روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2437 : دوست داشتن

میدونی فهمیدم که هیچ آدمی کامل نیست اونجوری که ما دلمون میخواد. پس برای این که دوسشون داشته باشیم باید همونجوری که هستن بپذیریمشون. این که تو ادمارو همونجوری که هستن دوست داشته باشی خیلی بزرگی میخواد. چون کار سختی. خیلی سخت. چون تو باید سعی کنی یه چیزایی رو یا نادیده بگیری یا سعی کنی نکات مثبت اون آدمو بیشتر ببینی تا نکات منفیشو. شایدم اینا همش چرت باشه. احتمالاهکه چی به دوست داشتن برگرده این که اگه آدمیو واقعا دوست داشته باشی کمتر به خاطر معایبش سرزنشش میکنی به جاش کمک میکنی بهتر بشه نه این که همش یا سرزنشش کنی یا نادیده اش بگیری. اون درگیری منم حل میشه با این موضوع. میتونم بپذیرم که اقا جان این ایراد هست حلم نمیشه اما چون دوسشون دارم میشه که مهم نباشه حتی اگه آزارم بده. اره ادم آزارم میبینه شاید دلشم بشکنه اما وقتی پای دوست داشتن برسه انگار همه ی اینها کمرنگ میشه. 

2436 : نیکلاس نیکسون

مقاله ی آدمهای نیکسون و ایدز ، نوشتهٔ اندی گروند برگ ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ۶

 

نیکلاس نیکسون از مهربان ترین عکاسانی است که تاریخ عکاسی به خود دیده است. شاید مهربانی او از آن باشد که در فاصله نیست و خیلی نزدیک و دم دست است. ترحم نمیکند اما همدلی دارد . باید و نباید نمی آورد ، کج و راست نمی کند ، تغییر نمی دهد و همین تورا میپذیرد. هیچگاه سوژه هایش را دستمایه ی معانی دیگر و کلی و استعاری قرار نداده و پیشنهاد های بزرگ و نامربوط نکرده ... تمام عمر کاری اش با آن دوربین گت و گنده ی چوبی و قدیمی روبروی آدمها نشسته و زیر آن پارچه ی سیاه رفته که فقط نگاه کند و حین واضح سازی ، خیره شود تا چشمانشان و خنده هایشان ؛و امید و اضطرابهایشان را ببیند. و این برای عکاسی امروز ، موهبت فراموش شده ای است. همین. 

 

خیلی حرف داره همین نوشته ی کوتاه ...نمیدونم چندمین باره این مقاله هارو میخونم اما کاش خیلیاشو قبل پایان نامم خونده بودم!

2435 : خونه ی شماره دو

بالاخره رسیدیم خونه. خونه ی دوم. اصلا متوجه مسیر نشدم. همشم چرت میزدم. یه جا که خوابمم برد با جیغ فکر کن چقدر ضایع با یه جیغ کوتاه از خواب پریدم. یادم نیست چی شد که جیغ زدم و خواب چی میدیدم. 

اینقدر خوشحالم دوباره همه چی آروم میشه و میتونم کار کنم که نگو سریع نهارو خوردم و بعدش وسایلارو جا به جا کردم تا بعدش شروع کنم. که شد الان میدونم شاید خیلیا لقب جوگیر بهم بدن یا با خوندن اینجا فکر کنن همش یا دروغه یا اغراق شده اما اینجوری نیست من واقعا لذت میبرم از کار کردنم از خوندن از همه چی از این که عمرمو میذارم تا انجامشون بدم تا ادم درستی باشم تا به رویاهام برسم. من جای دیگه هرگز راجع به کار کردنم حرفی نمیزنم مگر این که ازم پرسیده بشه چون دوست ندارم فکر کنن دارم اغراق میکنم یا پز میدم یا کلی فکرای الکی دیگه که به ذهن من نمیرسه. من واسه خودمم اینجا حداقل. تنها جایی که دارم که میتونم همه جوره دور از قضاوت ادمها اونی باشم که میخوام. اونی باشم که رویاشو دارم دور از هر حرف و عملی. دلم میخواد بنویسم از چیزایی که از تو مغزم میگذره. از زمانی که برای خیلی چیزا میذارم. بعضی وقتا خوبم بعضی وقتها بد بعضی وقتها خیلی کارها میکنم بعضی وقتها نه بعضی وقتها خوب می نویسم بعضی وقتها نه. فقط میخوام خودم باشم دور از هر هیاهویی. اینجا کنج دنج منه. خب الان میخوام شروع کنم براش هیجان زدم این چند روز بهم خوش گذشت خیلیم خوش گذشت فقط یه ذره کتاب خوندم و تکالیف زبانمو حل کردم که کم بود جفتش. همین بزن بریم که کلی کار داریم. 

