روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

روز نو شتـــــــــــــــ

میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

524 : اون طرف مرز

مردم اغلب این فرصت رو ندارن تا کسی کنارشون باشه که جرئت کنن اونجوری که با خودشون حرف میزنن، اون جوری که همه چی بدون دروغ ،بدون هیچ پوششی هست باهاش حرف بزنن. ما معمولا هرچقدر هم که ادعا کنیم باز یه جایی در  برابر آدمها ملاحظاتی داریم. یه خط قرمز هایی که باعث میشه اون جوری که واقعا درون خودمون هستیم نباشیم.شاید از قضاوت شدن میترسیم. از آشکار شدن از نمیدونم از این که ازمون چیزی بفهمن و شاید خیلی از آدمای بیشعور اطراف بر علیهمون استفاده کنن. من اینجا نمیگم صد در صد تا حد خیلی خیلی زیادی اونجوری که فکر میکنم مینویسم گاهی شاید خیلی سطحی و  حوصله سر بر گاهی عمیق و جدی.بعضی وقتا عاقلانه و بزرگ منشانه بعضی وقتها هم کودکانه و سرسری. اینجا تمام واکنش هام تقریبا واقعی هست.نمیگم همه چیزو میگم. اما هر چی که هست چیزایی که سانسوری نداره .گاهی نوشته هام تو لحظه نوشته شدن بعضی وقتا هم بعد کلی فکر.اگه میگم ایرادی دارم واقعا دارم اگه ناراحتم ،خوشحالم و... واقعا هستم. اینجا اونجوری حرف میزنم که شاید خیلی وقتها دلم بخواد کسی باشه که همین جوری همینقدر بی ریا جلوش باشم.بدون نقاب بدون ملاحظه بدون ترس همینقدر ناقص همینقدر مزخرف همینقدر بدون شاید سانسور بدون این که بخوام فکر کنم طرف مقابلم در موردم چی فکر میکنه. جوری حرف میزنم که خودم با خودم حرف میزنه خودی که از تمام عیب ها و نقص هام آگاه بخوام و نخوام پذیرفتمش گاهی ازش ناراحت میشم دلخور میشم به خاطر ایراداش اما دوسش دارم و سعی میکنم برای بهتر شدنش کاری انجام بدم. من خودمو هرچقدر هم ناقص ترکش نمیکنم. این رفتار رو بععضیا آدمهایی رو شانسشو دارن داشته باشن که در مقابلشون همینجورین.  دلشون میخواد اون آدم هر چی که هست باشه ایراداشو قبول میکنن ولی دلشون میخواد با هم باشن . همراه .نمیدونم چجوری بگم. به نظرم حس فوق العاده ای باید باشه شاید هم بعضیا فکر کنن الان دارم چرت میبافم اما من باور دارم. تخیل قوی هم دارم. اینجا نوشته هام گاهی شاید جوری باشه که انگار برای شخص خاصیِ  .کسی میاد میخونشون. این که همچین شخصی هست یا نه من همچین شانسی دارم که این آدم رو ببینم تا بتونم جلوش همونی که واقعا هستم باشم و داشته باشمش زمان معلوم میکنه و بودن و نبودنش در حال حاضر مسئله ی اینجا نیست. مسئله اینه که مرز من با خودم و اون گفتگوی درونی اون جوری که واقعا هست و هرکسی با خودش داره اینجا بعضی وقتا شکسته میشه.نوشته هارو اینجوری بخونین. شاید فهمیدن بعضیاش آسون تر و جذاب بشه شاید خیلیاش گنگ مسخره اشفته و .... بشه.

523 : شبانه ...

522 : من عادت نمیکنم...

