روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

365 : چشم مست


گروه تریوله

آواز: سیاوش کهربایی

گیتار: پژمان شعیبی / گیتار باس: آرمین توکل / پیانو: فرشاد کمالی / عود: سیاوش کهربایی / سازهای کوبه ای: بامداد ملکی


اولین بار اینو تو وب دیزالو شنیدم.


364 : شصت و چهار روز تا پایان تابستان

نمیتوانم ، نمیتوانم بنویسم.
کلمات ، کلمات در ذهنم شناورند. ساعتهاست ، ساعتهاست فکر میکنم. مرتب نظم میدهم اما به محض گرفتن قلم همه از هم گسسته میشود . میدانم ، میدانم اگر بگویم میگویند دخترک دیوانه است . بلند پرواز است . سرخوش است . کدام آدم عاقلی برای این چیز ها وقت صرف میکند. میگویند کار اضافی میکند. رویاپردازی عاقبت خوشی ندارد و از این قبیل گفته های  تکراری به اصطلاح عاقلانه. میدانم ، میدانم اگر بگویم ، هیچکس نمیفهمد . میدانم ، میدانم باید بگویم . میدانم. باید بگویم تا جا برای چیزهای جدید باز شود . باید بگویم تا بیشتر بفهمم. اما، اما دستم به نوشتن نمیرود. تقصیر هیچکس نیست جز خودم . برای چه ، برای چه باید بگویم وقتی جدای از چیزی که هست ، برداشت میشود . وقتی انگار درست نمیتوانم کلمات را سامان دهم تا همان که هست را برسانند . شاید من خود نیز نمیدانم ، نمیدانم که عاقبت کار چه میشود. فقط فکر میکنم و فکر میکنم . از همه جا جدا میشوم. لحظه ای تایید و لحظه ای دیگر تکذیب میکنم . فکر میکنند دیوانه ام . اگر عاقل بودن همانند انها شدن است پس فکرشان درست است . من دخترک مجنونیم ، بلند پرواز . که تنها و تنها سعادت را میخواهد. تنها سعادت ؛ و نه موفقیت و نه پول و نه شهرت و نه هرچیزی که آدمهای عاقل هر روز عمرشان را برایش خرج میکنند. عاقلان تنها کاری را دیوانگی نمیدانند که در جهت منافع شخصیشان باشد. تلاش ، تلاش برای هرچیزی غیر از این را احمقانه میخوانند. منافع شخصیم برایم مهم نیست.تنها میخواهم بدانم ، بفهمم. نمیخواهم ، نمیخواهم از هر راهی انجام شود .نمیخواهم برای رسیدن به خواسته ها و رویاهایم بارم را کسی دیگر به دوش بکشد. تنها باید به خود متکی باشم. فکر میکردم راهنمایی خواستن کار اشتباهی نیست. راهنمایی خواستن و نه این که تمام کار را برایم انجام دهند. اما ، اما شاید فکر میکنند میخواهم شانه خالی کنم و یا شاید راهنمایی خواستنم برای منافع شخصیم بوده است . نه اینگونه نبود.حتی ،حتی به فکرم هم خطور نکرده بود که ممکن است همچین برداشتی شود . دیگر این کار هم درست نیست. شاید هم برای بقیه درست باشد اما من نه. باید خودم همه چیز را سامان دهم. نه هیچکس مقصر نیست جز خودم .این درست است که نباید وابسته بود. حال دیگر آزرده خاطر نیستم. اینگونه بهتر است. فهمیده ام باید تلاش کرد حتی شکست خورد . باید تجربه و کشف کرد تا فهمید . باید ، باید از پس خودم بر بیایم. میدانم ، میدانم ممکن است همه چیز همیشه خوب پیش نرود. نا امیدی مثل یک ویروس سرماخوردگی به سراغمان بیاید و چند روزی بیحالمان کند اما بعد از دوره اش باز همه چیز آغاز میشود . تنها باید ادامه داد و به هر آنچه که بود و هست و خواهد شد اندیشید. 

