روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۲۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

1505 : اتمام کتاب عیش مدام

خب امروز ۳۱ خرداد سال ۱۳۹۷ . چه رسمی انگار مثل اخبار بخوام اعلام کنم زمانو. شاید چون گمش کرده بودم. باورتون میشه از جمعه ۱۸ خرداد که اونجوری نحس شروع شد دوهفته گذشته و من نفهمیدم. هرچند که کار کردم اما زمان که گم میشه کم کار میشم. زمان که گم میشه لحظه رو از دست میدم. زمان که گم میشه فراموش میکنم کجام یادم میره دارم کتاب میخونم حتی موقعیتمو همه چی انگار نفهمم هستم. نمیدونم کجا میرم. و این اصلا خوب نیست. سعی کردم خودمو پیدا کنم. گفتم یه دفترچه گل گلی دارم توش تقویم برا هر روز توش کوتاه تیتر ور مینویسم چه کردم اون برا اینه کمک میکنه زمانو یادم بمونه. روزایی که میگذرن از همون روز توش ننوشتم از همون جمعه. با این حال وقتی داشتم مینویشتم سراغ وبم اومدم. نوشتن اینجا با این که خیلی کم و سطحی شاید شده بود اما باز بود. باز من شاید یواش اما راکد نشدم. دوتا کتاب خوندم مادام بوواری و عیش مدام هرچند کند خیلی کند. هرچند خیلی ننوشتم ازشون. هرچند اولش گفتم شاید تو زمان مناسبی نبود ولی بود شاید مادام بوواری با اون ماجرای نه چندان شیرینش یادم ببره مرگ رو یا اتفاقاتی که توی این دوهفته، دقیقا دوهفته برام افتاد و من نمیدونم باورم نمیشه فقط دوهفتهاست کلا انگار روش زندگیم عوض شده یعنی خیلی چیزا. و زمانو حس نکردم اینقدر که شاید برعکس چیزی که اون زمان فکر میکردم منو درگیر خودش کرد که اون اتفاق بد نیفتاد این که راکد بشم دوباره بگندم حتی اگه کم کار کردم و زمانهایی زمان رو پیدا میکردم مثل کسی که بدون اختیار خودش تا مرض غرق شدن بره ولی این فرصت براش پیش بیاد یا کسی کمکش کنه دستشو بگییره در فاصله ای خودشو بکشه بالا و یه نفسی بتونه بگیره. یه همچین شاید حالتی داشتم شاید نیم ساعت انگار نجات پیدا کرده باشم حالا. هرچند که سونتاگ میگفت : «.. برخی خواندن را تنها راهی برای فرار میبینند : فرار از دنیای روزمرهٔ واقعی به دنیای خیالی ، به دنیای کتابها.  ولی کتابها بسیار بیشتر از این‌اند. آنها راهی هستند برای این که انسانی تمام عیار باشیم. » یعنی کتابها فقط برای این نیستن که بهشون پناه ببریم هرچند که فلوبرم این خصوصیت رو داشت. که به خاطر این که به خیلی چیزا دست پیدا میکنه کتابو دوست داره. زندگی رو میتونه تحمل کنه. اگه یادم اومد حرف سونتاگو به خاطر این بود مهسا استوری گذاشته بود و خب وقتی حرف فلوبرو میخوندم به خاطرم اومد و این که برای منم همینجوری بود. ناراحتم که این سه تا کتاب تموم شد من قبل فلوبر ادم دیگه ای انگار بودم به هر حال در مورد خودم چیزایی فهمیدم. این سه تا کتاب نگم که چی بود. به نظرم کار خوبی کردم که پشت هم خوندم. یادم وقتی مادام بوواری رو میخوندم مثل کوته فکرا گفتم که فقط یک بار اما حالا نه فکر میکنم. لازمه چندین چند بار خوند. نوشتن مادام بوواری به عنوان اولین کتابی که خوندم در مورد فلوبر و نامه های فلوبر منو باهاش اشنا کرد. اگه نمیخوندمش نمیفهمیدم چجور ادمی چی شد که مادام بوواری نوشته شد فلوبر چجوری فکر میکرد کی بود چی شد فکرش چی بود زمدگیش چطوری بود کتاب رو چجوری نوشت. خیلی منو اشنا کرد و خوب بو خوندنش قبل از خوندن خود کتاب مادام بوواری. و خود کتاب مادام بوواری که عین زندگی بود. و بعد عیش مدام که اصلا از واجبات به نظرم برای خوندن کتاب مادام بووری یعنی خیلی چیزارو برام روشن کرد همه چیزو نفهمیده بودم. این کتابو خوندم فهمیدم فلوبر چه نابغه ای بود. چه تلاشی چه ارزشی اون واقعا ادبیات براش همه چیز بود. براش کار میکرد جدا از ادمهای دیگه. خود فلوبر وقتی اولین بار نسخه چاپ شده ی کتابو میبینه با ناراحتی به بوئیه مینویسه  این کتاب بیشتر نشان از شکیبایی دارد تا نبوغ و بیشتر خبر از تلاش میدهد تا استعداد. اما کم چیزی نیست این اگر شکیبایی و تلاش نباشه نه استعداد خودشو نشون میده و نه نبوغ.