 

میخوام مقاله بخونم. 

2434 :پیش به سوی رشت

خب ما سوار شدیمو داریم میریم سمت رشت. اینقدر خوابم گرفته که نگو. کاش زودتر میرسیدیم الان توقف کرده برای صبحانه. ما که نشستیم منتظر تا باز حرکت کنیم. کاش اصلا زمان حس نمیشدو چشم بهم زدن ادم میرسید. اما اینجوری نیستو مسافت زیادو باید تحمل کرد. رشت جان کاش زودتر میرسیدیم بهت که دلم برای هوای دلبرت بدجور تنگ شده. امروز که هیچکار نکردم. تو ماشین در حال حرکت نمیتونم چیزی بخونم چون سردرد میگیرم. اما وقتی برسم خونه دوباره میشم همون مائده ی پر کار. قول میدم بهتر از همیشه کار کنم. دیشب قرار شد دوباره بیایم تهران. حقیقتا پیشنهاد من نبود. فکر نمیکردم اینقدر زود بشه تهران اومدنمون. اما چون تعطیلی هست واسه همون مها گفت بیایم یه جلسه هم زبان رو غیبت میکنیم. خب من برم اتوبوس راه افتاد کاش تند بره. 

2433 : میریم خونه

حقیقتا دلم نمیخواد برگردم رشت. اما به زندگی اونجا عادت کردم. این که خودمون باشیم. ولی اینجا خب بیشتر خوش میگذره. تجربه ی جالبیه این که با هردوش حال کنی. و هرکدوم یه جور باشه. 

عصری فکرم درگیر موضوعی بود که سالهاست گرفتارشم.گهگدار پررنگ تر میشه توی ذهنم و یه عالمه سوال بی جواب حجوم میاره سمت ذهنم. دلم میخواد بگم اما خب همیشه هم راحت نیست گفتن یه چیزایی. شاید فعلا فقط باید همه این درگیریا توی ذهن خودم بمونه. شاید از نتیجه گیری میترسم. نتیجه ای که هرچی بالا و پایینش میکنم در آخر همون میشه. این که من کجای زندگی اطرافیانم قرار دارم. بعد میبینم هیچ جا. یا خیلی کم احساس میکنم هیچ چیزی وجود نداره که تایید نکنه فکرمو. هیچ چیز نیست. بگذریم شاید بهتره باز نشه این مسئله و نمیشه هم همه قضیه رو ندونی و بتونی قضاوت کنی. و اخرشم نمیفهمی که خب به جواب رسیدی حالا چی میخوای. حالا چی میشه. شاید باید یسری حرفا فکرا آشکار نشن بمونن تو و از تو بخورنت اما باز نشن که بکشنت. یه همچین چیزایی. 

 

فردا ساعت هشتونیم میریم سمت رشت. هم خوشحال هم ناراحت. با این حال این مقطعی از زندگیم و باید باهاش سر کرد. زیادم بد نیست اما از این که یجور از اون حاشیه امنم اومدم بیرون خوشحالم. شاید به مرور بهتر بشم. این که خونه فقط یه جا نیست. 

2432 : کتابهام

آخ جووون کتابامو فرستادن هرچند هنوز نرسیده اما خیلی خوشحالم که با خودم میبرمشون دیگه معلوم نبود کی بشه. یه خورده نگران بودم که گفتنم بد شده باشه یا نه ولی خب چیکار کنم دلم میخواست کتابام دستم باشه به خصوص این که نمیرسم انقلاب هم برم اتوبوس فقط فردا صبح بلیط داشت :/ عصر نداره واسه همین منمو یه روز تعطیل. بدو بدو تا قفسه گفت فرستاده کتابارو حاضر شدم رفتم پول گرفتم که به پیک بدم. اصلا حواسم به اینش نبود هیچکدوممون هم نقد نداشتیم اما رسیدم به خونه و هنوز نیومده. خلاصه که کلی خوشحالم. 

دیشب مهمونی خوب بود خوش گذشت. البته اگه یه بخششو فاکتور بگیریم که نمیتونم بگم. بعد مدتها ساعت دوازده یک شب خوابیدمو صبح هم دیر پاشدم حسابی اما الان دیگه وسایلامو اوردم زبان بخونمو تکالیفشو انجام بدم. برم دیگه دلم برای تو خونه کار کردن تنگ شده. خیلی خوشحالم یووووهوووو کتابام داره میرسه. هیچی بیشتر از کتاب خریدن منو خوشحال نمیکنه. 

