روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یادداشتهای زیرزمینی» ثبت شده است

839 : زیرزمین

راستش هنوز فکرم درگیره یادداشتهاست. خب میدونین من یه خورده مرده زیرزمینی رو درک میکردم وقتی میخوندم یعنی‌نه این که حرف من باشه ها مطمئنم اگه شاید کسی وبمو بخونه یا منو بشناسه میتون اشتراکاتی که باهاش دارمو درک کنه. نمیدونم خوبه یا نه و داشتم به همینش فکر میکردم بعد دیدم خیلی از کسایی که میشناسم و قبولشون. دارمم همونجوری بودن مثل هدایت. مثل کافکا و شاید بشه از‌این مثالها اورد و دید شاید در طیف درجه بندی بشه اون زیر زمینی بودن اون جدا بودن ولی فکر نکنم چیز بدی باشه نمیدونمنمیدونم شاید خود اون شخص بیشتر از همه اذیت بشه ولی همین زیرزمینی بودن شاید بائث بشه چیزای بیشتری رو یا همونهایی که هستن رو بهتر درک کنه. البته مرد زیرزمینی داستان یادداشتها شاید نهایتش بود شاید نمیدونم بیخیال هنوز به نتیجه نرسیدم. 

833 : پایان کتاب یادداشتهای زیرزمینی


یادداشتهای زیرزمینی (با چهارده تفسیر) اثر فیودار داستایِفسکی ، ترجمهٔ حمیدرضا آتش برآب ، نشر علمی فرهنگی تموم شد. باورم نمیشه تونستم تمومش‌کنم. خیلی طول کشید فکر کنم. ولی یه چالش بود برام اصلا یه چیز عجیبی بودا اولش اینجوری به نظر نمیومد. خوندن تفسیر ها هم حقیقتش ابتدا که شروع کردم خیلی کسل کننده بودن اما کم کم هرچی جلوتر میومدم به نظر برام جذاب تر شد.  اصلا نمیدونم باید چی بگم. فکر کنم هرچی باید در مورد این کتاب میگفتم گفتم تا الان. چیزی که میدونم این هست که این کتاب بی تاثیر نبوده روم. شاید حتی برای هضم کردنش یه خورده زمان لازم داشته باشم. همین. یه خسته نباشید به خودم :دی. 


باورم نمیشه تموم شد. از همون حس‌گند بعد کتابایی رو دارم که انگار باهاش جون کندم اخت شدم حالا جدا شده ازم. حالا باید چیکار کنم. دیگه دغدغه خوندنشو تموم کردنشو ندارم. شاید دارم چرت مینویسم حال ندارم واضح حرف بزنمو توضیح بدم. خوابم میاد حتی مطمئن نیستم دیگه بتونم بخوابم. 

832 : مغزم نمیکشه

وااای باورم نمیشه احساس میکنم مفزم از کلمات داره منفجر میشه. یجوری خوابم گرفته که انگار کوه جابه جا کردم.حدودا هفتاد صفحه مونده دلم میخواد تمومش کنم امشب شاید یه ذره استراحت کنم بعد. مغزم نمیکشه.نمیدونین از یه کتاب ۲۵۰ صفحه ای که خیلی کم هست با توجه به فونتشو قطع کاغذو اینا چه چیزهایی که در نمیاد چه چیزهایی که پشتش نیست یا هست.  داستایفسکی جان عزیزم دمت گرم اقرار میکنم من متلاشی شدم.✋🏼

828 : در هَم

خب من اوومدم. این دو روز هی میشستم سر کتاب و بخش تفسیرهای یادداشتهای زیرزمینی رو میخوندم. راستش الان احساس میکنم مخم نمیکشه دیگه واقعا برا امشب .کمتر از دویست صفحه مونده. بعضی کتابا ها شاید خودشون کلا خیلی به نظر طولانی نیاد ولی به اندازه چهارتا کتاب یهو میبینی انرژی و زمان میخواد البته شاید تو ادما این متفاوت باشه. الان شام شنیسل گذاشتم یه خورده دیگه حاضر میشه بعدکه خوردم مینویسم این بار‌که همه چی خیلی اوکی پیش‌رفت.

