چرا الان دیکه کسی هیچ نظریه ای نمیدن جدید. یا چرا توی پزشکی علم کشف جدیدی نمیشه همه فقط همون قبلیارو اینور اونور میکنن. البته که کارایی انجام میشه ولی تحول ایجاد نمیشه. شایدم بشه من نفهمیدم. یا اینقدر یواش بوده که ما نفهمیم مثلا همین گوشی های هوشمند توی همین ده بیست سال اخیر که چه عرض کنم ۵ سال پیشم مقایسه کنی میفهمی اما جه سود. حالا بر فرض عکاسی روز بروز کیفیتش بالا بره اصلا کپی پیست بشه واقعا اینقدر عادی کسی درکی نداره . شاید نباید متعصب بود اما بیاین قبول کنیم انالوگ چیزی داره که این تصاویر توی مانیتور ها ندارم شاید چاپ بشن چرا ولی تا وقتی دیجیتالی هستن اصلا اصلا و اصلا حالا عکاسی که روند رشدشو داره طی میکنه هی اخرش چی میشه به کجا میرسه؟ روزی میرسه که تصویر نابود بشه؟ :/ 


دلم میخواد برم عکاسی واقعا دلم میخواد. 

میخوام برم فیلم بخرم دیروزو سر گرم اینم بودم امار فیلم ها رو در اووردم. 

فیلم بگیرم و احتمالا تانک برای ظهور عکس. البته که الان سزیع ظهور نمیکنم عکس کرفتن شاید طول بکشه اما تا ماه دیگه ظاهرم میکنم اگه بشه شایدم نشه نتونم هنوز خیلی در مورد دارو ها و اینا نمیدونم ولی فکر کنم باید موادشو خودم بگیرم حالا از کجا هیچ ایده ای ندارم. شاید یه روز اینم از بین بره نمیخوام با عقب انداختنش حسرتش به دلم بمونه. حتی اگه خیلی یواش پیش برم میدونم خیلی آسون نیست و تجربه ای ندارم. 

فکر میکنم باید عکسامو یه سامانی بدم. عکسای دایان ناممو توی فلشم دارم. شاید ببرم چاپشون کنم و خودم وقتی میبینم به عنوان یه کسی که چند ماه بود فاصله افتاده کف میکنم :/ الان خیلی خودشیفته وار شد اما دم استادم گرم. چراشم نمیگم :دی اون انتخاب عکسا که وسط اون انجام شد چیدمانشون و خب اون کاری که من اولش تو مخم بود یعنی فقط گفتم که این سه تا هستن و بعد فکر کردم فراموش شده یعنی نمیدونم چجوری بگم. اولین باری که متپجه این جزئیات شدم نمایشگاه منظره ها بود که شاید هنوز پرت بودم و نمی فهمیدم فقط سعی میکردم نگاه میکنم بفهمم اما سر نمایشگاه بعدی که از تهران منظره شهری بود اون چیدمان اون ارتباط اون نمیدونم همه چی و خب تاثیرشم داشت. یکی از ارزو هام اینه یاد بگیرم چجوری اینقدر ظرف اگه کلمه مناسبی باشه میشه دید فهمید اول از همه توی کارای عکاسایی که توجه دارن و بعدشم که چجوری خودم بتپنم انجام بدم و این ایده بیاد و باشه.

چیز دیگه ای که در مورد این نمایشگاه ها هست اینه که وقتی میبینمشون احساس میکنم که درک خودم ازشون خیلی بیشتر و بهتر شده. این خوشحالم میخونه واقعا.

فکر میکنم نباید بین عکاسیم فاصله بیفته باید کار کنم روش. شاید دیجیتال رو خیلی سخت گیرانه انجام بدم ام آنالوگ رو هم کار میکنم هرچند اولش آزمون و خطاست. شاید البته هرگز دیگه دیجیتال عکاسی نکنم این رو مخم و تا وقتی برای خودم حلش نکنم و دلم صاف نشه ابدا با گوشی که اصلا. هرچند عکسایی که گرفتمو دلم نمیاد پاک کنم اما میدونم خیلی شاید خوب نیستن یا نمیدونم نمیدونم. 