و ما گیاهانی هستیم که اگر برگ هایمان روز به روز بیشتر از زمین فاصله بگیرند و دور شوند ، باز ریشه هایمان در همان خاکی قرار دارد که مسبب رشدمان شده است.


363 : روال عادی

خب زندگی به روال عادی بر میگرده کم کم. منم تمام دیروز فکر میکردم .به همه چی به خودم به اطرافیانم به زندگیم به عکاسی به آدمایی که دیدم به همه چی.فکر کردم تا ببینم خب باید چیکار کنم تو این دوماه باقی مونده تا تموم شدن تابستون که خب یسری همون کارای قبل رو انجام میدم با یسری کارای جدید تر. تصمیم گرفتم برنامه ریزی نکنم مو به مو یسری چیزای کلی توی ذهنم باشه و فقط هرکدومو که حال کردم جلو ببرومو انجام بدم اینجوری خیلی کار بیشتر انجام میدم تا وقتی که جز به جز میکنم کارارو اونجوری فکر میکنم خیلی وقت دارم. 

_ فکر میکردم قراره اتفاقای اصلی که باید انجام بدم بعد از پایان نامم باشه اما از همین الان شروع شده. شایدم خیلی وقت باشه به هر حال مهم اینه متوجهش شدم.

_فکر میکنم از پس خودم بر بیام. خیلی مطمئن نیستم که اشتباه نکنم اما وقتشه اعتماد کنم به خودم و همه چیو اونجوری که فکر میکنم انجام بدمو پیش ببرم. این که کارو ادم انجام بده و درصدی امکان اشتباه انجام دادنش باشه خیلی بهتره تا این که کلا کاری نکنه.


_هیچوقت نخواستم بار روی دوش کسی باشم. هیچوقت... 


_گاهی فکر میکنم هرچقدرم بگذره هرچقدرم فکر کنم که آدمها بشناسنم باز یه جاهایی هست که انگار خیلی خیلی دور میشن ازم . احساس میکنم پیش چشمشون غریبه ایم که انگار هیچوقت ندیدنم .انگار هیچی ازم نمیدونن. فقط برداشتم اینجوری میشه یعنی یه همچین حسی بهم دست میده احتمالا تو این قضیم باز فکر منه شاید نباید تو همه چی هم به حس اعتماد کرد نمیدونم هرچی که هست نمیتونم خلاص بشم.

_من هیچوقت محبوب نبودم در عوض تا دلتون بخواد منفور بودم :/ خب نمیدونم از چه کلماتی استفاده کنم. همیشه تو حاشیم. تو حاشیه بودنو دوست دارم.امنیت بیشتری دارم.ولی خب گاهی برام سواله بقیه چجوری با آدما معاشرت میکنن یا چه ویژگی دارن تو برخورداشون که من ازش بی بهره ام .فکر میکنم به استعدادم برگرده یعنی باید تو وجودت باشه. من از بچگی همینجوری بودم .تو دبستانمم همینجوری بودم و راهنمایی هنرستان تا خود الان. حوصله گفتنو تعریف کردن اینارو ندارم اما برای خودم جالب بود این برگشتنم به عقب. 

_هیچوقت نخواستم کسی بزور مجبور شه به واسطه ی من یعنی به خاطر اصرار من باهام برخوردی داشته باشه. یعنی تجربه ثابت کرده بهم که اینجوری یه حس حماقت و احمق بودن بهم دست میده . شاید واسه همینه که توی معاشرت با آدما همیشه یه قدم باهاشون فاصله میزارم اون یه قدم شاید برای اینه که اگه دوست داشتن و اوناهم علاقه مند بودن اون یک قدم رو بردارن و اگه نه راحت باشن. هرچند که گاهی بقیه فکر میکنن این کار اشتباست یعنی فکر میکنن این فاصله ای که هست باعث میشه کسی نزدیکم نشه اما من قدم اولو بر میدارم و فکر میکنم قدم بعدی برای اون ادم رو به روئه. شاید این چیزا چرت باشه برای خیلیا شاید اصلا حتی برای منم خوب نباشه. اما نمیتونم به خودم سخت نگیرم. سعی کردم که راحت تر باشم با این حال یه جاهایی نمیتونم از خیرش بگذرم.


