روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

405 : روز آخر مرداد ماه

انسانی را در خود کشتم
انسانی را در خود زادم

و در سکوتِ دردبارِ خود ،مرگ و زندگی را شناختم.
اما میانِ این هر دو، لنگرِ پُررفت‌وآمدِ دردی بیش نبودم:
دردِ مقطعِ روحی
که شقاوت‌های نادانی‌اش ازهم‌دریده است…

تنها
هنگامی که خاطره‌ات را می‌بوسم در می‌یابم دیری‌ست که مرده‌ام
چرا که لبانِ خود را از پیشانیِ خاطره‌ی تو سردتر می‌یابم. ــ
از پیشانیِ خاطره‌ی تو
ای یار!
ای شاخه‌ی جدا مانده‌ی من!

۱۳۳۰
احمد شاملو 

بخشی از شعر غزل بزرگ
از دفتر هوای تازه

خب صبحتون بخیر من دوباره افتادم رو غلطک سحر خیزی. زیادم بد نیست این روزا عادت نکردن به یه اتفاق هر چند ساده ی روزمره پر از موهبتِ.
دیروز روز شلوغی بود تقریبا کاری نکردم.بیتا اومد دنبالم. خواب مونده بودم اما باشگاهو سری بدو بودو حاضر شدم هر چند که یه خورده چون حول حولی بود شلخته طور بودم. بعدش که رفتیم دیدیم بچه های ساعت ما با ساعت قبل یکی شده بودن  بیتا هم گروهو ندیده بود در جریان نبود میدونستیم تولد مربیه ها ولی خب ضایع شدیم بعدش کیک خوردیمو رفتیم بالای جنگل حالو هوامون عوض شد. بعدم که اومدم خونه تو چُرت بودم دیشبش خوب نخوابیده بودم تقریبا کاری نکردم.غروبم باباحاجی اومد اینجا تا اخر شب.

نمیدونم چرا این زمان لعنتی اینقدر تند میگذره. مرداد ماهم تموم شد کلی کار رو سرم ریخته چند روزه کلا همه چی یجوریی بود برام. فکر میکنم اوکی شده. بریم امروزو داشته باشیم جمهور زبان عکسام متن و...راستی شانسو میبینی اون فیلم برسونو که دان کردم لعنتی ترجمه فارسی هیچ جا نداره و پیدا نمیکنم.بالاغیرتا فرانسویمم خوب نی .مدیونین فکر کنین تو اینگلیسیش مشکل دارم :دی ولی باز اگه اون بود راحت تر بود :)

چقدر خوشحالم به خاطر یسری انتخابهام. چقدر خوشحالم یسری چیزارو میفهمم. میدونی اکثر اوقات میگم نمیدونم و میخوام بفهمم و معمولا این جرئتو نمیدم به خودم که بگم میفهمم و متوجه خیلی چیزا میشم. این بار میگم چقدر خوشحالم برای چیزایی که اینجورین. هرچند که دایره ی چیزایی که شاید ندونم گسترده تره اما اولا که این که بدونی خیلی چیزارو نمیدونی خودش کلیه یعنی قدمی برداری برای یاد گرفتن. دو این که یه چیزایی هست انگار خارج از این معقولست و تو این دسته بندیا جا نمیشه یعنی منظورم از فهمیدن دونستن یسری چیزا نیست . نمیدونم چجوری توضیح بدم.. این که متوجه یه چیزایی میشی اینکه میفهمی این که کم کم یاد میگیری این که میشناسی و میدونی چجوری باید عمل کنی رفتار کنیو...خب حرف راجع بهش خیلی زیاده اما لزومی نمیبینم اینجا حرف بزنم ازش.و راستش الان گشنمه خیلی خیلی زیاد :)

404 : گل صد برگ

حالا مگه این آلبوم رو ول میکنم.

درس سحر
 
 
باید بشینم پای متنم هنوز کامل تموم نشده. پام درد میکنه .از ظهر تاحالا هیچ کاری نکردم.سرمام خوردم. یه وضعی.فکر کنم باید تخت رو جا به جا کنم چون جلو دریچه اسپیلتِ منم عادت ندارم از حموم میام با سشوار خشک کنم همینجوری میشینم رو تختم با موهای  نمدار سرما میخورم. میشه یکی بم بگه خودتو جمع کن دست از این آلبوم بکش بشین بنویس. میشه حال داشته باشم. میشه؟

این آهنگ ، این آهنگ... تو  کلمه نمیگنجه.