می‌خواهی

من را

به بی‌خبری از خودت

عادت بدهی ؟


من

به بی‌خبری از تو

عادت نمی‌کنم


به نبودنت

عادت نمی‌کنم


به بودنت

عادت نمی‌کنم


من

فقط می‌توانم 

عاشق بشوم

که شده‌ام


افشین یداللهی

521 : کاش بهم بگی مشکل چیه؟ رک بهم بگو... هرچی که هست

یک ساعت از خواب بیدار شدم. گشنمه هنوز هم‌ اما حال ندارم از جام پاشم :)

نکنه منظورش از سو تفاهم فکریکه من میکنم راجبش؟! این که فکر کردم تو هم...یعنی سوتفاهم شده و من نفهمیدم که اشتباه میکنم. اوه من میدونستم حتما همینه. عذر میخوام واقعا. تو حق داری.من من خودم یکاری میکنم برای خودم...ام نمیدونم چی بگم. اره تو حق داری به هر حال ام اشتباه از من بود. دیگه چیزی ندارم که بگم. باید قبولش کنم باید باید برم باید ام

520 : گشنگی شبانه

من فکر میکنم بعضی چیزا بعضی مسائل هر چند بارم که حقیقتشون روی آدم آوار بشه باز کمه. از تازگیشون کم نمیشه. هیچ راه حلیم نیست براشون. این مسائل زخمین که درمان نمیشن. انگار تنها کاری که میتونی کنی اینه که ضد عفونیشون کنی تا عفونت نکنن تا نخورنت. اما همیشه تازن یه وقتا که مثل روز اولشون میشن خون میزنه بیرون ازشون داغ داغ :(
چه پست حال بهم زنی شد نصف شبی
گشنمه دلم غذا میخواد یه غذای خوشمزه انگار یه قرن که هیچی نخوردم میلی به هیچی نداشتم الانم که گشنمه اما نمیدونم چی بخورم :( غذا نداریم :/
میشه فکر نکنم خوابم ببره؟ میشه؟ میشه یه غذای خوشمزه بود یه غذایی که نخوردمش تاحالا تصوری ازش ندارم اما خوشمزست. گوشتم نداره. سبزی پخته هم همینطور لطفا کاملا برشته هم باشه  اگه مرغ یا ماهی داره تندم باشه مشکلی ندارم و خوش نمک باشه. بی مزه نباشه :/  کی حاضر میشه؟ :دی
میدونم خوب میشم فقط انگار یه قرن بود از آخرین باری که اینجوری دلم غذا خواست. 
دلم ته دیگ میخواد ته دیگ سیب زمینی یا ته چین اره دلم ته چین مرغ میخواد وااای خداااا گشنمه :/ 
خدا نکنه من گشنه بشم خوابمم بگیره دیگه خودمم خودمو نمیشناسم :دی
دلم میخواد گریه کنمممم از گشنگی :(((( الان انگار خیلی وقته غذا نخوردم خب چرا هی باید چند وعده غذاهایی باشه که من دوست ندارم چرا چرا. من غذا میخوام

519 : سرخوش

این آهنگ رو هر بار که گوش میدما دیوونم میکنه. خیلی خوبه خیلی خیلی خیلی زیاد. با این حال خیلی وقت بود گوش نداده بودمش. دلم میخواد تا خود صبح تکرارش کنم.

منم میترسم میترسم از فراموش کردن از موندن توی یه مرداب از گندیده شدن از رسوب کردن همه چیز اما اما سعیمو میکنم هی مرور کنم همه چیزو برای خودم. بخونم گذشته رو بشنومشون مدام فکر کنم بهشون. نمیزارم رسوب بشن سنگ بشن فراموش بشن. نباید بزارم ولی با تمام اینها منم میترسم میترسم از تهی شدن ذهنم از خاطرات سبز...!

من خب فکر کنم نمیفهمم :( اون که در مورد سو تفاهم و ایناست. من نمیدونم چی بگم. راستش نمیدونم در مورد منه در مورد اونه؟ خب خیلی چیزا عوض شده از خیلی چیزا خبر نداری اگه در مورد من با اونه. من اشتباه کردم ؟ چیکار کردم که خودم خبر ندارم :دی واقعا نمیفهمم ببخشید :(

اون عادت و... رو هم نمیدونم. ربطی به ایده داره؟ الان کلا ازم نا امید شدی:/ نمیدونم چرا اینقدر کیج بازی در میارم شاید فردا باید فکر کنم بهشون.

