روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۶۰ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

2442 : امیدوار

میخوام شروع کنم تکلیفای زبانمو انجام بدم. امشب تمومشون کنم که فردا همش بشینم پای کتاب تاریخ فلسفه چون قراره برم تهران باز. روحمم خبر نداشت اینجوری میشه اونم برای ده روز.  فکر کن وگرنه اینقدر عجله نمیکردم برای گرفتن کتابام از قفسه. خب به من چه هرچی من میگم برعکس اتفاق میفته :/ خلاصه که پنجشنبه یا جمعه هرکدوم که بلیط باشه راه میفتیم سمت تهران. 

داشتم فکر میکردم چقدر دلم میخواد یه کاری کنم. بتونم به بقیه کمک کنم. همونجوری که استادم بود. راستی ادما چجوری راهشونو پیدا میکنن؟ استادم چجوری راهشو پیدا کرد؟ یا سونتاگ یا بارت یا بنیامین. چی شد که این آدما شدن؟ دلم میخواد مثلشون باشم. میترسم از مسیر خارج بشم شاید مثل چند روز قبلی که با کمکاری خارج شده بودم. با خودم میگم فقط وقتی میتونی حتی ارزوی مثل اینها شدنو داشته باشی که سخت کار کنی نه این که بگیری همش بخوابی. میدونم میدونم من رویا پردازیم خیلی خوبه اما دلم میخواد حداقل رویاشو داشته باشم این که بتونم برای بقیه راه گشا باشم کمک کنم بفهمن که زندگی کردن چجوریه مثل استادم که به من یاد داد. میدونم هم خیلی کار سختی. میدونم شاید فقط یه رویا باشه اما من میخوام. میخوام کار کنم شاید مسیر منم باز شدو پیش رفت. این چند روزی که کم کار بودم اصلا بهم خوش نگذشت همش فکرم سمت کارکردن بود. دلم گیر چیزی که دوست دارم شاید ذهنم آلارم نا امیدی میداد که نمیشه نمیتونی. اما من میخوام. میخوام که بتونم میخوام همین کارایی که از پسش بر میامو انجام بدم. میخوام برم عکاسی خیلی دلم میخواد. میخوام که کتاب و مقاله بخونم میخوام رو زبانم کار کنم میخوام عکس ببینم میخوام رو خودم کار کنم حالا هرجوری میخوام لحظه لحظه ی عمرمو پای هدفام بذارم. میخوام میتونستم نویسنده بشم. دلم میخواد فلسفه کار کنم عکاس بزرگی بشم به عکاسی برگردم به قول استادم. میخوام مثل  استادم بشم از همه نظر. 

امشب دوربینو برداشتمو زدم بیرون. بارون میومد در حد سیل هنوزم میاد به کل ناامید شدم از خودم نمیشه تو این بارون عکاسی کرد. ولی شاید باز امتحان کنم باید عکسامو ببینم طبق معمول هیچ ادمی تو عکسم نیست میخوام این طلسمو بشکنم. از اولین پروژم که توش ادما بودن دیگه هیچکدوم از مجموعه هام آدمها نییستن. تازه اونم اونجوری که عکاسای دیگه گرفتن نبود. ولی باز امتحان میکنم. 

دیگه این که همین. امیدوارم من با تمام نا امیدی با تمام ضعفهام ترس هام امیدوارم حتی اگه ذهنم مدام آلارم نا امیدی بده. 

 

2441 :ذهن و عکاسی

چیزهای جدید را تجربه کن ، حتی اگر ابله به نظر آیی و مردم سر تکان دهند و در گوش هم بخوانند که تو دیوانه ای. 

2440 : رشت

تازه رخت خوابمو جمع کردمو دارم شروع میکنم. میدونم خیلی دیره اما حالم خوب نبود تا ۱۲ خواب بودم البته صبح بیدار شدم صبحونه خوردمو بعدش بیهوش شدم. 

نمیدونی چه بارونی میاد اینجا. به قول خودشون دوش داره میاد. دلم میخواد برم زیر بارون ولی نمیرم الان کارم واجب تره. نمیدونی چقدر دلم عکاسی کردن میخواد اصلا انگار بلاتکلیفم توش. خیلی رو اعصاب خودمم. 