_یه خورده شک دارم در مورد این که آیا لزومی داره روزمرگیامو یا کارایی که انجام میدمو اینجا بنویسم؟ آیا لازمه؟ فکر نمیکنم شاید بهتر باشه کم بگمو گزیده بگم :) یا اصلا نگم. نمیدونم به چه نتیجه ای برسم. 


خب بریم امروز رو داشته باشیم امروز تموم شه دیگه بر نمیگرده باید زندگیو پیش برد.

362 : و باز یکشنبه ای دیگر...

خب دفترمو بالاخره تمومش کردم .و هنوز بیدارم میترسم بخوابم خواب بمونم. آخ نمیدونی چقدر برای امروز خوشحالم. کلی چیز میتونم تعریف کنم اما از بس سوسولم انگشتام درد میکنن به خاطر نوشتن. اما چه اهمیتی داره. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.

361 : کوتاه ...

`دربارۀ بیداری / آیدین رحیمی پورآزاد / حرفه نویسنده


دربارۀ بیداری / آیدین رحیمی پورآزاد / حرفه نویسنده

360 : گل من


خب من همچنان بیدار :)
رفتم دم ظرفشویی بطری آب کوچیک آب کنم بزارم فریزر برای باشگاه که نه یخ زده باشه زیادو نه زود گرم بشه. گلدونمو دیدم دوباره گلاش خشک شده افتاده و غنچه جدید زده.
به نظرتون گیاه های گل دار وقتی گلشون خشک میشه درد میکشن؟! یا وقتی که میخوان غنچه بدن و اون غنچه تبدیل به گل بشه؟ به نظرمن درد میکشن . بدتر از اون این چیزی نیست که یک باره و دوباره باشه . یه روند همیشگیه شاید حتی به مرور که پیش بره و بزرگتر بشن تعداد گلهاشون زیاد تر بشه و خب میزان دردشونم بیشتر. بعضی آدمام اینجورین مدام خشک میشن .گلشونو از دست میدن و بعد دوباره و دوباره و دوباره غنچه ی جدید میزنن. تمومی نداره. یه وقتایی روزاشون خیلی آفتابیو گرمه! یه وقتایی گرفتار توفان زمسونی میشن! خب گیاهای گل دار وقتی گلشونو از دست بدن حتی شبیه گیاهای معمولی نیستن انگار اون قشنگی که ازشون توقع میره رو ندارن انگار فقط خنثی میشن شاید درد نکشن و گلهاشون خشک نشه اما دیگه غنچه ای هم شکوفه نمیکنه. دیگه چیزی ندارن که متمایز بشن. انگار همه چیشونو از دست میدن. میدونی به نظرم درد کشیدنو ترجیه میدن. گل دار شدنشونو تا این که گل ندنو خنثی باشن. چون اگه گل ندن مثل گیاهای معمولی نمیشن هیچوقت خیلی پایین تر قرار میگیرن. انگار تمام استعدادشونو از دست میدن تمام ذوقشونو نمیدونم چه کلمه ای میشه گفت. آدماییم هستن که احتمالا تو همین وضعیت مشابه قرار میگیرن دیگه خودتون ببینین چجورین.

 

359: هیچی..

احساس میکنم خنگ و کودن ترین ادمم تو عکاسی .شایدم بی استعداد و هرچی که بوده به خاطر شانس بوده از کی نشستم پاشون گفتم تاییدیامو ببینم کمکم میکنه .اه بیخیال موقع دیدن عکسا همش چیزای بی ربط توی ذهنم میاد .از همه جا از همه جا.کلافم کرده .کاش میشد یه دکمه ای بود میشد حتی بطور موقت جلوی فکرای بی ربط آزار دهنده و گاها خوشایندو گرفت.هرچیزی که از اون فکر اصلی آدمو منحرف میکنه.وقتی به نتیجه نمیرسم از خودم متنفر میشم یعنی اینقدر ... نمیدونم چه کلمه ای باید بزارم، حتی نمیتونم بفهممش ؟؟ حتی نمیتونم اشکامو کنترل کنم چجوری میخوام اینو مرتب کنم. من حتی برا خودمم چیزی نمیشم . مایه آبروریزیه که من هنوز گیر دارم اونم الان که مثلا تموم شده. باید درستش کنم باید بیشتر دقت کنم باید فکر کنم باید همه چیو مرور کنم .

