روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۵۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

319 : برنامه ی امروز

امروز تا حدودای ساعت یک خواب بودم. ولی خب الان بعد دو ساعت ول گردی دیگه تصمیم گرفتم خودمو جمع کنم.

_از الان به بعد میخوام بشینم پای دفترم. دفترمو بنویسم که تا پایان نامه ی بچه ها تموم بشه و به استاد بدمش زودتر.

_زبانو شروع کنم این دیگه واقعا اساسیِ چند وقته خریدمشون . :/

_ادامه ی کتابمو بخونم.

_کارای یه عکاس رو ببینم.

برای امروز فعلا همینا. فردا یه کار دیگه اضافه میکنم و هر روز یه کار دیگه باید زمان بندی دستم بیاد. شاید تعدادشون کم باشه ها اما پشت گوش میندازم. اینقدر عقب انداختمو یا نصفه نیمه انجام دادم که الان شده 31 خرداد . نباید تنبلی کنم باید سعی کنم خودمو جمع کنم از این وضعیت وحشتناکی که ممکن برام پیش بیاد دور شم. شب نتیجه همینا رو مینویسم. 


یعنی کسی هست در مورد من به همچین چیزایی فکر کنه؟!
فکر نمیکنم...

317 : سینما

خب امروز وقتی از خواب بیدار شدم فکر میکردم خیلی خوابیدمو ساعت 4-5 باید باشه . فکر میکردم دیرم شده ساعت شیشو نیم قرار بود با مهسا و ساجده بریم سینما فیلم رگ خواب. ولی دیر نبود فقط فکر میکردم که خیلیی خوابیدم، ساعت دو بود. دیگه وقت بود به همه کارام برسم. امروز مهسا نتونست بیاد یعنی درگیر کارای مامانش سرش کلا شلوغه فقط امیدوارم همه چی حل بشه براش. منو ساجده چون بلیطو خریده بودیم تصمیم گرفتیم بریم. اتفاقی  اونجا هانیه رو دیدم اصلا فکرشم نمیکردم. بعدش ساجدم اومد . هانیه تنها بود ما چون سه تا بلیط داشتیم و مهسا نمیومد گفتیم بیاد با هم باشیم. خب با این که خیلی شاید صمیمی نباشیم اما من واقعا خوشم میاد ازش یعنی جزو کسایی هست که همیشه دوست داشتم بیشتر بشناسمش از این که امروزم دیدیمش واقعا خوشحال شدم.

حالا بریم سراغ فیلم رگ خواب. خب باید بگم من یه چیز دیگه فکر میکردم یه چیز دیگه شد :( . اصلا راستش از  نظر روانی تو وضعیتی نبودم که بخوام همچین فیلمیو ببینم. به قول هانیه خیلی انرژی مونو گرفت .البته بازی لیلا حاتمی معرکه بود .من کلا شاید بین بازیگرای زن اینجا تنها لیلا حاتمی رو خیلی دوست داشته باشم .این نقششم خیلی خوب بازی کرده بود کلا بازیگر خوبیه اما کوروش تهامی کلا یجوریه هیچوقت خوشم نیومد ازش همیشه در نظرم نچسب میاد :/.میدونی یه قسمتاییش رو نفهمیدم.و دلیل یسری مسائل رو. نمیتونم بگم تحت تاثیر فیلم قرار نگرفته بودم به خصوص با بازی لیلا حاتمی اشکمم درومد.اما الان که فکر میکنم خیلی یه چیزاییشو نمیفهمم. یه جورایی یه سوالایی برام مطرح میشه که جوابی نمیتونم بدم. نمیدونم الان تو حالت افسردگیم باید بگذره ازش. مثلا میخواستم برم سینما حالم عوض بشه ها بعد دو هفته برای دومین بار رفتم بیرون که این شد. البته دیدن بچه ها خودش نکته مثبتی بود اما خب فیلمم تاثیر خودشو داشت .الان بیشتر درگیر چرائی یه چیزاییشم.

بعد سینما حوصله خونه رفتن رو نداشتم . هانیه مسیرش جدا بود و رفت . با ساجده تا تئاتر شهر اومدم بعدش از هم جدا شدیمو اون هم رفت سمت خونه.من فقط دلم میخواست پیاده روی کنم اونم همون مسیر همیشه ی ولیعصر به سمت دانشگاه رو .شب شده بود مثل خوشحالا تا وصال پیاده رفتم بعد رفتم اونور خیابون برگشتم سمت مترو :| :)  .انگار همه چی فرق داشت با همیشه این خیابون اون مسیر... 

بگذریم.

زیاد نمیتونم رو نوشتن تمرکز کنم .نمیدونم چرا اینجورییم. از 11 ربع این صفحه بازه. هی میرم هی میام و برعکس همیشه خیلی هم طولانی نشد.

316: تنهایی پر هیاهو

 تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی 


315 : پالت / صد بار



314 : ... دیگر هیچ کس را دوست ندارم !


