روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۸۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

2171 : آخر هفته ، آخر ماه

خب امروزم شروع شد. طبق معمول ساعت چهارو پنج بیدار شدم اما خوابیدم ! :/ بعدش ساعت ۹ بیدار شدم دیگه تا  صبحونه بخورمو شروع کنم شد ۱۱. ولی بعدش شروع کردمو فعلا رو بدایهة الحکمة. نمیدونم امروز به همه برنامم میرسم یا نه اما میخوام تا خود شب کار کنم هرچقدر که شد. ببینم چجوری خوب شده تقسیم کردم یا نه به نظر خودم بهتره چون چند دور مرور میکنم و یادم میمونه برا خودمم بعضی جاهاشو خلاصه بر میدارم. کنکور که دادم فهمیدم نه فقط عربیاش مهمن بلکه متن فارسی و توضیحاتشم مهمن. برم ادامه شو بخونم تموم شه برم سر سیر حکمت در اروپا. ببینیم چجوری میشه. 


دوست دارم زودتر کلاسام شروع بشه. کلی ذوق دارم براش به خصوص زبان خداکنه تو ذوقم نخوره. ورزشم که جای خود. 

یکشنبه باید بریم واسه ثبت نام زبان. من از اولش شروع میکنم یعنی خیلی فکر کردم تعیین سطح بدم بعد دیدم خیالم راحت نمیشه چون بعضی چیزارو بلدم خیلیاشم نیستم درست بهتره از صفر شروع کنم. 

2170 : سر خط

وااای پشتم باد خورده مگه میشه بشینم یه دقیقه هی حواسم پرت میشه نمیدونم چجوری باید بخونم:/ نوبرم واقعا نباید استراحت میدادم به خودم وقتی جنبه اشو ندارم. حالا خوبه یه کتاب داستانی میخوندم بی هیچیم نبود. حالا چیکار کنم؟ باید سخت بگیرم مائده تو میتونی دختر تلاشتو کن. از اول اول شروع کن و اصلا کار نداشته باش که تکرارین. انجامش بده حتی اگه سخته. خب وقت درست یادگرفتن کنکورو که قشنگ امسال خوشگل کردی اومدی سال دیگه نباید از این داستانا باشه ها وگرنه کارت ساختست دختر. نمیدونم ۲۵ سال برای شروع کردن همه چی زوده یا دیر ولی به هر حال تو باید شروع کنی چون آینده ات وابسته به انتخاب و شروع و حرکت توئه اگه جا بزنی همینجا میمونی و دیوونه میشی. بی رودربایستی من دوست ندارم همیشه زندگیم یه شکل باشه حوصله سربر میشه خب. تنوع همیشه جواب داده البته از نوع درستش. دلم قدمای بزرگ میخواد. انتخابای بزرگ حتی اگه به نظر بقیه محال باشن واسم. 

خب میرم باز امتحان کتم. باید بشه. 

2169 : شروع

خب روز من خیلی وقته که شروع شده. امروز ساعت چهار بیدار شدم تا پنجو نیم کتابمو که سی صفحه ازش مونده بودو خوندم بعدش خوابیدم تا هشت اینطورا حالا کتابو تموم کردمو تازه میخوام برم سراغ اصل قضیه. برنامه تیر ماه رو که بهت گفتم نوشتم اومدم کتاب بدایهة الحکمة رو همون که عربی تقسیم کردم جوری که توی یک ماه بتونم تمومش کنم و خوبم یاد بگیرمش. و کتاب سیر حکمت در اروپا هم طی یک هفته بخونم چون باید برا خودمم یادداشت برداریشون کنم و باقی کارها مثل زبان عکاسی ورزش و... توی برنامم جا دادم. جفت کتابهارو از صفر شروع کردمشون. ببینم چجوریه اینجوری خوندن بهتره یا فقط یه کتاب خوندن در روز. همین. کتاب از آ به خ هم که تموم شد دلم تنگ میشه ولی آخرش انگار بی هیچی تموم شد یعنی ادم دنبال ادامش بود که چی شد بالاخره. بلاتکلیف میمونه ادم انگار. برم دیگه. 

2168 : بدون عنوان

در پیچ و تاب تاریک زمان شاید هیچ چیز به جز لمس بی صدای انگشتانمان وجود نداشته باشد.


رویا : جهان مثل یک کتاب باز بود. و من نگاهش میکردم. گوشه ی سمت راست بالای صفحه به داخل تا شده بود تا صفحه ای علامت گذاری شود. روی آن مثلث کوچکی که از تا شدن به وجود آمده بود ، از ترکیب ماده ای نوشته شده بود ـ که به زیبایی و بی عیب و نقصی بلور بود.

