روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1881 : معرفی عکاس : ویلیام شو

William shew ، آمریکایی ۱۸۲۰- ۱۹۰۳ 


اینم از اولین عکاس که از کتاب نگاهی به عکسها ، نوشتهٔ جان سارکوفسکی ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ خب یکی یه عکس از عکاسایی هست که اثرشون فکر کنم توی موزه هنر مدرن نیویورک بود. اهدا شده بهش. بایددرآمدی بر نقد و تحلیل عکس و مقدمه مؤلف رو چون یادم نی کی خوندم کامل خوندم یا نه :/ الان نگاه میکردم شک کردم. اون موقع هنوز جاهل بودم این کتابو خریدم شاید اواخر جاهلیتم بود:دی‌ به هر حال. فکر کنم حالا که دارم روزی یک عکاسو میخونم پیوستگیش خب بهتره یعنی جسته گریخته نیست. و کلا کتاب باید خونده بشه. شاید یسری عکاسارو د حالت عادی مواجه نشده باشم باهاشون که سراغش بیام. 

متن ها هم کوتاه کوتاه. خیلی بلند نیست در مورد هر عکس توضیحاتی داده. مولا عکس اول یه داگروتیپ از مادر و دختر. اینجوری شروع میکنه که بعد از اختراع عکاسی توسط  داگر چی شد این که داگرئوتیپ حیرت انگیز بود. به نظر نقاشا کمک بزرگی برای هنر به نظر فیزیک دان ها کمک بزرگی برای علم. واین که زمانی که داگرئوتیپ بو بیشترشون تصاویر انسانها و چهره هارو ثبت کردن. و تعداد کمتر ز یک درصد از چیزهای دیگه است. 

من پاراگراف اخرشو خیلی حال کردم :

« داگرئوتیپ اصیل تصویری کوچک است، معمولا کوچکتر از کف دست، و بر سطح نقره ای بسیاز صیقلی به حیات خود ادامه میدهد. چنین تصویری به رغم این که بی نهایت ظریف و در جزئیات است ، اما فرّار است. شخص باید آن را درون جعبه‌اش نگاه میکرد و نه کاملا گشوده و باز ، ترجیحا در خلوت و تنها، زیر نور چراغ ، چنانچه گویی به یک راز نزدیک میشود. 


من تا حالا یه داگرئوتیپ از نزدیک ندیدم. چقدر اینجوری ادم دلش میخواست میدید. جدا از اون نمیدونستم اینقد‌کوچیک. یعنی فکر نمیکردم بزرگ باشه اما کف دست ؟ این که مول یه چیز جادووی ازش حرف زده رو دوست داشتم. مثل جادو میکونه عکاسی.

خب شاید بریم برق اومده ولی دلم میخواد یه ذره پیاده روی کنم. مهام ترجیحش اینه که بریم. تو خونه میتونم بخونم. دلم میخواد بستنیم بخورم از این دستگاهیا هوس کردم جایزه امروزم :دی  