اما بقیه رو گرفتم :)))) حله اقا حله. یوهووو بیا وسط شله شله :دی ^— ^ 

خدایا این خل بازیارو از ما نگیر :))

فکر میکردم بده که هنوز عادت نکردم به انجام یسری کارام یادم نبود اون نوشته ی نادرو :دی :) انگار پسر خالمه :))))

 راستش این که دیگه چیزی ننوشتم از دیشب تا امشب گذاشتم یه جا چون دیروز که نیومدی گفتم شاید حرف زیاد میزنم و خب خوب نباشه ! باید نزنم :) ناراحتم بودم یعد یادم اومد اینجوری. نباید حساس باشم.دیگه کارش نمیشه کرد دوست داری یهو بری نیای نگی شاید بی حوصله باشی دوستم نداشته باشی کسی بپرسه کجا رفتی ؟ کجا هستی کی میای هستی نیستی این داستانا :دی خودمم بعضی وقتا اینجوری میشم  در دوز پایینش خیلی پایین:)))  اینه که تو فکرشم این قابلیت هارو تو خودم تقویت کنم ببینم چجوریه حتما خیلی کیف میده که اینجوری تو نه؟ :) حالا اینارو چرت گفتما مطمئن نیستم. اما فکر کنم باید اینطوری باشی. کارم نداشته باشی طرف مُرد دق کرد از نگرانی از چشم انتظاری :دی شوخی کردم اینارو چه نمکدونی شدم من. به طرز حیرت آوری رفتم تو فاز سر خوشی:)

حالا واقعا بعضی وقتا فکر میکنم اگه نیای چی میشه باید چیکار کنم. اگه نباشی. خب زندگی بر میگرده به روال قبل در خوشبینانه ترین حالت که اینم نمیشه. چیزی تغییر کرده. چقدر مسخره میشه همه چی نه؟ مسخره نمیشه. بیشتر ترسناک مثل یه کابوس اما خب من که نمیدونم. اما میدونم اینقدر بد شانس هستم که اه نه نباید به این چیزا الان فکر کنم. زمان به وقتش مشخص میکنه.شاید اتفاق بدی نیفته شایدم بیفته باید تو موقعیتش قرار گرفت. هیچ چیز اینجوری ادمو یه جا نمیکشه. ذره ذره از تو خالی میشی بعد میریزی نابود میشی. 

برم بخوابم اگه خوابم ببره اگرم نه که با من صنما دل یک دله کن. گر سر ننهم آنگه گله کن...



518 : جوزدگی

فکر کنم یه یکی دو ساعتی هست میخواستم بنویسم اما مها صدام کردو حرف میزدیم زمان گذشت و نفهمیدم بعدم دیگه مامانو بابا اومدن.

امروز نگم برات که چه کردم :دی

بیدار که شدم گفتم مائده خودتو جمع کن شروع کن. بعد دیدم ذوق خونم همچنین میزان جوزدگیم اوومده پایین این شد که گفتم خب باید چیکار کنم که دوباره چرخام بچرخه تا بتونم کار کنم رو خودم. از کجا باید شروع کنم.همه چی بهم ریخته بود نمیدونستم چی به چیه.

