روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۲۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

1378 : کتاب جدید: کلمات عکاسی

خب دیگه غصه خوردن بسه هرچند ناخود آگاه یهو اشکم میبینم داره میریزه ولی فعلا همینی که هست و من تو تحریم عکاسی نکردن شاید دق کنم.  به هر حال آدم دلش باید صاف باشه و من باید بدونم که قلبم چی میگه اگه حس خوبی نداشته باشم مطمئنن افتضاح میشه. توی آنالوگ ما وقتی عکاسی میکنیم مطمئتیم که یه فریممون میره و نمیشه پاکش کرد.نمیشه برگشت وقتی که عکس رو میگیریم نمیتونیم ببینیمش تا زمانی که چاپ نشده و و و کلی خصوصیت دیگه. که دیجیتال خیلی خجسته وار راحت شده. توی آنالوگ نگاتیو واسطه ماست با جهان توی دیجیتال اما چیزی نیست ولی میشه واسطه دیگه ای باشه. مثلا برای من جاکوملی. راستش خودمم نمیدونم این فکرا فقط میان تو سرم. ولی فکر میکنم اگه توی دیجیتال هم به اندازه آنالوگ ادم به خوش سخت بگیره شاید ما تعیین کننده باشیم هرچند که اخرش تغییری نمیکنه. من در حال حاضر جز عکساییم که چاپ شدن انگار عکس دیگه ای ندارم :( و این خودش فکر کردن بهش دیووانه کنندست. واقعا ها وحشتناک. و اینو احتمالا ادمای زیادی درک نکنن من عمرمو سر گرفتن اون عکسا گذاشته بودم و این مسیری که طیی شده ادمی که بودم و هستم همه اینها اپنهارو برام مهم میکنه ولی الان هیچی نیست خیلیاشو فایلهاشو ندارم. هرچند خوبه که چاپ شده هستن ولی خب ادم ناراحت سایزشون خیلی بزرگ نیست. حالا کی درست بشه معلوم نیست اون لپ تاپ کذایی. شما باشین احساس بدبختی نمیکنین؟؟؟

بگذریم. 

کتاب جدید احتمالا کلمات عکاسی ، نوشتهٔ ژیل مورا ، ترجمهٔ حسن خوبدل و کریم متقی و نشر حرفه نویسنده.

ببینیم چجوری هیچ ایده ای ندارم چجوری باید بخونمش. نوشته راهنمای اندیشه ها ، جنبش ها و تکنیک های عکاسی از آغاز... فکر کنم همین کامل میگه که در مورد چی هست کتاب. 

1377 : طبق معمول ضد حال

خب حقیقت اینه هیچ کاری نکردم و حالمم گرفتست و خیلی ناراحتم. چون ظاهرا خیلی عقب میفته خریدن آگرانپ اینا تا. خودم پولامو جمع کنم. بابام میگه باشه ها ولی معلپم بود یسری رفتارا رو ادم میفهمه دیگه حکایت لپ تاپ که گفتم درست کنن نکردن هنوز دارن میخرن. خیلی مهم نیست اون. باید برم سر کار اما نمیرم وقتی نمیرم باید با همین مقدار کم پول تو جیبیم کارمو راه بندازم. و نمیتونمم فلاشمو بفروشم. چون بابا کلا زیاد ریسک پذیر نیست توی حاشیه امن که فروختنش صرف نداره چون نو نیست قیمت اصلی فروخته نمیشه و از این چیزا که خب من د این زمینه به کل زیاد دوست ندارم مثل بابا باشم. و خب دلمم نمیخواد به خاطر یسری دلایل دیگه که حوصله حرف ندارم از جیب خودش بده . در نتیجه بهترین کار اینه خودم پولامو جمع کنم و اخثحتمالا تا قبل عید اگه مشکلی پیش نیاد تهیه کنم. تا دی و بهمن این طورا. 