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو

1580 : یه روز عالی

حقیقت اینه امروز از ساعت ۹ اومدم کتابخونه و تونستم اون نوشته های ویراستارهای المانی فرانسوی و... رو بخونم. و تازه رسیدم بالاخره به خود کتاب. خیلی خسته شده بودم از این کتابهایی نیست که بشه خوندو رد شد یا سریع فهمید تازه این در مورد نیچه کاری که کردو این چیزا بود. خود کتاب دیگه چه شود. کلی چیز میخواستم بگم اما الان اینجا که برقم رفته گرم شده مخم نمیکشه. خب عادت ندارم اصلا . تو خونه خب ادم راحت تره. یه سرع نشسته نیست.  در نتیجه اگه جونی بمونه برام امشب رسیدم خونه مفصل باید بگم چی شد. اگرم نه فردا صبح قبل اومدن مینویسم چون باید بنویسم. شیطونه هم میگه بگم به مها برم خونه ها اما نه نه. نباید تنبلی کرد. هرچند خیلی خوابم میاذ اما مهم نی برم خونه دیگه نمیتونم میدونم. یعنی واقعا ۹ ساعت کار کردم؟ :/ ۹ که نیست ولی شیش دیگه هست باورم نمیشه. به هر حال. الان میخوام یه خورده بری استراح خودم زبان بخونم اون دفتر که دیروز خریدم. راستی نگفتم اینو چقدر لهجه فرانسویا سخته. برا من بیشتر از این که زبان باشه سرگرمی انگار باید صوتی رو بگم خب فعلا جنبه چنیداری و گفتاری هرچند کلمه رم میبینم اما چیزی از حروفشون نمیدونم تا همینجاشم کلی چیز تازه فقط درس اول رو گذروندم فهمیدم. مثلا این که که حرف «ر» خ و یا ق من مشکل گوشمم هست با این حال سعیمو میکنم درست بشنوم. یا مثلا کلا فرانسویا با گفتن ته کلمه ها بیگانه اند یعنی خب یهو وسطشم شده در نتیجه زیاد املای کلمه کاربردی برای من نداره که بخوام ببینم چی میگه. به نظر کاملا جدا میاد.  الان دوباره میخوام درس دیروزو که گوش دادمو خوندمو ببینم بعدشم یه عکاس از نگاهی به عکسها بعدش دوباره نیچه اگه بشه یه کتاب داستان انگلیسی هم اووردم اخر اخر میخونم. همین. من برم که تا ده چهار ساعت مونده. یعنی میمونم تا اون موقع؟؟من میتونمممم.

1579 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1578 : کتاب خونه

خب انروز شروع شد. البته که خواب موندم ساعت هشت اینا بیدار شدم. مها اولش گفت نمیاد کتابخونه حال نداره. اصلا غصه عالم ریخت رو سرما. اما بعد اومدیم. حالا هم هستی تا عصر اینطورا یعنی احتمالا شیش هفت. بعدش میریم یه دوری میزنیم یه دفتر میخوام بخرم یعنی با مها دوتایی. کار داریم بعدا میگم.


مقاله سارا کوفمن بالاخره تموم شد. راه افتادم اصلا اینجا جوش میطلبه. واقعا باید میومدم بیرون از خونه. بی صبرانه منتظرم برسم به خود کتاب. خب اینجا راجع بهش گفته بود کلی یعنی راجع به کری که نیچه کرده اندیشه ای که داشته. حتی علت جنونی که بهش نسبت دادن. حرف و کار هایدگر راجع به نیچه و...

به مظر من واقعا کتاب خفنی میاد یعنی فکر نیچه. چطور نفهمیده بود اون ادم و توی گودریدز نوشته بود مزخرفِ؟؟؟ 

خب نمیدونمچی بگم دیگه. از این که اینجام و دارم میخونم خوشحالم. هرکس سرش به کار خودش و همه دارن میخونن. اگه تو خونه بودم مطمئنم بازم نااه بودم. تنوع همیشه جواب میده:دی. البته اولش که شروع کردم طول کشیدموتورم راه افتادا اما خب. یه بخش هایی شو میذارم. کاش کلی جلو برم اما رو زبانم مصرم کار کنم یه کتاب اووردم داستان انگلیسی الان میخونمش کوتاهه برا من خوبه باید چشم عادت کنه. اون روز داشتم فکر میکردم توی زبان فارسیم اول بسم الله نیومدن به ادم جمله بندی فعل و فاعل این روشا برای من جواب نداده هرچیم که بلدم کم کم کم رفته تو مخم. مثر فارسی خب چیکر کنم حفظیاتم خوب نیست این که بهوام با اگاهی از اول بسم الله اصولو همشو پیاده کنم. تازه قراره با همین روش یه زبان دیگه هم یاد بگیرم :دی دفترم برای اون میخوام. کاملا دلی کاملا ریلکس و راحت و مداوم.  البته با مها با هم حرف بزنیم بنویسیم حتی باحال نه؟ هرچند که اون جدید خب یه خورد جفتمون صفر صفریم کم کم کم.