402 : بالاخره شروعش کردم

فکر میکنم اگه بودیو میفهمیدی چجوری در طی زمان ، طی شرایط مختلف که گاهاً مسائل تکراری هم هستن ، حرفات برام تکرار میشه و بهشون میرسم و یا انجامشون میدم و همین حرفا باعث میشه یسری اشتباهاتم رو دوباره انجام ندم ، بهم افتخار میکردی. مطمئنم...

بگذریم. متنم رو شروع کردم. کلا شبا فرف داره. تاصبح تمومش میکنم. البته قطعا تا اخر شهریور تغییراتی میکنه و این نوشته ی اولیست.

401 : نوشتن

اگه فقط میدونستم چجوریی باید شروع کنم . لعنت به من. این شروع کردنش ها اصلا عذابه نمیدونم چجور بایدشروع بشه. احمقانست . از وقتی بیدار شدم صبح دارم جون میکنم.من بی استعداد ترین آدم ممکنم برای نوشتن. حرف زدن سخت ترین کار دنیاست. چرا باید حرف  بزنیم چرا؟ بدبختی اینجاست همون چیزاییم که میدونیو نمیتونی بگی نمیدونی چجوری شروع کنی.

400 : جرأت کن

جرأت کن مائده ، جرأت کن بنویسی .هرچی که تو ذهنت اومد در مورد عکسات، هرچی که میفهمی، هرچی که بش فکر کردی. جرأت کن. حتی اگه به نظرت چرت ترینه.نهایتش اینه اشتباه میکنی .اما این باز بهتر از ترسیدنو هیچ کاری نکردنه. اگه حرف بزنی ، اگه بنویسی ، اگه از ذهنت خارجش کنی و تو دنیای واقعی بیاریش ممکنه اگه اشتباه باشه متوجهش بشی. جرأت کن و نترس. 

399 : دیروز

خب دیروز طبق برنامه پیش رفتم. کتاب سوم رو تموم کردم زبان خوندم البته کم. عکسامو جدا کردم که هنوز تموم نشده.
خیلی زیادن من نمیدونم چیکار کنم شاید نباید برم عکاسی دیگه که بیشتر نشن :( اما آخه یه جاهاییو باید بیشتر کار کنم نمیشه نرم. یعنی زیاد عکاسی نکردم براش. فعلا اینارو دارم جدا میکنم. خب نمیدونم چیکار کنم که زیادن:( تاییدیام خودشون 89 تاست. الانم کل اون سه دفعه ای که رفتم عکاسی عکساش شیشصدو خورده ای شده با این که کلی حذف کردم. خب سخته انتخاب عکس برا خود آدم اگه 5 تا عکس بندازه راحت میتونی بگی کدومش خوبه کدومش رو باید بزارم. از این عکسا که خب برای سه جای متفاوتم هستنو همشونم شکل هم نیست سعی میکنم بهترینهاشو انتخاب کنم و حداقل تعداد رو جدا کنم برای فرستادن. زودتر باید حجماشونم کم کنمو ببینم بقیه بچه ها واسه زمان پایان نامه چه تصمیمی دارنو اصلا کیا قراره پایان نامه بدن که هماهنگ بشیم با هم یکیمونم از استاد بپرسه که بدونم تا کی وقت دارم برای انجام کارا. .فکر کنم حدودا یه ماه مونده. هیچی نداره ها ولی استرس گرفتم.و خب خیلی برام مهمه خیلی خیلی زیاد. چون خب میدونی نتیجه ی چهار ساله یعنی دو سال درواقع، چون من علنن دوساله فهمیدم عکاسی چیه . بعد دیگه هم قرار نیست تجربه ی اینجوری داشته باشم.ارشد نمیخوام عکاسی بخونم و خب بعدش درواقع پرونده ی این کارم که تموم بشه یه شروعی هست که خودمم و خودم .واسه اون بیشتر استرس دارما ولی فعلا میخوام این کارمو تمام تلاشمو بکنم به نحو احسن انجامش بدم. میدونم هیچی تموم نمیشه و تازه شروع همه چیه ولی این دلیل نمیشه بگم چون قراره بعدن کارمو ادامه بدم پس الان برا  چی کار کنم. شاید اصلا بعدا نشه ادم چه میدونه. خدا کنه همه چی اوکی بشه.

