روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۸۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

81 : گیج بازی امروز

صبح خواب موندم بجز دوتا کلاسا باقیه برنامع ها عملی شد وااای بیا از اخر برات تعریف کنم.خدا من باز سوتی دادم خیلی ضایع بود.خیلی بد بود به بیتا و مروارید گفته بودم باهاشون میرم تا رسیدم مترو ساعت شیش بود صرف نداشت برم خونه بعد بیام به بیتا برگشتم گفتم گفت اونجا وایسا بیام دنبالت بعد بریم تا بیتا رسید 6 نیم شد مروارید دیر تر اومد تا رسیدیم 7 نیم بود.کارا رو نگاه کردم  یعنی نگاه کردیم کارای آرش که کاملا مشخص بود پند تاشو قبلا دیده بودم کارای " آ.ر " کاراشو تو کتابش دیده بودم بازم تو اون چی میگن دفترچه کتابچه ای که عکسا وو کارا هست بود پک کردم کار بعدی منطره بود وای خدا نمیدونم چرا فکر کردم کار "ف " خیلی ضایع بود بعدیم فکر کردم مال "ب" .بعد تازه برگشتم به بیتا وو مروارید میگم یکیشون نمیگه این دوتا رو بر عکس گرفتی نمیدونم چرا این دوتارو اصلا حواسم نبود چک کنم. خب پرا پایینش اسم نداشت -___- بعد تازه تز دادم میگم از ب توقع این کارارو نداشتم تو حرف زدنش ادم جور دیگه ای برداشت میکنه.حالا ف وایساده اونجا البته حواسش به دوستاش بود اما وای خیلی بد شد اگه شنیده باشه؟کاراش بد نبودا ولی خب من دوست نداشتم یعنی از یکیش خیل خوشم اومد بعد ضایگیش اینه که ب یه عکس دست جمعی با دوستاش  تو عکساش بود حالا من شوت نفهمیدم.از  این حرص میخورم همه چی مشخص بود :( مائده چرا اینقدر سوتی میدی -___- خلاصه این که درسی که از ماجرا گرفتم شوت بازی در نیارم و این که همه قرار نیست از کارامون خوششون بیاد.از کارای ارش خوشم اومد خوب بودن.چند تاشم قبلا دیده بودم سر کلاس . کارای آ ر تو کتابش دیده بودم هرچند نتونستم بخرم هنوز اما اونام به نظرم قوی بودن البته کتابشو ترجیح میدادن شایدم چون کامل نیدمش همچین فکر میکنم اما این دونفر واقعا خوب بودن.کارای ف هم که گفتم اما دختر خوبی بود امیدوارم اگه شنیده هم متوجه بشه از قصد نبوده و من واقعا نمیخواستم چیزی بگم. ب هم حرفی ندارم کلا هنوز سر این قضیه ناراحتم.اما کلا فکر میکردم چون از کارای بقیه ایراد گرفته بود و با توجه به چند باری که کلامشو شنیدهه بودم قراره چه کارایی ازش ببینم وای نمیخوام دیگه فکر کنم بش حتی شاید فردا با مهسا اینا اینو نرم چجوری چشم تو چشم شم.هرچند موقع خداحافطی به ف گفتم امیدوارم موفق باشه و از این حرفا .اووووف کلا شلوغی بود.صبح که خواب موندم. تا رسیدم اریا ساعت یک بود بعدش رفتم انقلاب ساجده زنگ زد گفت میاد پیشم تا کارا حاضر شه تو این فاصله که بیاد کتابایی که میخواستمو خریدم. ساجده اومد یه سر رفتیم دانشگاه بعدش یه چیزی بخوریم حرف زدیم تا بریم عکسارو بگیریم 4 بود.حاضر نبود عکسا 5 حاضر شد . بعدشم اومدم مترو ووو ماجرای نمایشگاه.خیلی خستم باید بشنم عکسارو ببرم بعدش ترتیبشو بزارم قبل فیلم بعد فیلم.کتاب دریا پری و کاکل زری رو تو مترو خوندم.کاش فردا خوب پیش بره همه چی.از بس عکسامو نگاه کردم دیگه نمیفهمم کدوم خوبه کدوم نه اصلا خوب هستن ؟دوباره شک اومده سراغم.من کلا اعتماد بنفسی از عکاسی از انسان ندارم فرقم نداره چجور عکسی باشه. وااای احساس میکنم نگاهم هیز شده هی ادما رو میدیدم تو مترو فکر میکردم از چی میتونم عکس بندازم اخر سر تصمیم گرفتم نگاه نکنم :)))) فردا روز پر کاریه برم کارامو کنم شام بخورم حمومم باید برم بعدش بخوابم دلم نمیخواد خسته باشم.


