روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۷۰ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

1783 : ولتر و عصر روشنفکری فرانسه

آخیش داشتم میمردم. و این شروع شد.


تاریخ فلسفه ، ویل دورانت ، عباس زریاب خویی ، نشر علمی فرهنگی


+ اشتغال نداشتن به کار با زنده نبودن یکی است . همه ی مردم خوبند بجز مردم تنبل. 


+ منشی او میگفت او فقط به وقت خود بخل می ورزید.


+ آنکه میخواهد زندگی را در این جهان برخود هموار سازد بیشتر به لزوم کار پی میبرد. کار در طول جریان خود بزرگترین سرگرمیها میگردد و جای همه ی آرزو ها و احلام و رویاهای زندگی را میگیرد. اگر نمیخواهید خودکشی کنید همیشه خود را به کاری سرگرم کنید. 

1782 : امشب

همون موقع که گفتم میخوام ولتر رو بخونم مامانم گفت آش داره میذاره بریم دم دریا بخوریم. بابام گفت تاریک ول کنیم  و نریم من گفتم بریم خب نور ماشینو میندازیم یه اش خوردن که این حرفارو نداره. همینم شد رفتیم یه تخت از این چوبیا موازی با دریا نزدیکش بود ما نشستیم بهآش خوردن :دی بادم میومد سرد بود تقریبا بعد یه سگه اومد هی من میخوام بش غذا بدم اینا نمیذارن :/ بابام که میترسه از سگ مامانمو مها هم. بابام حالا حق داره سه بار سگ گازش گرفته بچه بوده. ولی من میخوام غذا بدم میگن نده خطرناک خب چرا اخه گناه داره. گشنش بود. نون داشتیم بهش نون دادم. نمیتونستم آش بهورم اون گشنش بود یعنی همش به این فکر میکردم اون گشنشه و من چجوری میتونم بی تفاوت باشم. آخرش رفتم نون گذاشتم چند بار جلوش بچه رو.  هیچی دیگه اونم خورد بعد که تموم شد گذاشت سرشو ناز کنم. منم قبلا میترسیدم و فکر میکردم ترس داره. نزدیک شدن به حیوون مساوی با مریض شدن ولی نمیدونم تو این یه سال چی شده که اینقدر راحت تر شدم. این از گره هایی از وجودم که امسال باز شده. راحت تر شدن با یسری از ترسهام. پشت سر گذاشتنشون. به خاطرش حس خوبی دارم. این که نترسم. به کثیفی و بیماریشون فکر نکنم نه که مهم نباشه مهم ولی نه اونجوری که بخوام دور باشم یا ادا اصول درارم. مامان که نذاشت بهش آش بدم :/ شاید دوست داشت کسی چمیدونه :دی. بیخیال روز دوم سفرم گذشت. 

