روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۵۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

465 : و چه زود پائیز رسید...

خب میدونی همه چی داره اومدن پائیز رو اعلام میکنه. از هوای خنک شده بگیر تا تاریک تر شدن زودتر هوا یا کشیده شدن ساعت به عقب. من پائیزو دوست دارم عاشق حالو هواشم فکر میکردم امسالم مثل چند سال اخیر اومدنش خوشحالم میکنه. تا یکی دوماه پیش براش لحظه شماری میکردم که بیادو بزنم از خونه بیرون. اما ظاهرا امسال قشنگ معلومه همه چی فرق داره. یه اندوه بدی وجودمو گرفته که نمیتونم هیچکاری باهاش بکنم. با این حال از بودنش ناراحت نیستم شاید باید جور دیگه ای هم درکش کنم. این چند وقته هی برمیگردم عقب و مقایسه میکنم گذشته و حالمو ...جا داره به بودلر بگم جانا خیلی از دل ما حرف زدی. یه جوریم تو ذهنم مونده بودی که نتونستم انکارت کنم بیشتر از همیشه میفهممت...


ملال پاریس وبرگزیده ای ازگلهای بدی،اثر شارل بودلر، ترجمه ی محمد علی اسلامی ندوشن،نشرفرهنگ جاوید

شعر نغمهء پائیزی ، ملال پاریس و گلهای بدی ، شارل بودلر ، محمد علی اسلامی ندوشن، نشر فرهنگ جاوید


شعر نغمهء پائیزی ، ملال پاریس و گلهای بدی ، شارل بودلر ، محمد علی اسلامی ندوشن، نشر فرهنگ جاوید

464 : این قسمت عاشق و معشوقی تخیلی :/

داشتم فکر میکردم که معشوق اگر میدانست ما تا چه میزان از مردها گریزانیم ها به خودش شک میکرد :دی جدا از نمکی که نصف شبی میریزیم کیلو کیلو خدایی کی گفته باید حتما وصال باشه؟ ها من عاشقیم که وصالو میخوام ولی وصال نمیخوام -___- از قدیم گفتن دوریو دوستی. حتما یه چیزی میدونستن دیگه چه کاریه سنت هارو بشکنیم. اصلا مزه عشقو عاشقی به اینه عاشق طرف باشی ،ندونه ، له له بزنی براش. تازه این چاشنیم قاطیش کنین که نزدیک که میشی بهش ، ازش فرار کنی و گریزون بشی بلافاصله :دی به عجایب هفتگانه یه مورد دیگه اضافه شد. شاید هم مرضیست جدید الاحداث شده که به کرمی ماند. بدبخت بیمار فلک زده که عاشق شده و اون معشوق که تو عاشق هم شانس نیاورده.البته لازم به ذکره که عاشق فقط از اونور بوم نی که افتاده وی بیماری دیگری نیز دارد اونم اینه که کلا در عین این که گریزونه از دوستان مذکر اما با آنها راحت تر است و زبان ایشانهارا بهتر حالیش میشودو حوصله ادا اطوارهای دخترارو نداره :دی خودمان هم نفهمیدیم چه شد قضیه. کلا وی آدم نمیباشد باید بمیرد : دی تجویز این است.

اما معشوق داستان با تمام اینها باید به خودش افتخار کند که دل عاشق را برده است حیف که روح وی از کل ماجرا خبر ندارد که یک ادم مجنون واقعی مجنونش شده . والسلام داستان تمام.

وی از مرد ها بیزارست اما او مرد دیگریست :دی ها ها ها شاعرم هستم گفتم حیف میشه رو نکنم :)

چه داستانی شد خداوکیلی :دی

میدونم من کشف نشدم:/

از عوارض رسیدن ماه مهرو پاییزه

چرت نویس های نصف شبی 

خیلی چرت نویس

از جمله داستانهای تخیلی مائده

باشد تا رستگار شویم


آمارمان آماری نشان نمیدهد و هیچکس اینجا حضور ندارد ما نیز سرخوش هی ادیتو میزنیم.