+ یک سال بعد نوشت :دی 
کتاب دریاپری و کاکل زری ، نوشتهٔ گلی ترقی ، نشر فرزان روز هست که یه کتاب شعر میمونه یه کتاب کوچیک جیبی هست. شعرش داستانی و شاید اولش این تصور بشه که بچه گونست اما اینجوری نیست اصلا. به نظر من خیلی بامزه بود اون موقع خوندم خیلی هم طولانی نشد خوندنش. 

80 : امروز و فردا

امروز روز آرومی بود تقریبا.جمعه بودنشو فریاد میزد.میبینی وقتی بر  میگردم به نطرم این هفته هم طولانی میاد اما با تمام فرازو نشیبش تموم شد وهفته جدیدم رسید.امروز جدی ترین کارم عکاسی بود و تو فکر بودنم.یادم باشه از استاد بپرسم تو کارای جاکوملی و وایت گوهر اصلی چیه به خصوص جاکوملی هر چی فکر میکنم به نتیجه قطعی نمیرسم.امروز دوباره با خودم عهد بستم با تمام  ضعفهایی که دارم نا امید نشم و ادامه بدم باید عکاس ببینم کتاب بخونم و واقعا زورمو بزنم و تلاش کنم بتونم حرف بزنم حول نشم و بتونم تصویر خوبی از خودم ارائه بدم.همونی که هستمو نه یه ادم چلمن و خجالتی و دستوپا پلفتی و... پون اینجوری در حق خودم ظلم میکنم و میدونم به قولساجده پشیمون میشم.هرچند که تو این دوسالم تلاش کردم حتی مشاوره رفتم اما اونجام حرف زدن سخت بود.اصلا نمیدونم دلیلش چیه.ممکنه به اون چیزی که خیلی خیلی خیلی وقت پیش واسم اتفاق افتاد ربط داشته باشه یا نه نمیدونم و نمیتونمم به کسی بگم.حداقل نه هرکسی.مشاور بد نبود اصلا خوب بود اما خب  هفته ای یه بار ساعتی 80-100 تومن خیلی زیاد بود ترجیح میدادم استفاده ی بهتری بکنم از این پول تازه هر دفعه بیشتر میشد بعد اینجوری بود من یه ساعتو میرفتم 45  دقیقه شو  فقط تلاش میکردم حرف بزنم یعنی کلا نمیشد -____- احتمالا الان باید به این فکر کنم کیا میان اینجارو میخونن اما چه اهمیتی داره.نمیخوام خودمو سانسور کنم.من یه ادمم با تمام ایرادام مهم اینه دنبالشم حلش کنم البته نه این که موافق جار زدن هرچی باشم خیلی چیزام خیلیا نمیدونن و نخواهند فهمید هیچوقت.من نا امید میشم اما اجازه نمیدم بهم غلبه کنهه این هفته تمام تلاشمو میکنم مسلط تر باشم.اخ یعینی میشه تا روز کنفرانسم این مشکل حل میشد.درسته دوساله دارم سعی میکنم اما هیچوقت به پیگیری الان نبودم.باید بتونم باید.کاش میشد کس کمکم میکرد اما طاهرا باید خودم از پس خودم بر بیام مثل همیشه.هر چند مهسا و ساجده امشب که حرف میزدیم راه کارای خودشونو گفتن و خب کلیم کمکم کردن اونارم انجام میدم. کلا الان یه حس فوران کرده توم که چقدر این ادمارو دوست دارم و چقدر خوشبختم که تعداد ادمای خوب زندگیم  با کیفیت زندگیم زیاد شدن . داشتم میگفتم امروز با تمام فکرا و قولهایی که به خودم میدادم کار خاصی جز عکاسی و خیاطی  و آهنگ گوش کردنو خوابیدن نکردم.کتاب نخوندم ولی همش یه جای ذهنم ارور میدادو آژیر قرمز میزد مائده امروز چیزی نخوندی.