روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گلی ترقی» ثبت شده است

2096 : پنجشنبه بهشت است...

خب من امروز ساعت ده بیدار شدم جای هشت. همین حدودها بود یه ذره خوندم دوباره خوابم برد تا ساعت ۱۲ دیگه از دوازده رسمن نشستم به کار. الانم داشتم زبان میخوندندم بعد از زبان یه ۴ صفحه نامه ی تولستوی به گاندی مونده اونو میخونم بعدش تا شب سه تا مقاله مونده که نخوندم نمیدونم چرا گارد دارم یکیش درمورد سیندی شرمن هست. یکش درباره عکاسی جنگ یکیشم دیوید هاکنی. از شرمن و هاکنی زیاد خوشم نمیاد. ولی باید بخونم. یه مقاله هم هست برای رابرت ادمز دوباره میخوام بخونمش تا شب اینا تموم میشه بعد شب کتاب جدیدمو شروع میکنم اکران اندیشه. که حالا شروع کردم جزئیاتشو مینویسم. اینجوری خیلی پر کار تر شدم. امروز به هدر نمیره دیگه. از قضا میخواستم برم عکاسی ولی حالم یه ذره خوش نیست فردا میرم احتمالا. همینروز من اینجوری میگذره. 


اگه کنجکاوین این مقاله ها از کجا میاد. من اینارو فایلشو از سایت حرفه هنرمند خریدم. تو گوگل سرچ کنین اسماشونو میاد میخرین و میخونین. من پیرینت گرفتمشون برای خودم. البته اسماشونو هرکدومو که خوندم مینویسم با جزئیات.


عنوان از گلی ترقی یاد کتاب خاطرات پراکنده اش افتادم دلم تنگ شد براش باید کتاب دو دنیاشم بخرم.  

1106 : سه شنبه، خجالتی و آروم ورنگش سبزِ روشن یا زردِ لیموییه..

یه عالمه نوشتم پرید. خیلی ستمِ. وقتی ادم مینویسه و میپره انگار خودشم سخت یادش بیاد دقیقا چی نوشته :/

گفتم که خیلی وقت بیدار شدم زبان خوندم و الانم کتاب علیه تفسیر ادامه ی سبک رو دارم میخونم. عجیب که اینقدر به نظرم آسون شده و اینقدر راحت میفهممش؟ بر عکس دیروز همیشه همینه ادم به یه جایی میرسه میبینه نمیتونه و سخت بعدا که شروع میکنه میبینه نه اسون شده چه حیف تمومش نکرد همون موقع همشو. شایدم واقعا دیروز نمیکشیدم گیراییم اومده بود پایین. از همین الان دلم برای سونتاگ تنگ میشه میدونم یه خورده شاید احمقانه بیاد ولی دلم نمیخواد تموم بشه دلم میخواد بقیه کتاباشم بخونم. خب من باسونتاگ انگار خیلی از نظر فکری بزرگ شدم رشته ای هست که احساس میکنم بهش وصلم میکنه. 
داشتم فکر میکردم که ادم اولش که شروع نکرده کتاب نخونده و از این کارا انگار خب مغز آکبند مونده طول میکشه تا راحت بشه اگه کتاب خوندن اولش براتون سخت اگه کار کردن رو خودتون ممکنه خستتون کنه اگه سریع پیشرفت نمیکنین فکر میکنم اکثریت همینن. نه این که لزوما ادم صفر صفرم باشه ممکن یه وقفه ای بیفته و ادم مجبور بشه یا اصلا نتونه یه مدت کار کنه ولو این که تلاشم براش بکنه بعدش انگار مثل یه کش شده و برمیگرده به همون نقطه ی صفر همون حرفی که آیدینم میزد فقط یه حالت افسردگی بگیری یه مدت به خاطر خوندن این کتابا و بعد یه مدت بشی همون ادم مزخرفی که بودی بعدم که اگه ول کنی بیچاره ای. میخوام بگم خیلی فکر نکنین سریع اتفاقی براتون میفته مثلا با یه کتاب خوندن اینجوری نیست یه بازه زمانی باید بگذره و باید تداوم داشته باشه کار آدم و رشد ادم توی این تداوم یافتن اتفاق میفته و اگه ادم دست نگه داره مدت طولانی دوباره عقب میمونه و رشد فهم آدم متوقف میشه. در نتیجه دوباره نقطه ی صفر. حالا اینو میخواستم بگم اول. اگه سخت براتون شروعش ول نکنین.ذهن مثل بدن میمونه فرض کنین سالها ورزش نکرده باشین بعد یهو برین خیلی سخت بدنتون خشک بعد درد میگیره کوفته میشه خوابو خوراکم ازش گرفته میشه ولی دقیقا فقط با ادامه انجام تمرینات هست که کم کم کم از اون حالت در میاین و دقیقا وقتایی که درد میگیره موقع تمرینات یعنی داره بدنتون نتیجه میگیره اگه ول کنین مثل قبل میشین همون حرفای ایدین شاید به زبونی دیگه. 
اون نشست اون روز خیلی برام خوب بود. درست خیلی چیزارو شاید میدونستم اما اولن شنیدنش واقع بی تاثیر نیست دو این که اون فضا اون آدما واقعا آدم دلش دنگ میشه وقتی قرار میگیره توش احساس میکنه نمیدونم چجوری بگم ولی خیلی خوشحالم که رفتم واقعا دست خودم نبود نمیتونستم کاری کنم. الان اما نه.
هنوزم فکر میکنم اولیه بهتر از این بود. 