1781 : امروز

امروز همینجور که رفته بودیم بیرون ادمارو میدیدم فکر کردم یعنی این همه آدم چجوری عمرشونو میگذرونن؟ صبح تا شب چیکار میکنن وقتی بمیرن یعنی همینجوری مردن ؟ چیزی ازشون میمونه؟ یا نه فراموش میشن. فکر کردم چرا من فکر میکنم باید کاری کنم. ملت چه راحت روزشونو شب و شبشونو روز میکنن. من هیچکاری انجام ندم همش فکر میکنم همینجوری عمرم داره میره فکر میکنم یه چیزی کمه. جاش خالی دهن کجی میکنه این دو روز واقعا نشذ همش بیرون بودم. الان میخوام ولتر رو شروع کنم. ولی میگم مردم چجوری همینجوری میگذرونن چرا من برام ترسناک میاد همینجوری گذروندن؟ همش یه گوشه از ذهنم درگیرشِ. به تهران فکر میکنم به این که بالاخره میرم همون کنج دنجم یه گوشه میشینمو کتابمو میخونم انگار قرار بگیرم دلم بخواد اینجوری قرار بگیرم. آروم بشم. حقیقتش اینه هم دوست دارم اینجا زندگی کنم هم نه. دلم تنگ شد به این زودی برای خونه برای اتاقم برای اون فضا حتی اون بالکن نسبتا زشت! اینجارو نمیتونم با چهار پنج روز موندن اسم خونه بزارم روش. من بیشتر عمرم خونمون ثابت بوده عادت ندارم به تغییر زیاد. که بتونم خیلی راحت خودمو وفق بدم. اما دوست دارم تجربه کنم دلم میخواد بدنم مهاجرت کردن چجوری یه شهر دیگه رفتن. عمرا بتونم یه کشور دیگه رو هضم کنم. نمیدونم چرا شاید واسه همین که همیشه اکثرن ساکن بودیم یه جا اگرم سفری پیش اومد معلوم نی بعدیش کی باشه بابام زیاد اهل سفر نیست ناحیه امنشو دوست داره! اما من دوست دارم این ویژگی رو دور بندازم واقعا میگم. کاش برام مهم نبود. خلاص شدن از یسری خصیصه های اخلاقی آسون نیست به خصوص اگه دست تنها باشی. دلم میخواد راحت باشم. سفر کنم جابه جا بشم. ولی منم محدوده امن خودمو دارم نه فقط در مورد این موضوع مثلا توی آداب معاشرت یه ناحیه خیلی محدود براش دارم و این خیلی بده خیلی به نظرم بد میاد. یا مثلا محدوده امن توی عکاسی کردن. میبینی چه گرفتاریم من؟ اعصابم خورد میشه بهش فکر میکنم. ببین به گفتن نیست بگم من این مشکلو دارم و بعد حل بشه واقعا سخته و خیلی آزارم میده. بگذریم. امروز در به در دنبال جنگل بودیم مگه اینجا پیدا میشه:/ ما معمولا سمت رامسر نوشهر قائم شهر بابلسر چمیدونم اینجاهارو رفتیم. اینجاهام همیشه داشته اصلا من شمالو اینجوری تصور میکردم که جنگل ازش جدا نمیشه بی خود نی اینقدر دریاش تمیزه کسی نمیاد:دی ولی دریاش خدایی خیلی تمیزه یعنی هیچ جا اینقدر تمیز ندید هبودم:/ کاش ساحلش از این سنگیا بود اونا خوش میگذشت میشستیم روش موج میخوردیم :دی ولی دیگه همینه دیگه فردا صبح میرم دریا کتابمم میبرم صبح زود بیدار میشم. کیف باید بده. همینجوری یه ذره عکاسی کردم اما نه خیلی.  فکر نکنم ربطی به مجموعه هام داشته باشه اصلا ادم نمیتونه میفهمی انگار باید حسش باشه نمیدونم چیکار کردم. هم دلم نمیخواد زمان بگذره هم دلم میخواد خیلی حس گندی. همین

1780 : چمخاله

همین دیشب بود که ذوق داشتم برای راه افتادن. حالا الان اینجام. چمخاله اسمش. فقط دریا داره بعد برای جنگل و سبزه و روستا و‌... باید رفت اینور اونور. تاحالا اینوری نیومده بودیم. خلوت. شایدم چون جمعه است. هوا شرجی نیست. گرمم نیست. دم دریا یهو باد شروع کرد به وزیدن. سرد شد. دلم میخواد صبح زود برم دریا. دلم میخواست میشد توش غرق بشم. اما فقط پام به آب میخوره بقیشو تصور میکنم. اصلا خوشم نمیاد برم توش. شاید دلم میخواست مرد باشم. تو مسافرت بیشتر احساس تنهایی ادم میکنه. تو اینجوری نیستی ؟؟ انگار یه چیزی کمه. اصلا یهو دلم گرفت. احساس تنهایی میکنم. هیچکس هیچ جا منتظر من نیست اینجا ، هرجا. امروز داشتم فکر میکردم چقدر دلم میخواد شمال کشور زندگی کنم. احساس کردم زیادم بد نیست دور شدن از تهران. یکی میره کانادا یکی میره لاهیجان :دی چقدرم با هم یکین. اما مهم یکی بودن رفتن. میگم یعنی سعی میکنم درک کنم که برای کسی که میره شاید واقعا رهایی بخشمنظورم این فکر میکنم میفهمم که گاهی رفتنم بد نیست. و دلم میخواست میتونستم اینجا زندگی کنم. غریبه فراموش شده. تنها. بگذریم. انگار هرچی شب میشه هوا سرد تر میشه. امروز هیچی نخوندم. شاید برای همین اینقدر حالم گرفته شد شایدم چون خسته ام حسابی از ۵-۶ بیدارم. 


