روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۵۴ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

2225 : من نویسنده ی خوبی میشم. قول میدم

الان تو مطب دکتر نشستم حوصلم سر رفته تا زودتر نوبتم بشه. همون حس گند کلافگی و اضطراب توی یک محیط بسته.  ۱۵ مین هست که نشستم. واقعا تحملش برام سخته. بیا یه راه پیدا کنیم تا حواسم پرت بشه. فردا زبان دارم تقریبا تا ظهر که خواب بودم یه ذره کار کردم دوباره خوابم برد تا بعد رفتم حمومو حاضر شدم. مطب بر عکس همیشه بیش از حد شلوغه تقریبا بیشتر صندلیا پر شدن. بیمار دکترم رفت بیرون احتمالا 


همون موقع صدام کرد رفتم تو الانم که اومدم خونه فکر کن تازه میخوام بشینم سر زبان شایدم بخوابم صبح زود پاشم.  همین. کم کم دوباره خودمو راه میندازم که تو این وضع نمونم. مها و مامان رفتن خونه خالم ولی من نرفتم. حوصله اون فضارو نداشتم. خوابیدنم احتمالا به تغییر قرصامم ربط داره خرچی که هست یسری برنامه برای خودم دارم. چقدر خوب شده بودما یادته همین چند روز پیش بود یهو چه ورق برگشت. از دکترم خوشم میاد. اصلا شباهتی با دکتر قبلیم نداره و دختر خوبیه. گفت دفعه ی دیگه ازم تست میگیره. تا چه پیش آید.  بهتره برم. 


عنوان ربط مستقیمی به قضیه نداره.


خیلی گشنمه از هرچی جوجه و کباب حالم بهم میخوره :/ برا خودم تخم مرغ درست میکنم.  

2224 : بعد از چند روز

فکر میکمم دو سه روز رسما هیچ کاری نکردم. چقدر طولانی به نظر میرسه انگار یه قرن گذشته. به هر حال تا ۱۲ خواب بودم اما بعد گفتم چه خبره ول کردی خودتو پاشو جمع کن این وضعیت رو پاشدم اتاقو مرتب کردم الانم تازه نشستم ببینم چیکار کنم. زبان عقبم. هشتم امتحان دارم فکر کنم. استرسم دارم. باید بتونم این درسارو درست بخونم. به خصوص درس جدید رو چون نبودم سر کلاس یه خورده پشیمونم نرفتم سر کلاس ولی واقعا حالم خوب نبود. نمیدونم بیخیال. نمیدونم چمه فقط میدونم انگار خودمو گم کردم. از این وضعیت میترسم. چرا من اینقدر بدشانسم؟ غر زدن بسه میرم شروع کنم هرچی شد. شد فقط باید کار کنم.

2223 : خواب

تمام روزو خواب بودم. چرا؟؟؟ نمیدونم فقط خوابیدم و واقعا هم خوابم برد. باورت میشه؟ زبان هیچ کاری نکردم حوصله اش رو هم ندارم که کار کنم فردا برم الا مخوام تا ابد بخوابم مگه چی میشه :((( آسمون که زمین نمیاد. اما اینا همش حرفه. یجور دیوونگی دارم دلم میخواد این روزا تموم بشه. فقط تموم بشه. فردا نمیدونم برم نرم حوصله ندارم حوصله هیچیو ندارم :(( فقط میخوام بخوابم نفهمم هیچیو نفهمم اما تا کی میشه فرار کرد. کاش زودتر درست بشه همه چی. 

2222 : روزای مزخرف

خب این دوروزم گذشت مثل تمام مراسمای ترحیم :( دیرپزو از صبح بیرون بودم تشیع جنازه بود. این که چه خبر بودو دیگه نمیگم چون فکر کنم مشخصه ولی امروز دیگه نمیرم. دیشبو به خاطر مسائلی گریه کردم تا خوابم برد. حالم زیاد خوب نیست. این که چرا مهم نیست. شایدم مهمه من حوصله ندارم بگم این که چه تربیت مزخرفی داشتم. بگذریم مامان گیر داده برم مانتو شلوار شال از این چیزا مشکی بخرم اما من مرغم یه پا داره و حوصله خریدارو ندارم و گفتم بمیرمم نمیرم. اصلا حوصله ندارمو دست خودم نیست. تازه باید زبانم بخونم فردا امتحان دارم. هیچی تقریبا نخوندم تکالیفشم نصفه انجام دادم :((( اصلا حوصله ندارم :( برای هزارمین بار گفتم. دیگه نمیدونم چی بنویسم. فقط خواستم بگم تو چه وضعیت مزخرفی گیر کردم. 

