روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1817 : بازنشستگی

دیدین شانسو این همه راه رفتم تا ابوریحان دست خالی برگشتم :/ دکترم بازنشست شده قربونش برم نبود هی من میگم چرا نیست یکی دیگه هست نگو بازنشستش. چرا من اینقدر بدشانسم؟ دکتریم که جاش بود مرد بود منم با مردا راحت نیستم میخواد دکتر باشه :/ زنگ زدم واسه مطب گفت ساعت چهار زنگ بزنم. واسه فردا. واینجوری میشه که من نمیدونم این قرصا قطع بشه چند روز چیزی نمیشه؟ خسته نباشم که تازه الان بهش فکر کردم :/ خب من چمیدونستم. ولی هوا بارونی بود. قدم زدم این راسته انقلابو. الانم خسته ام خوابم میاد. دمی اسفناج نهار داریم منم که کلا سلیقه ام عوض شده به شدت شیفته اشم. باورت میشه حتی کتلتو بهش علاقه کند شدم؟ :)


نمیدونم چرا من هرکی رو دوست دارم به فکر بازنشستگی میفته ؟ :(‌ ولی مهم من نیستم مهم اینه برا خودشون خوب میشه ادم باید سعی کنه دو طرف قضیه رو ببینه. 

1816 : بعد از مدتها ...

من دارم کار میکنم کار میکنم کار میکنم. هورااااا :)))) نمیدونی چه عذابی چیزیو بخوای و نتونی و چقدر احساس خوشبختی بهت دست میده که اون اتففاق بیفته و انجام بشه. آروم آروم کنج تختم دارم کار میکنم دفترمو مینویسم دفتری که هزار بارم بنویسمش براش کمه دفتری که برام واقعا به معنای واقعی راه گشاست هرچند ناقص و پر از ایراد اما یادم میتره کی میخوام باشم و چیکار باید بکنم.  دترم عکسامو نگاه میکنم عکسایی که حدود چند ماه روشون کار کردم عکاسی کردم پروژه ی عیدم دارم نگاه میکنم بعد از مدتی و باز پاک میکنم. میدونی من از اون دسته عکاساییم که نمیتونم سریع بگم این عکسم این عکسم خوبه و بقیه اش بده. من از اون دسته ام که باید طی زمان اروم آروم نگاه کنم و پاک کنم نمیتونم سریع مجموعه رو انتخاب کنم کم پیش میاد مگر این که عکسام کم باشن اونوقت یه باره همه چی انتخاب میشه. اما وقتی طی مدتی عکاسی میکنم انتخابشم باید طی مدتی باشه که کوتاه هم نیست و با فاصله است. به خصوص اگه داغ داغ باشه کهخیلی انتخاب عکسام سخت تره اما مرحله اول انتخاب دقیقن تا تنور داغه هست :دی دیگه ما اینیم :دی دارم باز نگاه میکنم و عکسایی که به مجموعه نمیخوره رو پاک میکنم. باید برای مجموعه جدیدم برم عکاسی باید روش فکر کنم و زمان میبره شکل بگیره. دیگه استادی نیست کمکم کنه چون خودمم و خودمم چون کندم طول میکشه اون مسیر اصلی رو پیدا کنه اما میشه. من امیدوارم از پسش بر بیام. اون جمله ای که دیشب از سونتاگ نوشتم یادته ؟ گفتش من نمینویسم چون مخاطبی وجود داره مینویسم چون ادبیات وجود داره در مورد عکاسیم میشه. من عکاسی نمیکنم چون مخاطبی وجود داره عکاسی میکنم چون عکاسی وجود داره:))) دیگه همین‌‌. فقط همش میومدم غر میزدم نمیتونم کار کنم گفتم الان بیام بگم چقدر احساس آرامش میکنم که میتونم کار کنم. 

1814 : کتاب جدید : رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت

ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

چقدر من این کتابو دوست دارم خدای من بارت، لعنتی عاشقتم. برای هزارمین بار دلم میخواست فرانسوی بودم. قسم میخورم فرانسوی رو یاد بگیرم. نمیدونی چقدر احساس نزدیکی میکنم باهاش. چقدر ادماشو دوست دارم. کلی دوست فرانسوی دارم چرا باید با واسطه کتاباشونو بخونم اخه چرا؟ 

1813 : ساعت شنی

میدونی اثر قرصا چیه؟ بالاخره کشف کردم. باعث میشن با حقیقت خودم روبرو نشم! این که چقدر بدبختم این که هیچکار نکردم این که اینقدر تنهام و.... همه اینا دوشب اوار میشن روم. دکتر فردا هم نیست. چاره چیه اخساس بیچارگی پوچی بدبختی غم رنج رنج رنج درد داره واقعا درد داره. همه حالا فکر میکنن دارم خزئبلات بهم میبافم اما تو از این چیزی که یهو درونم فرومیریزه خبر نداری. مثل افتادگی. مثل ساعت شنی که هی فرو میریزه. درون من اینجوری. از این وضعیت متنفرم. دلم میخواد خوابم ببره فقط صبح بشه فقط صبح بشه. تنهایی خوبه اما نه برای تمام عمر. ادم دوست داره وقتاییم باشه فقط یه نفر باشه یه ذره بفهمتش. فقط یه ذره گاهی اوقات. فکر نکنم توقع زیادی باشه. مشکل اینجاست این یه نفر ظاهرا برای من وجود خارجی نداره. 

اتمام کتاب هنر داستان

من نمینویسم به خاطر این که مخاطبی وجود دارد. مینویسم چون ادبیات وجود دارد.