خب هرکس یه جوری هست دیگه منم مدلم اینجوریه اگه میخوام کاری انجام بدم باید لذت ببرم ازش و برام سرگرم کننده باشه. نه این که کار الکی و بیهوده باشه ها چجوری بگم. نمیتونم یکنواخت پیش برم باید جوری باشه هم محیط هم برنامه و ترتیبشون  متنوع باشه یکنواخت حوصلو سر میبره. جوری باید باشه که اصلا زمانو نفهمم و بتونم انجام بدم. نباید راکد باشه. مثلا من هیچوقت نمیتونم تصور کنم مثل کارمندا زندگی کنم. منظورم این که همیشه باید یجور بگذرونن یه کارو به یه نحو انجام بدن روزاشون شبیه هم هست اغلب. شاید کلا کار کردنو برای این توی هرجایی دوست ندارم. یا زیر دست کسی بودنو این که به میل یکی که کلا فازش باتو فرق داره کاریو انجام بدی واقعا عذاب آوره برای طولانی مدت. بهمن پارسال که رفتم آتلیه واقعا دیوونه  کننده بود. بعد فکر کن از یه طرف اونجوری از یه طرف خود عکاسیش نابود آدم دیوانه میشه.  واسه همین چیزا کار کردنو دوست ندارم البته دلایل دیگه ای هم هستا مثلا نمیتونم کارایی که نیاز به روابط اجتماعی بالا داررو تحمل کنم مثلا مغازه داری دیدی بعضیا چجوری بلدن جنسو غالب کنن اصلا وجدانم بالاغیرتا اجازه نمیده این همه اغراق کنم تو تعریف از اون جنس فکر کنم هر مغازه ای وایسم طرف ورشکسته بشه :/ هنوز شغلیو پیدا نکردم که مطمئن باشم میتونم پاش وایسم وگرنه من تنبل نیستم یا خوشم بیاد ول بگردم فقط عذاب آوره دیگه وگرنه منم از خدامه دتم تپ جیب خودم باشه مستقل باشم به طور کامل. دلم میخواست یه کتاب فروشی داشتم. البته نه از این کتاب فروشیا که طرف فقط دنبال فروختن و غالب کردن هر کتاب مزخرفیِ.بگذریم من کلا فروشنده ی خوبی نمیشم با این گوشم که هنوز گیر داره باید برم دکتر هی پشت گوش میندازمش نباید فکر کنم اینجوری باشه. اون دکتر قبلی میگفت جوری باید بشی بگی آخیش راحت شدم والا من اصلا همچین حسی ندارم بهم دست نداده اصلا :/ :(.خب کجا بودیم آهان اگه همه این شرایطو داشته باشه صد در صد به نتیجه ی خوبی میرسم. همیشم اینجوری نیست که شرایط مهیا باشه معمولا خودم برای خودم ایجاد میکنم. یجور شاید گول زدن ذهن انگار به یه بچه شکلات میدی جایزه که انجام بده کاریو و جذب بشه منم اینجوری کارارو برا خودم راحتو رنگارنگ میکنم خوشگلش میکنم تا هم لذت ببرمو کیف کنم هم تنبلی نکنم ذهنم همراه باشه.اصلا خیلیا فکر میکنن جو زده بودن بده یعنی خیلیا فکرشون اینه طرف بدون فکر کاریو با اشتیاق و زیاد انجام میده اینجوری همون اصطلاحی که میگن جو زدست زیاد کار میکنه اما اشتباه میکنن یا شاید جوزدگی چیزی غیر این معنی که من میدونم تو فکرشون باشه. من جو زده که باشم فرقی نمیکنه حالم خوب باشه یا نه. تنبلی نمیکنم. بهتر عمل میکنم تصمیمای بهتری میگیرم معمولا ترس هام تاثیر کمتری روی تصمیماتم دارن شجاعتم بیشتره و... این جو زدگی شاید برای هرکس متناسب با شخصیتش متفاوت باشه. یکی شاید زیاد تنوع رو دوست نداشته باشه تغییرو محیط ساده رنگهای سرد نمیدونم بقیه ممکن چجوری باشن اما من باید برنامه یه ماهمو داشته باشم. نوشتنشون روی کاغذ کمکم میکنه ذهنم مرتب باشه آزاد باشه و خیالم جمع باشه در نتیجه تمرکزم بره بالا و با دیدنشون بهتر کارامو پیش ببرم. تصمیم گرفتم یه برنامه هم آخر هر شب برای فردام بنویسم که بدونم برای چی باید از خواب بیدار ببشم و چه کارایی باید انجام بدم مثلا این که فلان عکاسو میخوام ببینم. فلان کتابو میخوام بخونم یا این مقاله رو. زبان اینقدر، فیلم این و غیره... یا مثلا من نمیتونم توی محیط خیلی چجوری بگم با رنگهای سرد و مرتب کاری انجام بدم حواسم پرت میشه با مرتب بودن. معمولا وقتی کار میکنم دورم شلوغ که باشه راحت ترم پقتی همه جی خیلی صاف وصوف باشه معذبم و دهن کجی میکنه بهم. یادمه سال دوم که کنکور میخواستم بدم خونمونو عوض کرده بودیم مامانم رفت یه پرده ی سفید آبی خرید زد به اتاقم بعد حالا قبلش پرده اتاقم حریر قرمز بود. گفت این آرامش بخش اینو میزنم راحت درس بخونی آقا چشتون روز بد نبینه داشتم دیوونه میشدم اصلا واقعا نمیتونستما. اصلا نمیتونستم کاری کنم عصبیم کرده بود ٍ عوضش کردم همون قبلیو زدم اصلا تازه انگار میتونستم نفس بکشم بعد اون موقع اتاقمم کوچیک بود همه چی غیر قابل تحمل شده بود. میگم اینا تو هر آدمی متفاوت شاید دلیل این که نمیتونم جایی باشم که رنگهای شاد و تند نداره اینه بچه که بودم رنگ اتاقمون با مها غالبا رنگای شاد و گرم بود مثلا یه مدت خیلی طولانی زرد بود لیمویی نه ها زرد زرد این جوجه ها هستن اون رنگی قشنگ زرد با پرده ی حریر قرمز.