سرماخوردم خوبیش اینه این دفعه به گوشم نزده. با بیتا و مروارید عصری میریم بیرون حالا هی من بگم مریض میشی گوش نمیده خودمم فکر میکنم از فاطمه گرفتم. میگه دور وایمیستیم ممکن دیگه نبینیم ت عید یا حتی بعد عید همو میره سفر. دیگه این که داشتم فکر میکردم با تمام سختی که شاید باشه احساس خوشبختی میکنم. شاید تا قبل الان یعنی چند سال پیش از خیلی چیزا فرار میکردم شاید ظاهرا همه چی خوب خوش شاید یسری چیزارو به رو نمیاووردم سکوت نمیکردم ام الان نه. این وضعیت رو دوست دارم. سخت بودنو دوست دارم. فکر نکنم ادمی باشم که بتونم فقط خوش بگذرونم. حتی خودمم دوست دارم سخت بگیرم. به قول هدایت آدم باید با خودش سخت گیر باشد. هرچند که دلتنگی هست و راستش فکر نکنم باهاش عادت کنم. دلم میخواد تموم بشه زودتر. آخرین تصویر توی ذهنم هنوز.   

احساس میکنم امسال خیلی زود عید شده پیشواز رفته این هوا دیوونم میکنه. 
بهتره برم دیگه.  


عنوان بخشی از کتاب گلی ترقی، خاطره های پراکنده


چرا دقیقا وقتایی که من میگم نهار نمیخورم مامان غذای خوشمزه‌اشپ درست میکنه؟ فکر کنم کشک بادمجون داریم. یعنی طاقت میارم نخورم؟؟؟ الان یه مدت شبا شام نمیخورم اگه گشنم بشه ساعت شی‌ونیم هفت سه چیزی میخورم و بعد دیگه غذایی نه شاید میوه خیلی خوبه فکر میکنم. اون دو هفته ای که قرص راکوتان خوردم نابودم کرد. کاش خوب بشم کامل مثل قبل. 
اهان اینم گفتم تو اون قبلی بعد عید میرم احتمالا پیلاتس الان یه خورده تق‌ولق ولی دلم میخواد که برم واقعا باید یه جا خوب رو پیدا کنم براش. 

