روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۸۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

2381 : رشت

الان که دارم مینویسم رو به موتم. خیلی خسته شدم. تا بار بزنن اثاث رو و ما حرکت کنیم شد یازده اینقدر که دیر اومد ماشین :/ قرار بود هفت بیاد. بعدشم که همت ترافیک بود و تا با این سرعت لاکپشتی بابا برسیم :دی شد ساعت ۳ اینطورا شایدم دیر تر. تا وسایل ها بیان شد ۵ یا شش اینطورا :/ تا خالی شدو ما موندیم قفل سازو ابگرم کن درست کن و بخاری وصل کن اومدن شد ساعت هشت. البته کلی کارم ما بینش کردیم از تمیز کردن دیوارا و کمدا بگیر تا تمیز کردن کف اتاقو اینا تازه آشپز خونه مونده. حالا الان دیگه جونی نمونده. میخوام فقط بخوابم. وای رفتم دستشویی یه سوسک مزخرف توش بود گرفتن اونم داشتانی بود حالا بابا باید سم بریزه وگرنه من عمرا اینجا بمونم  :/  همین دیگه مغزم نمیکشه. کلی حرف دارما ولی حال ندارم. دلم میخواد زودتر همه چی چیده بشه خونه شبیه خونه بشه تا زندگی کنم از این بلاتکلیفی از این نا به سامانی خوشم نمیاد. 

2380 : فردا میریم.

کارها و جمع کردن وسایل تقریبا تموم شد. ولی باید پذیرایی رو ببینی بس که شلوغه :/ یه ماشین فردا صبح میاد دم خونه  تا وسایل رو بار بزنه. قراره مبل دو نفره راحتیه رو هم ببریم. فکر نکنم چیزی جا مونده باشه از وسیله ها. اصلا فکرشم نمیکردم اینجوری باشه داستان شاید اگه میدونستم خودمو وسط نمینداختم :دی ولی دیگه شده و مهام خب وسیله لازم داشت. دلم برای کتاب خوندن کارکردنم تنگ شده انگار خیلی وقته هیچکار نکردم :( خیلی این فکر ناراحتم میکنه. دلم میخواد زودتر بریم تموم شه. فردا حرکت میکنیم.  مشاوره ی دوشنبه هم کنسل شد. شانس ندارم که من مثلا میخواستم جواب تستمو ببینم چی شده. حالا میرههههه تااااا یک ماهه دیگه. همین دیگه. اون کتاب زبانیم که میخواستم برای کنکورم تموم شده بود :( امروز کلا ضد حال زیاد داشت. دیگه همین. عوضش من کلی تجربه ی جدید کسب میکنم تو این یه ماه یه تنوعی هم میشه برام. فقط باید حواسم باشه از کارم عقب نمونمو انجامشون بدم. 

2379 : همچنان کار

نمیتونی تصور کنی چقدر این روزا فکر کار کردنمم و چقدر بدم میاد از خودم که هیچکار نمیکنم. انگار بی مسئولیتم. با این که مجبورم یعنی اصلا نمیتونم کنترل کارارو داشته باشم همین امروز دوباره رفتیم خرید تخت یخچال فرش از این چیزا خریدیم بعدش اومدم کتابارو تو جعبه گذاشتمو چمدونمو جمع کردم. همه اینا خب وقت میبره دیگه. تازه کلی کتابم اضافه برداشتم. مال سونتاگ رو و بنیامینو شاید نخونم اما دلم میخواست همراهم باشه. دیگه این که همین. این کارا به نظر خیلی معمولی باشن اما واقعا زمان برن ما هم حول حولی باید تهیه اشون کنیم تا یکشنبه که قراره بریم اوکی بشه. تازه ماشین لباسشویی نخریدیم :/ من فکر نمیکردم بابام اینا اینقدر خرج کنن اما خب دارن محیط رو برای مها فراهم میکنن. من با خودم میز کوچولوئه رو هم میبرم بدون اون عمرا بتونم کار کنم رفیق چندینو چند سالمه . الانم مها صدام میکنه بریم خورده ریزارو جمع کنیم بذاریم تو کارتون. من برم. و شب بخیر دعا کن زودتر بتونم بشینم سر کارم. اصلا کی گفت من پاشم برم شمال ؟؟ نمیدونم فقط میدونم باید مهر ماه رو سخت کار کنم تا جبران بشه یعنی میشه؟ کاش منم بخونم سال دیگه قبول بشم تهران چون شهرستان نمیزنم. رشت هم رشته ی منو نداره که پاشم برم پیش مها. فردا هم باید با مها بریم کانون بعدش روپوش بگیریم بعدش من کتاب زبان بخرم و بعدش برگردیم خونه باقی کارها. کاش میشد عقب بیفته. از ته دلم اینو میخوام. فقط یه روز. 

