روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۳۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

1178 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1177 : شب اول

نمیدونم را با سال نو توی شب یجوریم:/ اومدیم خونه بابا بزرگم. فقط باید تلاش کرد کسانی رو نادیده گرفت. با این حال اخساس میکنم مثل سالهای پیش نیست. یه ذره نمیدونم چرا استرس دارم انگار واسه سال جدید :دی

1176 : سال نو مبــــــارک :)

هوووراااااا.  یه آرامش عجیبی دارم. امیدوارم با تمام سختی و آسونیاش آخرش راضی باشیم. من عیدی میخواما :))))) :دی اولین سوتی امسالمونم اگه گفتین چی بود؟ شمع ها دو بار برگشتن فرش شمعی شد. اونم آبی :دی 

1175 : آخرین ساعتها...

وااای زمان چجوری داره میگذره هااااا کری کارم مونده. باید برم حموم :) ولی سفره هفت سینمون حاضره خیلیم خوشگل شده پپسی باز کنم یه ذره :) هوراااا. :)  سبزه وی را هم به نیابت از وی میاذارم سر سفرمون ^_____^ همونی که کاشتم قرار بود بهش بدهم اینقدر بزرگ شده. برا خودمونم درست کرده بودما اما این خوشگل تره بعدم دلم میخواد اینو بزارم :))))) لبخند کشششش دااار. 


به مامان میگم این هدیه‌استا میخوام به یکی کادو بدم ولی چون قشنگ میذارم سر سفرمون. میگه به کی ؟ میگم یه بنده خدا. میگه چیه میخوای بعد عید بدی گره بزنه :/ :دی خدا خانوادگی مارو خوب کنه :))))

1174 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1173 : آخرین شب سال ۹۶

خب دیگه خیلی بهم خوش گذشته قشنگ چند روز کتاب بی کتاب بودم نه که خیلیم جلوام خیلیم بلدم ادعامم میشه وقتم هدر میدم :(( من هیچی نمیدونم تنبلی بسه دیگه عید داره شروع میشه از فردا شب روز آخره. یجوری استرس دارم برای سال جدید. احساس میکنم یعنی خب شرایط قراره سخت تر بشه شتیدم نشه اما مثل پارسالو سالای قبل هم نیست انگار نه فقط خودم شاید مسائلی باشه که بقیه هم ازم توقع دارن کاری کنم و من واقعا نمیدونم چه ماری ازم بر میاد. خب چرا چیزایی که مربوط به خودم هست رو میدونم این که کار کنم رو خودم کتاب بخونم این که خیچی بلد نیستم و خیلی عقبم کاش امسال هم سال آرومی باشه با این حال که فکر نمیکنم اما امیدوارم. باید شروع کنم دوباره وقتی انجام شد راجع بهش بنویسم. وقتی به این موضوع و کارایی که باید انجام بدم فکر میکنم هم هیجان زدم خیلی و هم یه خورده میترسم هم شوق دارم هم نکران شاد با این حال ادم نمیدونه قراره با چه چیزایی روبرو بشه انگار شروع سال سیب زندگی هرکس به هوا پرتاب میشه تا بیاد زمین و سال تموم بشه هزار هزار تا چرخ میزنه و یکنواخت پیش نمیره. ادم فکر کنم فقط باید حواسش باشه و کار‌کنه تا فراموش نکنه و توی شرایط وقتی با چیزی روبرو میشه بتون انتخاب درست رو انجام بده یا از مسیرش دور مشه به هر حال سختی هست و فکر نکنم کسی راحت به آرزو ها و اهدافش رسیده باشه.


دلم میخواد فردا با تمام شلوغساش کتاب بخونم اگه بشه ولی دلم میخواد آخرین روز سال ۹۶ هم حتی یه ذره توش کتاب خوندن باشه خیلی دوست دارم کتاب رو خیلی خیلی زیاد.  

