روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۹۷ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

900 : هوا

هوا هم قاطی کرده. تمرکز نداره. نمیدونه ابری باشه یا افتابی برف بیاد یا خورشید. منم الان همینجوریم دقیقا. اندکی تمرکز لطفا اگه فکرم نپره به هرجایی نره عالی میشه. 

899 : آیا نباید برای این برف مُرد؟

امیدوارم حالا حالاها بیاد و قطع نشه آب هم نشه. عصری میزنم بیرووون.

898 : شخصی++ »» @@

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

897 زبان

فکر کنم در راه زبان آموزی پیر بشم : دی اما اینجوری برام خیلی جذاب تره یعنی راه های دیگه که آسونتر و سریعتر بودو امتحان کردم توی گوشیم دیکشنری ریختم تا سرچ کنم اما واقعا حوصلم سر میرفت و خب دوست نداشتم دوباره به همون روش سابق برگشتم هر چند خیلی طول بکشه ولی هم جذاب تره هم تو ذهنم میمونه هم این که خب باحال تره میگردی پیدا میکنی مینویسی جمله میخونی تازه معنی فارسیم جلوش نیست درنتیجه با جمله معمیشو میفهمی بعد که چک میکنی کلی ذوق میکتی واسه این که فهمیدی. خب شاید کسایی که حوصله حفظ کردنو دارن یا حفظیاتشون قوی هست مثل من نباشن اما من اصلا به حفظ کردن فکر میکنم استرس میگیرم :/ ولی میگم با این سرعت عمل و گیری که دارم احتمالا خیلی مدت زمان یاد گیریم زیاد بشه اخه خب درسته من یسری چیزارو میدونم مثلا did یا مثلا down ولی برا محکم کاری و این که مطمئن شم بازم میزارم تو لیست چیزایی که باید برم دنبالش خلاصه این که نمیدونم چی بشه دارم آهنگ گوش میدم فعلا تا اینجوری کل شعرشو درارم در خدمت جناب  James Blount هستم با آهنگ  Goodby my lover -___- خب اصلا نمیشناسمش حقیقتا :/ از اسم آهنگم خوشم نمیاد -_- ولی فعلا گوش میدم تا حفظ شمو همه چیشو بدون معنی کردن فارسی و ترجمه حاضر و آمادش حالیم شه. یعنی میگم من زیاد گوش نمیکردم و نمیشناسم خواننده هاشونو اما این یکی به نظرم خوب بود مثلا یه دفعه مایکل جکسون گوش دادم وای واقعا عصبی شده بودم میدونم خیلیا ارادت دارن بهش شایدم خیلی خفن باشه نمیدونم اما اصلا نمیتونستم تحملش کنم شایدم اون آهنگش بود اصلا واقعا عصبیم کردا یعنی خود صداشم. مثل کشیده شدن ناخن به تخته یه همچین چیزایی :/ اینه که ترجیه میدم با همین موزیکای معرفی شده پیش برم. ام یه روش دیگم هست من اینو انجام ندادم اصلا از اینجا و این خانمه یاد گرفتم. اینه که فیلمو با زبان اصلیش میبینیم بعد پنج دقیقشو لغتایی که فهمیدیمو مینویسیم باهاشو جمله میسازیم. یه همچین چیزی تو کانال تلگرامش هست قسمت خودآموزش. من درسته قبلا خودم کار میکردم ولی از این خانم هم خیلی دقیق تر یه چیزایی رو فهمیدمو یاد گرفتم. مثلا کتاب opd  یا همون oxford picture dictionary عکس هست با لغت بعد اینی که من دارم زیرش معنی فارسی داره خب ادم بیشتر از این که به عکس نگاه کنه خب معنیشو میبینه یعنی مثلا یه کلمه quad  همش با معادل فارسیش که میشه حیاط مجتمع آپارتمانی میبینی در صورتی که این ددرست نیست همینو با تصویر ببینی میفهمی بعد خود کلمه برات جا میفته مثلا ما فارسی میگیم حیاط میدونیم یه جاییه معنی معادلی تو مغزمون نیست مثلا به ی زبان دیگه نمیدونم چجوری بگم خلاصه که طبق تجربه ای که داشتم کلا تصمیم گرفتم فارسیارو نگاه نکنم حداقل نه در مرحله ی اول و این که تو کار آوا شناسی تلفظ هام رفتم هی در میارم لغط هارو و همه اینا واقعا زمان میگیره ولی امیدوارم تا سال ۹۸ یه پیشرفت اساسی بکنم یک سال خیلیِ. مثلا سال دیگه این موقع ها بیام از پیشرفتای خفنم بنویسم : دی. خب خیی حرف زدم؟ باید بگم یه خورده عذاب وجدان داشتم که دیروز و پریروز رو اصلا طرف هیچی نیومدم و فیلم دیدم خیلیم فیلمو کارتون دیدم یه عالمه هم لیست دارم شاید بعدا اسمشونو نوشتم اما امروز از عملکردم رضایت دارم این که ادم بعضی وقتا یه استراحتی کنه هم بد نیست. دیگه این که همین. عکس میزارم یادم بمونه که چه داستانی رو شروع کردم‌ و همه چی اولش چجوری بود.



