روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۶۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

264 : نطق کور

نطقم کور شده.نه این که اینروزا خبری نباشه. نه این که حرفی نداشته باشم یا این که حالم خوش باشه یا از ناراحتی دق کرده باشم نه این که فکرم مشغول چیزی نباشه .نه . اگه ساکتم هزار دلیل داره. چقدر دلم میخواد همشو بگم تکه تکه پراکنده توی مغزم جولون میدنو شنا میکنن. در مورد همه چیز . منتها هنوز نمیدونم درست و غلط حرف زدن چیه. خب اتفاق ها ، ادمها ، محیط و هزار تا چیز دیگه که از ادم جدا نیستن هر حرفی بخوای بگی در پی این چیزاست. احساس نا امنیم میکنم. هر حالی به ادم دست بده واسه همینه . حس بدی دارم . دلم میخواد از این حس بد خلاص شم. یک هفته است درگیرشم. بیخیال . چقدر کار دارم . چقدر خستم. امروز رفتم دانشگاه اخرین جلسه اندیشه بود .اومدم خونه خوابیدم چون دیشب همش سه ساعت خوابیده بودم. بعدش رفتم عکاسی بعد اومدم خونه که تا الان مقاله میخوندم. خوندمشون اما نمیتونم بگم نمیتونم میدونم نمیتونم باید دوباره بخونم. من خنگ نیستما اما هول که بشم فاتحم خوندست. نمیدونم دردم چیه چرا استرس میگیرم. همیشم سر این چیزا تو بدترین وضعیت بدنیم قرار دارم همبشه از استرس خوابم نمیبره و مغزم کشش نداره . نه استرس نیست . نمیدونم چیه. نه با استاد مشکل دارم نه با بچه ها.اما وقتی حرف نزنم به کل استاد نا امید میشه. یعنی خب خودمو ضایع میکنم دیگه این خیلی ناراحتم میکنه :( .شایدم تلقین میکنم نباید بگم نباید فکر کنم. اون ترمو یادم نمیره بدترین روز عمرم بود. خونده بودم اما کلا از ذهنم پرید حتی اسم مقاله رو :/ .  خیلیم سختن مقاله ها . یعنی خب به هر حال آسون نیستن اما موضوع جذاب و مورد علاقه ی منه . چقدر دلم میخواد حرفای استاد رو بشنوم . کاش بتونم بگم. نه این که حرف زدن زوری باشه خودم دوست دارم. باید عکسامم جدا کنم فردا بدم چاپ وای چقدر کار دارم میخوام بخوابم تا 12 بیدارشم تا صبح هم مقاله بخونم هم عکس جدا کنم خدا کنه برسم دوباره درست بخونم و بنویسم :(


اعتماد وقتی بره دیگه رفته. نمیشه کاریش کرد میتونه تو هر چیزی باشه نسبت به هرچیزی.

انکار نمیکنم که از بعضیا بدم میاد و فکر میکنم این حق هر آدمه این چیزیه که هر کسی ممکن حتی به من داشته باشه بعضی وقتا پذیرفتنش سخته فقط.

من همیشه تاوان میدم. البته نه همیشه تاوان کارای خودمو.تاوان بقیه رو. همیشه.این مثل یه نفرین انگار همراهمه. حتی تنبیه میشم به خاطر بقیه! ، میفهمی؟ نه نمیشه اینقدر کوتاه گفتش نمیشه.نمیخوام اینجوری بگم.

باید سکوت کنم . باید فکر کنم. باید یاد بگیرم.

این روزا دلم خیلی چیزا میخواد خیلی چیزا.

فکرم خیلی جاها میره خیلی جاها...

خوبه که میتونیم فکر کنیم .خوبه قدرت تخیل داریم وگرنه تحمل یه چیزایی چقدر سخت میشد...



جاکوملی تو این عکس همراهمه ...
عرض ارادتی بهش :)))))))))
این عکس منم توی تمام جزئیاتش.


263 : آه ای یقین یافته بازت نمی نهم...

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ:


احساس می‌کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛


احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین.


آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز

در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!

من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛

از برکه‌های آینه راهی به من بجو


من فکر می‌کنم

هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد:


احساس می‌کنم

در چشمِ من

به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون

خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛


احساس می‌کنم

در هر رگم

به هر تپشِ قلبِ من

کنون

بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.


آمد شبی برهنه‌ام از در

چو روحِ آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.


من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:

«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»


احمد شاملــو ۱۳۳۸

262 : هیچ چیز نیست، هیچ چیز...