2431 : مهمونی

امشب مهمونیه و من خوشحالم که اینجام. هرچند که ممکن از دیدن بعضیا اصلا خوشحال نشم و اصلا دلم نمیخواد ببینمشون اما خب بهتره به نکته ی مثبتش فکر کنیم.  هیشکی هنوز نیومده. منم حاضر همه کارام کرده. کلی کار کردم امروز. یه ذره هم کتاب خوندم. میخواستم بیشتر وقت بذارم اما نشد مامان دست تنهابود. مهام البته بود. ولی دوتایی کمکش کردیم تعداد زیاد بود خب. خلاصه که امیدوارم شب خوبی باشه. 

هنوز کتابام نیومده کاش برام زودتر میفرستادن شاید خودم بهشون بگم فردا اگه میتونن بفرستن چون من و مها تا یکشنبه ظهر بیشتر نیستیم. :( مها دوشنبه کلاس داره دانشگاه منم که کلاس زبان. هیچ کارشم نکردم که فردا میشینم پاش. به نظرت بده پیام بدم و خواهش کنم برام زود تر بفرستن که من میرم رشت کتابا همراهم باشه؟ چون معلوم نی دیگه کی بریم تهران یا مامان اینا بیان شمال. بابا که سر کار میره مامانم که خونه باباحاجی باید بره. بابا بزرگم بیچاره با تمام آلزایمرش مهمونی مارو یادشه از صبح هی میگه کی میریم پس خونه اکرم که مامانم میشه. حالا به نظرت زشته پیام بدم؟ نمیدونم پیام میدم میگن اگه نتونن دیگه نه؟ فکر نکنم اشکال داشته باشه. برم پس پیام بدم. 

امیدوارم هیچوقت براتون پیش نیاد که از کسی بدتون بیاد و متنفر باشین و مجبور بشین ریختشو ببینین. 

2430 : به سوی ۲۶ سالگی

تا دو ماه دیگه میشم یه دختر ۲۶ ساله. یه دختر ۲۶ ساله که تونسته تا امروزشو کار کنه. سخت کار کنه. یعنی از ۲۲ سالگی به بعدشو چون تا قبل از اونو بلد نبود چجوری میشه کار کردن و تلاش کردن برای ساختن زندگی و خودش. اینم یجورش هست دیگه همه که از بدو تولد نمیدونن. منم نمیدونستم چی از زندگیم میخوام. اما الان با تمام به ظاهر دیر بودنش احساس میکنم خیلی خوشبختم که میدونم و شروع کردم حتی دیر. این که کسی بود تا بهم یاد بده به نظرت چند نفر این شانسو تو زندگیشون دارن که کسی باشه که بهشون یاد بده؟ یادمه نمیخواستم دانشگاه آزاد برم فکر میکردم خوب نیست. همه دوستام سراسری قبول شده بودنو من مونده بودم. اینقدر گریه کردم که نگو :/ ولی من روحمم خبر نداشت قراره چی بشه. که بهترین ادم عمرمو میتونم ببینمو اشنا بشم باهاش. اینجاست که فکر میکنم ادم اختیار زندگیشو خیلی وقتها واقعا نداره اما این که کی اختیار ادمو داره رو هم نمیدونم. من حتی تا قبل اون ترم هم استادمو نمیشناختم. باورت میشه؟ نمیدونم اصلا چی شد که این ادم رو انتخاب کردم تا سر کلاسش برم. با حرف یکی از بچه ها بود که شناختمش اونم تو یه گروه. اره همین بود. اون دختره عکساشو فرستاده بود منم بهش پیام زدمو پرسیدم ازش و اینجوری شد که آشنا شدیم هرچند که اون راهش عوض شد اما من موندم.