1172 : از همه جا

خب من خیلی وقت نیست که رسیدم خونه تا شام خوردم الان شد گوشیم شارژ نداشت. یه کتونی خریدم خیلی دوسش دارم خیلی راحتِ خوشگلم هست دوسش دارم دیگه تا سال دیگه نمیرم بخرم :دی خب تقصیر من چیه دوست ندارم این خریدارو زیاد انگار حوصلم سر بره نمیدونم چرا مثلا کتاب میخرم اصلا زمانو نمیفهمم با این حال خوشحالم به سالی یه بارش :دی خیلی خوب شد فقط ترافیک شب عید وحشتناک بود واقعا اما خیابونا شوری داشتا همه شاد همه در حال خرید همه حراجیا تو پیاده رو اصلا هرکی سرش به کار خودش بود تجریشم بیتا استوری کرده بود همینجوری بود ادم هوس میکنه شاید سال دیگه رفتم منم بیینم چجوری با این که خب من کلا از جاهای شلوغ خوشم نمیاد بازار اصلا دوست ندارم برم شلوغ یعمی اینجوری که هی بهت بخورن اما دیدم یه لحظه دلم خواست بین جمعیت باشم :)

وای وای الان اومدم خونه سوتی دادم خیلی ناراحت شدم اما خب کاریش نمیشه کرد شاید اینم بخونم بد نباشه و بتونم اون یکیو که میخونم بفهمم فرقشو. این منظومه سرزمین بی حاصل از الیوت رو عین خنگا نشر علمی فرهنگی رو خریدم ترجمه حسن شهباز در صورتی که باید نشر نیلوفر میخریدم ترجمه جواد علافچی. :( ادم گاهی یادش میره اخه همیشه لیستم همراهمه این دفعه فراموش کردم چند روز پیش همینجوری نگاه کرده بودم یادم بود فقط اسمشو تو گوشیم دیدم که درست گفتم یا نه. باید حواسم باشه از این به بعد.

 دیگه این که هنوز برا کتابا ذوق دارم.  کتابای جلال ال احمد چند تاش چاپ قدیمن یکیش هست اصلا فکر کنم دست دوم اصلا دیدمشا اینقدر ذوق کردم اونجا از این به بعد یعنی خواستم بگیرم میرم همون تالار کتاب یه پیر مرد هست اونم خیلی گوگولی:دی نه ولی خب ادم انگار دوست داره وقتی میبین یه مغازه کوچیکی هم داره ها ولی یجوری بعضی وقتا دوست داری از بعضیا خرید کنی. اینقدر حوصله دارن انگار و خب انگار ادم توقع نداره منصفم بود درست برا قدیم اما خب من که کلی ذوق زده شدم. بعد این غرب زدگی خیلی داغون به نظر میرسه ام. برا سال ۴۱ وای باورتون میشه اصلا مردم براش. یعنی ادم همش فکر میکنه کیا دستشون گرفتنو خوندن این کتاب رو. به هر حال اینجور کتابا کتابای جلال آل احمد صادق هدایت قدیمیاشون خوبن! چون تحریف و سانسور شده نیستن. جدیدیا بر میدارن متنو یا حذف میکنن یا تغییر میدن کلا کتاب خب عوض میشه خوندنش چه فایده ای داره.به خاطر همین حالا حتی اثار نویسنده های خارجی هم ترجمه هاشون هر نشری رو نباید خوند ولی این که داخلیام در این حد سانسور بشن خوب نیست یعنی او قدیمیا جدیدیا که خودشون حاضرن. بگذریم. من خودمم نمیدونستم اینو فهمیدم! :)


خب میدونی فکر‌میکنم که یعنی در مورد فکر‌به مرگ و این چیزا بایدازش دوری کنم دیگه نباید بهش فکر کنم نباید فکر کردن بهش عادت بشه این که فکر‌کنم هیچ جا نباشم یا فکر کنم اینجوری به آرامش میرسم کلا فکر احمقانه ای بود. این شاید بشه گفت که یجور کار کردن رو خود حساب میشه. نمیدونم ولی کلا این راه حر نیست پاک کردن صورت مسئله است. 