خب این دو سه روز تقریبا هیچکار نکردم جز این که دیروز رفتم امتحان تربیت بدنی دادم .خلاص شدم. امروزم که فقط گذشت با اهنگو شعرو خواب. کتاب هدایت نصفش مونده .اما نمیتونم بخونمش الان. باید واسه این هفته دوتا مقاله بخونم. کلی ذوق کردم وقتی دیدم قرارشد اینجوری پیش بره . امیدوارم  بتونم درست بخونمو لال نمونم. اولش استرس گرفتم. ولی بعد فکر کردم استرس هیچوقت دردی از من دوا نکرده که این دفعه دومش باشه . جدا از اون چرا باید استرس داشته باشم؟ با استاد تقریبا راحت شدم و با بچه ها هم . فقط مونده درست بخونمشون و سعی کنم بفهمم. اون مشکلم اگه حواسمو جمع کنم زیاد دستو پا گیر نیست. فقط باید حواسمو جمع کنم . آخ چقدر خوبه ها نه؟؟؟ امیدوارم خوب پیش بره. فردا عصر مهمون داریم.اصلا حوصله ندارم. اتاقم تقریبا تمیزه فقط یه گردگیری میخوادو جارو و یه ذره مرتبش کنم . امشب که فکر نکنم بتونم شروع کنم به خوندن . کارامو میکنم فردا صبح زود پا میشم که تمرکز بیشتری داشته باشم. امروز چند بار سعی کردم بشینم پای یکیش اما هرچی میخوندم نمیفهمیدم فکرم جای دیگه بود تمرکز نداشتم.با این که براش هیجان دارم و واقعا خوشحالم که جلسات تئوری داریم اما خب نمیدونم چرا دستم نمیره سمتش. دلم میخواد بخوابمو زل بزنم به سقف یا آهنگ گوش بدم. شاید مرض جدیده ! خلاصه این که همین. هیچ چیزی نیست که دلم بخواد بنویسم. هیچی.

261 : نامرئی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

260 : صافی انسان ساز...


ما در هیچ حال ،

قلب هایمان خالی از غم نخواهد شد.

چرا که غم 

ودیعه یی ست طبیعی که ما را پاک نگه می دارد

انسان های بی اندوه 

به معنای متعالی کلمه 

هرگز " انسان " نبوده اند و نخواهند بود 

از این صافی انسان ساز نترس...


نادر ابراهیمی



259 : زندگى خواب ها


از مرز خوابم می گذشتم، 

سایه تاریک یک نیلوفر، 

روی همه این ویرانه فرو افتاده بود. 

کدامین باد بی پروا 

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ 

در پس درهای شیشه ای رویاها، 

در مرداب بی ته آیینه ها، 

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم ،

یک نیلوفر روییده بود. 

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت .

و من در صدای شکفتن او ،

لحظه لحظه خودم را می مردم. 

بام ایوان فرو می ریزد 

و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد. 

کدامین باد بی پروا ،

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ 

نیلوفر رویید، 

ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید. 

من به رویا بودم، 

سیلاب بیداری رسید. 

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم: 

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود. 

در رگ هایش ، من بودم که میدویدم. 

هستی اش در من ریشه داشت، 

همه من بود. 

کدامین باد بی پروا 

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

سهراب سپهرى


258 : سیزدهمین یکشنبه ی ترم آخر

خب امروز امروز امروز

دیگه هفته های اخره. عکسام رو استاد تائید کردن.اونیم که فکر میکردم نبود یعنی اشکالی نداشت . فردا میخوام از استاد سوال بپرسم به امید این که لال نشم نه مییتونم هرچند که اولش درست نمیگم اما مهم اینه میگم آورین مائده .همچینم لال نیستما سر کنفرانسم که خوب حرف زدم نمیدونم تو بحث نمیتونم شرکت کنم چیه جریانش کلا خوشم میاد شنونده باشم هرچند یه دلیلی هست تو این زمینه  که میدونم اما کاری ازم بر نمیاد :/ -__- .کاش میشد از اول میرفتم سر کلاسا میشستم آخ چه کیفی میداد خب من تازه دارم راه میفتم ستم نیست همه چی تموم شه :( همیشه همین بود از یه جایی به بعد عادت دارم به این که باید خودم یاد بگیرم از پس خودم بر بیام این که من میمونمو وقایع .اما هنوز که هنوزه عادت نکردم بش. سخته خیلی سخته.