خب خیلی مهم این وسط دوست ندارم با دیجیتال عکاسی کنم اصلا لج کردم. به هر حال منم یه رگی از این خونواده دارم که اگه نخوام کاری کنم نکنم :/ و بر عکس البته. در نتیجه برا خودم عکاسی میکنم و ظهورشم انجام میدم منتها چاپش با تاخیر تهیه کردن وسایل ظهور کار آسون تریِ یه یکی دو ماه دیگه براش اقدام میکنم. 


حالا اگه حرفام دوباره بر عکس نشه.


خونسردیمو نبینینا کلی برا خودم گریه کردم اما خب من عادت دارم همیشه باید راهی باشه خودتو دل خوش کنی کلا پی زندگی من بر مبنای نداشتن گذاشته شده :/ و این که منتظر من جا برنم نمیدونه من سماحتم تو انجام کارا خوشبختانه یا بدبختانه ثابت شدست.


دیگه این که همین

بی حوصله و نمیدونم چی بخونم. نمیدونم.

باید این مدت یسری چیزارو خوب در عوض یاد بگیرم .


شاید بعضی وقتا سخت که بدس بیاری قدر بدونی. اره همیشه همینطوری. وقتی تکو توک سعی کنی که به چیزی که دوست داری برسی که شانس زیادیم توش نیست اونوقت براش همه انرژیتو میذاری.


جدا ا اون من فکر میکنم شاید این طبیعی باشه که شاید خیلی درک نشم یعنی من نمیتونم و درستم نیست زندگیمو بر مباثنای زندگی گذشته بقیه یا عقاید یا چمیدونم معیارای بقیه بزارم چون فاتحه هدفم کارم خوندست. ادم باید یاد بگیره بالاخره دیر یا زود بتونه کارشو انجام بده.

حالا چی بخونم؟؟

1376 : همچنان بیدار

حال فرض کنین که این همه بعد هیچی نشه. اما من به این چیزا فکر نمیکنم گون فکر میکن مباید بشه. نمیشه نشه که . در اثحالت یک بی اعصاب بی خواب. 

تقریبا همه چیو دراووردم لیست وسایل کارایی که باید بکنم. 

اغا من اصلا اعصاب ندارم در به در دنبال این داروهای اماده ظهور بگردم :/ تازه فکر نکنم باشه در نتیجه احتمالا با اعتماد بنفس کاملا باور نکردنی خودم تصمیم دارم موادشو بگیرم بسازم. میدونم الان احتمااثلا این طور به نظر برسه که شاید بیخواب شدم دارم هزیون میگم اما به نظرم این که ادم خودش بسازه خیلی کیف میده. حالا هرچی شد دیگه من که توقع ندارم همه چی خیلی اوکی پیش بره. تازه به نظرم ادم مطالعه کنه بتونه خودشم بالا پایین کنه نه؟ باحال. یکی نی بگه دخترم شما اول ابزارتو تهیه کن بعدن حرف بزن. یه حسی بهم میگه تا شیش ماه آینده درست نمیشه :/ اما یه حس دیگه میزنه تو دهنش میگه تسریعش میکنیم. به هر حال با تمام این ها شروع و انتخاب همچیت چیزی اصلا شوخی نیست ومن اصلا شوخی موخی ندارم. ملی هیجان زده میشم وقتی بهش فکر میکنم ولی واقعا خیلی هم اسون نیست. تو خونه احتمالا پیش خودشون بگن به چه دردی میخوره. و من باید چجوری توضیح بدمو نمیدونم چون از بعد دانشگاه موضعم رو مشخص کردم از عکاسی تحت هیچ عنوانی پول در نیارم. بیخیال باید بخوابم امیدوارم بتپنم برم انقلاب اگر نه که فعلا الان بهتره فکر نکنم. 

الان هیچی نمیدونم فقط میدونم که میخوام راجع بهش بدونم و کار کنم و سعی کنم مثل کسایی بشم که قبولشون دارم.

فکر کردن به چاپ کردن عکسای خودم اصل لذتش قابل توصیف نیست. 

1375 : تاریک خانه ( وی در حال ذوق مرگی...)