1382 : چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگو بخند است. :)))؟)

خب دیگه خودمونو جمع کنیم. 

خیلی دیگه خوش گذشت :دی

امروز دوم خرداد. من که خیلی از اردیبهشتم راضی بودم. یکی نی بگه نه ترو خدا میخوای نباش!

اینه که دلم میخواد خردادم همینجوری پر بار برام باشه. فقط ادم باید شروع کنه. 

خدا‌کنه یک ماه دیگه همینارو از خرداد بگم و ماه بعدش و ماه بعدش همینجوری تااااا مثلا ده سال بعدش دیگه فکر کنم اتوماتیک وار اینجوری بشه :دی

1381 : دوست

بزرگ بود 
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش 
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش 
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود 
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت 
میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
همیشه رشته صحبت را 
به چفت آب گره می زد.
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم 
و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم 
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ 
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد 
که ما میان پریشانی تلفظ درها 
برای خوردن یک سیب 
چقدر تنها ماندیم.

 

سهراب سپهری



یه وقتا هم سعی میکنی از اول روز سر خودتو گرم کنی. حالا هرجوری ولی آخرش از دستت در‌میره. رشته ای‌که به سختی گرفته بودیش فقط با یه فیلم‌‌. شاید باید گاهی آخرش بالاخره وقتی که پر میشی و در حد انفجاری خودت قبول کنی که باید دست برداری. دست از تظاهر همه چی خوب بودن. کار کردن من کتاب خوندنم غرق شدنم همه اپن تظاهری که واقعیت داره من حرفامو جور دیگهای‌میزنم. جوری که شاید فقط خودم بفهمم. شایدم همش چرت. ولی امشب رو باید گریه کرد باید گریه کرد باید گریه کرد

1380 : نمودار زمانی

واااای این کتاب کلمات عکاسی ( ژیل مورا، حسن خوبدل و کریم متقی ، حرفه نویسنده) واقعا فوق العادست. یعنی هرچی بگم کم گفتم.  خب فصل های مختلف داره الان چیزی که من دارم میخونم اینجوری که اومده اتفاقاتی که توی هر سال افتاده خیلی کوتا نوشته. اولش اتفاقات جهان بعد عکاسی مثلا ۱۸۴۴ جهان : مرس خط تلگرافی را بین بالتیمور وواشنگتن دی سی راه اندازی کرد. عکاسی : تالبوت انتشار کتاب قلم طبیعت را به قصد نشان دادن امکانات بالقوه‌ عکاسی اغاز کرد. 


حالا من اینو انتخاب کردم چون کوتاه بود اما خب خیلی به نظرم جذاب ادم دقیق بدون همه چی از کجا شروع شد. اتفاقات مهم چیا بودن. من که برا خودم اسمارو سرچم میزنم به یسری چیزای دیگه هم میرسم و میفهمم. انگار که مثلا  اینا بهونه ای باشن ی سر نخی باشن برای فهمیدن اتفاقات عکاسی خب خداپدر نتم بیامرزه. هرچند که خیلیاشم میدونم. راستش مطمئن نیستم که دقیق یادم بمونن تاریخا ولی خب. پرسه زدن توی تاریخ جذاب. من دوست داشتم همیشه. البته نه این تاریخا که بزور میکردن تو مغزمون فقط این که بدونم چه اتفاقایی افتاده چی شده که به اینجا رسیده. همچین چیزایی. بعضی جاهام تاریخارو واسه خودم میگم همزمانیشو پیدا میکنم مثلا انقلاب فرانسه با اتفاقات دوره گوستاو کوربه و بودلر.  


اسم ایپولیت بایار مخترع فرانسوی که سال ۱۸۳۹ فرایند چاپ مستقیم رو ابداع کرد. 