463 : چرا توقف کنم؟...

چرا توقف کنم، چرا؟

پرنده‌ها به جستجوی جانب آبی رفته‌اند

افق عمودی است

افق عمودی است و حرکت: فواره‌وار

و در حدود بینش

سیاره‌های نورانی می‌چرخند

زمین در ارتفاع به تکرار می‌رسد

و چاه‌های هوایی

به نقب‌های رابطه تبدیل می‌شوند

و روز وسعتی است

که در مخیله‌ی تنگ کرم روزنامه نمی‌گنجد


چرا توقف کنم؟

راه از میان مویرگ‌های حیات می‌گذرد

کیفیت محیط کشتی زهدان ماه

سلول‌های فاسد را خواهد کشت

و در فضای شیمیایی بعد از طلوع

تنها صداست

صدا که ذوب ذره‌های زمان خواهد شد

چرا توقف کنم؟


چه می‌تواند باشد مرداب

چه می‌تواند باشد جز جای تخم‌ریزی حشرات فاسد

افکار سردخانه را جنازه‌های باد کرده رقم می‌زنند.

نامرد، در سیاهی

فقدان مردیش را پنهان کرده است

و سوسک... آه

وقتی که سوسک سخن می‌گوید .

چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بیهوده است.

همکاری حروف سربی

اندیشه‌ی حقیر را نجات خواهد داد

من از سلاله‌ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم می‌کند

پرنده‌ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم


نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعی است

که آسیاب‌های بادی می‌پوسند

چرا توقف کنم؟

من خوشه‌های نارس گندم را

به زیر پستان می‌گیرم

و شیر می‌دهم


صدا، صدا، تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه‌ی معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می‌ماند


در سرزمین قد کوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم

و کار تدوین نظامنامه‌ی قلبم

کار حکومت محلی کوران نیست


مرا به زوزه دراز توحش

در عضو جنسی حیوان چکار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار

مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گل‌ها می‌دانید؟


فروغ فرخزاد

شعر تنها صداست که می‌ماند

از دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد


462 : و باز فروغ...


فروغ فرخزاد


یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد

و باز می‌شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم

سرشار می‌کند.

و می‌شود از آنجا

خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.


من از دیار عروسک‌ها می‌آیم

از زیر سایه‌های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل‌های خشک تجربه‌های عقیم دوستی و عشق

در کوچه‌های خاکی معصومیت

از سال‌های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسهٔ مسلول

از لحظه‌ای که بچه‌ها توانستند

بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.


من از میان ریشه‌های گیاهان گوشتخوار می‌آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه‌ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.


وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ‌های مرا تکه تکه می‌کردند.

وقتی که چشم‌های کودکانه‌ی عشق مرا

با دستمال تیره‌ی قانون می‌بستند

و از شقیقه‌های مضطرب آرزوی من

فواره‌های خون به بیرون می‌پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود، هیچ‌چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم، که باید. باید. باید.

دیوانه‌وار دوست‌بدارم.


یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه‌ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ‌های جوانش

معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده‌ات را

آیا زمین که زیر پای تو می‌لرزد

تنهاتر از تو نیست؟

پیغمبران، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما می‌آوردند؟

این انفجارهای پیاپی،

و ابرهای مسموم،

آیا طنین آیه‌های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل‌ها را بنویس.


همیشه خواب‌ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می‌شوند و می‌میرند

من شبدر چهارپری را می‌بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی

من بود؟

آیا دوباره من از پله‌های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می‌زند سلام

بگویم؟


حس می‌کنم که وقت گذشته‌ست

حس می‌کنم که «لحظه» سهم من از برگ‌های تاریخ است

حس می‌کنم که میز فاصله‌ی کاذبی‌ست در میان گیسوان

من و دست‌های این غریبه‌ی غمگین


حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می‌بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می‌خواهد؟


حرفی به من بزن

من در پناه پنجره‌ام

با آفتاب رابطه دارم.