چقدر سخت به نظر میرسه. اولین باره فکر کنم تو عمرم قراره یه همچین حرکتی بزنم برای خودم یعنی کلا بعد هیچ ایده ای ندارم یا برنامه ای که چجوری باید تهیه کنم کجا برم البته اگراندیسورو بابام یه دوس داره که من از هنرستان که دوربین و وسایل عکاسی میخرم میرم پیش اون ولی بقیشو فکر کنم خودم باید تهیه کنم. فردا حتما باید پیگیر بشم بابا زنگ بزنه. حتی مدلا رو هم نمیشناسم. در واقع ما توی دانشگاه همه چی حاضر و اماده بود مثلا چی‌میش یه بار خودمون دارو هارو میساختیم :/ حالا از این بابت نگرانی ندارم میدونم سخته اما درست کردن دارو از تهیه کردن وسایل بنظر آسون تر میاد. با این حال که کلی ذوق دارم فکر کنم اگه اگراندیسور رو هم بخرم باقی وسایلو اگه پول کم بیارم باید کم کم کم با پول تو جیبیم تهیه کنم در نتیجه خرید کتابمم احتمالا ماهی یه دونه شایدم هیچی بشه. به نظرتون تا اخر تابستون تکمیل میشه؟ خدارو چه دیدی شاید همین تیر اوکی شد. چه اعتماد بنفسیم من دارم. ولی خب وقتی به این فکر میکنم که جاشو دارم و اون موقع تونستم و خب خدایی حمایتم کردن دیگه خود اون کلی شد دلم خوش میشه که بالاخره اوکی میشه. 

مرسی از کتاب فن و هنر عکاسی ، نوشتهٔ هادی شفائیه ، نشر علمی فرهنگی سه سال گذشته من واقعا هم یسری چیزارو کلا نمیدونستم هم باید اونایی که میدونستم یاد آوری میشد. 

از همین الان میگم منتظر انواع و اقسام سوتی های من باشین :/

یعنی مجبورم برم ناصر خسرو؟؟ مثل کابوس میمونه :دی

این ملت غیورم که فقط دنبال اینن سر ادم کلاه بزارن خب. از جمله معضلات من :دی

قطعا فکر کنم باید تحقیق کنم داززه اگه دوست بابام اوکی باشه و بتون کمکم کنه تا الان که خدایی دمش گرم. 

1374 : واااای دارم از شدت هیجان به جنون میرسم

واااای خدااا باورتون نمیشه به حدی هیجان زده ام که نمیتونستم ادامشو بخونم هی میخوندم هی ول میکردم فکر میکردم اینقدر ذوق دارم یکی منو بگیره جیغ نزنم.  دیگه نیت کردم که انالوگو انجام بدم همه انرژی و توانو بزارم. یعنی میشه؟؟ هی نیشم شل میشه. از شد. هیجان همه سلپلام دارن بندری میرن. ادمز ادمز. خب مسلما میدونم میدونم که هیچ چیز اولش شاید بلافاصله اتفاق نیفته ولی خب باید آستینارو زد بالا وشروع کرد. حتی اگه هزار بار اشتباه کنی. میخوام همین الان کتاب فن و هنر عکاسی هادی شفائیه رو بخش سه که مربوط به لابراتوار عکاسی بخونم. فکر کنین بتونم بخوابم باید همه جیو بدونم یاد بگیرم ببینم چی به چی در حال حاضر این تنها منبعی هست که دارم ازش یاذ بگیرم باید یه لیست از وسایلی که میخوام و لازم که بخرم تهیه کنم. دلم میخواددددد جیییییغ بکشم. مائده آروم باش اروم باش باید تمرکز کنی. نمیتونم احساس میکنم نمیتونم اروم باشم مگه میشه آروم بود باید این کارو کنم کاش مشکلی پیش. نیاد کاش همه ی اوکی بشه کاش کاش کاش یعنی میشه؟؟؟ نمیدونم ام من مصرم که بشه باید بشه. دیگه دست رو دست نمیزارم باید رو خودم کار کنم باید همه چیو بچینم ببینم باید تلاش کنم باید انجام بدمممم وااای چقر کار دارم.