دلم میخواد کار کنم اینقدر که دیگه نتونم بشینمو بیهوش بشم. دلم میخواد عکاسی کنم درگیر بشم عکسامو انتخاب کنم چاپشون کنم. چرا دست کشیدم چرا؟ چرا درست نمینویسم؟ دیگه برام هیچی مهم نیست از همین الان دوباره تمام تلاشو انرژیمو میذارم هرچی که شد  میدونم میتونم  میدونم ولی سخته. سخته که کار کنم ولی میتونم.ساعت یکه تا هر وقت که شد کار میکنم  . من مسئولم در برابر خودم در برابر دیگران. 

یاد پایان نامم افتادم هرچند که متنم افتضاح شد ولی خب اون تلاشم برای عکاسی برای کار کردن برای بد نبودن برای همه چیش دلتنگم. شاید یکی از دلایلم واسه عکاسی نکردن حس غربتم باشه هنوز تو این شهر این که نمیدونم در برابر دوربین چه واکنشهایی نشون میدن. اما میخوام بتونم از آدمها عکس بگیرم. همیشه برام سخت بوده عکاسی از ادما. 

دلمم میخواد دوباره لذت ببرم از زندگیم. لذت از کار کردن. سخت کار کردن. شب نتیجه اشو مینویسم. امیدوارم بتونم از پس خودم بر بیام. 

2439 : یه روز کم کار

امروز اصلا خوب نبودم چون خوب کار نکردم فقط زبان خوندمو چند صفحه ی خیلی کم کتاب. اصلا نتونستم بشینم پشت میزم. این رو با نهایت شرمندگی میگم.شاید حتی شرمندگی از خودم که این بود قول و قرارت دختر جان؟ این چه کاریه که تو میکنی همینجوری زمانو با عذااااب میگذرونی. نه لذتی هست توی کار نکردن برای من و نه موفقیتی چه بسا که از خودمم متنفر میشم. دلم میخواد دوباره کار کنم مثل همون روزای خوبم. روزایی که با خستگی و شادی سرمو رو بالش میذاشتم نه با عذاب :( میدونم میفهمی حرفمو احتمالا فقط تو منو میفهمی. 

 

امروز اتفاقی یاد یکی از پست هام افتادم که توش نوشته بودم که بمیرمم نمیرم کلاس زبان. حالا میبینی که تحت هیچ شرایطی ولش نمیکنم. اصلا اون روزا فکر نمیکردم که کلاس بیام میبینی چقدر یه ادم میتونه عوض بشه؟ کم کم کم زبان خوندنو یاد گرفتمو همچنان دارم یاد میگیرمو تو ذهنم نهادینه میشه. خلاصه دلگرمی خوبی بود برای امروزم که نباید جا بزنمو هرجوری شده باید به کارکردنم ادامه بدم. عکاسیم میرم برام مهم نیست چی بشه خوب بد فقط میخوام عکاسی کنم چون نمیتونم دیگه دست نگه دارم. دارم دیوونه میشم از بس بهش فکر میکنم و انجامش نمیدم. همین دیگه بهتره برم حاضر بشم پنجو نیم اینطورا مها میاد. بعد که بیام خونه کار میکنم هرچی که شد. دیشب بعد مقاله کتاب ذهن و عکاسیم در اوردم بخونم همینجوری. هنوز مونده همون کتابی هست که توش یسری عکس داره با متن نوشته ی مارتین لستر نشر حرفه نویسنده. من نگاه کردن عکسارو توش دوست داشتم هم عکس و هم متن. 

 

2438 : نویسنده ، خواننده

من نویسنده نیستم. هرچند که دلم میخواد یروزی بشم. احساس میکنم کسی که مینویسه حداقل در مقابل خواننده باید بیشتر بدونه. بیشتر خونده باشه بیشتر فکر کرده باشه. حرفی که میخواد بزنه باید چند پله جلوتر از فکر خواننده باشه. به نظرم لذتی که نویسنده میبره از نوشتن به خواننده منتقل میشه اما برعکسش خب شاید مشخص نباشه یا اگه هست نویسنده فقط در صورتی میفهمه که در مقام خواننده ، متنش رو بخونه. میدونم این حرفام خیلی سطحی هست اونم در مقابل نوشته های کسی مثل بارت. فقط فکر کردم به این چیزا. به نویسنده ، خواننده کتاب. 

دلم میخواست میتونستم بنویسم. دلم میخواد مثل کسایی بشم که خوندمشون. نمیدونم روزی وقتش میرسه یا نه اما دلم میخواد لذت نویسنده رو هم تجربه کنم. لذت کسی که یه متن یا یه اثر رو به سرانجام رسونده. 