میدونم همچنان خوب نمینویسم. یعنی هنوز اثرات غرق شدگی رومه. اما کم کم کم راه میفتم. خیلی حرفا میخواسنم بزنم از کتاب. از چیزایی که فهمیدم از چیزایی که در مورد عکاسی تو مخم اومد از چیزایی که یاد گرفتم. 


یه قسمت هایی ازشو میذارم. قسمت هایی که دوست دارم. من فلوبر رو دوست دارم. این روزا فقط کتابایی میخونم که بعدش مطمئتم ادم قبلی نیستم. هرچند به خاطر اتفاقاتی که افتاد نگرانم خیلی چیزا از یادم بره یا یه وقت نکنه درست نفهمیده باشم اما یسری کتابرو کلا نباید یک بار خوند. شاید من کلا احساس میکنم از این ادمام که فقط یک بار جواب نمیده مطمئن نمیشم. شاید وسواس درستی نباشه به هر حال که مهم اینه مطمئنم بد نخوندم که چیزی نفهمم ازش. 


برای آن که چیزی جالب بشود فقط کافیست زمان درازی به آن نگاه بکنیم. 


اگر اما آن همه رمان نخوانده بود ، ای بسا که سرنوشتش چیز دیگری میشد. 


هنرمند باید هرچیز را به سطحی بالاتر ارتقا بدهد. او مثل تلمبه است. ، درون وجود او لولهٔ بزرگی است که تا احشای چیزها و تا ژرفترین لایه ها میرسد. هنرمند هرچه را که زیر سطح نهفته میمکد ، بالا می‌آورد و آن را به صورت پاشه های بزرگ بیرون میریزد. 


در واقع چیزی که در زندگی باید از آن بترسیم بداقبالی های فاجعه بار. نیست، بلکه بدبیاری های پیش و پا افتاده است. من از گزش سوزن بیشتر میترسم تا ضربه ی شمشیر.


آن بحظه که دیگر کتابی در دست ندارم یا در خیال نوشتن کتابی نیستم، ‌به راستی باید از شدت ملال زوزه بکشم. زندگی فقط در صورتی برای من قابل تحمل است که آدم بتواند آن را غیب کند. 



خب فقط همین. اینقدر جاهای الکی خط کشیدم که پیش خودم میگم فازم چی بوده کجا بودم که خط میکشیدم.:/

1504 : چه استرسی فوتبال

همین یهو جیغ کشیدناها حرصمو خالی میکنه. هیجان خونم کلا اینجوری تموم شده بود.  حال چی میشه؟ نخوریم خیلی فقط. البته مایه تاسف ما فقط دفاع میکنیم :/ ولی همینم خیلی. هرچند دارم فکر‌میکنم چرا ما قویتر نیستیم :/ من از فوتبال خیلی سر در نمیارم یعنی بازی کردنشو دوست دارم و دیدنش از تفریحاتم نیست اما نمیشه اینو ندید که.


تلاششون خیلی خوب بود. دوشنبه چه شووووود.  

1503 : مرد قلم

کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری 

ماریو بارگاس یوسا ، عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر


من مرد قلمم، از راه قلم احساس میکنم، به واسطهٔ قلم احساس میکنم، در پیوند با قلم احساس میکنم و با قلم بسیار بیشتر احساس میکنم. (فلوبر)


تصور آینده ای بورژواوار و هر فعالیتی غیر از ادبیات اورا عذاب میداد.(ماریو بارگاس یوسا) 


چیزی که گردنبند را میسازد مروارید نیست ، رشته نخ است!(فلوبر)


من امروز در دنیایی کاملا متفاوت هستم ، دنیای دقیق ترین مشاهدات دربارهٔ تیره ترین جزئیات. نگاه من بر خزه های روح که میپوسد و میگندد متمرکز شده است. (فلوبر)


کتاب برای من چیزی نبوده است جز زیستن در محیطی مشخص. همین مسئله تردید من ، تشویش من و کندی من را توجیه میکند. (فلوبر)