فروغ فرخزاد

شعر پنجره

از دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد


461 : انتخاب

دیشب تا خوابم ببره طول کشید ساعت 10-11 بود بیدار شدم دیگه تا صبحونه خوردمو حاضر شدم زدم بیرون. زیاد طول نکشید گوشیم اوکی شد. بعدم تا اومدم خونه و استراحت کردم یه ذره جمهورو خوندمو سرگرم آپدیت جدید گوشیو کشف کردنش شدمو اهنگ گوش کردم و البته مهم تر از همه فکر کردم تا به این ساعت رسیدم.

نمیدونم نمیدونم درست متوجه شدم یا نه. اما مینویسم شاید اینا خزعبلات ذهن من باشه اما باید بگم. فکر کردم . دوباره خیلی جدی ، به تو ، به زندگی ، به مرگ ، به بودن و نبودن ، به سنجیدن مسائل اطرافم ، به آینده ، به خودم ،به اطرافیان ، به خدا و دین ، به نقصهام ، به غمها ، به گذشته و... نتیجه باز این شد که تکلیفم مدتهاست با خودم مشخص شده. تقریبا البته . احتمالا زمان همه چیز رو ثابت میکنه که حسها و خواستنهای من تا چه اندازه درستن و تا کجا.این که چقدر پاشون میمونم. تا آخر عمرم یا ... میدونی شاید در نظر خیلیا احمقانه بیاد که من دنبال این نیستم شاد زندگی کنم این که کسی بگه شاد باشیم به نظرم مسخرست یا این که بخوام رله زندگی کنم یه خط صاف رو بگذرونم تا پیر بشم و بمیرم. یا انتخابهام منطقی باشن در حدی که به نفعم باشه که آسیبی نبینم. من نمیخوام از ترس ازدست دادن ، اشتباه کردن ، فرار کردن از غمها ، یه زندگی پوچ و مسخره رو تجربه کنم و هیچ چیزیو شروع نکنم چون ممکنه همه چی خوب پیش نره. من میخوام زندگی کنم زندگی کنم به معنای واقعی.دلم فرازو فرود میخواد.دلم میخواد با دلم پیش برم فکر کنم چی به معنای واقعی کلمه درسته تا انجامش بدم حتی اگه در ظاهر و در نگاه بقیه اون کار اشتباه باشه یا به ضررم باشه. میدونم پشیمون نمیشم ؛ من این راهو خیلی وقتا امتحان کردم. حتی اگه درد کشیده باشم اما همیشه لبخندی که زدم واقعی و از ته دل بوده نه تظاهر و دروغ. این حس رضایت رو دلم نمیخواد با هیچی عوض کنم. من اینو میخوام. نمیخوام توی خوشی غرق بشم همه چی به ظاهر خوب باشه اما ناراحت باشم به خاطر انتخابم که اونی که میخواستم رو انجام ندادم.اونی که درست بوده رو.نمیخوام توی زندان عقایدوعرف جامعه باشم. ترجیح میدم اگه قراره اونی که میخوام نشه گزینه ی دوم هم اتفاق نیفته حتی اگه بهترین و رویایی ترین و ایده آل ترین گزینه و انتخاب باشه. من تکلیفم مشخص.یه دوره از زندگیم از یسری چیزا فرار کردم چون فکر کردم ادم ایده ال کسی هست که درد نمیکشه ، نمیگه،  مشکلی نداره اگه اتفاقی براش بیفته و اون اتفاق وحشتناک باشه چون صلاح اینه که سکوت کنه ساکت میشه.چون فکر میکردم باید مثل همه بود. باید به نفع خودت کار کنی تا اسیب نبینی.این که باید ایده ال باشی اما از یه جایی به بعد دیدم این نیست این درست نیست. با اتفاقاتی که برام افتاد یسری چیزا برام بی ارزش شد. دیگه برام مهم نیست درنگاه دیگران چجوریم این که پولدارم یا نه قدرت دارم یا نه خوشبختم یا نه خوشگلم یا نه مشهورم یا نه پیش همه محبوبم یا نه و... هر چیززی حدی داره مثلا زیبا بودن بهترین اونی که هستی نه این که همه چیتو عوض کنی اخرم به هرچیزی نزدیک شده باشی جز زیبا ! خوشبختی اون چیزی نبود که میگفتن. خوشبختی گاهی در حد اعلای چیزی نبودنه. این که ناقص باشی. گاهی زشت باشی وقتایی که حالت خوب نیست در عوض زیبا بودنت واقعی میشه زشت بودنت هم.اصلا همون گاهی زشت بودنست که زیباییتو نشون میده . این که محبوب نباشی این که همه باهات خوب باشن معلومه چیزی سر جاش نیست. از این مثالها زیاده. اینا رو آدم وقتی میفهمه که چیزاییو از دست میده. چیزایی شاید خیلی بزرگتر از ظرفیتش رو. میفهمه انگار اصل قضیه خیلی  بزرگتر از اینهاست. میفهمه باید دنبال اون باشه. من نمیگم اشتباه نمیکنم. اما میدنم حتی وقتهایی که اشتباه کردم هم بزرگ شدم و یاد گرفتم فهمیدم.این مهم ترین چیزه تا این که به هر طریقی به بالا ترین چیزای مادی برسی اما وجودت پر از کثافت بشه تا این که به هیچ احدی رحم نداشته باشی پر باشی از طمع  که چقدر نفرت انگیزه. نفرت انگیزه این که فقط خودتو ببینی کور بشی از اطرافت از ادمها دیگه نتونی کمک کنی . به همه به چشم یه نردبون یا یه مخزن نگاه کنی تا تورو به هدفت برسونن. دنبال این باشی از همه بکنی. این یه جور کور شدنه ، هیچ کس رو دیگه نمیبینی. حتی نمیتونی نگاه کنی خوشی هاشون رو. میدونم که تلاش برای اینجوری نشدن سخت.یه جاهایی ممکن اشتباه هم کنی. گاهی حتی آسیب میبینی هر چقدر که تلاش کنی چون اینجور آدما احمق حسابت میکنن. باید تلاشتو کنی اما اجازه ندی که ازت استفاده کنن و بد نشی.