خوشحالم به خاطر این موضوعم درسته کندم درسته یه جاهایی از دستم در میره و مغزم نمیکشه اما مهم اینه دارم راه میفتم.خودمو با همین تابستونی که مقایسه میکنم میبینم رشد داشتم( حتی خودمم نمیدونم چطوری چی شد ).همین دلگرمم میکنه نمیخوام ولش کنم.کتاب قدرت اسطوررو تصمیم گرفتم کم کم بخونمش نمیدونم چرا اینقدر ازش فرار میکنم همیشه همین بودم دلیل این مغز لعنتیو نمیفهمم. بعضی وقتا خودمم خودمو درک نمیکنم. فردا میرم عکسامو چاپ کنم جداشون کردم فکر میکنم بد کار نکردم هنوز نمیدونم دیدن اون فیلم تاثیری روم گذاشته یا نه یا اصلا دلیل استاد چی بود اما منتظرم یکشنبه برسه و ترجیح میدم اولین نفرم عکسامو بزارم که ذهنم بازه.نه این که هی اطلاعات جدید بگیرم بعدم در مورد خودم قاطی کنم. 124 تا عکسه همرو گذاشتم حتی اونایی که شبیه بودن به جز اونایی که خراب یا فلو و تار بودن رو.فردا اول میرم ساعت 9 اریا عکسارو میدم بعد دوتا کلاس دارم اندیشه دو و دانش خانواده چقدرم زورم میاد برم اما خب مجبورم. تا 12 نیم بعدش میرم انقلاب کتاب اسکار واید از اعماقو میخرم خدا کنه مغازهه تموم نکرده باشه .با کتاب کاکل زری گلی ترقی و گفتگو با کافکا گوستاو یانوش..اینا برای این هفته که میاد.همینجا قول میدم دونه دونه بخونمشون بعد برم سراغ بعدی. بعد از این دوباره میرم اریا عکسامو میگیرم و عکسای ساجده و مهسارو. بعد باید بیام خونه. یکی از همکلاسیام نمایشگاه گروهی زده با چند تا از بچه های قدیم استاد.دوست دارم برم ببینم به مرواریدو بیتا قول دادم باهاشون برم فردا با اونا میرم .یکشنبه هم با مهسا ساجده الهام قراره یه نمایشگاه دیگه رو بریم بعد از اون اونا دوباره میان این کارارو ببینن که من دوست دارم باهاشون بیام درنتیجه دوبار میرم حالا این گالری داره میگه این چه پیگیریه همه نمایشگاهارو دوبار دوبار میاد اخه اون دفعه هم که اون یکی بچه ها نمایشگاه زده بودن دوبار شد رفتنم :) تا اینجای برنامه معلومه باقیشو نمیدونم چی بشه.تا ساعت 4 بیدار میمونم یه مقاله هست میخوام بخونمش برای استاده.یه احساس آرامش عجیبی دارم از این که کم کم دارم میفهمم و یاد میگیرم باید چجوری بگذرونم.آخ راستی امروز به اینم فکر میکردم کم کم باید رو زبانم کار کنم.کم کم که نه باید دست بگیرمو نترسم ازش.نه کلاسو که حرفشو نزن عمرا برم الان اسم کتابی که استاد زبان دانشگاه گفتو پیدا کنم. واااااااااااااای  باورم نمیشه که نیست.هی حالا بگم به وسایل من دست نزننا حداقل دور نندازین حالا چیکارکنم؟ حتی اسمشم یادم نی گفت گفت 504 واسه اولش زوده شروع کنم اول اونو بگیرم بعد 504 رو حالا اصلا نمیدونم درسته یا نه ها ولی حداقل تلاشمو میکردم :( حالا چیکار کنم؟ خیلی ناراحتم.بهتره برم دیگه تا یه چاره ای پیدا شه.