1373 : دلم میخواد مثل این آدما بشم

دلم میخواد گریه کنم آخه ببینین چی نوشته. اون چاپ اون تصاویر لعنتی من جنبه ندارم بخونم این مقاله رو. حیف که نمیشه خیلی دوست دارم یعنی کی هست که دلش نخواد :(  دلم میخواد... خیلی اصلا این آدم همه چیزش. همه چیزش. چی میشد این ادما الانم بودن واقعا جی میشد؟ چی میشد میشد مثلشون شدو راحت بود. کاش میتونستم آنالوگ کار میکنم اینجوری باشم اما این فقط یه رویاست...


با این حال من میخوام و تلاشمو میکنم میدونم شایذ مثلشون نشم توقعی ندارم ولی از اینی که هستم که بهتر میشم.


مقالهٔ سیاست فضای طبیعی ( در مورد انسل ادمز) ، نوشتهٔ اندی گروندبرگ ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند (عکاس ) شماره ۱۱


انتخاب ادمز ( با آن عکس‌های چشم نواز ، که سراسر ستایش ، اعتقاد و ایمان است) در هیاهوی پر شر و شور این سال‌ها و روزها ( که قرار است یکسر سرزنش و نقد و نیش و نیشگون باشند بر همه چیز و همه کس ـ حتی بر هنر و بر عکاسی ـ ) شاید انتخاب واپس گرایانه ای باشد. اما اشکالی ندارد. 

رجوع به ادمز رجوع به مهارت از دست رفتهٔ صنعتگرانی است که زیبائی ِ حاصل دستشان امروز دیگر نه جایگاهی دارد و نه قابل تکرار است. 

انسل ادمز ققنوس بر آمده  از جسد عکاسی قرن ۱۹ آمریکا شد. میبایست هفتاد هشتاد سال بگذرد تا قابلیت های فنی در عکاسی به آن حدی برسد که آرزوهای دست نیافتهٔ  آدم هائی چون جکسون ، سالیوان ، واتکینز و دیگران در وجود اَبَر استادی چون او متجلی شود. 

ادمز به معنای واقعی کلمه نخستین عکاس طبیعت قرن ۲۰ بود. 

تکنیک والای او باعث شد تا در برهه ای از تاریخ ، دوباره از دیدن مناظری که به نظر میرسید قابلیت های تصویری خود را از دست داده اند ، احساس تعجب و شعف کنیم. 

وضوح بیش از اندازه و رنگ درجه های چشمگیر تصاویرش ، پیش از آنکه به یک سخت کوشی بی حاصل ، یا به تفننی یدی و صناعت روزانه تعبیر شود، شالوده ساز بخش اصلی لذت تجربهٔ ما از تصاویر اوست.

ادمز آنقدر از دغدغه های ذهنی هنرمندان مدرن دور بود که برای دیگران مَثَلِ اعلایِ هنرمندی واپسگرا و متحجر شد. او نمونهٔ هنرمندی بود که از قرن ۱۹ به میانهٔ قرن ۲۰ پرتاب شده بود تا مسئولیت تمام نشده ای را تمام کند. 

سختکوشی و مرارت و خطا و آزمون که امروز از عکاسی دنیا ـ بیش و کم ـ و از عکاسی ما ـ یقینا ـ رخت بر بسته ، برای او ( و بسیاری از هم نسلانش ) ذاتی آثارش بود. 

ادمز اما بی اعتنا به هر انتقادی ، تمام عمر طولانی اش را صرف کاری کرد که بلد بود و به آن باور داشت. 

امروز ، برای هرکسی از عکاسان ، حتی تخمین این فرض نیز محال و آزارنده است که تصور کند ( یا بخواهد ) تمام عمرش را از یکی دو کوه و مناظر پیرامونی اش عکاسی کند. واقعا کدامیک از ما حاضریم؟

اغراق نبود زمانی که وین بولاک ( عکاس هم دوره اش ) درباره اش گفت :« من عکاس طبیعت نیستم... برای عکاسی از  طبیعت بید یک عمر را صرف آن کرد... من نتوانستم، ولی دوستم ادمز این کار را کرد».