 در رویا آنقدر از آن نوشته دلم قرص بود و خوشحال بودم که به فکرم نرسید جایی بنویسمش. 


پست قبلی رو انگار هولهولی نوشته باشم  نمیدونم چرا انگار دنبالم کردن. گفتم بهت دکتر یه قرص جدید داده؟ امروز باز یهو رفتم تو فاز باتری تموم شدن خدا کنه زودتر تنظیم بشم دیگه اینجوری نشه. تقریبا تمام روزو رو تخت بودم میخوابیدم ، کتاب میخوندم و بین این دوتا رفتو برگشت داشتم. امشب کتابو تموم میکنمو اصلا دوست ندارم نمیدونم خوندن کتاب چجوری یه حسی بهم میده. آدم دلش کسیو میخواد که دوسش داشته باشه. که براش بنویسه و از همه چیو از همه جا حرف بزنه.  خب من که ندارم تنها دلخوشیم اینجاست که میام میگمو تو میخونی همین از همه دنیا کافیه. به هر حال که همه چیو نمیشه با هم داشت. میشه؟ اون روز دکتر پرسید پارتنر داری یا ازدواجم که نکردی خودش فهمید من تو این خطا نیستم. ولی فکر میکنم مزه کتاب اینجوری خوندن به اینش هست که تو کسیو نداشته باشی اگه کسی باشه خیلی لوس نمیشه؟؟ نمیدونم نظر تو چیه اما احساس میکنم تو چیزایی رو میخونی که حس میکنی و تکرارین. خب دیگه تز ندم برم هندونه بخورم بعدم باقی کتاب.  

دلم تنگ شده انگار برای خیلی چیزا و مثل آدمای سادیسمی از وجودش لذت میبرم.  

2167 : شب به یاد ماندنی

دیشب شب با شکوهی بود. فوق العاده. چقدر بهم چسبید. قبل از کنسرت با ساجده و مهسا رفتیم یه کافه و حرف زدیمو یه چیزی خوردیم بعدشم که کنسرت بودو جای خود. خیلی خوش گذشت. هرکدوممون داره تلاش میکنیمو راهمونو پیش میبریم. اگه نباشن دلم براشون تنگ میشه. همین اصلا تو کلمه نمیگنجه. دلم میخواد همیشه تو ذهنم بمونه ساز کلهر جانمان. اگه یه روز کر شدم یادآوریش امید بخش باشه برام. دلم میخواد همه کنسرتاشو برم. 


امروز از آ به خ رو تموم میکنم. دیگه وقتش برگردیم سر کار خیلی خوش گذشته ظاهرا. واقعا خوش گذشت بهم این چند روز زبانو پیلاتسم باید ثبت نام کنم. کلی ذوق دارم. اما امروز نمیرم. میخوام با مها برم. دیگه همین. روزای خوبی رو میگذرونم. 

کتاب از آ به خ ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ ندا احمدی ، نشر حرفه نویسنده. 


توانایی اش در قانع کردن مردم برای صادق بودن با خودشان بود. چون اگر مردم با خودشان صادق باشند به خودشان اجازه ی غافلگیر شدن می دهند و این یکی از تاکتیک های خیلی مفید مبارزه است. دروغ هایی که به خودمان میگوییم باعث میشوند تکراری شویم. 


این چیزهای کوچک است که میترساندمان. چیزهای بزرگ‌که حتی کشنده ترند فقط باعث می شوند قوی تر شویم.


پیروزی توهمی بیش نیست؛ و مبارزه تمام نشدنی است. علاوه بر این آگاهی تنها راهی است که می توان با آن قدر هدیه ی گران بهای زندگی را دانست. 


یه جاهایی از کتابو دلم میخواد هاااای هاااای گریه کنم. نه که چیز خاصی باشه خیلی سادست همین سادگیش باعث میشه ادم باهاش حال کنه. بگذریم. احساس میکنم یسری حسا تازه میشه. بیخیال. گفته بودم بهت که قراره با مهسا و ساجده بریم بیرون. خب یه کافه قرار گذاشتیم. من تا حالا نرفتم این کافه. اسمش دو ر میز کافه است. چه اسمایی میذارنا جالبه. الانم از حموم اومدم الان که نه نیم ساعت پیش باید برم موهامو خشک کنم وز نکنه هرچند که طبق معمول بی فایده است دوباره تو این گرما داستان از نو. بایذ بلیطای کنسرتو هم پیرینت بگیرم. یه خورده زودتر میرم با مهسا ساعت هفت فردوسی قرار دارم. 