اینک آن انسان ـ آدمی چگونه همان میشود که هست ـ ، نوشتهٔ فردریش نیچه ، ترجمهٔ بهروز صفدری، نشر بازتاب نگار


+ اینک آن انسان «غیر شخصی ترین» اتوبیوگرافی ممکن است. « قهرمان »آن به شیوه‌ی مرسوم، یک مادر و یک پدر معین ندارد، یک چهره ندارد ، حتا یک نقاب ، یک پرسوناژ [ سیما و شخصیت] ندارد. د این معنا این کتاب اتپبیوگرافی هیچ کس‌با هیچ شخصی نیست: «من»ی که در اینجا با خودش حرف میزند، گفتارش در ضمیر اول شخص نیست  ، همان که به نظر افلاطون کم تقلیدی ترین نوع گفتار است،ـ زیرا در این «من» بیش از یک شخص است و هیچ شخصی نیست. جز انباشتی از نیروهای سرشار انفجاری. نیچه نه یک انسان بل‌که دینامیت است .


+ هرکسی مقیاس خودش باشد.


یه تیکه خیلی باحال به نظرمبود در مورد اندیشه نیچه راجع به دین شاید نمیدونم اما میگفت نیه میگه روح محض یک دروغ محض. بعد میگه همونطو که رژیم های متفاوت هست معده های متفاوتم هست نمیشه یه نشخه عین هم پیچید برای همه یعنی این کاری که درواقع دین میکنه همه چیو نهایت در نظر میگیره و همین دروغ بودنش هست. میگه هرکسی مقیاس خودش باید باشه و باید بدونه مه چجوری باید تغذیه کنه تا به حداکثر نیرو و فضیلتش دست پیدا کنه. 


زندگی چونان معمای بی پایان و وسیله ی شناخت ، این است آنچه پس از اعلام مرگ خدا و پایان آرمان [ ایده ال ] ریاضت ، انسان را از بیزاری از زندگی میرهاند و مانع از فروافتادن او به ورطه بدبینی و هیچ انگاری میشود. این تنها چیزی است که میتواند نسبت با زندگی معنا و دلبستگی جدیدی ایجاد کند. زیرا زندگی همچون تجربه ای برای اهل شناخت ، نه یک رود دراز ارام نه مسیر یک بستر اسایش و نه یک سرگرمی است. 

زندگی دنیایی از خطرهاست، نیازمند فتح ها و پیروزی های مداوم ، زندگی به مثابه  معما مستلزم شجاعت و مردانگی است: زنی هست که هرگز به کسی جز جنگ آور عشق نمی‌ورزد جنگ اوری که بتواند او را فتح کند و بر او پیروز شود


+ هر اندیشه‌ی بزرگی بخشی نیندیشیده در خود دارد. 

1577 : مثل احمقام

چرا هیچکار نمیتونم کنم. واقعا هیچکار. البته چرا درودیوارو نگاه کنم با گوشی الکی واقعا هیچ کاری نکنم فقط اینور اونورش کنم. همینجوری بدون فکر بدون هیچ فکری بیفتم رو تخت. نهایتشم گریه کنم و زار بزنم. نه فقط کتاب که معرقم. حالم از خودم بهم میخوره حتی حرفی ندارم اینجا بزنم.باید چیکار کنم؟؟ اصلا لازم نیست تلاش زیادی کنم همینجوری اشکم میتونه بیاد. ًفردا میرم کتابخونه. خدا کنه از این جا زدم بیرون درست بشه. احساس میکنم هیچ قدرت اراده ای مدارم انگار فلج شده باشم. 

1577 : بخش هایی از کتاب : اینک ان انسان

ساعت این پست رو ببینین. مال دیروز ساعت هشت صبح. و این کتاب فوق العادست  و من حالم وحشتناک. اما خب احتمالا جون میکنم تا بتونم بشینم پاش. پر از حرفم. خیلی . اما تهش هیچی چون نمیدونی کدومو بگی. حوصله اینجوری حرف زدنمو ندارم. ادم باید روکو رو راست بنویسه. نمیدونم چمه انگار نمیدونم . نه نه میدونم نمیتونم بگم. حرفای تکراری فقط خوب نیستم همه چی ظاهرا مثل همیشه است. اما من فقط دلم میخواست واقعا اینجوری بود.  احساس میکنم از خودم متنفرم از همه چی .این حرفا چه تاثیری داره اصلا چه اهمیتی داره. ظرفیتم اومده پایین شاید طاقتم. ادم مزخرفیم. خیلی مزخرف. از دیروز تاحالا فقط ۲۴ صفحه. این وحشتناک .