علاوه بر اون اولین نفری بوده که از خودش عکس گرفته و جالب نمیگه من از خودم عکس گرفتم یا این منم ‌میگه : «جسدی که اینجا میبینید، جسد آقای بایار است، مخترع فرایندی که هم اکنون در حال تماشایش هستید. تا جایی که میدانم این پژوهشگر خستگی ناپذیر حدود سه سال است که این کشف خود را به کار میگرفته. دولتی که تنها در مورد مسیو داگر بسیار بخشنده بود، گفته نمیتواند کاری برای مسیو بایار انجام دهد و این بی نوایِ بیچاره خودش را غرق کرد. آه از بوالهوسی های زندگی بشر... !  او چند روزی در مرده خانه بوده و هیچ کس، نه او را شناخته و نه دنبالش آمده است.


   خانم‌ها و آقایان، بهتر است شما بروید، مبادا شامه تان اذیت شود، همانطور که مشاهده میکنید، صورت و دست‌های این مرد شریف در حال تجزیه شدن است.»

و البته این که توصیفش از مرگ مردنش صحنه ای که ساخته. منبع چیزی که میگم اینجاست
اینم از عکس :

ایپولیت بایار

1379 : عکاسی

گاهی به خودم میگم شاید نباید اینقدر سخت بگیرم. سعی میکنم خودمو تصور کنم از بیرون و بگم مائده چرا اینقدر خودتواذیت میکنی. سعی میکنم خودمو نگاه کنم شاید گاهی ابله به نظر بیام. سعی میکنم فکر کنم شاید عکاسی در نظر بقیه اونجوری نمیاد برا منم نباید باشه. سعی میکنم بگم باید نرمال باشی مائده شاید نباید برات فرقی کنه شاید نباید مهم باشه این این هیجان تو برای رسیدن به چیزی که علاقه داری فقط برای علاقه غصه خوردنت فقط برای علاقه بدون این که شاید از نظر بقیه این قدر که ضرر باشه سودی نداشته باشه شاید شاید نه این که من اینجوری فکر کنم اما شاید باید کنترل کنم خودمو. 

اما بعد میبینم واقعا نمیتونم. اصلا نمیشه. این که دیگه عکاسی نباشه. این که آدم قبل از عکاسی بشم قبل از استاد به نظر جهنمی تر از الان میاد حالا حداقل خودم که خودمو میفهمم. اون موقع اگه بقیه بفهمن من خودمو گم میکنم. . چه دنیای وحشتناکی میشه. انگار زندگی از ادم گرفته بشه. من مدام از دست میدم شاید مدام یادم میاد که همه چی توهمه و درواقع بدست نمیارم اصلا این چیز مسخره ای بدست اووردن داشتنو نداشتن. عکاسی انگار جور دیکه ای. انگار تو رگای حیاتم جریان داره. انگار خیلی وقته اگه نباشه من نیستم. چرا بایددزندگی‌کنم. چقدر مسخره میشه چقدر دلتنگش میشم. ولی همه اینا شاید توهم باشه. عکاسی مدتهاست که مرده فکر کن با این مواجه بشی. اما نمیتونی ازش جدا بشی. دلت میخواد برگردی بهش. دلت میخواد رنج بکشی تا دوباره سوسو بزنه دلت نیخواد اتفاقی بیفته. رنج اینه. تو میدونی که نیست شاید هیچوقت معلوم نشه که واقعا چیه. اما نمیتونی بی تفاوت باشی دیگه بهش. حداقل نه وقتی که کسی از اون شروع شد. حای اشنا شدن با استادمم به خاطر عکاسی بود. به خاطر این احساس دین میکنم بهش. به عکاسی . عکاسی و استادم و زندگی من انگار گره خوردن بهم.