358 : نمیدونم :/

دیروز نتونستم بخوابم  و دست به کار جدا کردن و پاک کردن عکسا شدم که پایان نامه ی بچه ها به استاد نشونشون بدم .قبلش طبق معمول دودل بودم و رومم نمیشد که اینکارو کنم دوستم نداشتم همینجوری ببرم یعنی میدونستم روم نمیشه نشون بدم و اخرم بیخیالش میشم. نمیدونم این کم رویی که گاهی سراغم میاد چه مرضی این که بیخیال ( البته این روزا به یه نتایجی دارم میرسم) . و هردفه هم کاریو انجام ندادم پشیمون شدم مثل اون دفعه که بچه ها رفتن سر کلاس استاد برای نمایشگاه مهسا قرار بود حرف  بزنن تا دم کلاسم رفتم برگشتم پایین :/ تمام مدتم تو سلف بودم و خودمو فوش میدادم :(. حالا گذشته ها گذشته مهم اینه فهمیدم نباید اینجوری باشم اگه بتونم. حداقل آدم میپرسه و اجازه میگیره واسه انجام اون کار اگه مقدور باشه قبول میکنن. حالا هر جایی. و خب این شد که از استاد تصمیم گرفتم بپرسم یه طومار نوشتم:) استادم گفتن اشکالی نداره خب  استاد که همیشه هوامونو داره ولی گفتم اذیت نشن. اما واقعا واجب بود گیر دارم و واقعا کمک میخواستم فقط امیدوارم بتونم ازش بپرسم باید نظم بدم به افکارم بنویسمشون.
بعد پاک کردن یسری عکسا حاضر شدم برم باشگاه. وای خدا نمیدونین چه مکافاتی بود البته کلی شاد شد روحیم و کلیم خندیدم. بیتا هم که بود خب خودش باعث میشد لذت بخش باشه. ولی میگم این ورزشه قطعا باعث میشه لاغر شم :/ منم که کلا در اون حد جنب و جوش نداشتم از نفس میفتادم حالا از نفس افتادن هیچی سر گیجه ای که وسطش میومد سراغم رو نروم بود نمیدونم برا بی خوابی بود یا تحرک زیاد :/. تنمم اینقدر کوفتستو درد میکنه انگار کوه بلند کردم :) وایی زورم میاد فردا برم و شنبه و دوشنبه و... ولی اگه نرم با بیتا طرفم :)))
بعد که اومدم خونه خوابیدم بعدشم دوباره نشستم پای عکسا تا همین امروز همچنان مشغولم یعنی هی میشینم هی پا میشم . اگه کار دیگه ای بکنم وسطش نمیتونم تمرکز کنم روشون. خب الان از 350 تا عکس 209 تا مونده. اه چقدر سخته پاک کردن. و سخت تر از اون عکس نگرفتن موقع عکاسی. وقتی میرم عکاسی اصلا به این چیزا فکر نمیکنم این که چند تا باید بگیرم و... معمولا تا وقتی خسته نشدم عکس میگیرم بعضی وقتام که تا باتری دوربین تموم بشه. خب مسخره نیست همش بخوای به این چیزا فکر کنی؟ مسخره ترش اینه که من قبلنا اون اولا دو سال پیش اینجوری بودم :/ ، خیلی نگران این میشدم عکسام خوب میشه یا نمیشه . یعنی هرچی که میخواستم بگیرم به اینش فکر میکردم استرس داشتم چند تا اوکی میشه چجوری میشه.چند تا عکس شد از این فکرای مزخرف. حتی یادم استادم یه دفعه بهم گفت سر پروژ تهرانم. الان خیلی وقته اینجوری نیستم.نه این که مهم نباشه ها. وقتی عکاسی میکنم لذت میبرم.وقتی نگاه میکنم وقتی حتی باید پاک کنم هم .از این درگیر شدنه. راحت بودنه... اون موقع چقدر سخت میگرفتم و هیچیم نمیفهمیدم از کاری که میکردم ، خب زورم نکردن که عکاسی کنم که، آدم خودش دوست داره اون موقع لذتو آرامشی برام نداشت اما الان دلم میخواد راه برم بگردم ببینم نه فقط برای انجام تکلیف.
دوست دارم کارم نتیجه بگیره و یه مجموعه کامل بشه کاش بتونم از پسش بر بیام. بگذریم. برم دوباره مشغول بشم. نمیدونم عکسام چجورین وقتی با انبوه عکسا مواجه میشم گیج میشم نمیتونم سریع تصمیم بگیرم ، یعنی اگه عکسای خودم باشه .واسه پروژه عیدم هم سخت بود. اما خب بدک نبود از پسش  بر اومدم. یه چیزی توی ذهنم بود اما این نه این که هیچی نباشه ها ولی خیلی سخت تره انگار . کاش میتونستم مثل استاد بشم تو این چیزا . کاش... جلسه قبل ژوژمان استاد گفت نسبت به تعداد عکسام عکسای خوبم کمتر شده .امیدوارم این دفعه بهتر شده باشم. فردا باید ببرم چاپ آریا پنجشنبه ها تعطیله خوب شد یادم افتاد.