81 : گیج بازی امروز

صبح خواب موندم بجز دوتا کلاسا باقیه برنامع ها عملی شد وااای بیا از اخر برات تعریف کنم.خدا من باز سوتی دادم خیلی ضایع بود.خیلی بد بود به بیتا و مروارید گفته بودم باهاشون میرم تا رسیدم مترو ساعت شیش بود صرف نداشت برم خونه بعد بیام به بیتا برگشتم گفتم گفت اونجا وایسا بیام دنبالت بعد بریم تا بیتا رسید 6 نیم شد مروارید دیر تر اومد تا رسیدیم 7 نیم بود.کارا رو نگاه کردم  یعنی نگاه کردیم کارای آرش که کاملا مشخص بود پند تاشو قبلا دیده بودم کارای " آ.ر " کاراشو تو کتابش دیده بودم بازم تو اون چی میگن دفترچه کتابچه ای که عکسا وو کارا هست بود پک کردم کار بعدی منطره بود وای خدا نمیدونم چرا فکر کردم کار "ف " خیلی ضایع بود بعدیم فکر کردم مال "ب" .بعد تازه برگشتم به بیتا وو مروارید میگم یکیشون نمیگه این دوتا رو بر عکس گرفتی نمیدونم چرا این دوتارو اصلا حواسم نبود چک کنم. خب پرا پایینش اسم نداشت -___- بعد تازه تز دادم میگم از ب توقع این کارارو نداشتم تو حرف زدنش ادم جور دیگه ای برداشت میکنه.حالا ف وایساده اونجا البته حواسش به دوستاش بود اما وای خیلی بد شد اگه شنیده باشه؟کاراش بد نبودا ولی خب من دوست نداشتم یعنی از یکیش خیل خوشم اومد بعد ضایگیش اینه که ب یه عکس دست جمعی با دوستاش  تو عکساش بود حالا من شوت نفهمیدم.از  این حرص میخورم همه چی مشخص بود :( مائده چرا اینقدر سوتی میدی -___- خلاصه این که درسی که از ماجرا گرفتم شوت بازی در نیارم و این که همه قرار نیست از کارامون خوششون بیاد.از کارای ارش خوشم اومد خوب بودن.چند تاشم قبلا دیده بودم سر کلاس . کارای آ ر تو کتابش دیده بودم هرچند نتونستم بخرم هنوز اما اونام به نظرم قوی بودن البته کتابشو ترجیح میدادن شایدم چون کامل نیدمش همچین فکر میکنم اما این دونفر واقعا خوب بودن.کارای ف هم که گفتم اما دختر خوبی بود امیدوارم اگه شنیده هم متوجه بشه از قصد نبوده و من واقعا نمیخواستم چیزی بگم. ب هم حرفی ندارم کلا هنوز سر این قضیه ناراحتم.اما کلا فکر میکردم چون از کارای بقیه ایراد گرفته بود و با توجه به چند باری که کلامشو شنیدهه بودم قراره چه کارایی ازش ببینم وای نمیخوام دیگه فکر کنم بش حتی شاید فردا با مهسا اینا اینو نرم چجوری چشم تو چشم شم.هرچند موقع خداحافطی به ف گفتم امیدوارم موفق باشه و از این حرفا .اووووف کلا شلوغی بود.صبح که خواب موندم. تا رسیدم اریا ساعت یک بود بعدش رفتم انقلاب ساجده زنگ زد گفت میاد پیشم تا کارا حاضر شه تو این فاصله که بیاد کتابایی که میخواستمو خریدم. ساجده اومد یه سر رفتیم دانشگاه بعدش یه چیزی بخوریم حرف زدیم تا بریم عکسارو بگیریم 4 بود.حاضر نبود عکسا 5 حاضر شد . بعدشم اومدم مترو ووو ماجرای نمایشگاه.خیلی خستم باید بشنم عکسارو ببرم بعدش ترتیبشو بزارم قبل فیلم بعد فیلم.کتاب دریا پری و کاکل زری رو تو مترو خوندم.کاش فردا خوب پیش بره همه چی.از بس عکسامو نگاه کردم دیگه نمیفهمم کدوم خوبه کدوم نه اصلا خوب هستن ؟دوباره شک اومده سراغم.من کلا اعتماد بنفسی از عکاسی از انسان ندارم فرقم نداره چجور عکسی باشه. وااای احساس میکنم نگاهم هیز شده هی ادما رو میدیدم تو مترو فکر میکردم از چی میتونم عکس بندازم اخر سر تصمیم گرفتم نگاه نکنم :)))) فردا روز پر کاریه برم کارامو کنم شام بخورم حمومم باید برم بعدش بخوابم دلم نمیخواد خسته باشم.