1372 : مقاله جدید : سیاست فضای طبیعی

نوشتهٔ اندی گروند برگ‌ ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند (عکاس) ۱۱. که در مورد انسل ادمز هست که میخوام بخونم. یادم باشه مقاله های مونده رو بریزم رو فلشم پیرینت بگیرم فردا.

میخواستم کتاب بخونم ولی مخم واقعا نمیکشه. یعنی کلمات عکاسی یا در باب فلسفه عکاسی الان رو مود عکس دیدنو عکاسا و اینهام. انسل ادمز هم که جای خود.

1371 : با قلب‌ات بنگر نه با چشمانت...

هنرمند باید همان گونه که خدا نامرئی و در عین حال چون قادری مطلق در آفرینش حضور دارد ، در اثر خود حضور داشته باشد. باید حضور هنرمند را در همه جای اثرش حس کنیم، اما هیچگاه اورا نبینیم.

گوستاو فلوبر


کتاب ذهن و عکاسی نوشتهٔ پل مارتین لستر ، ترجمهٔ زانیار بلوری ، نشر حرفه نویسنده یه کتابی که ۱۰۰ گفتار نویسنده درونش هست خیلی بلند هم نیستن که اونجوری که پشت کتاب نوشته شده طی ۲۵ سال اینهارو با تلفیق مطالعات عکاسی و فلسفهٔ ذن نوشته. 


اول از همه بگم که حرف نداشت.درسته که به نظر میاد خوندن کتاب یک ساعتم طول نکشه اما واقعا این حرفا هرکدومشون کلی حرف توشون هست. جدا از اون نگم براتون از عکسا. نگم که چقدر کیف میکردم روی کاغذ میدیدم و مهم تر از اون با کلی عکاس جدید که نمیشناختم و ندیده بودم آشنا شدم. اینقدر ذوق مرگ شدم که نگو هنوز دارم عکساشونو میبینم. نمیدونین چه کیفی داره دیدن عکس چاپ شده. چند وقت عکسامو چاپ نکردم. من فکر میکنم تو دیجیتال اگه عکاسی میکنیم باید چاپ بشن. باید چاپ بشن تا از اون وضعیت معلق در بیان این خیلی مهم. لذت دیدن عکس چاپ شده لذتی که وصف شدنی نیست و تو زبان نمیگنجه.


توی این کتاب در مورد رابطه عکاس با جهان. دوربین با عکاس. عکاسی زندگی حتی چیزایی که به نظر ربطی نداره اما واقعا آدم یاد میگیره گفته. این که مثلا خود فرد به واسطه ی عکاسی با جهان ارتباط برقرار میکنه روبرو میشه تغییر میکنه. خودشو میشناسه. جهانو میشناسه. این که هدف عکاسی چجوری عکاسی کردن نیست چجوری زندگی کردن که یاد بگیری. این که از طریق عکسها میشه عکاس رو شناخت. شخصی که هست رو. این که باید با قلبت احساس کنی و نترسی از احساس کردن. خلاصه این که خیلی خوب بود هرکدومش راه گشا. یعنی انگار نویسنده واقعا به این حرفا رسیده باشه خودش توی زندگیش توی تجربه اش با عکاسی. لستر مهم ترین چیز رو احساسی میدونه که شخص با قلبش حس میکنه.


بعضی از عکاسارو چقدر دوست دارم احساس میکنم عکساشونو و نمیدونم چرا  مثلا یوتا بارت یا ری متزکر. اون عکس کاپونینگرو بود از سیب گفتم شبیه آسمون یادم نی چه اسمی گفتم اینج نوشته بود عنوانش کهکشانِ. عکس یه عکاس ژاپنی به اسم دایدو موریاما رو که میدیدم همش به کتاب در ستایش سایه ها فکر‌میکردم و اون فرهنگ ژاپن جالب بود که توی عکساش هم از سایه خیلی استفاده کرده بود و خیلی روشن نبودن. 