2221 : مرگ

امروز تا ظهر روز خوبی بود اما بعدش همه چی بهم خورد صبح زبان خوندم کتابم ارسطو رو تموم کردم و کلی راه افتاده بودم تا این که زندایی بابام زنگ زد به مها که رتبه اشو تبریک بگه بعد نمیدونست ما نمیدونیم به مها تسلیت گفت و اونجا فهمیدیم که بعله صبح بیچاره تمپم کرده. من که حالم بد شد گفتم بریم خونه.  تو خونه هم تا اومدم تمام بدنم میلرزیدو گهگداری تیر میکشید جاهای مختلف بدنم تا خوابم برد بعد مامان اومد ما هم حاضر شدیم اومدیم پیش دختر خاله هام خیلی بد بود طبق معمول همه گریه میکنن. یهو حالشون بد میشه و جیغو گریه او اینا قاطی میشه. هردفعه هم من کل بدنم انگار یه رعشه میفته توش. چه اهمیتی داره. چرا عادی نمیشه چرا دورو نزدیک نداره. اصلا نمیتونم توصیف کنم حالمو. هنوز اینجاییم. امشب فکر نکنم چیزی بخونم دیگه اصلا نمیدونم کی خونه میرم. دقیقن وقتی من حالم خوب میشه یه چیزی میشه. چقدر مرگ چند نفرو از دست دادم این مدت.چرا تموم نمیشه؟ هیچی جواب نداره. قلبم درد میکنه و تیر میکشه باورت نمیشه. اصلن نمیدونم دیگه چی بگم. فقط ازز این وضعیت متنفرم امیدوارم زودتر تموم بشه. دوباره گریه ها جیغا دوباره تشیع جنازه دوباره استرس توی جمع دوباره هووووف بیخیال. فقط بیش از حد ناراحتم. خاطرات خوبی داشتم. دلم میخواد گریه کنم.

2220 : امروز با پنجشنبه های دیگه فرق داره

امروز شروع شد من از پنجو نیم بیدارم تا وسایل کتابخونه رو حاضر کنمو غذارو بکشم تو ظرف یه یه ساعتی طول کشید. غذارو خودم درست نکردم به مامانم گفتم من درست میکنم الان گفت زوده بعد خودش وایساد همون موقع درست کردن منم وقتی دیدم خیلی عصبانی شدمو دعوامون شد تهشم من باهاش حرف نزدمو اومدم تو اتاق های های گریه کردم بعدم خوابم برد. بگذریم. دیگه هفت در اینجارو باز میکنن ما سه تا هم طبق معمول زود رسیدیم حتی با این که بابا رفت نون هم خرید قبل از رسوندن ما. 

امروز میخوام بترکونم میخوام کلی از کتابمو بخونم مشقای زبانمو حل کنم . عکس ببینم دفتر استادمو بخونم و خلاصه که حال کنم. نمیدونم تا ساعت چند اینجاام. به من باشه تا ده هم نشد هفت یا هشت میمونم باید دید چی میشه. مها که همین الانم میگه حالش خوب نیست شاید بره خونه اما من میمونم.

2219 : امروز

امروز روز خوبی نبود چون کم کار کردم یه کم از کتاب یه کم زبان یه کم فرانسوی یه کم دفتر استاد... همشون فقط کم. حوصله ام به کار کردن نمیره هم الان. حالم بد شد دوباره خلقم اومده پایین چون تا تقی به توقی میخوره اشکم در میاد. نمیدونم چیکار کنم درست بشه. راستی برای فردا نهار که میرم کتابخونه میخوام غذا درست کنم. بعد از مدتها ماکارانی. شاید از لاک خودم بیام بیرون شایدم سر گرم خودم بشم. بگذریم. 


یه جوش بالای لبم زدم اینقدر درد میکنه که نگو خب دخترم تو که میدونی سوسیس میخوری اینجوری میشی نخور. خب چیکار کنم هر ده سال یه بار هوس میکنم. 


دیگه این که همین. بیشتر تو سکوت میگذرونم. دوست دارم زودتر فردا شه برم کتابخونه. تو خونه همش دلم میخواد بخوابم. 

2218 : روزای تابستونی

امروز شروع شده. خیلی وقته از ساعت شیش اینطورا بیدارم سریع حاضر شدم با مها برم ازمایش بده ابوریحان. رفتیم گفتن باید پزشک عمومی تایید کنه پزشک عمومی ۹ میومد مها گفت بیخیال بریم شیلا دوباره اسنپ گرفتیم برگشتیم ازمایشو دادو من زنگ زدم بابا اومد دنبالمون. تازه الان میتونم شروع کنم. پیش خودم گفتم برم کتابخونه اما حوصله ام نیومد یعنی خب ترسیدم جایی که میخوامم پر باشه پس بیخیال شدم همین خونه انجام میدم جاش فردا و پس فردا میرم کتابخونه. و شنبه البته. امروز نهار داریم دیشب مامان درست کرد اما برای نهار فردا شاید من درست کنم یعنی شاید که نه حتما درست میکنم تنوعی بشه چند وقته که شبا شام نمیخوریم. دیشبم که زود خوابیدم اصلا نفهمیدم گشنگی رو. 

بهتره برم هنوز ارسطو ام. دارم خلاصه نویسیم میکنم ولی احتمالا خخلاصه هامو نخونم از وسواس این که شاید کامل نباشه اندازه کتاب :/. دیوونه نیستم من؟؟ بگذریم. بهتره برم شروع کنم. امروز روز ۱۱۸ امه. 