ـ آدمی چگونه همان میشود که هست ـ ، نوشتهٔ فردریش نیچه ، ترجمهٔ بهروز صفدری، نشر بازتاب نگار


+ این کتاب «بند ناف»ی را که وصل کننده‌ی نیچه به گذشته‌ی اوست برای همیشه قطع میکند و او را از آنچه بوده و تولید کرده جدا میسازد . او خط میزند ، بیلان می‌دهد و محاسبه میکند، فقط چیزهایی را نگاه می‌دارد و جمع میکند که شایسته‌ی نگاه داشته شدن و جاودانه بازگشتن باشند. اما این کتاب مشرف به آینده هم هست و وعده و نویداثری را میدهد که در زیر آفتاب پاییزی در حال رسیدن است.


+ من دارم حسابهایم را ب آدم‌ها و چیزها تسویه میکنم و به هرآنچه تا کنون جزو متعلقاتم بوده فیصله میدهم. تقریبا هرچه در حال حاضر انجام میدهم نوعی خط کشیدن بر انهاست. 


+ من میدانم چه کاری انجام و چه حسابی تسویه شده است: روی زندگی گذشته ام خط کشیده شد:چنین بود معنی سالهای اخیر. در حقیقت به این ترتیب معلوم شد زندگی گذشته ام چه بوده: یک وعده و نوید ساده.


سقراط همان نقطه عطف تاریخ یونان که نیچه به ریگی تشبیه اش میکند که از بد حادثه لا به لای چرخ دندانه های ماشین زیبای فلسفه یونان انداخته شد و معنا و مسیر آن را برای همیشه تغییر داد.


+ نیچه صلاح میبیند روح هارا آماده سازد و خودش خودش را معرفی کند تا مبادا اورا ب کس دیگری ، مثلا با یک غول فضیلت یا یک بنیانگذار دین جدید اشتباه بگیرند. 

دگرگون کردن ارزش ها القا کننده‌ی کیمیاگر نوینی است  که هر آن چه را تا کنون توسط بشر بیش از همه مورد تنفر ، ترس و تحقیر بوده به دست میگیرد تا این تفاله ها و زباله ها  را به گران بها ترین  چیز تبدیل کند و از آنها«طلا»ی خویش را بسازد. 
اگر نیچه لازم میبیند خودش خودش را معرفی کند و پیشگیرانه در برابر تحریف ها  و تهمت ها از خود دفاع کند از آن روست که به خوبی میداندکس دیگری نمیتواند تصویر محقی از او ارائه کند.

نیچه مدتم از انزوای مفرط شکوه میکند ، انزوایی که از سوی دیگر برای او لازمهٔ استقلال اثر و شرط حیاتی نوشتن شمرده میشود. یعنی
یگانه معیاری که به او امکان میدهد تا بداند براستی راه‌های خاص خود و نه متعلق به دیگران را دنبال میکند، ... «کین» این بزرگی دقیقا انزوا و برکناری چیزی است که بس برکنار و بس فراسوی چیزها قرار دارد. 
کینه ی عظمت یا باج و تقاص و کیفری که میتواند تا حد شکنجه‌ی مطلق ، احساس خفگی در چنبری مارگونه یا سروده شدن از زخمی نا کفتنی پیش رود و به جایی رسد که او دیگر نداند زندگی میکند یا زندگی اش صرفا یک پیش داوری است. تا جایی که بهای نامیرایی‌اش را با مرگ بپردازد: اخلاق این است : میتوان به علت انجام دادن یک چیز نامیرا غرقه گشت ؛ و پس از انجام عمل ، در هر لحظه کیفرش را کشید. مثل بازاک

+ مرده از بی مرگی بازیافتم 

انسان برای نامیرا بودن باید بهای گرانی بپردازد: باید بار ها در حین زندگی بمیرد.

+ در آلمان با وجودی که در چهل و پنج سالگی خود هستم و تقریبا پانزده کتاب منتشر کرده ام ( از جمله ان حد اعلا، زرنشت‌ام را)  حتی یک کتاب از من به بحث گذاشته نشده ، ولو بحثی کم مایه. حالا نیز با کلماتی چون” پرت و پلا [بی مرکز] ، بیمارگون ، روان‌پزشکانه رفع تکلیف میکنند و از دشنام گویی و بهتان بستن به من رو گردان نیستند. اثهمه چیز آشکارا خصمانه است و هنوز کسی اعتراض نمیکند. “

+ خویشاوندی که از نزدیکی بسیار با آن حالش بهم میخورد.

