روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1902 : اتمام جلد اول

خب همونطور که گفتم این کتاب سیر و حکمت که دارم میخونم توی یک جلد سه تا کتاب هست که الان من جلد اولشو تموم کردم که آخرش یک ضمیمه داشت از دکارت که گفتار عنوانش بود. مغزم داره سوت میکشه:دی البته خیلیم سخت نبود ولی دقت میخواست و خب ادم باید فکر کنه چی میگه یه خورده مخت داغ میکنه. حالا نمیدونم همینجوری کتاب دومو بخونم یا وسطش یه استراحتی به خودم بدم یه کتاب دیگه بخونم. شاید بهتره حالا که گرم شدم همینو بخونمو ادامه بدم. نه؟ رو مود کتابای دیگه هم نیستم زیاد. امروز زیاد خوندم تا الان فکر کنم پنجاه صفحه ای شد. خب زیادم زیاد نیست ولی برای این کتاب خوبه. 

یه خبر بد دارم عمم که اصفهان حالش خوب نیست اصلا و بیمارستان امیدوارم اتفاق بدی نیفته خیلی وضعیت مناسبی نداره. دیگه انگار جک شده اینجوری حرف زدن من. عمر ادما الکی تموم میشه. البته هنوز که نشده و امیدوارم که نشه هم ولی فقط خبری بود که رسیده بود بهم. 

دیگه خبری ندارم. حال خودم خوبه. به خصوص با گشتن دیروز و خریدنو پیدا کردن کتاب شش رساله. اینقدر براش ذوق دارم که نگو از این که فکر میکردم دیگه نیست. 

دلم خیلی برای قبل روزای دانشگاهو بچه ها خب چون دیروز دیدمشون تنگ شده احساس میکنم هنوز همون مائده بودم دیروز که با هم حرف میزدیم میدونی جوشو میگم با این که کلی چیز عوض شده. به نظرم خیلی خوشبختم همچین دوره ای تو زندگیم دارم که دوست داشته باشم باز برگرده شاید خیلیا هیچوقت همچین تجربه ای کسب نکنن. این که بخشی از عمرت اینقدر خوب بوده که دلت بخواد دوباره تجربه اش کنی از یه نظرم فکر‌کنم همه همچین تجربه ای دارن بالاخره منتها ما زود بهش رسیدیم اکثرا وقتی پیر میشن اینجوری میشن :دی شایدم دارم چرت میگم بیخیال. فعلا دلم گرم آینده است. کار میکنمو فکر میکنم گاهی که دارم دیش میرمو روزای خوب دوباره میرسه. امیدوارم البته. 

1901 : یه روز بارونی خفن

امروز با دوستام رفتم بیرون با مهسا و ساجده. اینقدر خوش گذشت که نگم برات. رفتیم صبحونه کافه سه لت کلی حرف زدیم از همه جا بعدم تا انقلاب رو رفتیمو برگشتیم. کلی خندیدیم یه جاهاییم من گریم گرفت از دلتنگی یعنی هر سه مون به یاد قدیما. من یه کار خلافم مثلا کردم که نمیگم :دی دیگه همین خل بازی دراووردیم راه رفتیم خیابونو متر کردیم برگشتیم چند ساعتو با هم گذروندیم. مهسا عکس گرفت اما من یادم رفت . کتاب شش رساله رو هم با هم پیدا کردیم. من یه کتاب تست خریدم برای کنکورم با یه کتاب حقیقت و زیبایی درس های فلسفه ی هنر نوشته ی بابک احمدی نشر مرکز‌. یه روز بارونی خفن بود برام بعد از مدتها. حالا باید یه ذره استراحتو نهار بعدش بشینم به کارمو کتاب خوندنم به خودم قول دادم دوباره خوب کار کنم و خوب بخونم امیدوارم بتونم.

1900 : هزارو نهصد!