896 : یعنی چی میتونه باشه؟؟؟

من هنوز تو فکرشم جز همونائیم که گفتم یعنی چیزی به ذهنم نمیاد هرچی‌هست خودش ولی  باز انگار نا موفقم. 

898 : ملالی نیست جز...

خب  دیگه فکر کنم به اندازه کافی بیحوصله بودمو استراحت کردم امروز میخوام بترکونم. خب ادم حوصله اش سر میره  وقتی کاری نمیکنه.بعدم همش یه چیزی کمه انگار. درسته که کلی فیلم دیدم اما فیلم دیدن واقعا برام جذاب نیست یعنی یه خورده زیاد بشه کسل کننذست واقعا. به هر حال هرکی یجوریه دیگه. همیین فعلا چیزی ندارم بگم -___-

894 : شخصی*

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

893 : شخصی ++

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

892 : بی حوصلگی

فقط حوصله ندارم کتاب بخونم یا زبان‌ هرچی فقط میخوام تا مرض خفگی پشت هم فیلم ببینم‌‌. شایدم غذا درست کنم یا برم بیرون راه برم‌ فقط نمیخوام اون سمت برم نمیخوام فکر کنم به هیچی به هیچی

891 : چرت نویس

هیچوقت این موقع از روز بیرون نمیرم. اما امروز مجبور شدم بعد از سالها برم داخل شهر. آفتاب با شدت زیاد میتابید و آسمان بی هیچ ابری ، آبی و هوا گرم و کلافه کننده بود. سعی میکردم خودمو بپوشونم تا دیده نشم. خیابانِ شلوغ، با آدمهای زیاد که از هر طرف بهم تنه میزدن‌ وحشتناک بود. ساختمونها انگار حضورم حس کرده بودن و منتظر فرصتی بودن تا روم آوار بشن. نفرت دوباره تو وجودم شعله کشید. به خودم لعنت میفرستادم که تسلیم شده بودمو فکر میکردم همه چیز بعد از این همه وقت تغییر کرده‌.خوبه همون لباسای گشادمو پوشیده بودم. با سرعت راه میرفتم سعی میکردم به هیچ کس نگاه نکنم. به هیچ چیز فکر نمیکردم و تمام تمرکزم به این بود که به پیش برمو زود تر برسم خونه. کی میشد خلاص شم از این شهر، از آدمها، از گرمای خورشید، از آسمان بدون ابر ، از ساختمان ها، از دیده شدن و مرکز توجه بودن. از دفاع کردن خودم. همه دست به دست هم میدن که بهم حمله کنن. خیابان خلوت تر شد. اما باز نمیتونستم راحت نفس بکشم انگار دستی گلومو چسبیده بود. میخواست ببرتم باید‌جیغ میزدم اما میدونستم دستی در کار نیست و کسی نگرفتتم ولی افسار خیال از دستم در رفته بود صحنه ها دوباره تکرار میشدنو سمتم هجوم آورده بودن. محیط بهم غلبه کرد. گریه نمیکردم از قیافم هیچ چیز مشخص نبود اما از درون انگار از یه مسیر باریک پر از‌ تیغ و چاغو عبور میکردم. نباید تسلیم میشدم باید جلو میرفتم میرسیدم به کنج دنجم. دیگه نمیخواستم به واقعیت فکر‌کنم. اما همه حواسم به دورو برم بود.با این حال سعی کردم برای آروم شدن به رویا متوصل بشم‌‌. یه روز از اینجا خلاص میشم. نه که شهرو دوست نداشته باشم اما این شلوغی بیش از حدش توی روز عذابم میده. شبها و صبح های زود تشنه ی قدم زدنم. کسی منو نمیبینه میتونم پنهان شم. سایه ها به کمکم میان. نورهای نارنجی خیابان مثل ستارههای کوچک نقطه ای روشنن. تاریکی مطلقو دوست ندارم. بعضی وقتا هم روزایی میزنم بیرون که هوا بارونی و برفی باشه.این موقع ها خیابانهاخلوتِ. بدون ترس شهرو متر‌ میکنمو قدم میزنم. اما حالا نه نه توی این وضعیت از همه چی متنفرم. از شهر، آدمها، گرما، آسمان آبی، ساختمان های بلند و نو تاریکی روشنایی از همه چی. باید فکرمو میبردم جای دیگه‌‌. چند روزه فکر‌میکنم به رفتن حوالی قرن هجدهم مثلا یکی از سالهای دهه ۱۸۷۰ چقدر کیف میده وسط یک دشت با درختا و بوته ها ی مختلف. آسمان صاف اما ابری هوای خنک بهاری همه جا سبز خونمون یک گوشه ی دنج البته نه خالی از انسان. یه دریاچه و رود. صدای پرنده ها خونه ها ی چوبی سفید با شیروونی های رنگی...
خوبه مائده موفق شدی رسیدی خونه. نفس بکش. 


دیدم ما موفق شد داستانم دیگه کلافه شدم اینو نوشتم.  فعلا دست نگه داشتم تا چه پیش آید اصلا یهو باید بیاد نوشتن.