398 : کار کن رو خودت ، کار کن

از باشگاه اومدم رفتم دوش گرففتم الانم رو تخت تکیه دادمو نشستم جمهور دستمه میخوام تا شنبه تمومش کنم زود تر چند روزه خیلی شل شدم. تا شب جمهور میخونم عکسامو نگاه میکنم زبان کار میکنم. نتیجه شم مینویسم. دیروز یه ترس وحشتتناکی بهم دست داد از جدی بودن همه چی. از این که یه سال دیگه کجام سال به سال فکر کردم. بیست سال دیگه دلم میخواد که اخ چقدر خوب میشدا اگه مثل اونا میشدم. هیچکس با تنبلی به جایی نرسیده که من برسم. در نتیجه به خودم مدام میگم امروز تموم شه و تو تنبلی کرده باشی نمیتونی برش گردونی. بخونو لذت ببر. کار کن مائده رو خودت کار کن ضعفایی که داریو سعی کن برطرف کنی باید کار کنی رو خودت مهم نی چی بشه مهم اینه از اینی که امروز هستی روز به روز فاصله بگیری و بهتربشی. 

بریم امروزو داشته باشیم. 

397 : نمایشگاه

همین الان رسیدم خونه.و اما نمایشگاه مهران. خب باید بهش فکر کنم نمیتونم انکار کنم یسری از عکسا خوب بودن واقعا خوب بودن. یعنی کلیت کارا ولی یه چیزایی فکرمو مشغول کرده.نمیتونم همینجوری دهنمو باز کنم بگم یا بنویسم شاید برداشت من اشتباه باشه دریافتی که داشتم یعنی باید فکر کنم باید فکر کنم. ولی کلا جوری نبود که بگم پشیمونم از رفتنش یا این که به نظرم مزخرف اومده باشه. فکرمو مشغول کرده(به نظرم یه نمایشگاه خوب باید جوری باشه که یه چیزی بخواد ببخشِ، مخاطب دریافت داشته باشه، فکرش مشغول بشه و به یه چیزی برسه نمیدونم چقدر درسته البته ها شاید چرت باشه) . اما یسری جزئیاتو درک نکردم یا ارتباط متن مجموعه با یسری عکسا به نظرم همخونی نداشت بعضیاش. یا میگم باید نگاه کنم باید فکر کنم من که خب خیلی حرفه ای نیستم سریع بتونم به نتیجه برسم و زمان میخوام براش. یه خورده گیج شدم.

بعد نمایشگاه رفتیم شام بالاخره شام بیتا رو دادم. اینم همش از من شام میگیره :))))) این یکی واسه نمرم بود . گفت واسه این که اینقدر خوب شدی باید بم شام بدی ما هم ذوق زده بودیم خام شدیم قبول کردیم :دی. ولی خیلی خوش گذشت باهاشون کلی خندیدم. کلی سوت دادیمو خندیدیم.واسه برگشتم مگه ماشین پیدا میشداسنپ که هیچی نبود.مرواریدم عجله داشت هی میگفت دیر شده دیر شده کلی حرص خورد از دستمون.

396 : دلتنگم آنچنان...

سعی میکنم کنار هم بچینمشون. این پازلو بسازم.بتونم بنویسم. خدا کنه از پسش بر بیام...
من دیوونم،نه؟ بیخیال
با این آهنگ گریه کردم... یهو همه چی بهم ریخت. آخ که داغونم کرد. هر دفعه گوش میدم ببینم چرا اینجوری شد و هر دفعه نمیفهمم و دوباره اشکام میریزه...
شاید باید گوش ندم. شاعرشم زیاد دوست ندارم. فریدون مشیریِ. شاید واسه همایون که اینجوری میخونه یا موسیقیش . شایدم به چیز دیگه ای بر میگرده .


راستی رفتم تو کار فیلمای روبرتو برسون.یادمه اسمشو نوشته بودم. یکیشو دان کردم ولی هنوز ندیدم. 
این روزا دوباره دارم شعر میخونم .از شاملو نیما حافظ فروغ سعدی... اما ، اما یه جایی شِعرا کم میارن انگار نمیدونم چه توقعی دارم ازشون .هرچی هست بهش نمیرسم ...
حتی خودمم نمیتونم بنویسم.