313 : تنبلی

خب امروزم تموم شد. امروز زیادم به بیکاری نگذشت .اما من هنوز تو استفاده از زمان ایراد دارم .خیلی وقت هدر میدم. اما نسبت به قبل که شاید خیلی میخوابیدم و یا بیش از اندازه آهنگ گوش میکردم خب خیلی بهتر بود. ولی به همه کارایی که دوست داشتم انجام بدم نرسیدم. اولش سخته همیشه. این که سعی کنی اونجوری که همیشه هستی نباشی.نباید تنبل باشم.اما خب ادم همیشه دلش میخواد کش بده زمانو.خونسرد نیستما کاریو باید انجام بدم همیشه به موقعش انجام دادم .اما وقتی مسئولیت کاری با خودمه و انجام دادنش سخته برام تنبلی میکنم و اینجوری میشه شاید کلا اون کار زمان انجام دادنش بگذره یا کلا هیچوقت انجام نشه :/ :) اینه که واسه همین میخوام تغییر بدم این قضیه رو.دو نوع آینده میتونم برای خودم تصور کنم . یکیش خیلی وحشتناکه . اصلا نمیخوام دچارش بشم. واسه همین استرسشو دارم و یجورایی مطمئنم با تنبلی کردنو پشت گوش انداختنو کار نکردنو کتاب نخوندنو عکس ندیدنو خیلی کارای دیگه دچارش میشم.اون یکی خیلی تصویرش پررنگ نیست اما یجورایی بهش مطمئن ترم یعنی ترجیح میدم هرچی که هست این بشه نه اون یکی.

میخوام کتاب تنهایی پر هیاهو / نوشته ی بهومیل هرابال / ترجمه ی پرویز دوائی  رو شروع کنم. همون که مهسا هدیه بهم داد. صفحه ی دومش نقل قول سونتاگ رو آورده که در موردش گفته : " تنهایی پر هیاهو یکی از بیست کتابی است که تصویر نوشتن را در عصر ما باز مینماید ... " البته نگاه کردم نقل قول از خیلیا بعدش آورده بود . این همه تعریف ادم واقعا کنجکاو میشه ببینه چی میتونه باشه. 


312 : کاش ای کاش می‌بودی، دوست...

"چون با خود خالی ماندم

تصویرِ عظیمِ غیابش را،

پیشِ نگاه نهادم...

و ابر و ابرینه‌ی زمستانی‌ِ تمامتِ عمر

یکجا

در جانم

به هم درفشرد

هر چند که بی‌مرزینگیِ دریای اشک نیز مرا

به زدودنِ تلخی‌ درد

مددی

نکرد."


آن‌گاه بی‌احساسِ سرزنشی هیچ

آیینه‌ی بُهتانِ عظیم را بازتابِ نگاهِ خود کردم:

سرخیِ‌ حیلت‌بازِ چشمانش را،

کم قدری‌ِ آبگینه‌ی سستِ خُل‌ْمستی‌ ناکامش را.

کاش ای کاش می‌بودی، دوست،

تا به چشم ببینی

به جان بچشی

سرانجامش را

(گرچه از آن دشوارتر است

که یکی، بر خاکِ شکست،

سورْمستی‌ِ دوقازیِ حریفی بی‌بها را

نظاره کند). ــ


احمد شاملو
بخشی از شعر

311 سوزان سونتاگ

خب کتاب گفت و گوی مجله  رولینگ استون با سوزان سونتاگ رو تموم کردم. یعنی دیشب تموم کردمش. راستش دلم میخواست کامل بخونمشو وقت هدر ندم برای کم کردن حجم عکسو  گذاشتنشون اینجا. این شد که هیچ پستی دیروز در موردش نذاشتم. چقدر این آدم خوبه. راستش یجور دیگه در موردش فکر میکردم اما دیدم یجور دیگه ای خیلی باحاله :) خب سوزان سونتاگ هم به لیست آدمای مورد علاقه ام اضافه شد یه الگوی دیگه . خیلی چیزا ازش فهمیدم و یاد گرفتم. کنجکاوم که کتابهاشو بخونم . من این کتاب رو پیشنهاد میکنم و حرف دیگه ای نمیتونم راجع بهش بزنم. یعنی، باید خودتون بخونینش .امیدوارم همون نظری که من داشتمو داشته باشین :) 

یه عالمه از قسمتهایی که دوست داشتم عکس گرفتم . اینایی که گذاشتم تعداد کمیشه . میخواستم نذارما ولی دیدم بد نیست باشه . کل کتاب برام جذاب بود و اینا فقط یه قسمتهای کمی ازشه :)  


متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میربغداد آبادی / حرفه نویسنده


متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده




متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده



متن کامل گفت و گوی مجله رولینگ استون / سوزان سونتاگ/جاناتان کات/ فرشیده میر بغداد آبادی / حرفه نویسنده

310 : دوستت می‌دارم...


دوستت می‌دارم بی‌آنکه بخواهمت.



سال‌گَشتگی‌ست این

که به خود درپیچی ابروار

بِغُرّی بی‌آنکه بباری؟


سال‌گشتگی‌ست این

که بخواهی‌اش

بی‌اینکه بیفشاری‌اش؟


سال‌گشتگی‌ست این؟

خواستن‌اش

تمنایِ هر رگ

بی‌آنکه در میان باشد

خواهشی حتا؟


نهایتِ عاشقی‌ست این؟

آن وعده‌ی دیدارِ در فراسوی پیکرها؟

احمد شاملو 

۲۲ خردادِ ۱۳۶۷