به طور کلی ضروری است که قبل از پرداختن به فرم درباره ی  هدف خودمان تامل کنیم ، چون فرم مناسب فقط در صورتی بدست می‌آید که توهم موضوع بدل به دغدغه ی ذهن بشود. (فلوبر)


آدم به هیچ وجه در نوشتن این یا آن چیز آزاد نیست.آدم موضوع را انتخاب نمی‌کند. این چیزی است که مردم و منتقدان درک نمیکنند. راز شاهکارها در همین نکته نهفته ، در سازگاری موضوع با خلق و خوی نویسنده.(فلوبر)( فکر میکنم در مورد عکاسی هم صادق هست)


اما در مورد جنون نوشتن من ، خودم آن را به زرد ززخم تشبیه میکنم . یکسر خودم را میخارم. و زوزه میکشم. این در ان واحد هم لذت بخش است هم شکنجه است. و آنجه مینویسم به هیچ وجه چیزی نیست که میخواهم بنویسم. چون آدم موضوع نوشته اش را انتخاب نمیکند، موضوع خود را تحمیل میکند. (فلوبر)


رمان نویس از هیچ نمیآفریند بلکه آفرینش از تجربهٔ او سرچشمه میگیرد، و نیز این که نقطهٔ آغاز واقعیت داستانی همیشه واقعیت واقعی است. ، بدان گونه که نویسنده آن را زیسته است (ماریو بارگاس یوسا)


دنیا چیزی نیست مگر صفحه کلیدی برای هنرمند واقعی ، دیگر بسته به همت اوست که از این صفحه کلیدی صداهای در آورد که انسان را مفتون کند یا از ترس خون در رگش بخشکاند. جامعهٔ خوب و بد هردو شایستهٔ بررسی‌اند. در هر چیزی حقیقتی نهفته است. بیایید هر چیز را درک کنیم. و هیچ چیز. را ملامت نکنیم.(فلوبر) 


نویسنده همواره خویشتنی شقه شده است و دو شخص در او وجود دارند: آن کس که زندگی کند و دیگری که زندگی مردن اورا تماشا میکند، آن که رنج میبرد و دیگری که شاهد این رنج است تا آن را به کاری بگیرد. (ماریو بارگاس‌یوسا)


هنرمند ، چنان که من میبینمش ، چیز هیولاواری است، بیرون از طبیعت است. همهٔ  مصائبی که تقدیر بر او نازل میکند نتیجهٔ انکار سرسختانهٔ این اصل مسلم است. او بدین سبب رنج میبرد و دیگران را نیز دچار رنج میکند. (فلوبر)


فلوبر هم از دیگران میدزدد هم از خود... ( ماریو بارگاس یوسا) ( اینو من جای دیگه خوندم که هنرمند واقعی میدزده شایدم شنیده باشم زه خاطرم نمیاد. چقدر حرص خوردم )


تجربیات خودش چون ابری بر واقعیت داستانی سایه می‌افکند ...( ماریو بارگاس یوسا)


زخم هایی است که هنوز، آتشناک و ملتهب ، در جان نویسنده باقی مانده و همچون شیاطین تخیل اورا بر میانگیزد. (ماریو بارگاس یوسا)


درد محدود به جمجمه نمی‌ماند به تمام اندام ها سرایت میکند و بعد از آن که در تمام اندام ها منتشر شد به تشنج میکشد. (فلوبر)


تحربهٔ شخصی نقطة اغاز حرکت است ( فرایند تکوین) نقطهٔ مقصد (کار تمام شده) با استحالهٔ این دستمایه فرا میرسد. ( ماریو بارگاس یوسا ) ( در مورد عکاسی هم فکر میکنم هست.


یه جا نوشته بود که وای یادم رفت. لعنتی از ذهنم پرید. خیلی هم مهم بود به نظر خودم. 

یادم نمیاد :/


میدونم خیلی خوب ننوشتم شاید اگه حالم خوب بود کلی حرف میزدم. اما هنوز روبراه نشدم هرچند ایناپلین قدم بود خودمو جمع کنمو کارمو پیش ببرم. 

1502 : کوفتگی

شب قبل جون میکنی . به معنای واقعی کلمه. صبح اما فقط با یه کوفتگی وحشتناک قبل از روشن شدن هوا چشم باز میکنی. روز از نو . فقط فکر‌میکنی چرا باید دووم بیاری چرا تموم نمیشه. اما باز ادامه میدی. به نظر احمقانه ترین کار ممکن چون هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. هیچی


من واقعا از زندگی کردن تحمل کردن به خصوص خودم خستم. دلم میخواست تموم میشد. اما حتی برای خودکشی هم انگار آدم باید برنامه ریزی کنه چون اگه اشتباه از اب دراد بیچاره میشی اگه زنده بمونی دیگه دست از سرت بر نمیدارن. حتی کشتن خودم باید با تلاش باشه باید درامد داشته باشم پول کفنو دفنو قبر پای کسی دیگه نیفته. دلم نمیخواد منت هیچ احدی رو دوشم باشه. 