79 : از تاریکی متنفرم

وای برق رفت. دقیقا بیست دقیقه خیره شدم به صفحه روشن لپ تاپو هدفونو چپوندم تو گوشم ، آهنگو زیاد کردم و به جون این کورسوی نور دعا کردم.

78 : مراقبه


شارل بودلر



اندوه من هوشیار باش و آرام گیر.

تو شب را می‌خواستی، فرا می‌رسد، ببین.

شهر در تاریکی فرو می‌رود

برای عده‌ایی آرامش‌، برای عده‌ایی هراس به همراه دارد.

آنگاه که کثرتِ ذلتِ آدمی

زیر شلاقِ لذت این جلاد بی‌رحم

در مهمانی اسارت، افسوس می‌چیند

اندوه من، دستت را به من بده

دور از آن‌ها به این‌جا بیا

نگاه کن که سال‌های گذشته

زیر ایوان‌های آسمان

با جامه‌ای مندرس خمیده شده‌اند

افسوس، تبسم‌کنان از قعر آب پدیدار می‌شود

آفتابِ محتضر همچون کفنی کشیده شده تا شرق

زیر یک پل می‌آرامد

بشنو محبوب من بشنو لطافت شب را که قدم بر می‌دارد.


شارل بودلر

سپیده حشمدار



یه سری چیزا هست که به هیچکس نباید گفت حتی برای خودت چون تکرارش فقط خفه تر از قبلت میکنه چون دهن باز نمیکنی چون هیچکس نمیدونه.کاش میشد حرف زد کاش ... کاش کسی بود میتونستی چشاتو ببندیو فقط بگی از همه چی . از همه چیزایی که همیشه نگهشون داشتی اینقدر که به مرز خفگی رسیدی .کاش میشد حرف زد.یسری چبزارو حتی به محرم ترینا هم نمیشه گفت.اینقدر که غده میشه روز به روز بزرگ تر اما خالی نمیشه میمونه و هر روز لال ترت میکنه.کاش میشد حرف زد یسری چزارو حتی غیر مستقیمو نا مفهومم نمیشه به زبون اورد یا نوشت.کاش کسی بود جدا از همه چیز میشد بهش گفت.کاش شجاعته بود.کاش میشد مجبور نبود تا نقاب زد و هر  روز تظاهر کرد که همیشه همه چیز خوبه .متنفرم از همه چی ، از خودم ...

چرت نویس

77 : ساموئل بارکلی بــِکِت

 


 ساموئل بارکلی بکت  (Samuel Beckett)

زندگی نامه...



NOT I


ببینین اینو : NOT I


اولش که دیدم ترسیدم! خیلی تند حرف میزد خیلی خوبم نمیفهمیدم چی میگه . حالا زیر نویسو زدم.باز نمیفهمم یعنی چی.خب  زیرنویسشم خیلی روون نیست.رفتم خود نمایشنامه رو از فیدیبو خریدم.خوندم.میبینم کلا مدلشه یعنی انگار ترجمشم خوب نبود اونجا .بیشتر کنجکاو شدم دوباره خوندم و چند بار دیگه نگاه کردم.در مورد بکت کنجکاو شدم باید ادم جالبی بوده باشه. داشتم نگاه میکردم فیلمو چند تا دیگه فیلمشم دیدم اونام همینجورین.خیلی نکته های ریزی دارن انگار.بعد که بیو گرافیشو میخوندم دیدم بعله درست حدس زدم .زندگیشو بخونین.خوشبحالش حداقل تونسته با نوشتن خودشو تخلیه روانی کنه و کاراشم موفق بوده.هنوز تو کَفِشَم . کاش منم میتونستم تخلیه روانی کنم خودمو .