پارسال احتمالا مرداد اینا شروع کردم به رفتن به دکتر. چه زود یک سال گذشت. 


به شدت به فضای بسته فوبیا دارم. فوبیا نیستا اضطرابه. حالم بد میشه. این ماشینایی که کولر میزنن اصلا کوفتم میشه میره چون پنجره بستست. یا اسانسور  یا حتی کلاس درست نمیدونم چرا اضطاب میگیرم فقط میره رو مخم عذابیو تحمل میکنم. 

2217 :یه روز خوب

بزار امروزو برات تعریف کنم و بگم که چقدر خوب بود. البته منظورم از خوب اینه که بهتر از قبلم! استاد پرسید کی اماده است برای ریدینگ سرخوش دستمو بلند کردم رفتم پای تخته بعد خوندمشو سوالارو که بچه ها میپرسیدن جواب دادم. خیلی با خودم حال کردم البته یکیشو نصفه جواب دادم. قبلا هارو یادته چجوری بودمو چه عذابی میکشیدم؟ همه جونم میلرزید. چه عذاب وحشتناکیو تحمل میکردم الانم یه مقدار نا آروم هستم سر کلاسا ولی باز بهتر از قبل شدم. فقط یه ذره قرار ندارم. بهترم میشم. همین دیگه خواستم بگم جبران کردم

صبح نه بزار از دیر تر بگم دیشب رسیدم خونه خوابیدم نه حموم رفتم نه هیچی نمیدونم چرا ناراحت بودم گرفتم خوابیدم ناراحتیم رفع شه :دی بعد از یک نصف شب هی بیدار میشدم هی میخوابیدم تا صبح همینجوری بودم دیگه صبح رفتم حمومو اماده شدم. 

الان دارم از خستگی میمیرم حوصله باشگاهو هم ندارم اصلا ماه دیگه نمیرم جاش هم صبح میرم پیاده روی هم عصر یا نهایتش تو خونه یه ساعت میرقصم. اخ جون فردا دوباره میرم کتابخونه. هفته دیگه باز دیکته داریم این دفعه خوب میشم قول میدم. دفعه اول ۱۸ شدم دفعه دوم ۱۵ :/ 

خیلی خوابم میاد یه ذره میخوابم بعد اتاق بهم ریخته است نمیدونم چرا اینقدر بهم ریخته است با این حال جمعش میکنم میشینم کتابمو میخونم. دلم میخواد هم زود تمومش کنم هم درست بخونم. 

از بهتر شدنم خیلی خوشحالم. خیلی خیلی زیاد. از این که به نظر میتونم خودمو کنترل کنم. 


اهان یادم اومد کتاب جدید بنیامین رو دیدم براش ذوق کردم اما غصه ام گرفت که چرا الان نمیتونم بخرم کلی گریه کردم :/ میدونم میدونم خوب میشم. فکر کنم هیشکی واسه خریدن کتاب گریه نکرده باشه اینجوری که من کردم.  تا ماه بعد باید صبر کنم. شک نکن بعد کنکور میرم سر کار الان فقط اولویتم نیست.

2216 : زنگ تفریح

ارسطو در واقع یکی از انعطاف پذیر ترین و بی تعصب ترین فلاسفه بوده که فلسفه را کوششی متوقف نشدنی و مداوم برای رسیدگی به همهٔ پیچیدگی های تجربه های انسانی تلقی میکرده و هرگز از پا نمینشسته و همیشه در جستجوی این بوده که بلکه باز هم راههای بهتر برای کنجانیدن آن پیچیدگی ها در افکارش پیدا کند. 


کتاب فلاسفهٔ بزرگ آشنایی با فلسفهٔ غرب ، براین مگی، عزت الله فولادوند ، نشر خوارزمی


مثلا چی میشد من یکی بودم مثل ارسطو. شایدم بشم کسی چمیدونه! 


تا الان داشتم میخوندم یه ذره خسته شدم اما خستگی هنوز باعث نشده ول کنم. زبانمو همه تکالیفشو انجام دادم یه دور درس جدیدم خوندم افلاطون رو هم تموم کردم. یسری جاهاش خلاصه نمیشه کرد. به خاطر همین بیخیال شدم ولی درست میخونم به جاش چند بار چند بار میخونم خب به من چه میخوام تو ذهنم بمونه. 


کتابخونه تازه داره شلوغ میشه اما من جام قشنگ دنج کنج دیواره حالا عکس میگیرم ازش کیفمم گذاشتم سمت راست دیگه هیشکی نمیبینتم منم نمیبینم والا ادم استرس میگیره. البته دل ادمم خوش میشه که این همه فرهیخته تو کتابخونن مثلا. اینجا جاش باحاله ها ولی دلم از این کتابخونه خارجیا میخواد. که دسترسی به کتابم راحته توش. نه اینجوری که اینا میترسن کتاب دست کسی بدن. :/ 

تا ساعت هفت امروز اینجاییم چون من باید حموم برم. یدور دیگه هم زبانپ خونه بخونم. همین دیگه بهتره برم.