 

2165 : بخشی از کتاب

کتاب از آ به خ ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ ندا احمدی ، نشر حرفه نویسنده. 


هر شب تو را استخوان به استخوان برای خودم می سازم. 


با خودم فکر کردم اگر تو اینجا بودی و صدایش را می شنیدی به او نشان میدادی چطور غم هایش را از همدیگر جدا کند و بعد یکی یکی سبک و سنگین کرده ببیند کدامشان چاره دارد و کدامشان نه. 


حتی اگر صدها بار زندگی میکردم نمیتوانستم تورا بسازم.


نمی توانند حدس بزنند میخواهیم چکار بکنیم و همین اعصابشان را خورد میکند. نمیتوانند از مرز سکوتی که مارا در آن چپانده اند بگذرند. مرزی که از طرف آنها پر از قیل و قال‌و اتهام های دروغی و از طرف ما با تصمیمات جدی و بی صداست. 


بهتر است به جای قبول زمانه آن را انتخاب کنیم. 


بیشتر چیزها در سکوت اتفاق می افتد و برای این که از تصمیمات آدم ها خبر دار شوی باید بتوانی بخوانی. 


خب ریز ریز میرم جلو. الانم میخوام برنامه خوندنمو بچینم ظاهرا با اون روش خوندن کنکور قبول نمیشم:/ ولی شایدم بد نباشه یه فشاری به مغزم بیاد. شایدم اشتباه باشه کارم اما ادم همه رو یعنی با شک بزنه من که هرکدومو که فکر میکردم درسته زدم از هیچکدوم مطمئن نبودم اما باید بفهمم که مثلا کانت چی گفته هایدگر چی گفته دیگه نه؟ پس باید دسته بندیشون کنم تو ذهنم بمونه نه این که فقط یه چیزای پراکنده تو مغزم باشه. میخوام امتحان کنم ببینم چجوری. زبانمم که باید قوی کنم. چقدر کار. اما با انگیزه شروع میکنم. از پسش بر میام میدونم. حتی اگه خیلی سخت باشه. راستی فردا با ساجده و مهسا فرار دارم قبل کنسرت قراره بریم یه کافه یه چیزی بخوریم بعدشم بریم پیش کلهر جانمان. هنوز باورم نمیشه دارم دوباره میرم کنسرتشو. 

2164 : این چند روز

بعضی اوقات فکر میکنم بعد از یک زندگی طولانی فقط چند ماه دیگر از عمرم باقی مانده است و بعضی وقت های دیگر احساس میکنم دختر بچه ای یازده ساله ام که میخواهد راجع به همه چیز بداند. 


کتاب از آ به خ ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ ندا احمدی ، نشر حرفه نویسنده. 


خب امروز ساعت چهار بیدار شدم. اما بعد نمیدونسم چیکار کنمو گرفتم خوابیدم. تا ساعت نه اینطورا بعدشم ته اتاق هنوز مونده بود مرتب بشه با مها وایسادیم به جمع کردن دیگه الان شد ما بینشم یه ذره کتاب خوندم. احساس میکنم خوندن این کتاب بعد از مدتی حدودا دو سه ساله یجور دیگست برام. حس اون موقمو ندارم اما همش یادش میفتم انگار مال روزای خیلی دوری بود. خیلی خیلی دور. 

باورت میشه هنوز باتری لپ تاپم پیدا نشده؟ معلوم نیست کجا هست. آخرم باید یکی بخرم. فعلا برنامه هام به تعویق افتاده :( کتاب جدیدم نخریدم فعلا باید همونهایی که دارمو یا قبلا خوندمو بخونم. 

راستی فردا کنسرت کلهر جانمه. اینقدر ذوق دارم که نگو. اختتامیه فصل بهارمه :دی بلکه حالمون خوب شه و جدی تابستونو شروع کنم. این چندروز اخرو به خودم سخت نگرفتم. شاید درست نباشه ولی نیاز داشتم بهش به نظر خودم. 

یه خورده هم غمگینم این روزا میدونم نمیشه هم شاد بود هم غمگین. شایدم بشه! حتی نمیدونم چرا یهو همه وجودمو میگیره دلیلشو نمیدونم. اینش هست که اذیتم میکنه. مثل دلتنگی میمونه ، برای چی خبر ندارم. 