+ یک سال بعد نوشت :دی 
کتاب دریاپری و کاکل زری ، نوشتهٔ گلی ترقی ، نشر فرزان روز هست که یه کتاب شعر میمونه یه کتاب کوچیک جیبی هست. شعرش داستانی و شاید اولش این تصور بشه که بچه گونست اما اینجوری نیست اصلا. به نظر من خیلی بامزه بود اون موقع خوندم خیلی هم طولانی نشد خوندنش. 

75 : تموم شد

کتاب خاطره های پراکنده نوشته گلی ترقی نشر نیلوفر تموم شد.دارم  از زور خواب و گرسنگی میمیرم.خون به مغزم نمیرسه درموردش حرفی بزنم.فقط میتونم خوندنشو توصیه کنم نثر خیلی خوبی داشت.و توصیفاتش عالی بود.با این که برای زمان حال نبود اما کسل کننده و حوصله سر بر نبود حتی جذاب هم نوشته بود.تمام حسهارو میشد توش درک کرد بس که زنده بود.همه چیزو میتونستم تصور کنم .دو سه جاش حتی اشکم در اومد.کلا جزو کتابایی بود که دوسش داشتم.

برم صبحونه بخورم احتمالا تا ظهر خوابم ،بعدشم باید عکاسی کنم و بعدش یه فیلم نمایشنامه از بِکِت به اسم من دقیق یادم نیست ساجده نوشته برام تودفترم نمیدونم تو یوتیوب سرچ کنم ببینم بعد از اون دوباره باید عکاسی کنم.استاد گفته اینکارو کنم نمدونم چرا.بعضی وقتا چیزایی میدونه که خودمم نمیدونم.بعضی وقتام انگار فکرمو میخونه انگار دقیقا توی ذهنمه انگار جوابمو میده میدونم اتفاقیه ولی خب همین باعث میشه ادم یجوری بشه حتی مراقب چیزایی که بهش فکر میکنه بشه. مامان هم بعضی وقتا توبعضی چیزا اینطوریه هیچوقت نمیتونم دروغ بگم به این ادما انگاردستم جلوشون روئه انگار دهن باز نکرده میفهمن انگار از مدتها قبل همه چیز رو میدونن.از یه طرف خوبه ادم دوست داره بشناسنش یه جورایی جلوشون خودشه دور از هر نقابی .احتمالا همه مادرا اینجورین و استادم نسبت به همه شاگردا تا دهن باز کنن به خاطر تجربش و برخوردی که این سالا داشته اینجوری شده.البته من کلا تو دروغ گفتن همیشه میلنگیدم اگرم گفته باشم خودمو زود لو میدم.خب زیادم بد نیست.درغگو نمیشی.اما علتشو هیچوقت نفهمیدم که چرا اینجوریم.

همه خوابن نمیدونم چجوری بی سرو صدا برم صبحانه بخورم واقعا گرسنمه.


خاطره های پراکنده گلی طرقی


خاطره های پراکنده گلی طرقی

73 : خاطره های پراکنده


70 : خاطره های پراکنده

خاطره های پراکنده




نمیدونم چجوری توصیف کنم که این کتاب چقدر خوبه و چقدر زندست. واقعا عالیه توصیفاتش واقعا کهارت میخواد اینجوری نوشتن.تقریبا نصفشو خوندم و نمیدونم چجوری زمان گذشت.باقیشو فردا میخونم الان دیگه نزدیک سه نصف شب.باید فردا پاشم عکاسی کنم کلی کار دارم.

69 : خاطرات پراکنده


خاطرات پراکنده




من آخرم نتونستم مقاومت کنم.خب بزور که نباید یه کتابو ادما داد وقتی همش به این یکی کتاب فکر میکنم.اصلا دلم میخواد اونو کم کم تمومش کنم.خب فهمیدنش از خوندش مهم تره در نتیجه به ساز دلم رقصیدمو اینو گرفتم دستم حالا انگار نه انگار پای اون یکی نمیرفتم اینو همینجوری پشت هم میخونم.باید فکرمو به چیزای دیگه مشغول کنم نباید از دستم در بره.نباید نباید.