این دوروز فیلم هم دیدم دو تا فیلم گفته بودم با مروارید خیلی وقت پیش خریده بودم؟ همون موقع که لپ تاپو بردم درست کنم فکر میکردم زود درست میشه.البته به انتخاب مروارید بود نه من. گذاشتم با تلویزون دیدم.اصلا حواسم نبود لپ تاپ نی تلویزیون که هست. مامانم خونه بود گفتم صحنه هم ممکن دتشته باشه ها :دی ولی اونجوری نی:/ خب خونه خالی نمیشد این شد که به اندازه سی ثانیه نصیحت کرد نبین چیه این چیزا بعد بیخیال شد رفت تو اطاق :/ دیگه از وسطش اومد با هم دیدیم 😂😂😂😂😂 نه اونجوریم اینا که شوخی بود از ویژگی های بارز مامان این هست خیلی گیر نیست ولی خیلی گیر هست -___-  میگم گیرهاش بیچاره‌ دوره ای بود بیشتر. توی هرچیااا یعنی بچگیو سن رشدو اینها. اینجوری نیست اپن مایند باشه من ده سالم باشه بگه هرکاری میخوای بکن هرچی میخوای گوش بده هرجا میخوای برو و هرچی میخوای بخون و غیره یادم همین حدودا بود فکر کنم فیلم تایتانیک تازه اومده بود بعد دختر خاله هام داشتن گفتن ببینیمو اینا‌ اونا دیده بودن. هیچی دیگه نذاشت من ببینم اون موقع :/ اصلا یادم نی چه سنی بودم فقط تصاویر جلوی چشمم هست. یا بیرون رفتن.  من تا پارک در خونمون تنها نمیرفتم تا دبستان و راهنمایی. خیلیا شاید گیر ندن کلا اما مامان من یه چیزایی رو واقعا سخت میگرفت بعد ول میکرد.

 یه دفعه سیگار واسه کارگاه تبلیغاتم گرفته بودم یعنی گفتم بابا بگیره عمرا عمرا روم بشه برم بگم سیگار میخوام :/ شاید خیلیا بدشون نیادا ولی من این توی ذهنم هست که درست نیست شاید قشنگ نباشه بری بگی انگار ادم روش نمیشه شرمش میاد. حالا. بعد به مامان گفتم میخوام بکشم ببینم چجوریه ؟. هیچی دیگه ریلکس تست کردم در حد خیلی کم البته نه این که تا تهش برم. مونده بود چی بگه یعنی میدونی در مورد من اینجوری من اصولا هیچیو پنهان نمیکنم یعنی چیز خاصی برا پنهان کردن ندارم. میدون بخوام کاری کنم میکنم چه اون بدون چه ندونه چه بگه نه چه نگه یه خورده هم زیادی بهم اعتماد داره که نمیدونم از کجا میاد دقیقا:/ ولی خب اوکی. نه که حرفی نزنه ها ولی خط قرمزاشو میدونم خیلی وقتهام بهش نمیگم کلا خیلی توضیح بده نیستم که مثلا بچه باشم از مدرسه بیام سیــــر تا پیازو تعریف کنم.از بچگی اینجوری بودم کلا:/ شایدم یه خورده زرنگ باشم اما میدونه وقتی میگم میخوام امتحان کنم در حد امتحان هست نه بیشتر هرچند به اون یه دفعه خلاصه نشد یه بار دیگم با بیتا عکاسی میکردیم امتحان کردم.😬 نه این که دوست داشته باشما خیلی جذاب هم نبود یعنی اصلا خوشم نمیاد یعنی چی آخه اینایی که مثل یعنی خودم دوست ندارم اما سالی یه بار ادم انگار دوست داره یه خورده خلاف کنه در‌حد یکی دوبار. احتمالا کسایی که قیافمو دیده باشن احتمالا فکرشم نمیکنن. اخه اینا که کاری نیست. هست؟؟ اصلا هم به خاطر علاقه نیست مه مثلا توی یه جمع همچین حرکتی برم یا خوشم بیاد‌. خب شاید این به زن بودنم برگرده این که یه تصویری تز خودت داری یا یه اصولی داری شاید بعضی وقتا بخوای واسه تخلیه کردن خودت تلافی کردن اونم نه با آسیب زدن به خودت فقط در سال شاید یکی دوبار میشکنیش ولی خب چرا نباید امتحان کرد؟ یعنی بار اول امتحان دفعات بعد که نمیشه امتحان ولی کلا ادم کنجکاوه دیگه. نه این که حالا همه چیم بخوای امتحان کنی دیگه همه چی عادی بشه ها منظورم این نیست. از خیای چیزام ادم خوشش نمیاد رغبت نمیکنه. این اشتباست؟ نمیدونم اصلا از کجا رسیدم به چی.