نمیدونم چم شده. من به هیچی احساس تعلق ندارم. من حتی دیگه نمیدونم عشق چیه. زندگی ها دغدغه های بقیه چیه. من احتمالا عقیم باشم توی این چیزای مادی شاید چون هیچوقت برام چیزی جز عکاسی توی واقعیت اتفاق نیفتاده که حقیقت داشته باشه. انگار قبل اون من خواب بوده باشم من کور بوده باشم من انگار هیچ خاطره ای نداشته باشم.  عکاسی منو با دنیا مرتبط میکنه. عکاسی به من یادآوری میکنه که هستم. که جهان هست. تجربه ای هست. که خودم هستم. من نمیدونم کیم. شاید هیچکس اما بهم میگه پجود دارم جزئی از این عالم. من به واسطه عکاسی با آدمهایی آشنا شدم شناخت پیدا کردم که انگار همه هویتم فکرم دانشم برداشتم مواجهم همه چی به اون ها برمیگرده. 


چرا نباید براش رنج بکشم؟

عکاسی برای من شاید تنها چیزی باشه که ارزش رنج کشیدن رو داره. هرچند که کل زندگیمون بر این اساس ساخته شده باشه اما عکاسی باعث میشه ادامه دادن معنا پیدا کنه. هستی داشتن وقتی زندگی خیلی عجیب به نظر میاد در نظرت.

مهم نیست عکسی بگیرم یا نه. مهم این که تو تمام زندگی من جریان داره.


شاید به نظر خیلیا چرت نویس بیاد. ولی خب...

1378 : کتاب جدید: کلمات عکاسی

خب دیگه غصه خوردن بسه هرچند ناخود آگاه یهو اشکم میبینم داره میریزه ولی فعلا همینی که هست و من تو تحریم عکاسی نکردن شاید دق کنم.  به هر حال آدم دلش باید صاف باشه و من باید بدونم که قلبم چی میگه اگه حس خوبی نداشته باشم مطمئنن افتضاح میشه. توی آنالوگ ما وقتی عکاسی میکنیم مطمئتیم که یه فریممون میره و نمیشه پاکش کرد.نمیشه برگشت وقتی که عکس رو میگیریم نمیتونیم ببینیمش تا زمانی که چاپ نشده و و و کلی خصوصیت دیگه. که دیجیتال خیلی خجسته وار راحت شده. توی آنالوگ نگاتیو واسطه ماست با جهان توی دیجیتال اما چیزی نیست ولی میشه واسطه دیگه ای باشه. مثلا برای من جاکوملی. راستش خودمم نمیدونم این فکرا فقط میان تو سرم. ولی فکر میکنم اگه توی دیجیتال هم به اندازه آنالوگ ادم به خوش سخت بگیره شاید ما تعیین کننده باشیم هرچند که اخرش تغییری نمیکنه. من در حال حاضر جز عکساییم که چاپ شدن انگار عکس دیگه ای ندارم :( و این خودش فکر کردن بهش دیووانه کنندست. واقعا ها وحشتناک. و اینو احتمالا ادمای زیادی درک نکنن من عمرمو سر گرفتن اون عکسا گذاشته بودم و این مسیری که طیی شده ادمی که بودم و هستم همه اینها اپنهارو برام مهم میکنه ولی الان هیچی نیست خیلیاشو فایلهاشو ندارم. هرچند خوبه که چاپ شده هستن ولی خب ادم ناراحت سایزشون خیلی بزرگ نیست. حالا کی درست بشه معلوم نیست اون لپ تاپ کذایی. شما باشین احساس بدبختی نمیکنین؟؟؟

بگذریم. 

کتاب جدید احتمالا کلمات عکاسی ، نوشتهٔ ژیل مورا ، ترجمهٔ حسن خوبدل و کریم متقی و نشر حرفه نویسنده.

ببینیم چجوری هیچ ایده ای ندارم چجوری باید بخونمش. نوشته راهنمای اندیشه ها ، جنبش ها و تکنیک های عکاسی از آغاز... فکر کنم همین کامل میگه که در مورد چی هست کتاب.