+ هرگاه دوربین را نه به مثابه‌ی یک ابزار بلکه چون امتداد قلبت به کار گیری،

با موضوعات خود یکی خواهی شد.


+ از کمی دیوانگی مهراس. 

دیوانگی یعنی بی تابی همراه با میل و شور.

آری پس من دیوانه ام .


+ شاگردی راستین باش و بخت و اقبال را دریاب.

در مرز مخاطره زندگی کن و بر طناب بند بازی، جست و خیز.

اگر افتادی، از بادی که بر صورت خندانت میخورد لذت ببر.


+ نیروی بیداری ات را با ممارست بسط بده.

لحظه های ساتوری همواره رخ میدهد. 


+ چیزهای جدید را تجربه کن، حتی اگر ابله به نظر آیی و مردم سر تکان دهندو در گوش هم بخوانند که تو دیوانه ای.


+ ... عکاسی به تو می‌آموزد سطح بیدار خود را بالا ببری...


+ عکاس ، دوربین را صرفا برای عکس گرفتن به کار نمیگیرد. 

عمل عکاسانه همواره شخصی است. 

عکس ، عکاس را آشکار میسازد.


+ با شناخت یک فرد خود را میشناسی. 

تو همان شخصی میشوی مه عکس اش را میگیری!

به او عشق میورزی آن چنان که به خودت.


+ ... دیوار ماشینی میان تو موضوعت فرو خواهد ریخت.


+ دوربین به من بینشی از حقیقت داد، و کمک کرد تا دریابم که تغییر،شگفت انگیز و سودمند است.


+ ما عشق را با کردارمان ابراز میکنیم.



عکاسا و دیدم خیلی وقت بود این همه عکس ندیده بود. 


دایدو موریاما


دایدو موریاما

1370 : کتاب جدید : ذهن و عکاسی

خب امروز یکشنبه است ۳۰ اردیبهشت ماه. اردیبهشت هم که روزای آخرش . خرداد میرسه و اولین سالی که خبر مبری از امتحان نیست. باید خوشحال باشم ولی یه خورده دهن کجی میکنه.

بگذریم احتمالا فردا برم انقلاب با مها چند تا کتاب بخرم. اون مجله هام مثلا گذاشتم پول توجیبیمو کامل بگیرم نشد میگردم آخرین شمارشو پیدا میکنم اون دوتای دیگشو دیر تر سفارش میدم برام بیارن. 

چرا ادم همیشه پول کم میاره دو خریدن کتاب ؟ 

نمیونم اما خب فعلا مهماشو گذاشتم تو لیست هرچند دام میخواد پرومته و بابا گوریو پک هدایتم الان بخرم امافکر نکنم پولم برسه. 


از حرفه نویسنده کتابای ذهن و عکاسی ، در باب فلسفهٔ عکاسی ، کلمات عکاسی سرسخت کم بخت و باستان شناسی سینما رو دارم که هنوز نخوندم ولی فکر کنم سه تای اول به فازم الان میخورن. فردا کتاب بر سر نقد هنری الکینز رو حتما میخرم و عکاسی چیست رو. با سوسیالیسم و فردگرایی که باید کفش اهنی پا کنم بگردم دنبالش :دی


الان ذهن و عکاسی رو شروع میکنم که نوشتهٔ پل مارتین لستر، ترجمهٔ زانیار بلوری ، نشر حرفه نویسنده است. 

الان که داشتم میدیدم دیدم که تو ترجمهٔ فارسی بهش عکس از عکاسا اضاقه شده. کلی ذوق مرگی جون فرصتی دیش میاد کاراشونو خودمم سرچ کنم ببینم. به نظرم خیلی کتاب جذابی مثل نقل قول که یا گزینه گو نوشته شده کوتاه کوتاه. 