امسال با تمام اتفاقاتش سال خوبی بود. سالی که تونستم بیشتر از قبل زندگیمو مدیریت کنم و تلاشمو کنم تا هرجور شده کار کنم. شاید این حرفارو باید همون دو ماه دیگه میزدم اما ادم با خودش درگیره. درگیره این که چجوری داره زندگی میکنه ، چی از زندگیش میخواد ، چیکار میخواد بکنه و... چهار ساله که دارم کار میکنم. به نظر کم میاد اما همین مدت کم که البته اولش بیش از حد کند بودم توی کار کردن منو از این رو به اونرو کرد. من تغییر کردمو تمام زندگیم عوض شد. من بزرگ شدم. واقعا بزرگ شدم. اصلا وقتی نگاه میکنم میبینم یه ادم دیگه شدم.نمیدونم چجوری اتفاق افتاد. به این فکر میکنم اگه همینجوری پیش برم بیست سال دیکه چجوری میشم؟ کاش ادم خوبی بشم. میدونم بازم تغییر میکنم. میدوننم بازم بزرگ میشم. ادم انگار ندونه چجوری اتفاق میفته. درسته ما بینش ادم خسته میشه دست میکشه نمیتونه منم الان چند روز دوباره بهش دچار شدم. کم کار کردم. حالا دوباره میخوام شروع کنم. آدم باید همیشه شروع کنه. هر روز صبح که چشماشو باز میکنه. حتی اگه سخته. برعکس همه من فکر میکنم این شروع کردن هست که خیلی مهمه. و سخت البته. شروع که کنی انجامش میدی و بالاخره تموم میشه اما تا شروع نکنی پایانی هم نداره. من کار میکنم و ثابت میکنم که میتونم. که ادم درستی میشم که به رویاهام میرسم که جبران میکنم زحمات کسایی رو که دوسم دارنو دوسشون دارم  . من دوباره شروع میکنم  . هر سنی که باشم. هر روز و هر روز. دلم میخواد ۲۵ سالگیم با سخت کارکردن تموم بشه و پرونده اش بسته بشه. ۲۶ سالگی جان من دارم میام

 

2429 : تهران قشنگم سلااام ^___^

ما رسیدیم تهرااان. واااااااااای خدا نمیدونی چقدر دلم تنگ شده بود. راستش خودمم نمیدونستم دلم برای مامان و بابا برای خونه برای اتاقم برای شهر همه چی یه ذره شده بود. دلم نمیخواد دیگه برگردم شمال راستش. اینجا خونست. چقدر خوبه که دارمش. بگذریم. مامان داره غذای خوشمزه درست میکنه اینقدر هوس کرده بودم که نگو. شنیسل یکی از غذاهایی که دوست دارم خب مامانم مثل بقیه درست نمیکنه خیلی خوشمزه میشه جات حسابی خالی. حالا الان زمان رفته رو دور تند. چشم بزنم رو هم یکشنبه شده. اما من میخوام کیف کنم. زندگی کنم این چند روزو. اتفاقا توش کارکردنم هست. بزن بریم. 

2428 : تو آژانس

الان نشستم توی این آژانس تا ماشین بیاد. یعنی مها رفته پول بگیره کارت نمیکشه اینجا. از صبح که بیدار شدم زمان مثل چی گذشت تا الان شد. نهارم نخوردیم منتظریم فقط زودتر بریم. امروز دیدی که همونجور که گفتم رفتم پای تخته ریدینگ رو خوب خوندم سوالم جواب دادم یه سوال رو اشتباه شنیدم :( که معلم فهمید چون اونجوری که شنیدم جوابشو دادم. ضایع شدم؟ به هر حال رایتینگم قوی تر از سپیکینگم هست و نمرش هم بالاتر شد 88 اسپیکینگ هم 82 . خب زیادم بد نیست باید رو خودم کار کنم.

دوست دارم زودتر برسم تهران. زودتر خونه تا نرسم آروم نمیگیرم. کلی ححرف دارم بزنم اما الان اصلا تمرکز ندارم که بگم. خلاصه که اینجا الاف علاف شدیم. هوووف. منتظر یه نفر دیگه ایم حالا ماشین اومد اما ادم نیست :دی. 

امروز هیچ کاری نکردم فقط ریدینگو از کله سحر واسه خودم تکرار کردم تا موقع صبحونه خوردن تا حتی موقع جارو زدن اینقدر گفتم که حفظ شدم میخوندمم بیشتر از حفظ میخوندم تا از رو کتاب :/ یه همچین ادم بی جنبه ایم من. ولی خوشحالم بالاخره رفتم پای تخته یه بار از رو دوشم برداشته شد. چی بود هی میخوندم هی نمیبردم استرسم بیشتر میشد. 

دیشب فکرم درگیر اختیار بود. این که ما اختیار از کجا میدونیم که مختاریم. چجوری ثابت میشه هنوزم دارم بهش فکر میکنم. دنبال یه کتابم که بخونم بخصوص دلم میخواد نظر فلاسفه غرب رو بدونم. اما کتاب سراغ ندارم تو اینترنت هم پیدا نکردم شایدم باید بیشتر دنبالش برم.