از خیلی وقت پیش درگیر یسری عقایدی بودم که داشتم. از خیلی وقت پیش نوشته بودم اینجا ، زمانش رو یادم نیست. تو این فاصله که چیزی ننوشتم درگیر بودم هنوز چون نمیدونستم هنوزم نمیدونم چی درسته چی نیست. اما چیزی که ذهنمو خیلی وقت مشغول کرده اینه که میگن خدا همه چیزو میدونه از ازل تا ابد رو . مو به موی رفتارای ما تا جایی که عمر کنیم . میدونه من فرردامو چجوری میگذرونم.چیکار میکنم. کی میمیرم . چه اتفاقاتی برام میفته. چون خداست و باید به همه چیز آگاه باشه. این خدایی که میگن چجوری هست که به آینده آگاهِ  میدونه چی قراره پیش بیاد ولی از من که بنده حقیر و ناتوانشم توقع داره مخالف چیزی که میدونه چیزی که عالِم هست بهش عمل کنم؟ چجوری میشه من کاریو نکنم که خدا بهش آگاه بوده از قبل. من تغییر بدم و خلاف علم اون عمل کنم.این خودش یجور گناه باید بشه! اینجوری که ادم فکر میکنه میبینه یا  اون خدایی که میگن خدا نیست که شاید درست نباشه یا یه چیزی این وسط اشتباهه، این گفته ها. افلاطون اگه درست خاطرم مونده باشه نظرش این بود خدا نمیتونه عذاب بده چون خداست و بدی درش راه نداره و عذاب دادن دیگران بدی و شر هست. شر تو وجود خدا راه نداره چون خدا مبراست از زشتی ها. اگه باشه خدا نیست. چه فرقی با بقیه داره. پس چجوری میگن خدا عذاب میده .خدا نمیتونه ما اگه بخوایم مثال انسانیشم بیاریم بهترین ادمها کسایی هستن که بدی نمیکنن آزار نمیرسونن.خدایی که بدی میکنه خدا نیست. من نمیدونم تعریف بقیه چجوریه اما خدایی که من فکر میکنم خدا هست  هیچ شباهتی به چیزایی که میگن بقیه نداره.