میتونم دوباره شروع نکنم. میتونم تا ابد توی رختخواب بمونمو صبح رو شب کنم شب رو صبح بی این که زندگی کنم. میتونم از زیرش در برم و بگم خسته ام. میتونم فراموش کنم همه رویاهامو. همه آینده رو. میتونم مرگ خودمو ببینم. مثل یجور خودکشی کردن. میتونم نترسم میتونم جا بزنمو فراموش کنم. میتونم عین احمقا دست از تلاش بردارم دست از همه چیز بردارم دست از زندگی بردارم. حالا اما من اینجام نمیدونم برای چندمین بار دارم دوباره از نو شروع میکنم. دوباره از نو شروع کردن اتفاقا کار ساده ای نیست. ادامه دادن از اون سخت تره جا نزدن از ایین هم سخت تر. خب من صبر کردم شرایط درست بشه. اما شرایط درست بشو نیست. هر روز که از خواب بیدار میشم خسته ام انگار هیچوقت قرار نیست از این خستگی خلاص شم. هر روز یه داستانی هست مثل امروز که جفت پاهام درد میکنن ! :/ نه که شرایط خیلی هم درست نباشه. تو اتاق تنهام میتونم بی حواس پرتی کار کنم چندین ساعت. میزم دارم دیگه بهونه ندارم که نمیشه. فقط باید سعی کنم. از نو شروع کنم ادامه بدم جا نزنم. مهم نیست برام تو فاز افسردگیم. یعنی بهم گفتن که هستی با توجه به چیزایی که گفتم از خودم. میخوام درستش کنم بهش میدون ندم. سعی کنم خودمو خارج کنم یه حرکتی کنم نه که تسلیم باشم همیشه گفتم پیش خودم انسان پس قدرت اراده اش برای چیه. اگه نتونم کار کنم حداقل تلاش کنم یه ذره جایگاهم بهتر بشه پس اختیار چی میشه. دلم نمیخواد دست بسته تسلیم این زندگی باشم. خلاصه که همین. امروز دوباره میشینم سر کتابم. کتابی که وقتی میخونمش باهاش زندگی میکنم. درگیرش شدن رو دوست دارم. سعی میکنم کارای دیگه امو هم انجام بدم اما اولویتم با کتاب. این هفته یه روزم میرم عکاسی. هفته ای یک بارو تصمیم دارم برم که خودش در ماه به قول روانشناسم میشه چهار بار کم چیزی نیست. خب پس هنوزم میشه کاری کرد. دلم نمیخواد یه آدم افسرده باشم که هیچکاری نمیکنه و فقط خودشو زندونی خونه کرده. تسلیم شرایط نمیخوام بشم. ابدا. رویاهام همونن. مثل ادمایی بشم که دوسشون دارم. مثل استادم سونتاگ بارت بنیامین سارکوفسکی جاکوملی اونز ادمز... وقت جنگیدن...

1899 : هیچی

یه یه ساعت از خواب بیدار شدم. بیش از حد خسته ام انگار نه انگار که خوابیدم. مثل چسب چسبیدم به تخت و هراز گاهی یه تکونی میخورم. وقتی بیدار میشم خسته ام خیلی خسته.تو فکر یه معجزه ام یعنی میشه اتفاق بیفته و منو از این وضعیت نجات بده؟ فکر نمیکنم. جز خودم هیچکس نمیتونه. بحث سر خواستن نیستا من میخوام اما نمیشه اصلا اتفاق نمیفته انگار بیشتر از حد معمول انرژی میخواد که من ندارم گیر کردم اینجا چیکار کنم حالا. 

1898 : برنامه

من رفتمو اومدم. علاوه بر روانشناسم پیش روانپزشکمم رفتم نتیجه این شد که اخرش من به خاطر زن داییم مراسماش و کلا جوی که برقرار بود مودم تغییر کرده چون داروهامو دکتر عوض نکرده بود. نشستیم کلی با روانشناسم حرف زدیم. قرار شد من روی یک کار تو برنامم تمرکز کنم و انجامش بدم مثلا عکاسی یا کتاب خوندن در طول هفته. توضیحش طولانی اما قراره هر هفته فقط یروز برم عکاسی و سعی کنم انجامش بدم کاری که این مدت برنامشو داشتم اما نمیشد تا انجام بدم ایمقدر که کارای زیادی تو برنامه ای که خودم میخواستم نوشتم. فعلا رو مود افسردگیم. البته روانشناسم میگفت این مودارو همه دارن مال من فقط یک کم فرق داره اونجوری نیست به هر حال الان خونم حالم بهتره این که احساس میکنم حل میشه. میتونم کم کم خوابمو کم کنم. همین داروهام تغییر کرد یه ذره. 

1897 : خستگی

امروز وقت روانشناس دارم. شیطونه میگه دیگه نرم. اخه این روزا که همش خوابمو خستم. خستگی دست از سرم بر نمیداره. اینجوری که نمیشه زندگی کرد. نمیدونم چی بشه شاید بهش بگم شایذم باید صبر کنم به روانپزشکمکه دارو میده بگم اینجوری باشه نمیتونم به خوردن داروها ادامه بدم حتی اگه بدتر بشم. خب اخه نگاه کن من همش خوابم خیلی کم و بزور خودمو مجبور میکنم حالم از این وضعیت بهم میخوره. هیشکس منو درک نمیکنه هیچکس. کاش روزای پرکاری بیاد اینقدر پرکار که به خاطر کارکردنم خستهباشمو شبها بیهوش شم. خوشبحال مها راه انداخت خودشو و میره کتابخونه. روزا دلم براش تنگ میشه وقتی نمیبینمش. همین. 