خیلی طول کشید تا تموم بشه پستم سه ساعت سرشم هی نوشتم هی زمان گذشت شایدخیلی بی ربط باشن تیکه تیکه بهم. 

1779 : ذوق

فردا بالاخره قراره بریم سفر. کلی ذوق دارم براش. باورت میشه در پوست خود نمیگنجم؟ قیافه ذوق زده منو تجسم کن. الان اومدیم بیرون. چند تا کار داشتیم یکیش دادن دوباره ی لپ تاپ من بود:/ گفتم که مرده ویندوز 7 ریخته جدا از اون هیچ برنامه ای توش نیست :/ گفت بیار ویندوز جدید بریزم با برنامه هر برنامه ده تومن :دی :/ چند تا برنامه که خودم بلد نبودم بریزمو نوشتم برام بریزه. الان میردامادیم. میدونی که من عشق ماشین گردیم. خدایی چرا اینقدر کیف میکنم از سرنشیین بودنو گشتن با ماشین نمیدونم. برم خونه وسایلامو حاضر میکنم. برای فردا و بعدش کتاب تاریخ فلسفه که فصل اسپینوزا تموم شد فکر کنم ولتر رو باید بخونم دست میگیرم. اگه حواسم جمع بشه همش فردا میاد تو ذهنم فکر کن یه مسیر طولانی تو ماشین فقط بیرونو نگاه کنی. تازه عکاسیم میکنم دو تا پروژه هست. ببینم چی میشه باید فکر کنم بهش. خیلی ذوق دارم. خیلی خیلی. 

1778 : برای این که خودمان باشیم باید خود را تکمیل کنیم...

قابل تصور نیست که چقدر فلسفه رو دوست دارم. این که هیچی نمیدونم و انگار هنگام مواجه شدن باهاش با یه دنیای جدید سروکار دارم برام لذت بخش و هیجان انگیزه. فکر کردن.  استدلال کردن. فهمیدن کشف کردن. امروز یادم افتاد اولین بار هنرستان بودم یه معلم داشتیم راجع به خدا حرف میزن میگفت خدا واجب الوجود پس اگه واجب الوجود چیو چیو چی. الان فقط واجب الوجودش یادم مونده اما من چنان درگیره این کلامو فکر شده بودم که نگو این دلیل اوردن که چرا خدا وجود داره چرا نداره ولی نمیدونستم اسمش فلسفه است شایدم نباشه الان دارم فکر میکنم اون چیزی که میگفت یجورایی به ففلسفه ربط داره. دلم میخواد تمام روز در مورد چیزایی بخونم که نمیدونم. حتی به مغزم خطور نمیکنه در حالت عادی. دلم میخواد کشف کنم این دنیارو. نمیدونم چجوری بگم اما فلسفه نه از هنرستان که از سال دوم دانشگاه برام شروع شد با استادم در حالی که نمیدونستم چیه کم کم کم آموزشم جوری شد که منو به این سمت میبرد. درهارو استادم بروم باز میکرد. تلنگر کم کم کم فهمیدم این اسمش فلسفه است و من الان میفهمم چقدر عاشقشم. میدونم یه راه طولانی در پیش دارم. اما نمیترسم. از پسش بر میام. میدونم. چون از این راه خوشم میاد. و میدونم خیلی طولانی خیلی سخته اما من فکر میکنم دوست دارم از این مسیر عبور کنم. احساس میکنم استادم از همون اول فهمید. همون ترم بود تاریخ فلسفه و لذات فلسفه رو بهم معرفی کرد. نمیدونم چجوری اما روح آدمو میدید. انگار چیزیو میدید که خودت برات ناشناخته بود. قسمتی از وجودت که با کشف شدنش همه دنیات تغییر میکنه و کرد. برای من جواب داد. من چقدر خوشبختم و چقدر ممنون بودن برای این مسئله در مقابلش کمه. دارم تاریخ فلسفه رو میخونم یه جاهایی سخته اما میگم این بار اول به مرور برام باز تر میشه مسائل و راحت تر. مرسی استاد. به خاطر همه چیز. به خصوص این که یه استاد واقعی بودین. خودمو بهم نشون دادین. خود پنهان که هرگز درکش نکرده بودم. و این تمام آینده ی منو میسازه. من دلم میخواد بهتون نشون بدم لیاقتشو داشتم. دلم میخواد اینجوری ممنون بودنمو نشون بدم. این که مدیونتونم. یعنی میشه اون روز برسه که با دیدنم کیف کنین و خستگیتون در بره؟ دلم میخواد اینجوری خوشحالتون کنم یعنی میشه برسه اون روز ببینمتون؟ من هنوز فراموش نکردم. این هم مایه خوشحالیم و هم اشکمو در میاره که چقدر کار دارم یعنی میتونم؟ یک سال فقط گذشته. کاش از پسش بر بیام. 