ویرایش نشده متن ممکن هست ایراد داشته باشه.

با ورم نمیشه هفتو نیم باز کردم و الان نه و بیست دقیقست.

460 : خراب کردمش :(

آغا اومدم ابروشو درست کنم زدم چشمشو کور کردم :(((

اومدم گوشیمو آپدیت کنم اپل آیدیم قفل شد :/ لعنتی همه چیم درست زدم فقط بعد از آپدیت شمارمو خواست حواسم نبود اشتب زدم شماره مبایلمو بعد یادم نی چی زدم که میشد بعدا وارد کردش یه همچین چیزی حالا رفته توش ها ولی هی میگه پسوورد بزن پسووردو میزنم میگه باید قفلشو باز کنی پسوورد جدید بزنی میخوام عوض کنم سوالاشم جواب میدم پس جدیدم میزنم نمیشه :/ الانم اعصابم خورد شد وای فایو خاموش کردم فردا ببرم همونجا که خریدم درست کنن برام. آیا درست میشه؟ :( حس گندی دارم حوصله این ادا اطوارارو ندارم. اعصابم خورده ناراحتم. باید تنها پاشم برم این همه راهو بگم درست کنن دوست ندارم.خب چرا حواستو جمع نمیکنی :/

459 : بوتیمار


چه لازم است بگویم

که چه مایه می‌خواهمت؟

چشمانت ستاره است و

دلت شک.



جرعه‌یی نوشیدم و خشکید.


دریاچه‌ی شیرین

با آن عطش که مرا بود

برنمی‌آمد،

می‌دانستم.


چه لازم بود بگویم

که چه مایه می‌خواستمش؟


احمد شاملو

١٣٦٤


گیر دادم به شاملوها. میدونم. بگذریم.

کتاب ششم هم تموم شد اما الان حال ندارم بنویسم در موردش شاید فردا. 

458 : سخنرانی احمد شاملو در سوئد استکهلم 1994

اینم از این سخنرانی. کیفیت تصویر شاید خوب نباشه اما صداشو بالا بردم. حجمشم خیلی اوردم پایین از این پایین تر نمیومد :)

دانلود mp4





دانلود mp3






457 : ازمایشگاه

دیشب که بیخوابی دوباره اومده بود سراغم. فکر کنم تا ساعت ٣-٤ بیدار بودم. ساعت شیشو نیم مامان اومد بیدارم کرد حاضر شم بریم ازمایشگاه. ایا خیلی زود نبود خب مگه میخوایم کله پاچه بخوریم : دی دلم از این سوخت با بدبختی خوابیده بودم. هیچی دیگه حاضر شدم هفت از در زدیم بیرون با این که اولین نفر ها بودیم و خلوت بود خیلی اما کارمون طول کشید ولی دیگه داشت کم کم کم شلوغ میشد همون بهتر صبح زود رفتیم حوصله شلوغی نداشتم. امروز نمیرم عکسمو بدم  شنبه برم بهتره فکر کنم. امروز میخوام بترکونم دیگه هم سعی میکنم نخوابم. دیشب سخنرانی شاملو سال ١٩٩٤ توی سوئد استکهلم رو دیدم دلم میخواست بزارمش اینجا اما خیلی طولانیه ١٤ دقیقست اگه بتونم تقسیمش کنم حجمشو کم کنم خیلی خوب میشه میزارمش اینجا. توی سخنرانیش از کافکا و کتاب یانوش میگه و کتاب جمهور و نظر افلاطون راجع به جایگاه شعرا .چون مشغول خوندنش بودم برام جالب بود. حس خوبی داره کتابایی رو خونده باشی که ادمایی که دوسشون داری و خیلی چیزا ازشون یاد گرفتی هم خوندنش. همش به این فکر میکنی وقتی میخوندن اونا به چی فکر میکردن. به چه چیزایی توجه میکردن. چه چیزایی میدیدن و...