راستی عکاسی تو خونه رو شروع کردم. نمیدونم خوبه یا نه اما به شدت واقعیه! فقط روم نمیشه نشونش بدم :دی این روزا که به خصوص مامان نیست به شدت شلخته بودیم ما البته الان بعد جابه جایی که کردیم مرتب شد من میزو وسایلمو از پذیرایی جمع کردم اومدم تو بالکن. اینجا هم خوشگلش کردیم. راستی دیروز بدون روسری اومده بودم تو بالکن مامان گفت چرا بی حجاب میری گفتم چون به حجاب اعتقادی ندارم گفت ولی بابات داره منم گفتم خب به من چه :/ همین شد که مها و مامانم بحث کردن. نه که از قصد بگه ولی نمیتونه قبول کنه ما خودمون این باشیم. من کارمو میکنمو سعی میکنم بحث نکنم ولی میدونم میخوام خود واقعیم باشم. دیدی بعضیا تا سر کوچه یجورن. بعدش یجور دیگه؟ متنفرم از اینجوری بودن. 


میدونی قاطی کردن اول خردادم واسه چی بود؟ دو تا از قرصام نمیدونم تغییرات هورمونی میدن نمیدونم درست گفتم یا نه اما واسه همین بود قاطی بودم تا درست شه:/ شیطونه میگه چرا قرص میخوری ولش کن بره اما میدونم حالم بهتر شده میتونم عین بچه ادم بشینم سر کارم. 

روانشناسمم رفته آمریکا. خب خوش به حالش واقعا. ولی دیروز به دکتر میگفتم میترسم برم کلاس زبانو تو جمع. گفت پس چجوری میخوای بری زبان گفت باید بری با روانشناس دیگه این مشکلو حل کنی نیاز به رفتار درمانی داری. اینه که حالا روم نمیشه به بابام بگم پول میخوام. فعلا بیخیالش شدم. 

دیگه این که دکتر برای هزارمین بار بهم گفت فلسفه پول نداره دختر. برو یه رشتهٔ نونو آبدار. مامانم میگفت برو فرانسوی زبانشو بخون که دوست داری من این وسط حکم مرغی رو دارم که یه پا داره. خدا کنه ضایع نشم:(

همین دیگه. دیروز به مهام گفته باید سرکارم برم میگفت دختر خودمم باید سرکار بره فقط هرچی به خواهرت میگم گوش نمیکنه. نمیدونم ولی ادم چجوری بره سراغ چیزی که دوست نداره. من یه کار دیگه پیدا میکنم برای خودم. بی ربط به رشتم شاید. 


2163 : خسته ی خسته

نمیدونم امروز ساعت چند بود که بیدار شدم. یعنی مامان بیدارم کرد دیدم اتاق خودشو خالی کرده بود کلی تازه ما بیدار شدیم. وایسادیم به کار از اینور به اونور خلاصه شیر تو شیری بود که نگو. به خصوص جابجا کردن تخت سخت بود باید بازش میکردیم اما بالاخره تموم شد حالا فکر کن خسته کوفته باید بری حموم بعدشم دکتر. دیگه این که حمومم رفتم بعد اون همه کار خستگیم در رفت. الانم با جنازه فرقی ندارم اما از آ به خ رو میخونم تا شب شه بعد بیهوش بشم. امروز همش جا به جا کردن بود من که اینورو بیشتر دوست دارم. تازه هنوز کمد مونده. اصل کاری همونه. راستی باتری لپ تاپ پیدا نشدا :/ غیب شده. :/ خب همین بود امروز. 

2162 : تابستون تو راهه

به نظر این روزا روزای سرخوشیمه. انگار برام مهم نباشه وقت داره هدر میره. اما اینجوری نیست فقط هفته ی شلوغیو دارم آخر بهاری. امروز بعد ازمون خوبیدم بعد بیدار شدم کتابخونه اینورو بردم اونور. اونورو اوردم اینور. چقدر ذوق دارم که اتاقارو عوض میکنم نور میاد فکر کن رو تختم چه دلبر میشه. همش تصورش میاد تو ذهنمو دلم ضعف میکنه براش. بعد از اونم یه خورده گذشت رفتیم دنبال مامان بعدش رفتیم بستنی خوردیم همین الانم که اینجا دلم میخواد کتاب بخونم از آ به خ یه کتاب قدیمی. یعنی فکر کنم دو سه سال پیش خوندمش اما دلم میخواد بخونمش دوباره. همین دیگه فردا اثاث کشی داریم. هوورااااا کنج دنج جدید. قراره تابستونو بترکونم. 


هیچوقت فکر نمیکردم تابستون اینقدر برام جذاب بشه.