داشتم فیلمو میگفتم خیلی عاشقانه بود جفتشون اسمشونم یادم نی از این فیلمایی بود که مثل زنای قرن ۱۹ با اون لباساو فضاو کاخو اینا. خیلی برام چیز نبود جذاب نبود یا این که بگم وای قشنگ بود فقط طبق معمول از نظر تصویری چی‌میگن تارریخی اون لباسا و فضاو کاخ رو دوست داشتم. همین. 

الان که دارم ادامه رو مینویسم شامم رو خوردم. میشه ششمین غذام شنیسل. همه چی اوکی پیش رفت غذامم خوب شد. اصلا سخت نبود :))))

822 : چهارشنبه تا حدودی ملال آور

خب اون موقع که بیدار شدم.دوباره خوابیدم تا ساعت سه. بعد تا یه خورده کتاب خوندم رفتم حموم ساعت ٥ نهار خوردم حاضر شدم رفتم هروی با دوستم قرار داشتم یه خورده گشتم خرید کردم تا الان از هروی تا سر شیان پیاده اومدم تا خونه. الانم میخوام شام درست کنم استرس زدایی بشم کلا دیشب خیلی بد بود بگذریم. خلاصه این که هنوز امروزمو شروع نکردم :(. الانم گفتم مایه ماکارونی داریم میخوام ماکارانی درست کنمو [ غذای پنجم] ریلکس تا خود صبح کتاب بخونمممم تمومش کنم البته مطمئن نیستم تا فردا تموم شه همین که دست بگیرم جلو میره. الان خب این تفسیرا همیش جالبن برام حالا چرا چون ادم وقتی کتابو میخونه برداشت های خودش هست با کتاب اما وقتی نوشته ی بقیه رو میخونیم هم اون فکرا برداشتهایی که کردی خودت پخته تر میشه ممکن ببینی ااا درست فهمیدم کسای دیگه هم بودن اینجوری فکر کرده باشن و این که خب مسلما برداشت های دیگه ای هم هست که ادم نمیدون شاید اصلا فکر نکرده باشه یا متوجهشون نشده باشه کلا خیلی مهمه اگه کتابی داشته باشه عالیه. حتما باید خوند نه این که ول کرد برا همین خوشم میاد میخونم.

814 : دلم کنج دنج میخواد...

دو‌ساعت پیش هنوز بارون شروع نشده بود کلی نوشتم از همه جا. دیدم بارون زد ولش کردم رفتم دم پنجره بارون دلمو برد نوشتم پرید. وقتی برگشتم دیدم. اما دیگه دستم نمیرفت دوباره به نوشتن. هرکی منو بشناسه میدونه من میمیرم برا این هوا بارون بی قرار میشم برا بیرون زدن. اما الان هنوز نرفتم. شاید برم توی شهر هوا که تاریک شد .... بگذریم. 


+ خبر خوب خود داستان یادداشتهارو بالاخره تموم کردم. رسیدم به ۱۴ تفسیر

+ از این فیلم جینگولکیا درست کردم :دی. خدایی اصلا حالو هواش نمیخورد؟ بزار بزارمش ببینین که چجوری دلم رفته بود ... 

+ چرا همه با این آهنگ مشکل دارن؟؟ مامان میگفت بسه چقدر اینو گوش میدی این همه غم داره. آخه نباید غم داشت؟ بله من گوش میدمو فکر میکنم. به کی ؟ خب معلومه؟ تازه کلیم شاد میشم!

+ بگذریم از این خزئبلات که همینجوری میادو نمیدونم معلومه چی میگم یا نه. 

+ قبلش چه بادی میومد رفتم دم پنجره موهامو باد برد غرق خودش کرد خواستم به یار بگم اگه بوی شامپو اوه به دماغت رسید بو موهای من :دی🤣🤣🤣 ازاین خز بازیا. فرض کنیم طرف شامپو تخم مرغی بزنه مثلا الکی مثلا اوه خیلی خفن😂😁🤦🏻‍♀️ مهم اصل قضیست به فرعیا گیر ندیم :دی  میدونم میدونم خیلی حرفای قشنگ میشه زد و من برداشتم گند زدم به تمام شاعرانگی یه چیز شاید باحال اما لجم گرفت این هوا من باد بارون اون کجا؟ نمیدونم. کجایی تو؟!

+ دلم یه جای گرم میخواد. خونمون شوفاژ نداره من همیشه همیشه جام بغل شوفاژ بود یا بغل شومینه  آخ که چه کیفی داشت الان خیلی دلم میخواد آخه یعنی چی‌خونه شوفاژ نداشته باشه  حالا شومینه رو میشه بیخیال شد اینقدر حال میداد. آدم باید یه بغل‌گرم داشته باشه گوله بشه تو سرما تو تو گرما اون کنجش. یه کنج دنج! والا. این خونمون قبل ساختن یه شومینه مشتی داشت کلا جام همونجا بود پا مو میچسبودم به سنگا. اصلا اون بیخی شوفاژو چرا میزنین ازش . از این خونه بدم میاد هیچی که من دوست دارم دیگه نداره تازه دیگه جای ثابتم ندارم الان وسط پزیرائی خوابیدم شوفاژم پیش کش اتاقم داشتم خوب بود. حالا فعلا همین رخت خوابم داریم جای شکرش باقی:/ -____- حالا هی نمیخوایم یاد نداشته هامون بیفتیم مگه میشه  این هوا همه چیو یاد ادم میاره اصلا من عاشق همینشم.  


میددوونم میدونم کیفیت تصویر وحشتناک ولی هرکاری میکردم با کیفیت یالا آپلود نمیشد:((( منم میخواستم بزارم :(


780 : ساعتِ شش بامداد

سرماخوردم ناجور. البته این عادی از دوجهت که بیخیال. 

یه چیزی تو وجودم میگه دست بکشم از ادامه ی کتاب یادداشت های زیرزمینی. یه چیزیم مقاومت میکنه این کار اشتباست فقط صد صفحه مونده تموم شه خود داستان بعدش تفسیر هاست. میگم ادامه نمیدم ول میکنم اما همش حرفِ. اتفاقا خیلی کتاب خفنی فقط خاطرات بدی به یادم میاد که ممکن اصلا ربطی به داستان نداشته باشه. همزاد پنداری نمیکنم. میگم ابدا ابدا لذت بخش نیست حتی نمیخوام فکر کنم جای طرف باشم البته نه این که مخالف باشم خیلی جاها کاملا به نظرم حقیقت رو میگه ولی میگم خاطرات بدی به ذهنم میاد از گذشته. درسته که کتاب باید به قول کافکا تبری باشه به دریای یخ زده درونمون اما ایا در این حد که گریه آدم در بیاد هم حرفش صدق میکنه؟؟؟ از زندگی‌متنفر میشه ادم. بیخیال. شاید بشه فکر نکرد فقط خوند دید چی میشه اما اینجوریم که حماقتِ. نخونی سنگین تره حداقل وقتتو هدر ندادی الکی. 

 درونم قشنگ معلومه یه جنگ درگیره ...هم جسمی که مریضم هم روانی :/

احتمالا سه چند روزی دلودماغ ندارم درست گفتم؟؟؟ هرچی هست ندارم میگم متنفرم از یادآوری با این حال...

خواب دیروز صبح هم یه بخش دیگه به اون فکر میکنم به ثانیه نمیکشه که دیوونه میشم. یادم میاد میگفت اگه بهم نتابِ دیگه زندگی‌ ندارم... راستش با یادآوریای خوشگلی که داشتم به قطعیت رسیدم هیچوقت نداشتمش حداقل نه مثل بقیه حالا الان انگار نمیدونم. ورق برگشت من عادت ندارم انگار همه چی عجیب انگار انگار خوابم انگار میترسم میترسم به محض این که باور کنم ازم بگیرنش مثل تمام چیزها میترسم از خوشی از از همه چی. فقط فقط حتی ترجیه میدم اگه اگه یه درصد ممکن از بداقبالی که دارم به اون سرایت کنه اگه اگه لعنت به این خرافه ها. دلم میخواد بمیرم اما اون اون اتاقی براش نیفته حتی اگه به قیمت مردنم و نبودنش همراه من باشه ولی باشه باشه باشه. شاید چرت میگم. این روزا روزای خوشی نیست شایدم من عادت ندارم.  فکر کنم دارم گند میزنم. شاید یه چیزی بخورمو بخوابم. شایدم 

کتابو دست بگیرم مثل کسی که مرض داره خودشو عذاب بده تا به چیزایی فکر کنه که ازشون فرار میکنه و اتفاقا خیلیاش هم احمقانست و هیچ دستی من توش نداشتم طبق معمول روم پیاده شده. ولی ادم باید یکبار حداقل روبرو بشه هرچی شد شد هرچند روبرو زیاد شدم اما فایده ای نداشته. اصلا ریشه ای نداره که بخواد اینطوری از جاش در بیاد و فقط جای زخمش بمونه. دارم چرت میگم. بیخیال و  صبح بخیر :دی


+اگر بدووونم چیکار میکنه اگه بدووونم...

779 : چرا

نمیدونم چرا چرا به نظرم یادداشتهای زسرزمینی چیزایی که نوشته درواقع مختص همست؟ چرا همچین تصوری دارم که بعضی چیزاشو همه تجربه میکنن فقط نمیگن یا قبوا نمیکنن. شاید چرت میگم. ولی... بگذرریم

766 : بخش نخست زیرزمین

یادداشتهای زیرزمینی (با چهارده تفسیر) اثر فیودار داستایِفسکی ، ترجمهٔ حمیدرضا آتش برآب ، نشر علمی فرهنگی


خب این کتاب باید بگم که اصلا فکر نمیکردم که خوشم بیاد با تمام تعاریفی که شده بود اولش نمیتونستم ارتباط برقرار کنم باهاش. اما کم کم کم به این نتیجه رسیدم بی خود نبود کافکا اینجوری میگفت میتونم داستایفسکی رو شدید دوست داشته باشم. و حتی حرف نیچه که میگفت هرچی از روانشناسی یاد گرفتم از داستایفسکی بوده. عجیب نیست دیگه برام که یه آدم بتونه بنویسه اینجوری اما الان که بخش اول تموم شده میتونم دلتنگیمو پیشاپیش این که کلا تموم بشه کتاب اعلام کنم. فکر کنم خیلی وقت بود کتاب با این نمیدونم چی میگن نگارش، لحن نخونده بودم و البته زیاد ادمو یاد داستان نمیندازه  نه این که نباشه. چجوری بگم خیلی جدی میاد و این که چون از زبون یه طرف هست انگار داره باهات حرف میزنه. یه جاهاییم یاد اون ضرب‌المثل ادب از که آموختی میفتادم. یه جاهاییم کاملا اوووم طنزی که پشت حرفش بود تیکه مینداخت رو. خلاصه خیلی خفت هس خیلی خیلی باهاش حال کردم و البته همزاد پنداری نه اما یاد خودمم افتادم! دیگه فعلا همین. یه قسمتهایی از کتاب دلم میخواست همه اینا عکس باشن اخه چرا چرا من همش باید یه چی نداشته باشم :/// دلم برای بیژو تنگ شدهههه. بیژو اسم لپ تاپمِ با بیتی انتخاب کردیم اون موقع که خریدمش سال دو یا ترم دو دانشگاه بودم. 




آدمیزاد فقط بردهٔ خواستهٔ خودش است؛ و این استقلالش را به هیچ قاعده و قانونی نمیفروشد. فقط هم خدا میداند که این خواسته و میل چیست و چه ماهیتی دارد ... . ص۷۷

+عقل فقط همان چیزی را میفهمد که یاد گرفته باشد (خیلی چیزهای دیگر را نیز هرگز یاد نمیگیرد ؛ این البته مایهٔ تسلایی نیست، اما چرا نباید گفته شود ؟) ، اما طبیعت آدم ، همیشه یکپارچه عمل میکند، آن هم با همهٔ نیروهایی که در او هست، دانسته و ندانسته ، حتی دروغ هم که بگوید ، باز زنده است و زندگی میکند...ص۸۱

+... فقط یک مورد است که انسان میتواند عمداً و آگاهانه، چیزی مضر و احمقانه و حتی احمقانه ترین چیز موجود را برای خودش بخواهد؛ آن هم وقتی است که بخواهد حق داشته باشد که بتواند احمقانه ترین چیز را بخواهد ؛ بدون آن که مجبورش کنند خواسته‌اش را به خوانهٔ معقولی محدود کند. ص۸۱-۸۲


+هر صفتی را میتوان به کذشته نسبت داد، میتوان هر چیزی، هر چیز پریشان و پراکنده ای، که به ذهن برسد ، دربارهٔ گذشته گفت غیر از یک چیز ؛ این که خردمندانه است. ص ۸۴ 

+صرفاً خیر و سعادت را دوست داشتن ، حتی به نوعی بی شخصیتی و بی لیاقتی است. چه خوب و چه بد ، گاهی در هم شکستن چیزی بسیار هم خوشایند است. من نه طرف رنج را میگیرم و نه هواخواه سعادت و رفاهم. من طرفدار میلم... میل شخصی ؛ چون هر وقت بخواهم حاضر و آماده و تضمین شده برایم موجود است؛ مثلا، در نمایشهای طنز تک پرده ای رنجوجودندارد یا در قصر بلورین حتی تصوری از رنج هم میسر نیست. 

رنج چیست؟ رنج ، تردید و نفی و انکار است. اما در قصر بلورین چه چیزی ممکن است آدمی را دستخوش تردید کند؟ با این همه ، مطمئنم که آدمیزاد از رنج واقعی ، یعنی از تخریب و هرج ومرج ، هرگز رو گردان نیست. آخر رنج ، یگانه دلیل ساختن است. ص۹۰-۹۱


+ نکند تنها  به این خاطر پا به دنیا گذاشته ام تا نتیجه بگیرم کل خلقتم فریبی بیش نبوده ؟ نکند اصلا هدف همین باشد؟ باور نمیکنم. ص ۹۵


+در خاطرات هر کسی ، چیزهایی است که به هیچکس نمی‌گوید، فقط برای دوستانش بازگو میکند. مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمیشود گفت و آدم فقط برای خودش میتواند بازگو کند؛ عین راز است. اما سر انجام چیزهایی هم هست که انسان حتی میترسد برای خودش هم آشکار کند. هر انسان شایسته ای به قدر کفایت از این دست مسائل دارد. من هم اخیراً تصمیم گرفته ام که برخی از ماجراهای سابقم را به خاطر بیاورم؛ ماجرا هایی که تا به حال همیشه از کنارشان با نوعی نگرانی می گذشتم. حالا نه تنها به یادشان می‌آورم ، بلکه حتی میخواهم آنها را بنویسم. میخواهم امتحان کنم ببینم میشود آدم با خودش کاملا رک و روراست باشد و از گفتن هیچ حقیقتی هم نترسد؟ ص۹۹


فیودار داستایفسکی



اتاق مطالعه ی داستایفسکی

تو نت بزنین عکسای رنگیشم میاد اما من مطلقا همینو دوست دارم!

754 : یادداشتهای زیرزمینی ( کتاب جدید)

خب کتاب جدید شروع کردم.

یادداشتهای زیرزمینی (با چهارده تفسیر) اثر فیودار داستایِفسکی ، ترجمهٔ حمیدرضا آتش برآب ، نشر علمی فرهنگی. 

هیچ کتابی تا حالا از داستایفسکی نخوندم و این اولین کتاب هست. خیلی جلو نرفتم توی خوندنش که بتونم نظر خودمو بگم ولی توی مقدمه که خیلیم طولانی بود یه توضیحاتی داده بود. داستان یادداشت های زیر زمینی از زبان فردی هست که یه غریبگی و بریدگی از اجتماع اونو به زیرزمین کشونده و همین اونو از زندگی و از خودش متنفر کرده. فکر میکنه از جامعه جداست و خودشو از دنیا جدا کرده و این داستان از زبان شخصی با خودش یعنی راوی یه نفره. تک گویی میکنه. زیر زمین استعاره از اجتماع هست. این شکاف و جدایی برای فرد رنج داره. و انسانی که در اونجا هست هیچ هدف واقعی نداره برای خودش و جهان. این موضوع ریشه اش توی خودپرستی افراطی هست که داره و تنفری که به همه چی داره. خیلی جدی خودشو و زندگی‌که داره رو نقد میکنه.

یه جا خونده بودم کافکا گفته بود : «از چهار آدمی ‌که احساس می‌کنم در واقع خویشاوند خونی من هستند، گریلپارتسر، داستایفسکی، کلایست و فلوبر فقط داستایفسکی ازدواج کرد و شاید تنها کلایست که در هجوم تنگناهای درونی و بیرونی خودش را به ضرب گلوله کُشت، راه چاره را یافت. »

و همچنین نیچه در مورد داستایفسکی میگه: تنها کسی هست که از روانشناسی چیزی به من آموخته.»

با تمام اینها فکر میکنم باید متوجه بشه آدم که قراره با چی رو به رو شد. بنا به دلایلی که فکر میکنم کاملا مشخص هست و شخصی اصلا زیاد راغب به جلو رفتن و خوندن کتاب نیستم با این که میدونم فوقالعاده است با چیزایی که از مقدمه خوندم. اصلا نمیدونم چجوری باید روبرو بشم! یه خورده خوندنش سخته چند روزه که شروعش کردم اما تقریبا ۵۰ صفحه خوندم فقط... ولی خب میدونم مطالعه واقعی این میست که قرار باشه خوشو خورم باشه برات به قول کافکا کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخ زده ی درونمان  

فعلا همین ادامه یسری از بخش هایی هست که تو مقدمه بود و داستان. 


+به نظر داستایفسکی نمیتوان هم در پی منفعت شخصی بود و هم دیگران را واقعاً دوست داشت؛ دوست داشتن واقعی آن است که از خود بگذری بی‌این‌که به نتیجه‌اش فکر کنی؛ و این بخشی از طبیعت انسان است. ص۲۳



+داستایفسکی باور ندارد که میشود تز و ایده‌های غربی را در بست و بی تغییر در روسیه پیاده کرد؛ چون این کار نادیده گرفتن واقعیتهای موجود جامعهٔ روسیه و تلاش برای تبدیل مردم به سمه های زنگ زده ای است که معلوم نیست کی و کجا ضرب شده اند و متعلق به کدام خاکند.ص۲۳-۲۴


+ داستایفسکی در مورد پرسوناژ آدم زیر زمینی که تا عصر ما هم دوام آورده در مقابل نسخه هایی که انقلابیها برای نجات انسان از این گسستگی ارائه میدهند میگوید این روشهای فشار از بیرون هرگز به جایی نمیرسد و مسئله را باید از درون حل کرد و نه با تغییرات اجتماعی. ص۲۶


+ انسان زیر زمینی به تدریج نقد میکند و پیش میرود تا به قضیه آگاهی میرسد و نتیجه میگیرد آگاهی زیاد و حتی هر نوع از آگاهی یک بیماری است؛ چرا که تا به مرحلهٔ آگاهی از خود میرسی ، مسئله ی دو پارگی و همزادی شکل میگیرد ؛ یکی دارد زندگی‌میکند ، ودیگری _که هم اوست _ دارد نگاهش میکند ، درکش میکند ، قضاوتش میکند، استنتاج میکند. این آغاز و اساس همزادی و گسست است...!ص۲۸


+آنگاه که مستمر به تراژدی نظر میدوزی ، روحت پاک و متعالی میشود... ص۳۰



+ بیشتر آدمهایی که شخصیتی دارند ، موجوداتی محدودند.(یه خورده مطمئن نیستم که درست متوجه شده باشم و این که یعنی چی) ص۴۰


فیودار داستایفسکی