76 : چرت نویس

بعضی وقتا حدس زدن لغات مثل جدول حل کردن میمونه.باید کلمه های قبلو بعدو بدونی و بفهمی.امان از وقت که نفهمیده باشی دیگه تا دستت بیاد جریان، مکافات داری.

ادم قبول میکنه یه چیزاییرو اما همیشه یه خلاء براش تکرار میشه.مثل سقوط میمونه.هی میپذیری میری بالا هی به نوک قله میرسه اتفاقی پیش میاد دوباره میای سر جای اولت.مدام تجربه میکنی مدام و مدام.تکرار پشت تکرار.دلت میخواد خلاص بشی از این وضعیت اما هیچ راهی نداری.

دلم تنگ شده برای قبل همه چی...

بعضی وقتا میگم نکنه همینیم که الان هست نباشه یروز؟ اون روز قطعا خودمو میکشم !کاش نرس هرگز...

دیشب رو تعریف نکردم چی شد آستین مانتومو با اون نخا دوختم.خیلی ساده شد اما دوسش دارم و به نظرم قشنگ شده.مامان شام داشت میزاشت.کباب ترکی خونگی حالا اختراعیه ها ولی گوشتشو با پیاز گذاشته بود بپزه که من رسیدم جعفری تازه بابا خریده بود توش بریزن پاک کرده بود. شستمشون گفتم من دستی خورد میکنم حالا بلدم نبودم مامان مخالفتی نکرد انگار از خداشم بود خورد کنو در نیارم خوشحالم شد که من اقدام کردم به یاد گیری این چیزا. خب خورد کردننش خوب  پیش  رفت دستم کندد بود تند تند چاقو رو نمیزدم ولی خب بالاخره تموم شد .غذا رو درست کردیم با هم.من همش فکرم سمت این بود که کی میرسه تنها باشم مجبور باشم آشپزی کنم برای خودم.یه بخشی از وجودم میخواست زودتر ببرسه.یه بخشی همش فکرشو کنار  میزد نمیخواست به این چیزا فکر کنه مدام تکرار میکرد درونم که همچین چیزی از دور خوبه از دور قشنگه اما اخرس سر اون یکی بخش برنده شدو این حرفو که باید خودتو برسونی به این مرحله رو به کرسی نشوند و به اون یکی بخش فهمموند ساکت شه.دارم چرت مینویسم سرم بشدت درد میکنه .سر و گردنم.دلم میخواد بخوابم اما باید خوابموب تنظیم کنم..عکاسی کردم. حالا باید اون فیلم رو پیدا کنمو ببینم.دوباره فردا عکاسی کنم.

75 : تموم شد

کتاب خاطره های پراکنده نوشته گلی ترقی نشر نیلوفر تموم شد.دارم  از زور خواب و گرسنگی میمیرم.خون به مغزم نمیرسه درموردش حرفی بزنم.فقط میتونم خوندنشو توصیه کنم نثر خیلی خوبی داشت.و توصیفاتش عالی بود.با این که برای زمان حال نبود اما کسل کننده و حوصله سر بر نبود حتی جذاب هم نوشته بود.تمام حسهارو میشد توش درک کرد بس که زنده بود.همه چیزو میتونستم تصور کنم .دو سه جاش حتی اشکم در اومد.کلا جزو کتابایی بود که دوسش داشتم.