357 : تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...

دلم نمیخواد به گذشته برگردم. اصلا دلم نمیخواد برگردم. البته شاید به دوران نبودنم چرا. نه این که زندگیم بد باشه نه اصلا خاطرات خوش واقعیم رو همین الانم که فکر میکنم بهشون لذت میبرم و همین مال گذشته بودنشون هست که شاید لذت بخشش میکنه .اما باقی روزای خوش زندگیم بیشتر مساوی با نفهمی و ندونستنم بود مثل بچگی که آدم خوشِ چون خیلی چیزارو نمیدونه و اگر تلخی اون زمان بود زود فراموش میکرد و اصلا فکر نمیکرد بهشون (هرچند به ظاهر ، وقتی به بزرگسالی میرسی علت یه چیزاییو میفهمی که بر میگرده به اون دوران ) یا خوش بودن به خاطر چیزای ساده و ابلهانه که همین الان هم میتونن در دسترس باشن و یا اگه اینجوری نبوده باشه تظاهر بوده، یعنی فقط در ظاهر و اصل قضیه چیزی که نشون داده نمیشد. نمیدونم این کلمات و جمله های لعنتیو چجوری میشه درست گفت. از نوشتن میترسم. از این که همه این خزعبلات ذهن من اشتباه باشن که البته بعیدم نیست. وقتی به عقب بر میگردم میبینم هیچی نیست که بخوام الان دوباره تجربه کنم.اتفاقات تلخ که تجربه ی یکبارشون کافیه. تجربه اتفاقات خوش هم به همون زمان بر میگرده.فقط مختص همون موقعست نه حالا و نه برای آدم امروزی که هستم و باز شاید همین برای آدم لذتبخشش کنه شادی که گذشته و نمیشه باشه و تو فقط با فکر کردن میتونی طعمی که برات داشته رو یادآوری کنی .  میدونی فکر میکنم زندگی من رسما فقط دو ساله که شروع شده. شایدم زندگی جدید من. استارتش خورده تازه اگه شانس بیارم خاموش نشه. اگه خاموش بشه نمیدونم فکر میکنم احتمالا اون روز همه چی تموم شده .شاید اون روز من مرده باشم نه صرفا جسمم ، یه تجربه ی مشابه اینو داشتم ... کاش میشد آدم جلو تر از خودش باشه. کاش میشد مغز ادم به آدم آلار میداد که نزدیکه، کاش میشد کاش... الان احساس میکنم خودمو بیشتر میشناسم اون موقع ها از خودم دور بودم خیلی دور شایدم اصلا نبودم.هیچ چیز نیست که بخواد یادم بیاره اون خود لعنتیو . انگار هیچ نگاهی به هیچی نداشتم. مثل یه رباط .(وقتی وبمو میخونم که مال 16 سالگی تا 22 سالگیمه از این مطمئن میشم) الان حتی اگه حرفی نزنم حداقل از جهان دورم درک بیشتری دارم .از زندگی. از مرگ. از ادما. از اطرافیانم.از خودم حتی. اون موقع هیچی نمیدونستم.