دیگه این که امروز درگیر همین برنامه ریزیو نوشتنو خوندن جمهورو اینا بودم. برنامه ی ماه قبل رو که دیدم کلا از خودم نا امید شدم. زمان مثل چی میگذره. کار زیادی نکردم مهر به جز تموم کردن پایان مامه که اونم کلی کارش مونده. میخوام از این کتابچه ها هست چیه از اونا درست کنم متنمو ایراداشو بگیرم میرم دانشگاه بدم بهشون.

جمهور هنوز مونده. این سه روز کاملا مثل کوالا میفتم روش تمومش کنم. رکورد زدم سرشدیگه اینقدر طول کشید. 

دیگه چه فکری کردم؟ آهاان میخوام مصرف اینترنتمو جیره بندی کنم:| نخند آقا نخند :دی خوب از دستم در میره استفاده ازش زمانو از دست میدم وقتی پاشم اینه که گفتم روزی دو یا سه ساعت بزارم ولی دیگه دست خودم خورد خورد خرجش کنم یا همشو یهو با هم. البته این نت با استفاده کاری جداستا بخوام مثلا عکاس ببینم یا دنبال مطلبی باشم از جیرم کم نمیشه :)

اسم کتابایی که دارم با اسم کل مقاله هایی که دارم و باید بخونمو نوشتم البته لیست کتابایی کع ندارم و باید بخونمم هست که ننوشتم جلو چشم باشه بلکه اینقدر وقت تلف نکنم :/ :(

زبان برای خودم تقسیمش کردم روزی دو صفحه -____- خب چیکار کنم اگه زیاد باشه میدونم چشم میترسه انجامش نمیدم انجامم بدم سر سری هست کیفیت نداره کوچی کوچیک کردم که هم انجام بدم هم کیفیت داشته باشه هم این که تا بهمن تموم میشه کلش عوضش واقعا یاد میگیرم. گفتم مائده یعنی تنبلی کنی انجام ندیا من میدونمو تو عرضه دو صفحه رو که داری دلبندم عشقم قربونت برم اگه جنم نداری همینم انجام بدی برو بمیر. مائدم دید نمیتونه بره موند سر جاش :دی نه خدایی این مدت با این که زیاد تنبلی کردمو خیلی وقتام انجام ندادم نتیجش در مقایسه با خودم خوب بود. بعد فکر کردم اگه این یه عملی باشه که پیوسته باشه چقدر تاثیرش بیشتره.

با مها قرار گذاشتیم میزان تلاش و زمان مفیدی که برای  رسیدن به اهدافمون انجام میدیم رو تایمر بزاریم. بعد هر روز به هم بگیم که چقدر مفید وقت گدذاشتیم. به این نتیجه رسیدیم که اینجوری هم مدیریت زمانمون بهتر میشه هم میفهمیم واقعا چقدر وقت و تلاش گذاشتیم مفید اگه کم باشه سعی کنیم زیادش کنیم و انگیزمونم زیاد میشه چون شب به هم دیگه میگیم.