2378 : شبی که ماه قرمز بود...

2377 : جمعه

امروزم شروع شد. من ساعت چهار بیدار شدم کتاب خوندم دوباره خوابم برد دیگه تا ۹ نیم اینطورا. الانم صبحونه خوردم که روزمو شروع کنم. بابا برام کارتن اورده کتابامو بچینم توش دلم میخواد همه کتابامو ببرم اما خب به خودم میگم بچه جون بی جنبه بازی در نیارو فقط همونایی که میخونیو بیار. خب من کتاب عکسامم برداشتم چهار تا مجله ای هم که داشتمم برداشتم. مقاله هامم برداشتم خب کاره دیگه ادم دلش میخواد نگاه کنه یهو. البته بعدا کتابی بخوامم میتونم بگم بابا یا مامان میان برام بیارن اما اولش که اونا سریع بر نمیگردن شمال که. چمدونم حاضره تا لباسامو بچینم توش یه خورده زوده نه؟ یکشنبه راه میفتیم مها دوشنبه کلاساش شروع میشه وقت مشاور منم عقب افتاد کی برم نمیدونم :/ همین. فردا باید بریم با مها کانون زبان برگه چی میگن بهش یادم نی اسمشو بگیریم که جایی که میریم تغییر کنه. دلم برای زبان خوندنم تنگ شد. کارام زود تموم شه میشینم پای کتابم. هوووورااااا چقدر خوشحالم. و البته هیجان زده. 

2376 : امروز

امروز روز شلوغی بود کلی خرید کردیم همین چیزای مهم کوچیک. خودش کلی وقت گرفت. الانم خسته کوفته خونم هیچکاری نکردم حتی نتونستم کتاب دستم بگیرم. ولی از قصد که نیست به خودم امید میدم که بعدش جبران میکنم فقط همین اجازه میده زمان اینجوری بگذره چون واقعا مجبورم. با مها یه ست رنگی رنگی بشقاب ، خورش خوری کاسه خریدیم چقدر دوسش دارم. کلی ذوق دارم هرچند که ظاهرا یه ماه قراره بمونم اما کلی وسیله دارم خب چیکار کنم یه ماهم یه ماهه. من این ماهو میترکونم قول میدم. کاش زودتر زمان بگذره مستقر شم بعد شروع کنم به کار کردن و هیچی دیگه جلومو نگیره. همین دیگه مغزم ارور داره میده نمیکشه. تو ترافیکم بودیم سردرد گرفتم. همین. چقدر خوشحالم. خیلییییی خوشحالم یوهو خونه ی جدید شهر جدید ادمای جدید هوای جدید. من شیفته باروناشم میرم بیرون عکاسی. یه مجموعه رو شروع میکنم. باید فکر کنم بهش آخ جون ^____^