1171 : بازم کتاب بازم انقلاب

خب الان تو متروی شلوغ تئاتر شهر وایسادم یه عالمه کتاب خریدم و عیدی هم باید یه جا پیاده بشم. دارم میرم منیریه کتونی بخرم حالا بهد کلی راه رفتن قرار بود زودتر زنگ بزنم مامان اینا بیاما یادم رفت. حالا اگه خیلی زود برسم باید خودم بگردم انتخاب کنم تا برسن. بگذریم. 

یه عالمه کتاب خریدم و دلم میخواد براش جیغ بکشم چی میشد فقط کتاب لازم داشتم بخرمو بقیه خریدا نبودن. حتی گذر زمانو حس نکردم. فکر کنم یه دو سه ساعتی هست که رو پا وایسادم کلا اما خسته نیستم. اغا حالا در به در دنبال کتاب گفتگو با کافکا برای سپهر و سینا مگه پیدا میشد خود خوارزمیم نداشت. اخر که کلی کتاب خریده بودم دنبال کتابای جلال ال احمد خواستم برم اونو بخرم تو همون تالار کتاب طبقه پایین تهش مرده داشت ولی سی تومن خب من همین تابستون ۱۳ خریدم :دی تو نمایشگاهم میدادن ۱۳ ولی اینش مهم نیست پولم اومد :/ نکه وسوسه شدم کتاب برا خودمم خریدم واسه همون. حالا الان کتاب از آال احمد غرب زدگی، سه مقاله دیگر، مدیر مدرسه ، ستگی برگوری ،پنج داستان. اگه خوب باشه پنج داستان و مدیر مدرسه رو میدم به سپهر و سینا البته از اون کتاب غرمز یا نارنجی ندیدم :( یعنی اصلا یادم نبود نمیدونم چرا یه خورده چاپشون قدیمی. منظومه سرزمین بی حاصل از الیوت و جستار هایی در باب عشق از آلن دوباتن رو هم برا خودم خریدم. بیماری به مثابه استعاره از سونتاگ دوتا ،مسخ و درباره مسخ از کافکا وسخن عاشق از رولان بارت هم خریدم عیدی بدم. خیلی خوشحالم. خیلی. اصلا انگار حالم خوب شد. هم این که کتاب خریدمو تو کتاب فروشیا گشتم هم این که قراره عیدی بدم. هم دیدن انقلابو جای اشنا با کلی خاطرات خوب:))) 

میدونی واقعا ترجیح میدادم گفتگو با کافکارو بخرم برای سپهر اما خب نشد دیگه منم چون چند ماه پیش برای سهیلا این قیمت خریده بودم رو همین قیمت حساب باز کرده بودم واسه همین پولامو خرج کردم. مرده مغازه داره تو همون پاساژست که چند ماه پیش دنبال کتاب چهار رساله و شیش رساله بودیم خرید کردیم از مغازه روبروییش البته از اینم جمهورو خریدم معلومه کتاب میخونه ها یعنی راهنمایی میکنه و این داستانا ولی یه خورده به نظر پولکی میاد :دی خب دیگه من نمیدونستم یه ایستگاه همش با تئاتر شهر فاصله داره واسه همین سه ساعت نشستم تو مترو فکر کنم بهتره برم بگردم کفشارو ببینم. 