1501 : چقدر دیگه باید بگذره...

تا آدمی خودشو بشناسه...

تا وقتی با خودش روبرو میشه شوکه نشه، وحشت نکنه،اشک نریزه ؟ 

تا نلرزه تا آوار نشه؟ چقدر؟ تا چند سال؟


احتمالا هیچوقت به خودم عادت نمیکنم. این داستان منِ 

1500 : هزاروپانصد

حدودا ۵۰ صفحه خوندم هنوز هیچی ازش ننوشتم خیلی قسمت هارو علام زدم خیلی چیزا به ذهنم رسید نمیدونم چرا دستم به نوشتنشون نمیره.  دلم میخواد بخونم فقط بخونم و بعد احتمالا فصل دوم مرد قلمو که کامل خوندم بعد بنویسم یه پست طولانی خیلی طولانی. اینجوری کتاب خوندنم صفای خودشو داره اینطوری که مثلا یکیو دست میگیری هرچی بهش مرتبط هستو میخونی. 

احتمالا یا خورده حالم خوب نیست اما برعکس میتونم کارامو انجام بدم یه خورده دستام درد میکنن یعنی کلا بدنم با این که معرقمو کار میکنم اما انگار بیجونه. حتی پاهام. دیشب خوابم برده بود مها ظاهرا بد نفس میکشیدم :/ یهو پاشو کوبید رو تشک. اغا دلم میخواست گریه کنم اینقدر بدوبیراه گفتم خودش حالا خروپف میکنه ها بهضی وقتا :/ تمام بدنم تیر میکشید با گریه خوابم برد :/ همین. شاید طبیعی ادم اینجوری میشه. شاید برای من طبیعی. انگار با شاید یه اتفاق کوچیک اشکم در بیاد الان در این حد به نظر کلا چه جسمی چه روحی نازک نارنجی شدم. حتی همین الان میتونم گریه کنم حتی بدون این که به چیزی فکر‌کنم:/


شایذ از عوارض گریه نکردن برای خالم باشه. عجیب نیست؟؟ البته اگه گریه کنمم برای اون نیست انگار یعنی نمیدونم چجوری بگم. 

اصلا یجوری شدم اصلا دستام کامل درست نمیتونم بازکنم یعنی مثل حالت عادی که هرکس دستشو مشت و باز میکنه باید تلاش کنم نه که متوجهش نباشم. و حتی پوستمم کشیده میشه. انگار سالهاست دستم کشیده و باز نشده.


اینو یادم رفت بگم. ظهر ماکارونی‌رو درست کردم فکر کنم اولین غذای مستقل بدون سوتی خوشمزه بود :دی. باباهم خورد اما مامان گفت میل نداره. بابا خوشش میاد از کار‌کردن منو مها کلا همیشه از مستقل بودنمون حمایت کرده نه فقط مالی ها. یعنی شاید بگین مالی ممکن به نفع خودش باشه ولی کلا تفکرش اینه فکر میکنم ما از پس خودمون بر بیایم شاید مامان اینجوری فکر‌نکنه دلش بخواد خونه کارش‌با خودش باشه به نظر شاید کارما که کار خودمونو میکنیم لجبازی بیاد ام به نظرم به نفع اونا هم هست. واقع وظیفه ندارن کار‌مارو کنن. وقتش نیست به خودشون فکر‌کنن؟ خیلی وقت میبینم زندگیشونو چرا مامان باید انرژیشو بزاره مثلا علاوه بر کار خودشو بابا براما و انجام بده ؟ این روزا بیشتر استراحت میکنه‌. شاید صببی بشه به خودشون اهمیت بدن برای خودشون وقت بزارن. چیزی که انگار مدتهاست فراموشش کردن. وگرنه بر. من راحت تره غذامو یکی دیگه درست کنه لباسامو یکی دیگه بشوره. چرا باید خودشو با این چیز. سرگرم کنن.

نمیگم کارم خالی ز لجبازیِ. هست از عصبانیتم هست از ناراحتیم هست. ولی این موضوع هم هست این خیلی وقت آزارم میده. اون اصلا خودشونو نمیبینن. البته بابا کمتر. اون کلا ادم راحت طلب تری!