هم از خیلی چیزا پرت بودم و هم مجبور بودم فکر نکنم به یسری چیزا ، شاید فرار از فکر کردن به چیزایی که زود بود خیلی زود!.حالا الان از فکر کردن نمیترسم. چرا البته از توهم فکر میترسم. اما به نظر خودم تا حدودی خوب شروع کردم. فکر کردنو یاد گرفتم و همچنان هم باید ادامه بدم اگه راهو اشتباه نرم. حالا الان دایره یه فکرم وسیع تر شده هر چند که خیلی نپختست . خیلی خیلی نپخته .میفهمم اینو این آزارم میده.خیلی آزارم میده. اما فکر میکنم راه حلش همونیه که استاد گفت کتاب بخونم و خودمو درگیر کنم. دلم میخواست شبیهش باشم. خب الان الگوهای بزرگی دارم چیزی که شاید قبلا هیچوقت نداشتم. استاد میگفت آدم خودشو میشناسه که بتونه با بقیه زندگی کنه این روزا دارم به این نتیجه میرسم این منی که شناختم با هیچکس نمیتونه زندگی کنه. با هیچکس. اما خب میشه در کنارشون بود. دلم  میخواد که باشن.حتی با تمام اذیت و آزارهایی که ممکنه ببینم. هرچند که اینروزا چیزی که یاد گرفتم اینه که بر اساس ارزشی که آدما واسم دارن ازشون ناراحت بشم و بر اساس ارزشی که واسشون دارم ازشون توقع خیلی چیزارو داشته باشم.این ازون چیزاست که نمیدونم چقدر درسته ها...با اینحال اینجوری شاید خیلی چیزا راحت تر باشه.

خب احتمالا میشد خیلی طولانی تر باشه اما وقت خوابه خیلی گشنمه. بیتا حرفشو به کرسی نشوندو فردا کشون کشون میبرتم باشگاه :) خب من تنبلی میکنم و بهونه میارم و الانم براش هیچ بهانه ای قابل قبول نیست. البته باید بگم انگیزم بالاست برا رفتن این چند روز هم روز پنجشنب هم جمعه خیلیا بهم گفتن لاغر شدم کلا خیلی میشنوم اینو و این خیلی خوشحالم میکنه با این که تحرک زیادی ندارمو رژیم خاصیم دنبال نمیکنم:) برم بخوابم ک نباید خواب بمونم.

عنوان بی ربط به پستِ اما چند وقت مدام و مدام تکرار میشه توی ذهنم این بند از شعر اخوان.

حوصله ویرایش کردن ندارم این که بخونم.اگه ایرادی داره برای اینه. 

356 : عمل

گاهی ممکنه انجام یک عمل ضعیف تر خوب باشه برای کسی که ضعف داره تو انجام اون عمل اصلیِ درست .وقتی که نمیتونه اون عمل اصلی رو که ضعیف هست توش رو انجام بده و همون عمل بد باشه برای کسی که قدرت انجام خلاف اون عمل یعنی اون عمل اصلی  رو داره به بهترین نحو . فقط باید بتونیم تشخیص بدیم و درک کنیم که شاید دلیل انجام کاری که برای ما اشتباست برای فرد دیگه چیه.
نمییدونم منظورم مشخص یا نه .