برم صبحونه بخورم احتمالا تا ظهر خوابم ،بعدشم باید عکاسی کنم و بعدش یه فیلم نمایشنامه از بِکِت به اسم من دقیق یادم نیست ساجده نوشته برام تودفترم نمیدونم تو یوتیوب سرچ کنم ببینم بعد از اون دوباره باید عکاسی کنم.استاد گفته اینکارو کنم نمدونم چرا.بعضی وقتا چیزایی میدونه که خودمم نمیدونم.بعضی وقتام انگار فکرمو میخونه انگار دقیقا توی ذهنمه انگار جوابمو میده میدونم اتفاقیه ولی خب همین باعث میشه ادم یجوری بشه حتی مراقب چیزایی که بهش فکر میکنه بشه. مامان هم بعضی وقتا توبعضی چیزا اینطوریه هیچوقت نمیتونم دروغ بگم به این ادما انگاردستم جلوشون روئه انگار دهن باز نکرده میفهمن انگار از مدتها قبل همه چیز رو میدونن.از یه طرف خوبه ادم دوست داره بشناسنش یه جورایی جلوشون خودشه دور از هر نقابی .احتمالا همه مادرا اینجورین و استادم نسبت به همه شاگردا تا دهن باز کنن به خاطر تجربش و برخوردی که این سالا داشته اینجوری شده.البته من کلا تو دروغ گفتن همیشه میلنگیدم اگرم گفته باشم خودمو زود لو میدم.خب زیادم بد نیست.درغگو نمیشی.اما علتشو هیچوقت نفهمیدم که چرا اینجوریم.

همه خوابن نمیدونم چجوری بی سرو صدا برم صبحانه بخورم واقعا گرسنمه.


خاطره های پراکنده گلی طرقی


خاطره های پراکنده گلی طرقی

74 : قفل کنفرانس!

نمیدونم نیمه های شب، حولو حوشای همین ساعتا.چه رمزو جادویی هست که همیشه فکرایی که تو روز قفلشون باز نمیشه و نتیجه نمیده این موقع شکوفا میشن و تقی صدای باز شدن قفل بدون هیچ کلیدی به گوش میرسه.مثل اون هفته ی پیش که همین ساعتا ایده ی عکاسی اومدو کلی ذوق کرده بودم البته فرداش که عکاسی کردم فکر میکردم نشده اما همون درست بود.نمیدونم این خوب بشه یا نه خوب ارائه بتونم بدم یا نه.خوب بتونم بنویسم فکر کنم و حرف بزنم یا نه اما میخوام تلاش خودمو بکنم.اون یکی موضوع هارو که به استاد گفتم گفت اینجوری نباشه که یه موضوع انتخاب کنی حالا بری دنبال کتابو مرجعو اینا بخونی( من میخواستم این کارو کنم دقیقا :) ) گفتن این جوری انتخاب کن که ذهنت درگیرش شده باشه در موردش بدونی  مجبور نشی دنباالش بری بدون استرسو با تسلط بتونی توضیح بدی.درمورد تسلط و استرس خیلی مطمیین نیستم اما اینی که به ذهنم رسد درگیرش بودم و خوندمشم فقط باید  فکر کنم بتونم خوب بنویسم و تمرین کنم خوب  بگم.راستش از خدامه زودتر کنفرانسمو بدم تا دیگه فکرم درگیرش نباشه.اما نمیدونم بشه یا نه اون روز که گفتم اردیبهشت.اما بیخودی کش دادنم دلیل برخوب شدن کار نمیشه.کاش یکی بود کمکم میکرد و راهنماییم میکرد هیشکیم نییست:( . خب من فیلسوف نیستم که نوشتنم و حرفام بی نقص باشه.اصلا چجوری اول حرفو شروع میکنن؟

نمیخوام دیگه الان بش فکر کنم میخوام برم بقیه کتاب خاطره های پراکنده رو بخونم.اولاش برام جذاب تر بود اما مشتاقم تمومش کنم.

73 : خاطره های پراکنده


72 : کم کم یاد می‌گیری...



کم‌ کم تفاوت ظریف میان نگه‌ داشتن یک دست،

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌ که عشق تکیه‌ کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌ گیری که بوسه‌ها، قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت.

سرت را بالا خواهی گرفت ،با چشم‌های باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه...

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی،

که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست.

و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد.

کم کم یاد می‌گیری...

که حتی نور خورشید می‌سوزاند، اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی،

به جای این‌ که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...

که محکم هستی...

که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی

یاد می‌گیری. 

خورخه لوئیس بورخس

 


امروز روز آرومیی بود در ظاهر... نمیتونم چیزی بنویسم.نمیتونم .