اولش میخواستم روزی یه عکاس ببینم و فکر کنم و بنویسم راجع بهش بخونم بعد دیدم بالاغیرتا فکر کنم نرسم یعنی درست انجامش ندم تنبلی کنم کردم یه روز درمیون. هفته ایم یه دونه فیلم با مها. دیگه قراره چیکار کنم؟

مها بهم زبان یاد داد چجوری کار کنم خب اون از من باهوش تره توی این چیزا. میگه از همین اول خودتو عادت بده تلفظ هارو بگی آواها و تُن ها رو دقت کن. میگه بخون حتی اگه حالیت نمیشه همشو مفهوم کلیشم بفهمی برای الانت خوبِ. میگه برای خودت جمله بساز. آهنگ گوش کن خیلی کمک میکنه از رو متنش همراهش بخون کم کم کم راه میفتی و حالیت میشه. میگه بنویس. و کلی از این چیزا که میخوام امتحانشون کنم. 

خیلی فکر کنم طولانی شد هنوز تموم نشده اما بسه دیگه.

این چند روز آخر مهر رو کتاب جمهور رو تموم میکنم و متنمو و ترتیب عکسارو برای توی اون کتابچه هچیه اسمشو نمیدونم مرتب میکنم که این هفته که میاد اگه بشه برم دانشگاه زودتر. 

نمیدونم چی به چی شد چی نوشتم اصلا.  

517 : راکد

اصلا انگار این یک هفته ها ذهنم بسته شده :/ حالا اگه آدم بخواد چیزیو تغییر بده باید چقدر باهاش کلنجار بره. اینه که اینجاست آدم میفهمه باید یه روش مشخص درست رو همش تکرار کنه و ادامهه بده دست بکشی ازش بیچاره شدی و مثل یه کش برگشتی عقب نقطه سر خط :( خیلی وضعیت اسفناکی دارم ببین چجوری که خودم میفهمم :(

میدونم که از اون هفته خیلی روز مرگیامو مینوشتم و این شاید اصلا خوب نبود و کسل کننده بوده باشه. میگم زیاد با خودم تنها نبودم و چقدر بد بود و خب شرایط خاص پیش میاد. منظورم از تنها نبودم این بود که اینقدر کارای دیگه بود تمام توجهم به بیرون متمرکز بود در حد سطحی و به اتفاقات .متوجه میشین منظورمو نه این که همش آدم باید همه جا تنها باشه.باید به روال سابق برگردم امروز 25 مهر یه ماه رو علنن از دست دادم اه یعنی بیخودی گذروندم تقریبا اصلا مفید نبود این هفته نه کتاب خوندم نه زبان هیچ کار هیچ کار همینجوری هم وقت کم هست بعد توقع دارم چیزیم بشم. البته شرایط اضطراری شد. بع خاطرشم خیلی ناراحتم اما. نباید دست کشید الان دوباره یه نقطه گذاشتم و اول خطم هنوزم شروع نکردم.این که یه مدت راکد بوده باشی بعد بخوای حرکت کنی سخته تا بیفتی تو سرازیری.




516 : بچه

میخوام بنویسم اما نمیتونم نمیتونم. میدونم باید بگم از تمام چیزایی که جولون میده تو مغزم. از دغدغه هام.اما نمیتونم نمیشه. تا میام بنویسم میبینم نمیتونم کامل بگم. شاید یه چیزی هست که باعث سانسور بشه میخوام اگه میگم کامل بگم نه ناقص ! بگذریم. البته سانسور در مورد خودم نیست. من خیلی وقت که سانسور نمیکنم خودمو. نقاب نمیزنم. سعی میکنم اونی که هستمو باشم. منظورم چیز دیگه ای بود.