1777 : خوابالودگی

نمیدونی چقدر خوابیدم. اینقدر خوابم میومد که نگو اصلا دست خودم نبود الان باز خواب از سرم پریده اما حس کرختی هنوز تو تنم مونده. از هفت هی بیدار میشدم دوباره بیهوش میشدم دیگه ۱۱-۱۲ بود بزور خودمو بلند کردم صبحونه بخورم قرصمو بخورم. خوابیدم رو تخت دارم کتاب تاریخ فلسفه بخونم. حقیقت اینه دیگه نمیتونم دوتا کتابو با هم بخونم اعصابم خورد میشه دیگه عادت ندارم. یکیو میخوام تموم کنم بره. اونم تاریخ فلسفه است.  همینجوری خوابیده ریلکس و کرخت میخونمو جلو میبرمش. چرا اینقدر‌خوابم میاد؟ هرکی ندونه فکر‌میکنه کوه کندم. خب ولی نمیذارم هدر بره امروز دیگه یعنی چی. این چه وضعی هی هر روز یه چیزی بشه حالا دیروز مهمون داشتیم حسش نبود. 

1776 : بارون بارون بارون

واااای هوا خود پاییز سرد بارونی برگای نارنجی. دلم میخواد برم بیرون ولی مهمون داریم. امروز هیچکار نکردم از اون روزا بود که شبیه عید بود چون مهمون قرار بود بیاد ! البته عکسامو دیدم یدور باید خب بهتر بشن هنوز مونده . بیژو هم اومده منتها دوباره باید بره مرده ورداشته ویندوز هفت ریخته خب پسرم خودت یعنی نمیفهمی اینو ریختی بی هیچ برنامه ای :/ مها بهم میگه منحوسی شانس نداری والا راست میگه چرا اینقدر بد بیاری. هنوز پیدا نکردم باتریشو هم. 

1775 : عنوان ندارم :/

من نمیدونم چجوری قسمتایی که میخونمو بنویسم خب بعضی وقتا قسمتی از متن به خصوص همچین کتابی مثل تاریخ فلسفه که اول زندگی نامه فیلسوفاست و بعدم در مورد اثارو عقایدو این چیزاست بخشی ازش نظر ادمو جلب نمیکنه یعنی اونجوری که نقل قول بیانش کنم. واسه همین حرف زیادی ندارم. تا نصف فقل خوندم به نظر خودم امروز در مقایسه با قبل بیشتر خوندم. و کار کردم دیگه مخم نمیکشید زبانم خوندم دوبار نامه های ونگوگ خسته میشدم میخوندم وقتی احساس میکردم نمیفهمم. دیگه میدونم خوب نیست دوتا کتاب فقط انگار اینجوری چون فرق دارن با هم میتونم تمرکزمو جمع کنم شایدم دیگه فردا فقط تاریخو بخونم نمیدونم. دیگه همین خسته شدم از کی تاحالا سرم گرم کارام تنها. اگه بیاد کسی میرم پیاده روی اگرم نیاد باز میرم :دی خسته شدم از نشستن. نه که مها نیست کاری نیست کنم حرف بزنم حواسم پرت بشه همش داشتم کار میکردم یا نهار میخوردم نهایتش خیلی کم سرم تو گوشی  دیگه کاری دیگه ای نبود. ادم اعصابش خورد میشه وقتو بخواد همینجوری هدر بده منم خیلی وقت بود تنها نبودم یهو بعد یه مدت چند روزه تنها شدم قشنگ حسش میکنم تنهایی رو. کتاب که میخونم احساس تنهایی نمیکنم اما وقتی کاری نمیکنم خب شاید ادم اذیت شه وقتی مدت طولانی تنها نبوده باشه. امروزو راضیم. خیلی راضی کم کم راه بیفتم سرعتم میره بالا. اگه مغزم یاری کنه.

