روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۵۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

1985 : روز آخر ۹۷

دارم از زور خستگی میمیرم یعنی. هلاک هلاکم. اینقدر راه رفتیم راه رفتیم که نگو از اینور به اونور. از اونور به اینور. اولین سالی بود میومدم بیرون اینجوری. یه شوری بود برای خودش همه انگار دنبال تازه شدنن. کلی چیز میز برای خودم خریدم بجز چیزایی که لازم داشتم :دی خلاصه که همین. آخرین روز سال ۹۷ اینطوری بسر شد که من متنفر از خرید رفتم خرید. و هیچکار دیگه ایم نکردم. اما خب سال که نو بشه همه چیز دوباره شروع میشه. خسته تر از اونم که بیشتر بتونم بنویسم. سرمو بزارم رو بالش بیهوش شدم اما از الان لباس پوشیدم حاضرو آماده که سال تحولی بشه .من به روزای خوب امیدوارم. 


یه قاب خوشرنگم برای گوشیم خریدم این یکی قرمز سرخوابیه!


1984 :پیشواز بهار

خب اون مقاله هم تموم شذ. عصری برای بابا کیک خریده بودیم روزشو بهش تبریک گفتیم غافلگیرش کردیم. بعدش سبزی پلو خریده بود برای شب عید خونه بابا بزرگم که سبزی خودمون رو پاک کنیم و بدیم آشپزا درست کنن تازه برای خودمونم خریده بود ده کیلو سبزی:/ نشستیم به پاک کردن حالا هی پاک کن پاک کن مگه تموم میشد؟ سبزی خوردنم گرفته بود:/ خوبه چهار تایی نشستیم پاش وگرنه تا صبح طول میکشید.  بعدشم منو مها نشستیم سفره خفت سین درست کردن الان منتظریم تخم مرغا خشک شن دوباره روشونو رنگ بزنیم. فردام قراره بریم بیرون بالاخره منم شب عید میرم تو شلوغیا درسته دوست ندارم شلوغی رو اما حالو هواش خیلی کیف داره. الانم مامان میگه برم بالا پرده اتاقو درارم بشوریم حالا من هی میگم نمیخواد میگه پنج ماهه نشستیم :/ اغا میشینم زمین طولانی کمرم درد میگیره فکر کنم گودی کمرم امیال باید حتما لاغر کمم یکی از اهدافمه فقط برای سلامتی دلم نمیخواد سنم میره بالا به مشکل بخورم. 

باید برم مها صدام میکنه. سال ۹۸ زودتر بیا من منتظرتم. خوب باش جان من ! 

1983 : مقالهٔ جدید : کثرت باوری ، جهان میهنی و آوانگارد

نوشتهٔ اندرو بنیامین ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ، حرفه هنرمند شماره ۹


فکر کنم خوب باشه که این مقاله رو بعد از مقالهٔ قبلی میخونم. چون نمیدونستم اون موقع آوانگارد دقیقا چیه. بریم بخونیم ببینیم چجوریه. 


من یه دور این مقاله رو خوندم نمیدونم چرا اینقدر تند میخونم اما در لحظه میفهمیدم تهش دیدم هیچی نفهمیدم تقریبا فکر کنم یه بار دیگه بخونم یه خورده سخته خب. 

1982 : آوانگارد و کیچ

خب این مقاله هم تموم شد. من فهمیدم اوانگارد و کیچ چی هستن اصلا. یعنی خب نمیدونستم درست. مقاله ی خوبی بود روشنم کرد هرچند یسری سوال برام پیش اومد. شاید خیلی سریع خوندمش شاید باید بیشتر وقت میذاشتم براش که این سوالا پیش نیاد نمیدونم ولی بعدا حتما دوباره میخونمش. برای بار اول فکر کنم گرفتم ازش یه چیزایی.


مقالهٔ جدید حالا چی بخونم؟

1981 : مقالهٔ جدید : آوانگارد و کیچ

نوشتهٔ کلمنت گرینبرگ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ


خب اول صبح زود بیدار شدم صبحونه خوردم بعد خوابم برد دوازده بیدار شدم :/ سعی میکنم به خودم سخت نگیرم اما از اول عید دلم میخواد سحر خیز بشم. یعنی امیدوارم بتونم. در مورد مقاله هم راستش چیزی نمیدونم. امیدوارم بفهممش. بریم بخونیم ببینیم چیه. 

1980 : شاید عشق

میدونی امروز که داشتم کتاب دربارهٔ بیداری رو یخوندم همون اولش نوشته بود‌ که اگه فراموشی نبود هیچکس دوباره عاشق نمیشد اسکار وایلد هم از اعماق رو نمی نوشت و غیره. منظورم البته پاراگراف بود. بعد دیدم راست میگه من پارسال چجوری بودم بالاخره فراموش کردم. نه این که آسون باشه خیلیم درد داشت فراموشی اون حسش موندگاره تجربه ای که کردی. همیشه فکر میکردم هیچوقت نمیشه فراموش کرد شاید واسه همین دوست پسر ندارمو هر روز با یکی نیستم چون حافظهٔ وحشتناکی دارم و البته هنوزم موافق این روندی که در پیش گرفتم هستم اما اونجوریم نی که تو هیچیو فراموش نکنی ممکن یه آدمیو با تمام وجود دوست داشته باشی شاید صدسال بعدم براش احترام قائل باشی ولی دیگه انگار اونجوری نیست. یادت میره. همون حسا بعد ممکن در مورد کسی دیگه اتفاق بیفته. میفهمی منظورمو؟ امیدوارم خوب گفته باشمش. من برم بخوابم فردا کلی کار دارم. شب بخیر

1979 : خودهای دیگر در خودنگاری عکاسانه

نوشتهٔ رابرت.ای.سوببیسک ،ترجمهٔ فرهاد فخریان و فرشید آذرنگ.

خب این مقاله هم تموم شد البته من خیلی سریع خوندمشو روش زیاد فکر نکردم. و فکر میکنم ظاهر آدم نشانه هایی از باطن ادم هم داره. مثلا همون اون روز که رفتم دکتر، دکترم گفتش که خوشحال میبینه حالم بهتره یه تیکه هم انداخت که رژ قرمز زده بودم و موهامم کوتاه کردم. خب نمیدونم واقعا ربطی به حال خوبم داره؟ خودم که نمیدونم ولی فکر میکنم حالم بهتره حتی اگه این نشونه ها نباشه. من خودم زیاد از خودم عکس نگرفتم. همیشه هروقت خواستم ضایع شده نمیدونم چرا با این بخشم مشکل دارم. شده سلفی همینجوری با دوستام بگیرما اما نهایت زور من برای سلفی تکی از خودم عکاسی از سایه ام بوده. الان داشتم عکسای عکاسایی که گذاشته بودو میدیدم پیش خودم گفتم بابا اینا دیگه چه حوصله ای دارن و این که اونقدرم فکر نکنم ربطی به درون داشته باشه. نمیدونم چجوری میشه ادم خودشو نشون بده؟اصلا چرا ادم باید بخواد خودشو نشون بده؟ یعنی نه که من نخوام منم عکس شده دوستام بگیرن یادگاری جدیدنم یه عکس از خودمو گذاشتم رو پروفایل تلگراممهیم دو دلم بزارم باشه یعنی عکسم مثل یه برچسب یا نشونه از منه یا بردارمش و این عکس من نیستم. خلاصه نمیدونم چی شد تهش مقاله. ولی به نظرم مسخرست که ادم بخواد با عکس گرفتن از خودش چیزی بگه. نمیدونم بازم شایدم بشه. ولی من فکر نکنم هیچوقت این کارو کنم. 

1978 : دربارهٔ بیداری

میدونی این کتابارو که میبینم و میخونم خیلی کیف میکنم انگار منو میبرن تو چیزایی که برام ارزش دارن. چیزایی که براشون تلاش میکنم آدمایی که احساس میکنم بهم نزدیکن انگار میشناسمشون انگار یه اشتراکی بین خودمو نویسنده یا خود کتاب پیدا میکنم. خب این توی همه ی کتابها هست. حتی این که کتاب عکس هست هم. خود آقای پور آزاد هم اولش میگه.  نمیدونم چندمین بار بود دیدم کتابو از اول تا آخر. دلم عکاسی خواست دیدن عکسهامو امشب شاید باز برم سراغش. یاد اون نشست افتادم که میگفت اگه این مطالبی که توی کلاسا بهشون پی میبریم اگه درست پیگیریش نکنیم تهش فقط یه افسردگی میمونه و نکته ای نداره. اتفاقی برای آدم نمیفته. به هر حال خوندن این کتاب تو این موقعیت یادم انداخت باید به این چیزا فکر کنم چرا کار میکنم میخوام چی باشم تو عکاسی میخوام کجا باشم. عمرمو برای چی میخوام بذارم. قراره یه شروع دوباره داشته باشم. فرصتشو دارم سال ۹۷ با همه کمی و زیادیش گذشت و دیگه اخرین روزاش هست که داره میگذره. امسال سعی میکنم بیشتر کار کنم. دلم میخواد شکل کسایی بشم که دوسشون دارم و قبولشون دارم.


خب دیگه گوشیم باتریش داره تموم میشه. میخوام مقاله بخونم. مقالهٔ خودهای دیگر در خود نگاری عکاسانه نوشتهٔ رابرت .اس. سوبیسک ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و فرهاد فخریان






1977 : بازخوانی کتاب دربارهٔ بیداری


اثر آیدین رحیمی پورآزاد ، نشر حرفه نویسنده


این یه کتاب عکس هست که همراه با متن اومده من خیلی دوست دارم این کتاب عکسامو دلم خواست دوباره ببینمو بخونمش. خیلی دلم میخواد منم کتاب عکس بتونم برای کارام چاپ کنم اما با این گرونی و این وضع مالی که دارم فکر نکنم هیچوقت بشه :/ کلا فکر نکنم بتونم کارامو نمایش بدم :/ خدا کنه امسال فلسفه قبول بشم بعد بتونم برم سر کار حتما. باید حسابی براش وقت بذارم. از همین اولش. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. 

1976 : چهار روز به عید

امروز سحر خیز شدم. اونم چه سحر خیزی از هفت بیدارم. البته به جز فکر و خیال کاری نکردم. صبحونمو خوردم الانم که نشستم دارم اینجا مینویسم. این روزای آخر سالا ادم سخت بند میشه به یه جا. حتی اگه مثل من کار زیاد خاصی هم برای عید نباشه که انجام بدی. دیروز با مها رفتیم دو تا دفتر گرفنیم برای امسالمون. یادتونه پارسال یه دفتر زن دایی بابام بهم داده بود من توش مینوشتم؟؟ اینم یه همچین چیزی برنامه هام کارام کتابایی که میخونم هرچند که من همرو اینجا مینویسم اما اونجام مینویسم حس خوبی بهم میده که انگار عمل کردن بهش راحت تره. اگه البته نصفه ولش نکنم. خواستم پیشواز سال جدید برم. یعنی از امسال فقط چهار روز مونده؟؟ باورم نمیشه. دلم میخواد امسال بیشتر کار کنم به خصوص عکاسی. احتمالا پروژه عیدمو دوباره تو عید دست میگیرم. نمیدونم چرا گیر دادم به این بیچاره. ولی فکر میکنم حسشو داشته باشم. تو این چهار روزه باقی مونده دلم میخواد مقاله هارو مرور کنم البته به خودم باشه مقاله هارو تموم کنم اره این بهتره چند تاش مونده اگه تمرکز داشته باشم بخونمشون. ولی نمیدونم چی بشه. کاش سال جدید واقعا خوب کار کنم یعنی میشه همش براش رویا پردازی میکنم. کاش پر از اتفاقای خوب باشه. خراب کاریم تو کمتر باشه. خیلی خوشحالم بهار میشه خیابونا سبز میشه دنیا از اون بیروحی در میاد. نه که خیلیم بیرون میرفتم واسه همونه ! :/ یه عالمه کتاب دارم که باید بخونم میخوام پامو بذارم رو گازو تند تند جلو برم. اصلا جو گرفتتما یجوری که نمیدونم چجوری بگمش. خدارو شکر از خرید عید در امان موندم امسال. البته تا الان. سال ۹۸ یجوریه. یعنی دو سال دیگه یه قرن میگذره ؟!! :دی هوف دیگه دارم چرت میگم. بهتره برم فکر کنم و امیدوار باشم که همه چی بهتر از سال قبل اتفاق میفته.