455 : گربه سیاه کوچولو!

ورودی خونمون چند تا پله باید بخوره تا برسه به درو زنگو اینها. حدودا هفت ،هشت ،ده تا. همسایه ها از زمستون پارسال چون سنگ بودن پله ها و لیز میشدن وقتی برف میومد یا کثیف موقع بارون ، تصمیم گرفتن موکتی، فرشی از اینا که مناسب هست بخرن واسش. که نتیجش شد یه چمن سبز مثل زمین فوتبال. وای وای که چقدر از روز اول مضحک بود. میدیدم دم درو و بهم دهن کجی میکرد. فکر نکنم کل مردا اینجوری باشن اما این چند تا همسایمون با این که مثلا تحصیل کرده هم هستن یه خورده جوانب زیبایی رو ندید گرفتن یعنی کار نداشتن جلو در مثل زمین فوتبال شده به این نگاه میکردن جنسش خوبه دیر خراب میشه قابل شستشوئه و از این چیزها. حالا من نمیگم این دید بده ها ولی میگم جفتش با هم باشه چه ایرادی داره. به هر حال من ازش خوشم نمیومد. تا چند وقت پیش که یه بچه گربه تازه به دنیا اومده مشکی کوچولو میومد روش میشست یا شبا میخوابید. همه همسایه ها احتمالا دیده بودنش. روی چمنا مثل یه گوله ی با مزهی مشکی دیده میشد. ادم دلش میخواست فقط قربونش بره دل ادم ضعف میرفت. پیش خودم گفتم اگه این جلو دریه به دل من خوش نیومده باشه واسه این فسقلی که عالیه پس هر چی هست خوبه دیگه. تا این که چند روز پیش مها که اومد خونه حالش خوب نبود.به محض این که درو باز کرد گفت بچه گربه مرده. همینجوری مونده بودم. گفتم چجوری؟ اولش فکر کردم نکنه کسی چون کوچولوئه ندیده باشدش یهو پاش رفته باشه روش. چرا چیزیش شده اخه. اعصابم خورد شد اخرش مها گفت ماشین از روش رد شده مامانه هی دورش میگشته نمیرفته کنار. من که ندیدم مها حالش خراب بود ولی اخ چقد گریه کردم براش الهی بمیرم. اخه اونی که پشت ماشین میشینه کوره نمیبینه؟ کوچه مام بزرگراه نیست که همه با سرعت زیاد بتونن برونن. ایناش مهم نی دیگه حالا هربار از در خونه میام بیرون این چمن سبزا بدتر از قبل بهم دهن کجی میکنن. شاید حالا معلوم بشه که چرا تا الان که ماه های اخر بیستو سه سالگی هم داره تموم میشه هنوز گواهی نامه نگرفتم. اصلا اقدام نکردم هی از مامان اصرار از من انکار این چند وقت واسه عکاسی اینقدر بعضی وقتا اذیت شدم داشتم فکر میکردم بعد تابستون برم بگیرمش بالاخره شاید یه جا بدردم بخوره و بتونم مراقب باشمو خر کاری نکنم حالا الان از اینم مطمئن نیستم. دلم نمیخواد دیگه. این زندگی مزخرف ماشینی.دلم برای اون گربه ی پشمالوی مشکی با مزه خیلی تنگ میشه. خیلی