1774 : غریبه

فکر کنم حدودای هشت هشتو نیم بود بیدار شدم. به خودم گفتم بلند شو که کلی کار داری اولش حسش نبود موهامو شونه کردم صبحونه خوردم و بلند شدم و خوشحال که امروز زودتر تونستم از خواب بیدار بشم. چند وقت بود موهامو حال نداشتم شونه کنما! یعنی همینجوری میبستمش امروز دیدم چقدر سر ادم سبک میشه :دی دلم میخواد موهامو کوتاه کنم ولی دلم نمیاد. اصلا نمیتونم خودمو با موهای کوتاه تجسم کنم. اخرین بار فکر کنم ۱۰-۱۲ ساله بودم که موهامو کوتاه کوتاه کردم که خب الان هیچ شباهتی با اون دختر لاغر استخونی ندارم. تو عکسا هم نمیشه ظاهرتو بشناسی. اون روز داشتم به این فکر میکردم بقیه منو از بیرون چجوری میبینن وقتی عکس سلفی میگیرم همیشه این فکر میاد تو مخم که این یه غریبه است. من این شکلی یعنی؟ بعد به این نتیجه میرسم چون نمیدونم چجوری به نظر میرسم بهتره اصلا بیرون نرم دیده نشم :/ که احمقانه است. یادمه بیتا یه دفعه ازم عکس گرفته بود من خودمو نشناختم. وای باورت میشه من خودمو نشناختم میگفتم این کیه. اونم مونده بود چطپر خودمو نمیشناسم :/ به نظرت من تو این قضیه واقعا خود درگیری ندارم؟؟؟ خیلی حس عجیبی بود کسیو میدیدم به عنوان غریبه دوست دارم دوباره تجربه کنم. همیشه ادم خودشو به چشم اشنا میبینه این دوتا خیلی فرق داره. بگذریم نمیدونم چی شد اینو گفتم یهو یادم اومد. فرانسیس بیکن هم فصلش تموم شد. فیلسوف بعدیا سپینوزاست. که هیچی نمیدونم ازش.  این اولین کتابی که بطور کلی منو با ادمای توی فلسفه اشنا میکنه. اون جدول هم باید کاملش کنم باید سخت کار کنم امروز کلی کار دارم دیشب علاوه بر زبان رسیدم یه عکاس ببینمو بخونم از نگاهی به عکسها چند صفحه از کلمات عکاسی قبل خواب میخونم دیگه همین.


پ ن : آسمون اینجا خیلی دلبره من از صبح تو بالکنم با لباس زیاد الان هوا گرم تر شده. مها هم نیست و تنهام. دارم خو میگیرم به این وضعیت.


پ ن ۲ : قبل اسپینوزا احتمالا چند تا نامه های ونگوگ رو بخونم.


پ ن ۳ : یادم نمیاد خیلی درگیر این موضوع که خوشگلم یا زشتم هیچوقت مثل یسری از همسن و سالام بوده باشم. هرچند همیشه به این فکر کردم که از بیرون یعنی چجوری به نظر میرسم چه شکلیم. آینه هیچوقت راضیم نمیکنه واسه همین زیاد بهش نگاه نمیکنم.