+نژاد احمق که او نتوانست از میانشان حتی یک گوش را به سوی خود جلب کند ... گوش هایی که همگی ظ، چون گوش های قیصر جوان به ورم گوش و حالا دیگر تقریبا ورم گوش فراگیر مبتلا هستند. 

برای ان که د برابر اعمال خشن المانی تضمینی داشته باشم نخستین نسخه هارا پیش ز انتشار برای شاهزاده بیسمارک و قیسر جوان میفرستم همراه با یک اعلان جنعگ کتبی. به این اقدام نظاامیان نمیتوانند با تدابیر پلیسی پاسخ دهند این از روان شناس بودن من است. 

دریافت آنجه کمبودش در آلمان ان زمان احساس میشد و فشار ناشی جز کمبود فرهنگ و امور دنیوی نیز بیشتر بود ، کمبود انسانهای شایسته‌ی این نام بود.

+ همانگونه که انسان به مثابه نوع ، تیپی است که هنوز تثبیت نشده و شکل نگرفته است، که صرفا یک ماده‌ی خام و یک سنگ بی قواره است که به پیکر تراش نیاز دارد ، پیکر تراشی چنان بزرگ که بتواند ان را شکل دهد وو سر انجام به سرشت واقعی‌اش ، انسان طبیعی ، یا فرا انسانیت‌اش فراز اورد ، به همانگونه نیز انسانی به نام نیچه که تیپ اش در ابتدا هنوز توبیت نشده بود، تنها زمانی توانست به تیپ خودش‌، به آنچه در او والا، فراانسانی ، استثنایی و یکتاست فراز اید ـ و بنابراین به اسم خاص خود افتخار کند ـ که خود را برای تراش خوردن و شکل گرفتن به دست تیپ های دیگر بسپارد تا انها نام و سیمای خود را به او اعطا کنند

1575 : اگر بی تو بر افلاکم چو ابره تیره غمناکم ...

خب وقتش تسلیم بشم که چهار ساعت گذشتو بیدارم. موزیکم کشید به همایون که دلمان را برد بعد از مدتها شنیدم.


وقتش روزو شروع کنم. احتمالا کتابو از اول دست بگیرم اینقدر که حال دیروزم قاطی بود. چقدر خد. کار دارم احساس میکنم جای یه روز یه عمر عقب موندم میبینین چی میشه ادم. یکی‌نی بگه مائده قرارات یادت رفت؟ باید بهتر بشم. نه فقط برای خودم. باید ادم بهتری بشم باید نمیدونم فقط من دوست دارم ادم بزرگی بشممول تمام کسانی که دوسشون دارم اینم با کارکردن اتفاق میفته. با تمام اینها دیروز لازم بود. باید حالم بد میشد. این طبیعی قبلا هم پیش اومده بود. بعضی وقتا باید وایسی ببینی برای چی؟ کی چرا داری کارهارو انجام میدی. نباید عادت بشن نباید اتوماتیک وار باشه حتی اگه کتاب حتی اگه کارای خوبین. تا شب قراره دیوونگی کنم. امروز فعلا فقط امروز فردا هم برای فردا باید شب از دیوونگی سر راحت رو بالش بزارم. فعلا روی اون دنده شدم. نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من نخواهم جان پر غم را تویی جانم به جانِ تو... خب دیگه بریم کار کنیم.



1574 : دیگه فردا شد. پنجشنبه

نمیدونم ساعت چند بود خواب بودم بابا زنگ زد گفت شام چی میخوری گفتم هیچی منو مها خوابیم. گفت نه بگو چی‌میخورین این هست اینم هست گفتم چه هوای مارو حالا داره :دی مامان بیمارستان رفته یکی‌از خاله هام پیوند کبد. هیچی دیگه گفت اینو میگیرم یهو دیدم اومد سپهرو سینام هستن خب پدر من بگو. گفتم مارو اینقدر تحویل نمیگیره ها :دی و واقعا هم چند وقت شبا نمیخورم یا یکی در میون کم. مها که هنوز خوابه تکونم نخورد هیچی نشستم به رسم ادب البته نه فقط ادب ولی خب نشستم پیششون فوتبال دیدیم شام خوردیم حتی من اندکی . جو هم اولش سنگین! :/ الانم از زور خواب دارم بیهوش میشم. خدا کنه خوابم ببره تلاش کردم بخوابم نبرد ضد حال. 