دیشب رفتم بیرون از اتاق دیدم مامانم داره گریه میکنه میگم چی شده میگه هیچی با باباحاجی حرف زده بهش گفته بابا یاد وقتی افتادم که معصومه (خالم) به دنیا اومده بود آورده بودنش خونه. نن جونو دایی کی کیک اسمشو یادم نیست مامان بزرگ مامانم براش طلا ونیکاد خریده بودن مادرت وصل کرد به قنداقش. بچم یعنی رفت واقعا؟والا منم اشکم درومد یعنی باباحاجی میخواد همینجوری ٦٦سال زندگی خالمو مرور کنه هی؟ بمیرم براش. چقدر سخته ها دیروز سر خاک بعد ختم رو صندلی نشسته گریه میکرد میلرزید. خیلی بد بود خیلی اگه من ٤-٢٣ ساله میشناسم اینجوریم اون بیچاره ٦٦ سال. بچش اومدنشو دید حالا رفتنشو. داییمم که شهید شد باز مامان بزرگم بود با هم غصه خوردن برا بچشون ولی الان تنهاست. خانمش که بچه خودش نیست. خیلی تنهاست. خیلی خیلی زیاد. غصم میگیره براش.

میگم همه راحت راه میرن بچه دار میشن. بچه دار شدن خیلی خیلی خیلی سخت. خیلی. یعنی من واقعا وحشتناک میترسم. وقتی بهش فکر میکنم که چجوری میشه چیکار باید بکنم چجوری باید رفتار کنم اگه چیزیش بشه چی باید بهش یاد بدم خودم باید چی بشم چه تاثیری میزارم وااای اصلا این فکرا تا قیامت تو فکر آدم میاد از این مسئولیت که اگه بخوای یه روزی به وجودش بیاری . من بچه دوست دارم خیلیم دوست دارم همیشه هم روبطم با بچه ها خوب بوده. بچه های مردم.اصلا نمیدونم قیافم چی داره بیشتر وقتا خود بچه ها سمتم میانو دوسم دارن منم که دلم براشون میره اما وقتی به این چیزا فکر میکنی وجشتناک وحشتناک. جدا از این که این فکر میاد تو مغزم که من خودم هزار تا ایراد دارم فکر کن اینارو خواسته و نا خواسته به یکی دیگه هم منتقل کنم. آیا درستِ؟ میشه جلوشو گرفت؟ هم اخلاقی هم تربیتی هم اعتقادی هم حتی جسمی! اگه چیزیش بشه و نخواد دست تو نبوده باشه هیچوقت خودمو نمیبخشم هیچوقت هیچوقت هیچوقت .یعنی بقیه هم به این چیزا فکر میکنن؟فکر میکننو اینقدر راحت مسخره ازدواج میکنن بچه دار میشن انگار خاله بازیِ. حتی بعضی وقتا به خاطر مسائل الکی جدا میشن انگار نه انگار که مسئول هستن در قبال  بچشون. میگم اگه یروز خود بچم بزرگ بشه و از موقعیتی که داره راضی نباشه چجوری باید رفتار کرد؟دوست ندارم بزور یه چیزاییو بچپونم بهش مجبورش کنم که انجامشون بده اما وقتی این نباشه راه درست چیه.چجوری باید بهش یاد داد که درست و غلط رو بشناسه؟رفتار کنه؟  راستش نمیدونم نمیدونم اینا همش حرف و من میدونم هیچوقت ازدواج نمیکنم نه با کسی که علاقه ای ندارم و نه صرفا برای تشکیل خانواده بچه یا تنها نبودن و غیره ... من به جز تعداد محدود خیلی خیلی محدود کمتر از انگشتهای دست از هیچ مردی خوشم نمیاد به هزارو یک دلیل. تازه فقط یه نفره که علاقه دارم بهش . این چیزی نیست که دست من بوده باشه واقعا. با تمام علاقم و اشتیاقم اما نمیخوام برای من باشه.من اینقدر ناقص و داغونم که ولش کن.میگم اصلا مگه آدمی برای کسی میشه؟ این سوال خیلی وقتا تو مغزم اومده. هیچ آدمی برای کسی فکر نکنم بشه. حتی بچه ی ادم که از وجود خود آدم هست جداست. برای ما نیست.هرچند مردم بچه دار میشن چون فکر میکنن بچه برای اوناست و اون باید در خدمتشون باشه یا چجوری بگم انگار موظف راه اونارو ادامه بده. شایدم من اشتباه فکر میکنم. ولی خب آدم گاهی دلش میخواد اینجوری باشه.فکر میکنه کسی که دوسش داره باید برای خودش باشه مختص خودش.اما فکر کنم اشتباست. نمیدونم چی شد به اینجا رسید حرفم.اما بچه دار شدن واقعا خیلی مسئولیت سنگینی.خیلی یعنی کلا بزرگ کردن بچه حتی اگه بچه خودت نباشه  و بخوای نقش داشته باشی تو بزرگ کردنش اصلا تو مهد کودک مربی بشی.همه شرایط باید مهیا باشه بالاغیرتا...یعنی باید ایجاد کرد شرایط رو اگه حتی نیست . نه؟ نمیدونم نمیدونم. با تمام این ها حسی درونم هست که دلش میخواد مادر بودنو تجربه کنه. شاید بشه مهارش کرد نباید از رو خودخواهی و صرفا تجربه ی یه حس باشه نه؟