بهترین ادمهایی که میشناسم خواننده و نویسنده های خفنی بودن یا هستن. این مثل یه حسرت میمونه برام که منم دلم میخواد مثل اونا باشم. حتی توی عکاسی. دیشب عکسای چند تا عکاسای مورد علاقمو دوباره میدیدم. اقا چقدر دلم خواست عکاسی میکردم و مثل اونا میشدم. اخر سر گفتم بیخیال همه چی دختر جان دوربینو بردار بزن بیرون هر چی شد. چته نشستی تو خونه هیچکار نمیکنی فقط حسرت میخوری. مگه بقیه فکر میکردن اونجوری که حتما یه چیز خفن درست کنن. فقط عمل میکردنو ررو خودشون کار میکردن. 

 

همین دیگه یه خورده افسرده ام امروز. داره بارونم میاد جات خالی. منمو یه خونه ی خالی :/// مها هرچند الان یه سر اومد خونه الان دوباره میخواد بره. منم سعی میکنم کار کنم اما خیلی کند خیلی بی حوصله دستم بهش نمیره. حالم خوب نیست. حالم اصلا خوب نیست. 

 

باید یه کوه ظرف رو بشورم از دیشب تاحالا تلمبار شده مورچه هم که جمع شده لعنتیا منتظرن فقط تو حال نداشته باشی بشوری جمع بشن. 

2437 : دوست داشتن

میدونی فهمیدم که هیچ آدمی کامل نیست اونجوری که ما دلمون میخواد. پس برای این که دوسشون داشته باشیم باید همونجوری که هستن بپذیریمشون. این که تو ادمارو همونجوری که هستن دوست داشته باشی خیلی بزرگی میخواد. چون کار سختی. خیلی سخت. چون تو باید سعی کنی یه چیزایی رو یا نادیده بگیری یا سعی کنی نکات مثبت اون آدمو بیشتر ببینی تا نکات منفیشو. شایدم اینا همش چرت باشه. احتمالاهکه چی به دوست داشتن برگرده این که اگه آدمیو واقعا دوست داشته باشی کمتر به خاطر معایبش سرزنشش میکنی به جاش کمک میکنی بهتر بشه نه این که همش یا سرزنشش کنی یا نادیده اش بگیری. اون درگیری منم حل میشه با این موضوع. میتونم بپذیرم که اقا جان این ایراد هست حلم نمیشه اما چون دوسشون دارم میشه که مهم نباشه حتی اگه آزارم بده. اره ادم آزارم میبینه شاید دلشم بشکنه اما وقتی پای دوست داشتن برسه انگار همه ی اینها کمرنگ میشه. 

2436 : نیکلاس نیکسون

مقاله ی آدمهای نیکسون و ایدز ، نوشتهٔ اندی گروند برگ ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ۶

 

نیکلاس نیکسون از مهربان ترین عکاسانی است که تاریخ عکاسی به خود دیده است. شاید مهربانی او از آن باشد که در فاصله نیست و خیلی نزدیک و دم دست است. ترحم نمیکند اما همدلی دارد . باید و نباید نمی آورد ، کج و راست نمی کند ، تغییر نمی دهد و همین تورا میپذیرد. هیچگاه سوژه هایش را دستمایه ی معانی دیگر و کلی و استعاری قرار نداده و پیشنهاد های بزرگ و نامربوط نکرده ... تمام عمر کاری اش با آن دوربین گت و گنده ی چوبی و قدیمی روبروی آدمها نشسته و زیر آن پارچه ی سیاه رفته که فقط نگاه کند و حین واضح سازی ، خیره شود تا چشمانشان و خنده هایشان ؛و امید و اضطرابهایشان را ببیند. و این برای عکاسی امروز ، موهبت فراموش شده ای است. همین. 

 

خیلی حرف داره همین نوشته ی کوتاه ...نمیدونم چندمین باره این مقاله هارو میخونم اما کاش خیلیاشو قبل پایان نامم خونده بودم!

2435 : خونه ی شماره دو

بالاخره رسیدیم خونه. خونه ی دوم. اصلا متوجه مسیر نشدم. همشم چرت میزدم. یه جا که خوابمم برد با جیغ فکر کن چقدر ضایع با یه جیغ کوتاه از خواب پریدم. یادم نیست چی شد که جیغ زدم و خواب چی میدیدم. 