سوزان سونتاگ


خب این کتابم تموم شد. یه جور مصاحبه بود که ادوارد هیرش با سونتاگ انجام داده بود. مثل کتاب گفتگوی مجله رولینگ استون. منتها این زیاد لحن صمیمی گفتگوی رولینگ استون رو نداشت . کوتاه تر بود. در مورد نوشته ها داستانهاش بود. بیشتر پرسش راجع به نویسنگی داستان نویسی بود اما خوبه آدم بخونتش. به هرحال من سونتاگ برام جایگاه بالایی داره خوندن راجع بهش یه خصوص وقتی از کارش از خودش حرف میزنه رو دوست دارم. البته راجع به خودشم گفته بود. 

1811 : کتاب جدید : هنر داستان: سوزان سانتاگ

دوتا کتاب دارم که به ترتیب میخونمشون و الان رو مودشونم یکیش کتاب هنر داستان که به صورت مصاحبه است با سوزان سونتاگ انتشارات گهرشید ترجمهٔ سارا اسکندری.  یکیشم کتاب رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت ترجمهٔ پیام یزدانجو نشر مرکز. کتابایی که از قفسه خریدم رو واقعا باجونو دل خریدم نمیدونستم سونتاگ همچین کتابی داره و یا بارت این کتابش ترجمه شده. خلاصه که بریم سراغ کتابای بعدی. 

1810 : اتمام کتاب تاریخ فلسفه

بالاخره بعد از مدتی کتاب تاریخ فلسفه تموم شد. درسته تو وضعیت خوبی نخوندمش و مطمئن نیستم و میدونم باید یه بار دیگه بخونمش که از فهمش مطمئن بشم اما میدونم خوندنش بی هیچیم برام نبوده. نکته که کشف کردم جدید این که به ریاضیات علاقه مند شدم بخونمو کار کنم البته از پایه. فیزیک رو همیشه دوست داشتم. هرچند که من توی هنرستان فیزیک نداشتم و ریاضیاتم فقط یکیشو داشتم :/ اینقدر پایم ضعیفِ. بعضی وقتا میگم کاش هنرستان نمیخوندم اما اونوقت شاید اینجایی که الان هستم نبودم. ما همیشه در حال انتخاب کردنیم و نمیدونیم نتیجه انتخاباتمون به کجا میرسه. 

نمیدونم کتاب جدید چی شروع کنم. میتونم نامه های ونگوگ رو بخونم جلد دومشو که فقط چند صفحه ازش خوندم میتونمم کتاب دیگه ای بردارم نمیدونم رو چه مودیم. فعلا که میخوام باقی برناممو انجام بدم. باورم نمیشه این کتابو تموم کردم دلم براش تنگ میشه مدت طولانی تقریبا روش گیر کرده بودم. 

1809 : دوباره

به هرجون کندنی بود خودمو از شر خواب خلاص کردم الان فقط یه سردرد مونده که خیلی مهم نیست. ۶۰ صفحه از تاریخ فلسفه مونده باید وقتی حالم خوب بود این کتابو حتما باز بخونم چون این بار فقط خوندمش انگار فقط بدونم جریان چیه اما خیلی حرف میشه راجع بهش زد خدا شنبه برسه برم دکتر بگم اینطوریم درست بشه. امشب تا هروقت بشه کار میکنم میدونم از پسش برمیام. دوباره میشم همون مائده ای که کلی حرف از خونده هاش میزند کلی فکراشو میگفت همون مائده ای که از صبح کار میکرد. میدونم از پسش بر میام این روزای مرضی و افسردگی هم میگذره.هیچی همیشگی نیست. 

1808 : آخر هفته

دلیل این که چیزی نمینویسم اینه که اصلا بیدار نیستم که فرصت کنم به چیزی فکر کنم و بعد بنویسم یا کاری انجام بدم نتیجه شو بنویسم :/ الانم بیذار شدم برای نهار. باورت میشه تا دو خواب بودم و الانم هنوز خمیازه میکشمو خستم و کل بدنم درد میکنه؟ تازه قرص صبح و ظهرمم تموم شذه تا شنبه ندارم که البته نمیدونم بودو نبودشون چه تاثیری داره. عمرا این زندگی یه ادم موفق باشه. از خوابیدن متنفرم. متنفر. 

1807 : کرخت

دارم کار میکنم دیگه لَخت روی تخت نیستم اما هنوز حالم خوب نیست هرچند که کار کنم اما معلومه انگار اندوه کل وجودمو گرفته باشه. میدونم میدونم من خوب میشم من خوب میشم. بالاخره وقتش میرسه اما فعلا هنوز گیر کردم. از اون دخمه اومدم بیرون جامو عوض کردم تو پذیرایی نزدیک پنجره بساطمو رو میز مبل پهن کردمو نشستم رو زمین مهام اونور تر اون که کار میکنه منم دلم میخواد کار کنم اگه خونه نمیموند هنوز رو تخت بودم. داره بارون میاد هیچ حسی بهش ندارم انگار نه فقط جسمم که روحمم کرخت شده. سنگینه. انگار فریز باشه همه چی جسمم روحم احساسم همه چی حتی زمان. بهتره برم دارم ۵۰۴ میخونم بر عکس تصورم خیلی لغتای درس اول تو ذهنم مونده اینقدرم که یه غول ساخته بودم نیست فقط تلاش میخود. من شاخ این غولو میشکنم. من این روزارو پشت سر میذارم. رویاهامو دوست دارم اونا تنها چیزایین که احساس میکنم به من تعلق دارن. دلم نمیخواد از دستشون بدم. 


خوشبحال بقیه مثل من نیستن. با خودشون درگیر نیستن میتونن کاری که دوست دارنو راحت انجام بدن اما من باید بجنگم. مدام با خودم.


راستی نیچه تموم شد. احساس میکنم شناختم بهش خیلی بیشتره یعنی کاش از همه این بیلسوفا کتاباشونو خونده بودم اسون تر بود.