2375 : خونه تهران شهر من

من خیلی وقت رسیدم خونه خدایی هیچ جا شهر و خونه ی خود ادم نمیشه من حتی اگه رشت هم بمونم عادت نمیکنم. نه این که رشت بد باشه اتفاقا دوست دارم شهر های شمالی رو اما اینجا بزرگ شدم حتی اگه زیاد از خونه بیرون نرم. یه چیزی فرق میکنه چیزی که اگه کسیم از رشت بیاد تهران درکش میکنه. اینقدر خسته ام که نگو باید برم حموم ولی حسش نمیاد. وسایلامم باید جمع کنم. دو شنبه هم احتمالا برگردیم در نتیجه کل کارارو باید این مدت انجام بدیم.  خدا کنه بشه سه شنبه چون من دوشنبه وقت مشاورم دارم حتما دلم میخواد برم. نمیدونم با خودم کتاب چی ببرم چقدر ببرم چقدر میمونم ظاهرا یک ماه ولی خب معلوم نی بازم. کلی کار داریم.فعلا که هیچی معلوم نیست من اصلا فکر نمیکردم راهم کج بشه برم رشت بمونم. از یه طرف خوشحالم چون برای منم تجربه میشه از یه طرف نه چون به هرحال از حاشیه امنم میام بیرون که به نظرم درستشم این هست که این حاشیه امنو بشکنمو شجاعت به خرج بدم تا تجربه کنم. اره از پسش بر میام اونجوریم تنها نیستم. به هر حال مها هست. همین برم حموم خستگیم در بره ببینم چیا باید ببرم چیا باید بمونه. یه خورده هیچان زده ام. 

 

راستی یکی از بچه ها شنبه پایان نامه داره دوستام میرن به منم گفتن نمیدونم میرسم یا نه دوست دارم ببینمشون باید دید چی پیش میاد. باید خریدم کنم کانون زبانم برم نامه انتقالیمو بگیرم. این که اونجا میتونم زبانم برم خوشحالم. 

2374 : شخصیی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

2373 : میریم خونه

خب خونه اوکی شد فکر نمیکردم گیر بیاریم اما جاش خوبه اینقدر که خونه های مزخرف دیده بودیم نا امید شده بودیم.  فردا راه میفتیم سمت خونه دوباره چند روز دیگه میایم شمال با وسایلها. دلم برای مامان بابا هم تنگ میشه اما همینجوری هم مامانو چند وقته درست نمیبینم یا نمیدونم اما اون جوری وابسته نیستم نمیدونم چیز بدیه یا نه ولی فکر میکنم اینجوریم. البته ربطی به دوست داشتنشون نداره من واقعا دوسشون دارم فقط خیلی وقت انگار وابسته نیستم. شایدم باشمو الان معلوم نمیشه. نمیدونم. داریم میریم خونه میبینی هیچ جا نرفتیم :( خب میدونم سفر تفریحی نبود ولی دلم میخواست برم درسارو تو روز ببینم :( ولی نشذ دیگه حالا که اینجام خودم میرم والا :دی 

2372 : خونه

نمیخواستم برما ولی شد. ولی دلم هم میخواست که برم. به هر حال یک ماهه فعلا. من درسمو میخونم کارامو انجام میدم روحیه ام عوض میشه. شاید بیرون برم عکاسی کنم درس بخونم  همین کارای تو تهرانو انجام بدم. مهام نگران نیستم میام تهران میتونه تنهاییم تجربه کسب کنه :دی حالا کتاب چی ببرم :/ نمیشه کل کتابارو بار کشیذ که. اشکال نداره یه کاریش میکنم امیدوارم تجربه ی خوبی بشه برام. خونه هم اینی که الان دیدیمو پسندیدیم دیگه ببینم چی میشه هم تمیزه هم نزدیک دانشگاه مهاست هم این که قیمتش بد نیست. هوووف همین. تو ماشین نشستم منتظر مامانو بابا که تو بنگاه هستن. همین دلم میخواد همه کارا تموم شه بشینم سر درسم. یکی نی بگه بچه سرت میخاره :/ درست گفتم:/ واسه خودت سوژه پیدا میکنی. عوضش اشکال نداره اینجا تنهام میشینم یک دل سیر کار میکنم هر روزو. هر روز. قول میدم قول میدم.