هورااااا هورااا :)))) ^____^

1170 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1169 : ادامه

میدونی جریان از چه قراره. به نظر خودم من ظرفیتم کم. نمیتونم این حجم حرفاشو این حجم تنفر بدبینی خشم بدگویی این حجم حرفی که میخواد مثل یه معلم تو مغز من کنه و توقع داشته باشه کن مثل خودش بشم و متنفر بشم نمیدونم چجوری بگم یجووری حرف میزنه و میگه تو نمیدونی م نچی کشیدم انگار من چیزی برام اتفاق نیفتاده.  من نمیگم که همهی چیزایی که میگه اشتباه نه اینجوری نیست اما خیلی چیزاش نتیجه تفسیر و برداشتی هست که خودش داره باضا هم بر عکس اصلا حرفو عوض میکنه اینو میگم چون د مورد خودم بود من یه چیزی گفتم اون اصلا یه چیز دیگه گفت میگم نمیگم همه حرفاش اشتباست اما من نمیتونم اینجوری باشم این ریز ریز ریز گوییاش هی انگار وجودم نمیتونه قبول کنه و به یه جایی میرسه منفجر میشم. من حتی نتونستم میزان تنفر خودمو از آدمی که شاید باید متنفر بشم همش فکر کنم و جز شاید وقتایی که بهش فکر میکردم یا وقتایی که میددییدم نبود. من نمیتونم نمیدونم اما الان زندگی خودمو دارم یعنی اختیارش دست خودم کار خودمو میکنم ولی نمیتونم از مامانم متنفر باشم حالا هر اشتباهی که شاید واقعا ناخواسته مرتکب شده باشی من نمیتونم مقصرر بدونم چرا چرا نکه پیش خودم نگم اگه شاید همه چیز جور دیگه ای بود من وضعیت بهتری داشتم اما این الان اینه من نمیخوام به اگه ها فکر کنم میخوام بهتر بشم نمیخوام بقیه رو بزور تغییر بدم شاید من تغییر کنم بقیه اطرافیانم کم کم کم بفهممن نمیخوام با داد با کنه تنفر چیزیو بفهمونم نمیتونم عصبی میشم این هی ویز ویز کردنا رو مخ رفتنا عصبیم میکنه دست خودم نیست هی هیچی نمیگم نمیگم خسته میشم کنترلش یه جایی از دستم در میره نمیتونم اینقدر بد نگاه کنم نمیخوام حتی نمیدونم چجوری باید بگم من نمیخوام مثل اون بشم اما متاسفانه انگار در مجاورت کسی باشی ناخودآگاه تاثیرشو میزاره حتی فکر کردن بهشم اشکمو در میاره. کاش میتونستم کاری کنم ۲۰ خورده ای سال هست که این داستان منه. اون فکر میکنه برای من همه کار میکنن نه که نکنن اما به امدازه همه نمیبینه اگه توانشون باشه انجام میدن فکر میکن اینا به من پول اضافه میدن محبت اضافه میکنن حرف اضافه میزنن از بچگی این حسادتو داشت بهم کورش کرده حسادت برا همین از ادمای حسود متنفرم. و اگه بیرون از اینجا رفتارای مشابه ببینم رها میکنم اون ادمو. دست خودم نیست از بچگی کشیدم. من ایراددارم میدونم باید رو خودم کار کنم اک اینجوری نیست بگم هی محیط تیچ تاثیری ندتره چرا محیط خیلی مهم خیلی تاثیر داره الان همش در حال جنگم نمیتونم شاید اونجوری تمرکز کنم باید برای خودم دنبال ج باشم یا راه حل از جواب دادن خسته شدم از وسط بودن اون به من میگم اینا به من میگن نمیتونه دست برداره نمیفهم مشکل خودش خود ادم بخواد کاری کنه دیگه تو سن ما کسی نمیتون حرفی بزنه. یعنی بعضی وقتها واقعا هم چیزی نیست. هی میاد به من میگه موندم چجوری میتونه این طرز تفکرشو تحمل کنه چجوری میتونه خودشو تحمل کنه این فکرارو تاب بیاره میاد میریزه رو من و من نمیتونم دست خودم نیست. 

الانم میترسم برم بیرون. بابا نیست و مامان بیاد خونه و میترسم چیزی پیش بیاد. میرم حموم زنگ میزنم بابا ببینم کی میاد. من بدم خوب بودن خیلی سخت خیلی خیلی سخت. اما واقعا میخوام تلاشمو کنم هیچ کس کامل نیست و مها نمیخواد اینو بپذیره که خود ماهم اشتباهاتی میکنیم. امروز حتما میرم انقلاب. اما زمانش معلوم نیست شاید دو سه.