515 : معشوقم

اسمتو تکرار میکنم برای خودم. مدام و مدام. پشت سر هم. اولین باره اولین باره. با هر تکرار، آوار میشه روم. این که تو دوری دوری دوری دوری دوری دوری دوری دوری دوری...هستی اما دور خیلی دور. گریه میکنم. عکستو که میبینم. دست خودم نیست. انگار واقعی عکست. انگار بارها اینجوری دیدمت اما اما نفهمیدم. اما قدر ندونستم انگار انگار برای آخرین باره که دوباره تصویرت تو چشمام نقش بسته. انگار انگار قراره ازم بگیرنت.انگار ازم گرفتنت. انگار قراره نباشی. من حسادت میکنم. باورم نمیشه که من ، من این حسو دارم .چیزی که تا قبل تو هیچ درکی نداشتم ازش. من تا قبل تو از هیچ چیز هیچ درکی نداشتم. این حسم انگار فقط مختص توئه.من حسادت میکنم ، زن و مرد فرقی نداره. حسادت میکنم به تمام کسایی که قبل از من بودن، به تمام زمان هایی که باهات گذروندن. همه کسانی که بعد از منن. به همه کسایی که پیششونی. به همه کسایی که میبیننت. دلم میخواد تمام ثانیه هاشون برای من باشه. تمام خاطراتشون از تو. تمام تصویر هایی که ازت دارن. تمام چیزهایی که میبینن و میشنون ازت. تمام همه چیز،همه چیز. حسادت میکنم به همه همه همه.میفهمی؟ که دلم تنگ شده. متوجه میشی منظورمو؟ این که چه حالی دارم؟ متنفرم از همه . انگار تو برای اونها بیشتری تا من. این فقط یه فکره فقط یه فکر دروغِ. اونا عاشقت نیستن. اونا روحتو ندیدن. اونا فقط بخشی ازشو دیدن اما من نه. با این حال کم دارم تورو. تشنه ی این دریام. اما آب کجاست؟ تو کجایی؟ انگار نه انگار تازه دیدمت انگار ده سال گذشته. سیراب نشدم. سیراب نشدم. انگار کسی قلبمو توی مشتش گرفته باشه. فشارش میده و بعد رهاش میکنه. تکرار میکنه تکرار میکنه.شاید خودتی. اما نمیدونی... با هر فشاری که بهش میاد یه قطره از چشمام میریزه. یه قطره از جونم میره. جونم تویی اما من ندارمت ندارمت... تو غایبی... میترسم همینم ازم گرفته بشه. میترسم میترسم نباشی. میترسم میترسم میترسم. تو باش تو باش تو وجود تمام کسایی که قبل منن. تمام کسایی که بعد از منن. تمام کسایی که میبیننت میشنونت تو خاطراتشونی . تو باش تو باش وگرنه من میمیرم. میمیرم. حسادت میکنم اما باش. کجایی تو الان؟ کجایی تو ؟؟؟کاش زودتر بودم کاش کاش کسی دیگه بودم اما بدون تو هیچی نیستم هیچی. نا آرومیم از توئه. اما خودت فقط آرومم میکنی. به تو فکر میکنم. آروم میشم اما این جنگ تمومی نداره. حتی شروعشو یادم نمیاد. مواظب خودت باش. قول بده قول بده. حتی اگه دوری دوری دوری. حتی اگه این حالی که من دارمو نداری. فقط مراقب خودت باش.