اینقدر خوشحالم دوباره همه چی آروم میشه و میتونم کار کنم که نگو سریع نهارو خوردم و بعدش وسایلارو جا به جا کردم تا بعدش شروع کنم. که شد الان میدونم شاید خیلیا لقب جوگیر بهم بدن یا با خوندن اینجا فکر کنن همش یا دروغه یا اغراق شده اما اینجوری نیست من واقعا لذت میبرم از کار کردنم از خوندن از همه چی از این که عمرمو میذارم تا انجامشون بدم تا ادم درستی باشم تا به رویاهام برسم. من جای دیگه هرگز راجع به کار کردنم حرفی نمیزنم مگر این که ازم پرسیده بشه چون دوست ندارم فکر کنن دارم اغراق میکنم یا پز میدم یا کلی فکرای الکی دیگه که به ذهن من نمیرسه. من واسه خودمم اینجا حداقل. تنها جایی که دارم که میتونم همه جوره دور از قضاوت ادمها اونی باشم که میخوام. اونی باشم که رویاشو دارم دور از هر حرف و عملی. دلم میخواد بنویسم از چیزایی که از تو مغزم میگذره. از زمانی که برای خیلی چیزا میذارم. بعضی وقتا خوبم بعضی وقتها بد بعضی وقتها خیلی کارها میکنم بعضی وقتها نه بعضی وقتها خوب می نویسم بعضی وقتها نه. فقط میخوام خودم باشم دور از هر هیاهویی. اینجا کنج دنج منه. خب الان میخوام شروع کنم براش هیجان زدم این چند روز بهم خوش گذشت خیلیم خوش گذشت فقط یه ذره کتاب خوندم و تکالیف زبانمو حل کردم که کم بود جفتش. همین بزن بریم که کلی کار داریم. 

 

میخوام مقاله بخونم. 

2434 :پیش به سوی رشت

خب ما سوار شدیمو داریم میریم سمت رشت. اینقدر خوابم گرفته که نگو. کاش زودتر میرسیدیم الان توقف کرده برای صبحانه. ما که نشستیم منتظر تا باز حرکت کنیم. کاش اصلا زمان حس نمیشدو چشم بهم زدن ادم میرسید. اما اینجوری نیستو مسافت زیادو باید تحمل کرد. رشت جان کاش زودتر میرسیدیم بهت که دلم برای هوای دلبرت بدجور تنگ شده. امروز که هیچکار نکردم. تو ماشین در حال حرکت نمیتونم چیزی بخونم چون سردرد میگیرم. اما وقتی برسم خونه دوباره میشم همون مائده ی پر کار. قول میدم بهتر از همیشه کار کنم. دیشب قرار شد دوباره بیایم تهران. حقیقتا پیشنهاد من نبود. فکر نمیکردم اینقدر زود بشه تهران اومدنمون. اما چون تعطیلی هست واسه همون مها گفت بیایم یه جلسه هم زبان رو غیبت میکنیم. خب من برم اتوبوس راه افتاد کاش تند بره. 

2433 : میریم خونه

حقیقتا دلم نمیخواد برگردم رشت. اما به زندگی اونجا عادت کردم. این که خودمون باشیم. ولی اینجا خب بیشتر خوش میگذره. تجربه ی جالبیه این که با هردوش حال کنی. و هرکدوم یه جور باشه. 

عصری فکرم درگیر موضوعی بود که سالهاست گرفتارشم.گهگدار پررنگ تر میشه توی ذهنم و یه عالمه سوال بی جواب حجوم میاره سمت ذهنم. دلم میخواد بگم اما خب همیشه هم راحت نیست گفتن یه چیزایی. شاید فعلا فقط باید همه این درگیریا توی ذهن خودم بمونه. شاید از نتیجه گیری میترسم. نتیجه ای که هرچی بالا و پایینش میکنم در آخر همون میشه. این که من کجای زندگی اطرافیانم قرار دارم. بعد میبینم هیچ جا. یا خیلی کم احساس میکنم هیچ چیزی وجود نداره که تایید نکنه فکرمو. هیچ چیز نیست. بگذریم شاید بهتره باز نشه این مسئله و نمیشه هم همه قضیه رو ندونی و بتونی قضاوت کنی. و اخرشم نمیفهمی که خب به جواب رسیدی حالا چی میخوای. حالا چی میشه. شاید باید یسری حرفا فکرا آشکار نشن بمونن تو و از تو بخورنت اما باز نشن که بکشنت. یه همچین چیزایی. 

 

فردا ساعت هشتونیم میریم سمت رشت. هم خوشحال هم ناراحت. با این حال این مقطعی از زندگیم و باید باهاش سر کرد. زیادم بد نیست اما از این که یجور از اون حاشیه امنم اومدم بیرون خوشحالم. شاید به مرور بهتر بشم. این که خونه فقط یه جا نیست.