1499 : دوشنبه شب

یه عالمه قسمت هایی هست که دلم میخواد بنویسمشون. اما امشب دستم به تایپ کردنشون نرفت. این روزا زود از کوره در میرم انگار اشپزی کردن جمع کردن اتاق انگار کمک کنه خشمم عصبانیتم از اتفاقاتی مه پیش میاد یا من خساس شدم کم بشه خالی بشه. شایدم حواسم پرت بشه یا برام تنوع باشه تو خونه موندن هرچند که هر روز نیست اما همینم خوبه بعضی وقتا ادم حوصله نداره. همین که با مهام تقسیم میشه کارا هم خودش کلیه چون وقت گیره الان دارم مایه ماکارونی درست میکنم برا فردا که فقط خود ماکارونی رو درست کنم. دیگه آخراش.البته من خواستم صلح کنم اما اتفاقی افتاد که پشیمون شدم. البته الانم تو صلحم ولی نه باب میل اونا نمیدونمم چرا اینقدر اصرار دارن. بیخیال این حرفای خاله زنکی. شاید الان برم عکسامو ببینم. اره اره. کتاب برای امشب بسه. زبانم که نخوندم. اغا اون پاراگرافرو اخر نفهمیدما اولشو فکر کنم فهمیدم بقیشو میتونستم حدس بزنم اما این که مطمئن باشم نه. چقدر سخته. من هیچوقت درست نمیشم :((( از خیرش گذشتم. شاید بعدا. یعنی مهام نفهمید درست. فکر کنم کسی باید بگه که خب از عکاسیم بدونه به هر حال من اصلا استعداد ندارم :((( و چقدر باید مثل دتک بخوره تو سرم :/

میذارمش اینجا. 

الان که نگاه کردم به نظر سخت نمیادا ولی سخت برا من یعنی این که ادم اخرش مطمئن نباشه خیلی رو نرو یعنی ادم کلمه هارو در میاره ولی خب اه بیخی.



 I don’t know about other people’s cameras. Mine is a thing I had cobbled up, it holds together with tape and is always losing parts. All I need to set is the distance and that other thing—what do you call that other thing?r

1498 : فلوبر

 او آفریننده ای است که شکل گیری موضوع‌در وجودش فرایندی آهسته ، ابتدایی، تدریجی و دغدغه ای فزاینده است.



هر اثری که مینویسیم بوطیقای ذاتی خود را دارد که باید آن را پیدا کرد.



بیچاره لوییز :(((( خیلی سخت بوده خب...

چقدرم رله. حتما خود فلوبر هم لطف زیادی داشته  :/ترجیح میدم این چیزارو هیچوقت نفهمم یعنی نه اون نمیشه نمیدونم چجوری بگم.



1497 : شخصیف

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1496 : عجب آدمی بوده این ماکسیم دوکان :/

اصلا از چشمم افتاد. حالا نه که خیلی بشناسمش! چقر حرص دراره.  

خب بخش اول تموم شد که بارگاس یوشا در مورد علل علایقش به فلوبر و مادام بوواری نوشته بود درواقع تاثیر خود فلوبر و کتابهاش بر فرد. بخش دوم در مورد این که خود رمان چی هست بدون توجه به این که چه تاثیری روی خواننده میذاره. این که چی شد که نوشتنش شروع شد از کجا در مورد خود فلوبر. که الان فهمیدم دوکان که دوستش بوده مثلا چقدر براش زده چقدر موزمار بازی دراوورده چقدر حسود :/ میبینی درسی که میگیری اینه این جور ادما در همه دوره ای هستن این زمانو اون زمان نیست کلا هست بعضی. خصوصیتشون اینه. جالب که از جزئیاتی میگه که در‌مورد فلوبر و کلا زندگی شخصیش هست. هرچند که اون کتاب نوشتن مادام بوواری برای من خیلی بیشتر توجه ام رو جلب کرد. 

هرچند که قضاوتشون درواقع باعث شد بهتر بشه فلوبر . و راستش چه اهمیتی داره مهم جایگاهی که گوستاو فلوبر داره امروز. اگه عملی صادقانه با تلاش و خب ولقعا برای شخص مهم باشه با این چیزا تو سرش نمیخوره. حتی اگه تو همون زمان خودش شاید خیلی توجهی نشده باشه. فکر‌کنم این داستان خیلی از ادمای بزرگ.


یادم اومد خود فلوبر هم متوجه شده بود. اصلا حسادت نه عدم درک اپن ادم از فلوبر. این که فلوبر گفته بود من دنبال خلیج نمیگردم دنبال دریای بزرگ هستم.  


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری ،

 نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر