روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

1929 : به یاد قدیما کنج دنج جدید

تا صبح میخوام کار کنم تا وقتی که بیهوش بشم از این به بعد داستان اینجوریه.




1928 : انتخاب

کتاب یادداشت ها ، نوشتهٔ فرانتس کافکا، ترجمهٔ مصطفی اسلامیه ، نشر نیلوفر


گوته : لذت من برای خلق کردن بی پایان بود. 


من عاقل بودم ، اگر چنین میپسندی، چون هر لحظه آمادهٔ مرگ بودم، اما نه به آن علت که به همهٔ کارهایی که به عهده ام واگذار شده یود رسیدع بودم ، بلکه بیشتر به این دلیل که هیچکدامشام را انجام نداده بودم و حتی امید آن را نداشتم که هرگز بتوانم انجام دهم. 


وقتی چیزی میگویم بلافاصله و سرانجام اهمیتش را از دست می دهد، موقعی که آن را روی کاغذ می آورم نیز همینطور ، اما گاهی معنای تازه ای پیدا میکند. 


باید مقدار زیادی تنها باشم. آنچه بدست آوردم فقط نتیجهٔ تنهایی بود. 


از هرچه به ادبیات مربوط نباشد متنفرم، مکالمه ها ( حتی اگر مربوط به ادبیات باشد)  حوصله ام را سر میبرد ، دیدار با آدم ها خسته ام میکند، غم و شادی بستگانم روحم را کسل میکند. مکالمه ها به نظر من ، اهمیت، جدیت، حقیقت همه چیز را از میان میبرد. 


ترس از وصلت، از افتادن زندگیم به دست دیگری . آن وقت دیگر هرگز تنها نخواهم بود. 


خودم را تا حد بی عاطفگی محض از همه کنار کشیده ام. همه را با خود دشمن کرده ام، با هیچکس حرف نمیزنم. 


از دردی هراس دارم که زیرش فضای خالی از فکر ، آهسته دهان باز میکند، یا حتی فقط محض آمادگی کمی خود را بالا میکشد.




تا صفحه سیصد خوندم تقریبا نصف کتاب‌.  فکر نکنم امروز تموم بشه تا قبل از اسفند ولی دارم خوب کار میکنم. این برای منی که اصلا نمیتونستم مدت طولانی یه جا بشینم کتاب دستم بگیرم عالیه .سرم به کار خودم. مهم خوندن چه اینجا چه کتابخونه یه گوشه کنج دنجم میشینمو کارمو میکنم. میدونی الان که دارم نوشته های کافکارو میخونم یاد کتاب گوستاو یانوش افتادم که ملاقات هاشو با کافکا نوشته بود آخرش فکر کنم خودش نوشته بود کم کم فاصله میفته و فراموش میکنه چیزایی که کافکا یادش داده و بهش گفته رو.که بعدن یادداشت هاشو پیدا میکنه انگار حسرت بخوره چرا یه مدت طولانی فراموش کرده بود. یادم نیست دقیقشو کتابمم که دست سپهره. این کتابامو بگیرما دیگه کتاب دست کسی نمیدم :دی خساستم خب ویژگی که حداقل تو این مورد فکر کنم بد نی داشته باشم :دی اخه یه وقتا واقعا یه چیزایی یادت میاد دلت میخواد بری سراغ کتابات بعد میبینی نیست نه این که نخوای بدی کسی بخونه.

خلاصه این که دلم نمیخواد من این اتفاق برام بیفته مثل یانوش خیلیم از این مسئله میترسم. برا خودم چیزایی دارم که یادآوری میکنه کجا بودم و چی شد فقط برا این که ول نکنم. حرفای استادمو برای خودم نوشتم هراز گاهی میخونمشون بخصوص ایناییی که این آخریا بهم گفت فقط باید آویزه ی گوشم کنم. این که ادم یادش بمونه مهمترین چیزه. میدونم هرچیزی هزینه داره . هدف منم هزینه اش زیاد و آسون نیست. نمیدونم از پسش بر میام یا نه. شاید اصلا عوض بشه اما فعلا که همین آدم هیچوقت نمیدونه چه چیزایی براش اتفاق میفته فقط میتونه مدام دست به انتخاب بزنه که خدا نکنه اشتباه کنه و هزینه ای که داده به هدر بره. بگذریم

دیگه این که داشتم فکر میکردم اگه قبولم نشدم فلسفه برای خودم بخونم .ولی چند تا ایراد داره یکی این که اونجوری هدفمند نیست . دوم این که ملت چشمشون به مدرکته پس فردا حرف بزنم نمیگه کتاب خوندی که میگه تو سر پیازی یا ته پیاز که نظر میدی :/ سوم این که یسری تجربه های جدید توی تحصیل توی اون محیط دانشگاهی هست که بیرون نیست. نمیدونم اینارو دارم درست میگم یا اشتباها فقط دارم نظرمو میگم که واسه این چیزا دلم میخواد که کلا دوست دارم تجربه کنمو برم. برام مهم نیست بقیه چی بگم دلیل دوم رو فقط گفتم که بگم همچین چیزی هست وگرنه اهمیتی نداره من هیچوقت به خاطر حرف مردم کاری نمیکنم. اصلا چرا این چیزارو گفتم بیخیال.

یکی از دختر خاله هام رفته بیمارستان برای زایمان. حالا خوبه خانواده از این لحاظ عقب نیست زیاد نوه نتیجه داریم :/ اینم فکر نکنم آخریش باشه اما داشتم فکر میکردم این یکی از هزینه هایی که من میدم احتمالا. نمیشه هم بتونی به کارای بزرگ فکر کنی هم بچه دار بشی بتونی تربیتش کنی هم خانواده تشکیل بدی متعهد بشی. نمیشه دیگه اصلا جور نیست. من هنرمو عکاسی رو و بعدش فلسفه و ادبیاتو ترجیح میدم به این قضایایی که همه انتخابشون هست. شاید یروز پشیمون بشم اما الان فکر میکنم درست ترین انتخابمه. بعضی وقتها باید چند وقت یک بار انتخابهامونو مرور کنیم ببینیم تو چه مسیری با اون انتخاب میفتیم از چه مسیری دور میشیم و ببینیم ارزششو داره یا نه. 

1927 : بی خوابی

گوشیم دو درصد بیشتر شارژ نداره امیدوارم کفاف بده برای این پست. که همین الان شد یک درصد. فقط خواستم بگم همنوز بیدارم. شانس من که میخوام فردا صبح برم کتابخونه که فکر کنم کنسله با این بی خوابی. پاهام درد میکننو هراز گاهی تیر میکشن. دستام انگار رو به بی حسی برن. شاید بشینم کتابمو بخونم تا خوابم ببره. گوشیمو نمیتونم شارژ کنم چون سیم شارژرم خراب و مال مهام پیش خودش طبقه بالا به شارژه. از این وضعیت اصلا خوشم نمیاد اما کاریم ازم برنمیاد. احساس میکنم انگار قراره تا ابد بیدار بمونم. فکر میکنی چرا اینجوری بی خواب شدم؟ من که فکر کنم واسه کتابخونه رفتنو کار کردن دوباره است :/ بهتره مطلبو سیو کنمو برم میترسم گوشیم خاموش بشه الان. 

1926 : یه روز خوب

کتاب یادداشت ها ، نوشتهٔ فرانتس کافکا، ترجمهٔ مصطفی اسلامیه ، نشر نیلوفر


حالا، من روی این نیم تخت دراز کشیده ام ، از دنیا رانده، حسرت خوابی را میکشم که سراغم نمی آید و فقط موقعی سراغم می آید که مفصل هایم از خستگی درد می کند، بدن تکیده ام با رنج و آشوبی که حتی جرئت نمی کنم کاملا به آن اعتراف کنم ، با ترس و لرز به سوی نابودی می رود، در سرم تشنج هایی دارم حیرت انگیز. 


ناشادی آدم مجرد را ، چه ظاهری باشد چه واقعی ، آدم های پیرامون او چنان راحت حدس میزنند که آدم را ، اگر حداقلش به آن دلیل مجرد مانده باشد که از خلوتش لذت می برد ، از تصمیم خود پشیمان میکند. 


دوره های خوب من آن قدر زمان و فرصت ندارند تا به صورت طبیعی تداوم بیابند ؛ دوره های بد از سوی دیگر ، بیش از آنچه لازم است فرصت دارند.


در زمانی که ما احتمالا داناتر شده ایم چون میتوانیم به وضعیت قبلیمان نگاه کنیم ، به همین دلیل باید به شجاعت تلاش قبلی خود اقرار کنیم که در آن حتی در نادانی محض پافشاری می کردیم. 


با شوری که به سراسر وجودم رخنه کرده است ، درباره ی گوته میخوانم. گفتگوهای گوته ، روزهای دانشجویی گوته ، ساعاتی با گوته، دیدار گوته از فرانکفورت و این مرا از هرگونه نوشتن باز میدارد. 

حالا من درمورد کافکا میخونم...


بهترین چاره این است که با همه چیز تا آنجا که ممکن است آرام برخورد کنی ، خودت را به صورت یک حجم بی حرکت دراوری ، و اگر احساس میکنی که داری همراه جریان برده میشوی ، اجازه نده به وسوسه بیفتی که حتی یک قدم غیر لازم برداری ، به دیگران با چشم های یک حیوان خیره نگاه کنی ، هیچ گونه احساس ندامت نداشته باشی ، تسلیم غیر - آگاهی شوی که خیال میکنی دور است در حالی که دقیقا همان است که دارد تورا می سوزاند ، به دست خودت تا هر آنچه زندگی هراس آور در تو باقی گذاشته سرکوب کنی ، یعنی ، آرامش نهایی‌گور را بیشتر کنی و نگذاری چیزی جز آن بر جای بماند. یک ویژگی این حرکت در چنین وضعی این است که انگشت کوچکت را روی پیشانی ات برانی.


دیروز خیلی خوب پیش رفتم یجوری که باورم نمیشه. زبان خوندم و کلی از کتابمو جلو بردم. تصمیم گرفتم امروز برم کتابخونه همه وسایلمم حاضر کردم اخه وقتی مها هست خیلی بهتر کار میکنم که اونم میگه تو خونه نمیتونه گفتم حالا که چرخم راه افتاده به کار کردنو چرخیدن برم یه کنج دنج تو کتابخونه هم پیدا کنم یروز در میون برم که چیشد ؟ بله بله خواب موندم ساعت ده پاشدم یا یازده که بازم از دیروز جای شکرش باقیه که زودتر شد. از وقتی بیدار شدم صبحونمو خوردم با مها نشستیم رو میز آشپزخونه چون مامانم نوبتش میره خونه بابابزرگم که پیش اون باشه خونه تنهاییم نشستیم به کارکردن از صبح هم کتابمو خوندم هم یه خورده زبان کار کردم از کتاب ۵۰۴. الانم از گشنگی ضعف کردم رو مبل افتادم مهام داره نهارو داغ میکنه که بخوریم. خدایی من حوصله بلند شدنو داغ کردنشو نداشتم دمش گرم. خلاصه که همین از صبح یه سره نشسته بودم. باورت میشه؟ به نظرت میرسم امروز حدود دویست صفحه رو بخونم؟ باید فردا کتابمو تموم کنم تا قبل از تموم شدن بهمن ماه. منتظرم اثپول توجیبی اسفندمو بگیرم. باید یه مقدارشو بزارم برای کادو تولد مامانمو مها که فروردینو اردیبهشتن. بقیشم کتاب بخرم چون میخوام پولتو جیبی فروردینو اردیبهشتمو از نمایشگاه کتاب کتاب بخرم. اگرم نتونم جمع کنم که همون اردیبهشت فقط میشه دلم میخواست بیشتر بود خب. بهتره برم مها داره صدام میکنه هورا نهار داغ شد. من عاشق غذاهام. ^____^

1924 : این روزا

یادداشت ها ، فرانتس کافکا ، مصطفی اسلامیه ، نشر نیلوفر


امروز بعد از ظهر دردی که بر اثر تنهایی ام بروز می کند چنان سخت و شدید به سراغم آمد که فهمیدم آن نیرویی که با این نوشتن به دست می آورم صرف خودش میکند، نیرویی که مسلما برای این مقصود در نظر نگرفته ام.


امیدوار بودم که با آن دسته گل ، کمی از عشق خودم به او کم کنم، اما کاملا بی فایده بود. این کار فقط از طریق ادبیات یا همخوابگی امکان دارد . این را نه به خاطر آن که نمیدانستم می‌نویسم، بلکه به این دلیل که شاید نوشتن هشدار های گهگاهی کار خوبی باشد.  


امروز ساعت ۱۲ اینطورا بود بیدار شدم. هنوزم خوابم زیاده باورت میشه تا خود الان همچنان خوابم میاد؟ اما کتابو برداشتم اومدم رو مبل لم دادم که نخوابم تو تخت. خیلی حس بدی همش خسته باشی خوابت بیاد. تو تا حالا اینجوری شدی؟ امیدوارم اگه نیستی هیچوقتم تجربه نکنی چون همش فکر میکنی یه چیزی سر جاش نیست:/ کاریم ازت بر نمیاد. تا صفحه ۱۵۰ خوندم یادداشت هارو. بعضیاشو متوجه نمیشم. بعضیاشو چرا حتی با کتاب نامه به پدر که خوندم باعث میشه بهتر درک کنم. بعضیاشم مثل وبلاگ خونی میمونه. این که یه زمانی کافکا اینارو نوشته برام جذاب. اصلا به نظرت تو عمرش یروز فکر میکرده یادداشت هاشو یه دختر از یه کشور دوور بخونه؟ فکر نمیکنم. حتی فکر نمیکنم که یه وقت میدونسته کافکا میشه. دلم میخواد زودتر یادداشت هارو تموم کنم برم سراغ ادامه ی کتاب سیر حکمت در اروپا. درسته کتاب سختی اما تخصصی که هست. باید با علاقه ی بیشتری دنبالش کنم. باید این ۱۴-۱۵ ماه رو واقعا وقت بذازم. اگه خوابم درست میشد دیگه غم نداشتم. فقط مشکلم اینه زیاد میخوابم فرقیم نمیکنه ۱۲ شب بخوابم یا مثلا ۹ شب تا ظهر خوابم. اگه زود بیدار بشم میتونم پیاده رویم برم الان همش فکر میکنم وقت ندارم میشینم تو خونه چیه اینجوری . امیدوارم درست بشه. هرجور شده باید رو پای خودم وایسم یه سال وقت دارم از خیلی لحاظ ها واقعا بزرگ بشمو رشد کنم. هرچند از یسری چیزاشم میترسم مثلا مقاله نوشتن چمیدونم پروپوزال چیه اونو من اصلا بلد نیستم نوشتنم افتضاح پایان نامم گند زدم مردم چجوری مثل مینویسنا من نمیدونم خب ادم از کجا یاد بگیره اینارو. اما فعلا به این چیزا فکر نمیکنم اول قبول بشم بعدش اینا میشه هدفهای بعدی. راستی زبانم دارم میخونم. کتاب ۵۰۴ رو دوباره دست گرفتم. مها یادم داد. هرچند که یه خورده زمان بره اما فکر میکنم برام اینجوری راحت تر باشه. خوندنش طول میکشه دو سه ماه احتمالا اما اگه بتونم بمونم پاشا تمومش کنم یه موفقیت بزرگ نصیبم شده. باید فقط پافشاری کنمو جا نزنم. همین. بهتره برم ببینم تا شب چقدر میخونم کافکارو. 

1923 : پرخوابی

وااای باورت میشه امروز تا ساعت سه سه نیم خواب بودم؟ بیدار میشدم بینش اما نمیتونستم بیدار بشم کامل دوباره خوابم میبرد. فکر کن ۱۵ ساعت خواب. نوبرم والا. هنوزم خوابم میاد اما نشستم سر میزم اصلا دلم نمیخواد اینجوری پیش برم فردا زودتر بیدار میشم. به هرحال هروقت که پاشدم میشینم سر کارم چهار روز وقت دارم کتاب یادداشت هارو تموم کنم حداکثرش چهار روزه. از اسفند چهارده ماه وقت دارم برای هدفم تلاش کنم یعنی میشه سال ۹۹ من دانشجوی فلسفه باشم؟؟ این یه جهش برام که تو این مسیر واقعا رشد کنم دلم میخواد یاد بگیرم. منتظرم پول تو جیبیمو بگیرم برم کتابامو بخرم. میدونی چقدر باید بخونم؟ چند تا کتاب زبان میخوام. برای زبان تخصصی باید زبانمو قوی کنم. این بار جدی جدیه. خلاصه که جنگه اقا جان جنگ من با خودم همین غلبه کردن به خواب خودش کلی انرژی میخواد این همه هم خوابیدم هنوز خوابم میاد. خیلی حس مزخرفیه. کتاب یادداشت های کافکارو تا صفحه ۱۰۴ خوندم الان اومدم برم سراغ کتاب ۵۰۴ که مها بهم یاد داده چجوری بخونمش گفتم اول بنویسم در چه حالیم بعد شروعش کنم. خیلی مسیر سختی رو انتخاب کردم میدونم. اما میدونم اگه تلاش کنم میتونم. همین. خبر دیگه ای نیست. جز خستگی و پرخوابی مزخرف. از پسش بر میام. دلم میخواد اتفاق بیفته پس براش زمانمو خرج میکنم. یه مرحله جدید هیجانزده ام میکنه. نه که دانشگاه مهم باشه اما دنبال تجربه های جدیدم و این یه فرصت که انجامش بدم خودمو بسنجم. کاش بتونم.  باید برم دیگه. عزیز جان این همه وقت باهام بودی چند وقته دارمتو مینویسم برات؟ دوسال شده حداقل. تو هم با من بزرگ میشی. هیشکی مثل تو به حرفام گوش نمیده ! دیر شد دیگه بعدا دوباره میام. 

1922 : هدف

دوباره نشستم به برنامه ریزی که از کجا چجوری شروع کنم این که انتخاب کنم بالاخره میخوام فلسفه امتحان بدم یا نه. باید برام مشخص میشد که بدونم اگه میخوام با این وضعیت نمیشه و باید تلاش کنم‌. والا کی تا دو میخوابه فلسفه دانشگاه خوب قبول میشه اونم ارشد اونم وقتی رشته اصلیش نبوده. به خصوص که امسال مثل این که فلسفه هنر اومده زیر مجموعه امتحانی فلسفه سوالاش با اون یکی و خب سخت ترم هست. رفتم دیدم سوالای امتحانی رو زبانشم تخصصی باید یعنی واقعا کلی از انرژیمو بذارم. یه خورده ترسیدم نتونم. اما تا سال ۹۹ که کنکور اصلی تصمیمم میشه میخونم. البته ۹۸ هم کنکورشو میدم یعنی همین چند ماه دیگه اما فکر نکنم قبول شم ولی از الان شروع میکنم به خوندن. از همین لحظه البته باید ببینم چیکار باید بکنم قصدم کنکوری خوندن نیست اما ازاد خوندنم که ربطی بهش نداشته باشه نیست وای باید بهش فکر کنم چقدر به نظرم گنده میاد اما این هدف منه باید روش متمرکز بشم یه تجربه ی جدید. شرایط برام محیاست که بخونم. مها که بیشتر روزا میره کتابخونه بابا میره سرکار مامانم بعضی روزا از صبح تا شب خونه بابا بزرگم شیفتی ازش مراقبت میکنن. اینه که من خونه تنهام. پس از این نظر مشکلی ندارم مشکل اینه میگیرم میخوابم که اینم امیدوارم حل بشه کم کم با قرص جدید اگه بهش ربط داشته باشه باید پیاده روی بزارم تو برنامم. یعنی میشه؟ فقط میخوام اراده کنم تا بشه پس فرق ادم با بقیه موجودات چیه اختیارو انتخاب. امیدوارم از پسش بر بیام و کار کنم. یعنی میشه قبول بشم؟؟؟ فعلا آرزوم اینه باید متمرکز و متکی بشم رو خودم باید بتونم. 

1921 : هنوز...

میدونی من هنوز دوسش دارم. این حقیقت داره. هنوز وقتی بهش فکر میکنم دلم براش تنگ میشه و چشمام پر از اشک میشه. اون حتما میدونه. دلم خیلی براش تنگ شده. فکر میکردم با انکار کردنش فراموشش میکنم. فکر میکردم حالم بهتر میشه فکر میکردم از خودم دفاع میکنم فکر میکردمم ضعفم برطرف میشه. اما نشد. حالا شجاعت اینو دارم بگم بعد از مدتی هنوز دوسش دارم هنوز با تمام این که سعی میکنم بهش فکر نکنم میاد جلو ذهنمو روم اوار میشه. مهم نیست خودش میدونه یا نه. این منم که گیر کردم شاید تا آخر عمر شاید تا همیشه. شایدم یروز تموم بشه. دلم براش خیلی تنگ شده خیلی. یعنی کجاست الان؟ 


بگذریم. تا دو نیم ظهر خواب بودم. باورت میشه. دیروز رفتم دکتر. روانپزشکم برام قرص تازه نوشت. با روانشناسم راجع به اون حرف زدم راجع به دوست داشتنش راجع به این که گفتم. اون میگفت من شجاعتشو داشتم این چیزی نیست که دست خود آدم باشه. فقط امیدوارم حالش خوب باشه. خیلی خوب باشه. همین. 


میخوام برم پشت میزم بعد مدتها و کتابمو بخونمو بقیه کارامو بکنم. باید متکی و متمرکز بشم روی زندگی و برنامه هام. خیلی کار مهمی به نظرم خیلی برام ارزش داره که اتفاق بیفته. 

1920 : بخش هایی از کتاب یادداشت ها


امروز حتی جرئت سرزنش کردن خودم را ندارم. اگر در این روز تهی فریاد میکشیدم ، پژواکی حتما نفرت انگیز میافت. 


تنهایی بر من چنان نفوذی دارد که هرگز خطا نمیکند. درونم( تامدتی فقط به طور سطحی ) حل می شود و آمادگی میابد تا هر چه را در عمق است بیرون بریزد.


خب اینم کتاب جدید خورد خورد میخونمش ولی خیلی کندم یه جاهایی نمیتونم خودمو پاش نگه دارم نه که کتاب بدی باشه اتفاقا خیلیم خوبه مشکل منم که بی قراری میکنم . وگرنه کافکا برام استاد بزرگی و خیلی دوسش دارم.

منشی دکترام زنگ زد گفت فردا وقت دارم با جفتشون  . مها بهم گفت تو درست نمیگی چته که درست دارو بگیری یا کمکت کنن منم این بار همرو نوشتم که فردا بگم من میگم هی هر دفعه به من چه درست نمیشه :/

دیگه این که همین  دلم میخواد فیلم ببینم اما نمیدونم چی. شیطونه هم گولم میزنه برم سراغ همون سریال مزخرفا :دی 

این روزا همه چی خیلی معمولیه . بیش از حد معمولی صبح بیدار میشم صبحونه میخورم کتابی میخونم میخوابم نهار میخورم کتابی میخونم میخوابم دوباره بیدار میشم کتابی میخونم یه چیزی میخورم و الی اخر :/باید خودمو نجات بدم من میتونم :/ فکر کنم الان وقت خوابمه :/

1919 :کتاب جدید : یادداشت ها

دیشب کتاب نامه به پدر کافکا تموم شد. کتاب خوبی بود منو یاد از اعماق اسکار وایلد انداخت. تهشم یه قسمتی بود که یادم نی کی راجع بهش نوشته بود در مورد کافکای پسر و کافکای نویسنده. 

صبح تا نزدیکای ظهر خواب بودم. هنوز خسته ام. با این که دیشب خوابیده بودم اما وقتی بیدار شدمم هی چرت میزدم. خستگی و خواب آلودگی بعد بیداری. تازه بدن دردم داشتم :/ از فعالیت زیاده میدونم:دی

بگذریم. پاشدم کتاب سیر حکمتو از حکمای قرن هیجدهم انگلیس ادامه بدم که تمرکزم نیومد. یعنی حوصله ام نمیومد در نتیجه باز بستمش الان وقتش نیست واقعا. نمیدونم میلم به هیچ کتابی نرسید به جز یادداشت های کافکا. دلم براش تنگ شده باشه انگار که با نامه به پدرش دوباره سمتش اومدم. باید بهم کلی چیز یاد بده. ببینیم کافکا چی نوشته.

کتاب یادداشت ها ، نوشتهٔ فرانتس کافکا ، ترجمهٔ مصطفی اسلامیه ، نشر نیلوفر