شاید اهنگ گوش بدم. هدفونم گم شده بود پیدا شد. هرچی گم میشه بغل تخت دنبالش بگرد :دی دلم برا کلهر‌ تنگِ. اصلا یهو هوس کردما.  

جاییم درد نمیکنه دیگه شاید کم خوابی بود. اما بی حسی مطلقم. اینم تجربه باحالی بی‌جونی. انگار مثلا سالها انگشت دستاتو تکون نداده باشی یا مشتتو باز نکرده باشی یه همچین حالتی. 


چرا اینارو مینویسم؟ نمیدونم. خیلی وقت بود انگار. شرح حال ما به چه درد میخورده. اما اینجا خب مدتهاست هست بعضی وقتا همینجوری وقتی کار نمیکنی احساس پوچی داری به اندازه کافی یعنی درست ترش اینه وقتی نمیتونی کار کنی دلت میخواد زمانو قابل تحمل تر کنی.


من میگم ترسناک دیدن این که ادما ممکن شبیه هم بشن. یعنی شبیه ادمای مزخرف. این واقعیت که با ادمایی که دورتن عجین میشین شبیه اونا میشی بی تاثیر نیست. دیدن این شباهت ها درمورد کسایی که به نظرت حیف میان وحشتناک. 



اینو یادم رفت بگم اون بیل بیلکایی که با کنگو افریقایی بریدم اثعالی شدن. اصلا دلبر. دلمو بردن. هرچند چوبشون گرونه لعنتیا ولی اینقدر خوبن تا قبلش به خاطر قیمتش میخواستم نگیرم دیگه اما الان دلم نمیاد.

1573 : خوابیدم بیدار شدم خوابیدم بیدار شدم

الانم هنوز گیج خوابم اگه چشامو ببندم بیهوشم. واقعا هیچ کاری نکردم هیچی و به خاطر از خودم عصبانیم اصلا روی مخم ولی خب از قصد که نبود خواستم ولی سردرد چشم درد الانم که انگار کل تنم درد میکنه . بیجونی تو کل رگوپیم پیچیده. من واقعا هیچ جوابی ندارم که چرا اینجوریم. فلوبر بود میگفت روح انگار از دستا خارج بشه. الان برای من روح انگار از کل بدن خارج شده. حس گندیِ. یعنی فردا خوب میشم؟ اصلا حوصله اینجوری بودنو ندارم. اصلا. روزایی که کار نمیکنم حتی کم حس میکنم به جای رو به جلو بودن رو به عقب میشم میترسم برگردم جایی که بودم. جلو نمیرم جلو نمیرم. 


شیر زردچوبه بخورمو بخوابم. بیهوش بشم

1572 : سردرد

احساس میکنم کلم در حال ذوب شدن از تو خیلی درد میکنه و چشمام پشت سرم  پشت گوشمم

. چشام خیلی بده . دبم میخوا بمیرم. ادم نیت هم که میکنه اینجوری میشه.  .  با این حال سعی کردم بخونم هرچند تیکه های کوتاه با وقفه. شاید دارم سرما میخورم نمیدونم. اثه میخوردم باید زودتر بود چون از مامان این مثلا میگرفتم نه یه قرن بعد. اخه اتاق اینجا کوره اجرپزی دقیقا اینقدر گرمه چجوری ادم سرم بخوره اسپیلت هم انگار نه انگار حالا برو بگو خونسرد. هوووف کاش زودتر خوب شم به خاطرش واقعا عصبیم. که یعنی میخونم چون حواسم نمیتونه جمع باشه نمیفهمم باید چند بار یه ققسمتو بخونم. مها که گفت تب دارم. اما فقط کله ام داغِ :/  خوبم میخوابم اما خسته ام باز. کاش اگه سرماخوردگی زودتر معلوم بشه.این وضع وحشتناک انگار همه چی میره روی مخم.