1896 : نمیشه سالم از این غم گذر کرد...

حالم خوب نیست حرفیم ندارم راجع بهش بزنم. امروز هیچکاری نکردم دو صفحه فقط خوندم تمام روز توی رخت خواب بودم تقریبا. پریروز عصرش رفتم انقلاب. که مثلا کتاب ببخرم حالم خوب بشه. یه کتابی که میخواستم چاپش تموم شده بود پیدا نشد ولی کتاب ضیافت افلاطون رو خریدم. با ترجمه محمد علی فروغی. اما کتاب خریدنم حالمو خوش نکرد. احساس میکنم دارم غرق میشم هرچیم دستو پا میزنم نمیتونم شنا کنم. هیچ شادی نمیبینم. هیچ نقطه ی نورانی که سمتش برم. هیچی نیست هیچی جز ناراحتی. احساس میکنم همه اتفاقای خوب خارج از زندگی من میفته. حوصله ندارم میخوام سعی کنم بخوابم. مثل تمام روز. کاش میشد همه چیو به خصوص زندگی رو از اول شروع کرد. کاش دوباره متولد میشدم.

1895 : روزمره

دیروز روز بدی نبود تا فصل نه رو هم خوندم. خودم باورم نمیشد. اما امروز هنور از جا پا نشدم اصلا حالم خوب نیو همش عطسه و فین فین میکنم:/ دلم میخواد بخوابم. اما فکر نکنم خوابم ببره. خلاصه که همین. سرماخوردگی از پا انداختتم :دی یجور بدی افسردم فکر کنم همش دلم میخواد بخوابم حتی هیشکاری نکنم خیلی رو اعصابم این موضوع. نمیدونم چرا اینجوریم. حوصله هیچکسو تدارم. پس چرا خوب نمیشم؟ بعضی وقتا واقعا دلم میخواد نباشم وجود نداشته باشم. بمیرم. احساس میکنم اگه عمرم تموم بشه ناراحت نمیشم که چرا مردم. حس خستگی وحشتناکی بهم دست میده. روزای سختی رو واقعا دارم میگذرونم با این که به نظر ساده میاد. هیچکس درکم نمیکنه حتی خودم خودمو. و دیگه این که حرف خاصی ندارم بزنم. دوتا از فیلمای برسون رو دانلود کردم ببینم اما اصلا دستم نرفت  به فیلم دیدن.  همین. خدا کنه بتونم بلند شم. 

1894 : کتاب سیر حکمت در اروپا

فصل چهارمم تموم شد. میدونم کند پیش میرم. اما اینقدرم کتاب آسونی نیست یسری چیزاشو قاطی میکنم اما سعیم اینه با دقت بخونمش و بفهمم. دیگه نمیدونم نتیجه اش چی میشه. این کتاب یعنی سسیر حکمت در اروپا چاپ زوار و قدیمی هست ولی کلا نشر نیلوفرم که فکر کنم چاپش کرده اگه اشتباه نکنم اونم اینجوری که سه جلد توی یک جلد هست. یعنی سه تا کتاب هست که محمد علی فروغی نوشتتش. خلاصه این که آسونم نیست واقعا خودم باورم نمیشه دارم میخونمش دمم گرم واقعا :دی  اونجوریم نی که بتونم بخشیش رو بزارم. یعنی تا یه حدی شبیه کتابای تاریخی میمونه از دوهزار سال پیش که الان بیشترم شده زمانش فکر کنم. از قبل از سقراط و افلاطونو اینا. خوندنش هم علاقه میخواد هم حوصله. اسم زیاد توش برده شده اولش ادم قاطی میکنه اسمای یونانی رو. همین خواستم یه توضیحی در مورد کتاب بدم. و این که دارم کار میکنمو کیف میکنم خودم با کتاب و زمستون اینجوری طی میشه. بی صدا و آهسته. 

1893 : نگم از سرماخوردگی

که از صبح نتونستم از جام پاشم. انگار جای بهتر شدن بدتر شدم. داروهام انگار بدتر رو آورده مرضی رو. همه عوارضشو دارم بدن در سرگیچه تب آبریزش سرفه عطسه گلو درد دارم میمیررررررررم. از سرما خوردگی متنفرررررم. مطمئن نیستم بتونم کار کنم. هرچند کتابو میشه تو رخت خواب خوند. شاید تمام روزو زیر پتو بمونم.