 بحث سره کتاب بود بعدش نمیدونم چی شد. یه جا استاد ازم پرسید کتاب چی میخونی الان؟ گفتم همین هدایت درباره ی هدایت حالا اسمش یادم نمیومد :/ حالا دو مین پیششم حرف زده شده بود راجع بهش :) بعدش گفتم اینو میخونم ولی استاد من کافکارو بیشتر دوست دارم استاد گفت کافکا مهمتره اما صادق هدایت رو بیشتر دوست دارم من.من گفتم نمیدونم شاید هنوز کل کتابو نخوندم من واسه همین همچین حسی ندارم. استاد گفت مثل این که سانتاگ بزگتره اما من مادرمو بیشتر دوست دارم! حرفی نزدم دیگه اما فهمیدم منظورش اونی نیست که من فکر کردم .ناخودآگاه یاد این حرفش افتادم که قبلا گفته بودن کسی که به رحم خودش احترام نذاره  هرکاری ازش بر میاد کسی که کشور خودش براش مهم نباشه و بهش احترام نذاره دیگه نباید توقعی داشت ازش. و نتیجه این که صادق هدایت چون از کشور خودمه و مال اینجاست باید بیشتر مهم باشه برام و دوسش داشته باشم هر چقدر که کافکا مهمتر و بزرگتر باشه. جایگاه هدایت با همین حرف برام تغییر کرد. کاش میتونستم مثل بقیه حرفامو بگم نظر بدم اینطوری اگه چیزیو اشتباه بفهمم یا اصلا نفهمم خودم که اشتباست فکرم استاد بم میگفت. چه فایده تموم شد دیگه و من فکر نکنم کسی دیگه ای باشه اگه چیزیو اشتباه کنم بم بگه درستشو. دلم نمیخواد مثل میم فرزانه بشم که از خودم راضی نباشم. اعتماد بنفسو دارین. حالا نه اونجوری پیش خودم فقط حداقل . حالا باید چیکار کنم وقتی نمیدونم و نمیفهمم چیزایی که اشتباهن رو ؟؟ بعضی وقتا میدونی و عمل نمیکنی یه چیزه . حماقت خودته. بعضی وقتا نمیدونی که نمیدونی. من از این میترسم .از این که نمیدونم چیو نمیدونم و نمیدونم چی اشتباست؟ کدوم فکرم کدوم اعتقادم کدوم حرفم کدوم عملم و ... هرچند که بهتر شدم اما دلم میخواست میتونستم حرف بزنم .اگه مثلا دوره دوره 50 سال پیش بود نامه مینوشتم خزئبالت مغزمو حالا نه چرتو پرتا همین چیزای اساسی همین سوالا و حرفایی که بچه ها از استاد میپرسن. همین نظراتشون راجع به وقایع یا کتابها. تو این دوره ی تکنولوژی مسخره باید بلد باشی چشم تو چشم بگی. نه همون نوشتنشم نه که آنلاینه فرقی نداره برای من :/ اصلا تو این دوره بگی من نظراتمو میشه مجازی و به صورت مستقیم نگم؟ نامه بنویسم. مسخره نیست؟ مثلا چی میشد دوره دوره نامه بود نه چی میشد؟ نوشتن آسون تره دیگه خدایی . نگین که اینم اشتباه میگم حداقل برا من آسون تره. وای خل شدم فکر کنم. فعلا که مال این دورم و فعلا که به آخرش نزدیک شدیم و من ... حیف :( .


من همیشه خودمو گول میزنم. فرار میکنم فرار میکنم و فرار میکنم مدام و مدام و مدام. دلم میخواد قبول کنم اما ادما تاوان حماقتاشونو میدن منم همینطور. همیشه نَفیِش میکنی و میگی اینجوری  نیست. میگی نمیخوای . میگی مهم نیست میگی و میگی و میگی .اما همه چیز متفاوته .همه چیز .زبون یه چیزه درون یه چیز. هرچند حتی اگه اونی که درونه از زبون بیرون نیاد حتما از چشما سرریز میکنه .بی برو برگرد. اونجاست که لو میری. چرت نوشت..

257 : آدم باید با خودش سخت گیر باشد... " صادق هدایت "

 آشنایی با صادق هدایت / م.ف.فرزانه


آشنایی با صادق هدایت/م.ف.فرزانه


256 : بی حواسی :(

واااااااااااای خدا چطور میتونم یه همچین اشتباهی بکنم. چرا حواسم نبود؟ چرا چرا چرا؟ باید از استاد بپرسم حتما. چرا واقعا خدا کنه چیزی که فهمیدم از کارم اشتباه باشه. چرا الان باید متوجهش بشم که پس فردا ژوژمانمه؟ وقتی نتیجه درست در نیاد مقصر منم. اینقدر نگو مائده چرا اگه سر به هوا بازی در نمیاووردی اینجوری نمیشد.اگه 4 دفعه درست نگاه میکردی ... همیشه همینه یه جا باید گند بزنم تا بره توی مخم . ازت بدم میاد که این نکته های ریزو یادت میره .امیدوارم اشتباه کرده باشم :((((((((((((

255 : امشب با این سحر میشه...

ساز و آواز جام غم / همایون شجریان