اقا اینو یادم رفت بگم. دیشب که داشتم میخوابیدم فکر کردم که یعنی هنوز فکرم مشغول کتابو حرفای بودیار بود. به عکاسی فکر میکردم. آنالوگ دیجیتال. بهد دیدم من الان چند ماه هست که لپ تاپم خراب شده :( و تمام فال عکسام توش موندن و انگار نابود شده باشن من هیچ درست سی ندارم. اما در مورد آنالوگ اینجوری نیست. نگاتیو عکاسی اینقدر راحت از بین نمیره. خلاصه این که بزودی خیلی زود اتاقکمو راه میندازم. احتمالا فلاش اکسترنالمو میفروشم ! خب استفاده که نمیکنم اصلا ازش چرا باید خاک بخوره..چر نباید به جاش چیزی داشته باشم که دوست دارم. مخ بابا رم زدم ! حدودا سه سال آنالوگ کار نکردم تقریبا هیچی نمیدونم اعتماد بنفس در حد چی یعنی از دارو ها از ترکیباشون. باید حتما تو کارش برم. دیگه چیزی جلومو نمیگیره. ادم به هر حال از یسری چیزا باید بزنه. صبر کردن بسه. تا تابستون امیدوارم که بشه.

1369 : در ستایش سایه ها

صبح بخیر

خب من دیشب کتاب در ستایش سایه ها ، نوشتهٔ جونیچیرو تانیزاکی وترجمهٔ محمد دارابی ، نشر حرفه نویسنده رو خوندم و تموم کردم. 

نوشتهٔ جناب تانیزاکی در مورد فرهنگ زندگی زیباییشناسی ژاپنیِ. در مورد همه چی حرف میزنه. من یاد کتاب الکینز و دیدنو نگاه کردنشم افتادم چون این کتابم که میخونیم این جور که تانیزاکی توصیف‌مرده نوشته و دیده ادم این دقت نظرشو میمونه. در‌مورد همه جی هم حرف میزنه . معماری ،دسشویی ، غذا، نورپردازی، ظروف غذا خوری، لباسها، زنان ، کاغذ حتی وبیشتر هم راجع به سایه ها و نورو تاریکی و...

تانیزاکی مقایسه اش با غرب هست. این که ژاپنی ها چقدر متفاوت فرهنگشون دلایل وجود یسری چیز چیه بعد مناسفانه با پیشرفت کردن از غرب وام گرفتن و سنت های خودشون رو به فراموشی میره. و متوجه تفاوت و اختلافشون با غرب میشه. و میگه : « حیرتم از این بود که چرا همهٔ این وسایل کمی مطابق با عادات و سلایق ما طراحی نمیشن .» و کپی غربن. تانیزاکی تو همین هین که حرف میزنه دنبال علت هم میگرده که وجود یسری چیزا به چه دلیلی بوده یا چرا انجام میگرفته مثلا کابرد طلا توی خونه ها و معماری

به نظرم جالب اومد یعنی‌اون سادگی نظرمو جلب کرد. به نظرمخیلی آرامش بخش بوده.

کاش ما هم میشد توی هنر توی زندگی فرهنگ معماری همه چی دست از این تاثیر پذیری از غرب برداریم. 


همین دیگه قسمت هایی ازش میذارم. 


+هکیشه فکر میکنم زندگی‌مان چقدر متفاوت می‌بود اگر هرکدام از ما تلاش میکردیم دانش خود را بیشتر کنیم. 


+ برای شرق هم می توان این امکان فراهم باشد که دنیای تکنولوژیک تازه ای برای خود هموار کند.


+موسیقی ژاپنی  گذشته از همهٔ این ها موسیقی سکوت است و خلا. 


+ لذت ما زمانی اغاز می شود که نورهای براق خاموش میشوند و تاریکی‌سر میرسد و زنگاری دود آلود فضا را پر میکند. 

+ پخت و پز ما ژاپنی ها وابسته به سایه هاست و پیوندی همیشگی با تاریکی دارد.  


+ انسان غربی همواره تلاش کرده آنچه دارد را بهتر کند، ا شمع به چراغ های روغنی ، از چراغ های روغنی به روشنایی گاز سوز و در آخر هم نور های الکتریکی، میل روز افزون او به روشنایی بیشتر هرگز آرام نگرفته است تمام توانش را به کار بسته تا جزئی ترین سایه هارا نیز از میان بردارد.