روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

2067 : موهبت...

میدونی دیروز بعد از نشست این فکر تو مغزم اومد که چقدر دلم میخواد آدمی باشم که میتونه به بقیه کمک کنه سرنوشتشون عوض بشه. مثل استادم که همینکارو در مورد من و خیلیای دیگه انجام داد. مگه من چی بودم؟ یه دختر معمولی که هیچ ارتباطی کلا با آدما و جو هنری نداشت نمیدونست اصلا جریان از چه قراره. نه اینوری بود نه اونوری چون اصلا نمیدونست چیه فقط میدونست عکاسیو دوست داره و انجامش میداد اما هیچ ایده و هیچ فکری نداشت که عکساش دیده میشن نمیشم مجموعه عکس چیه هیچی واقعا هیچی نمیدونستم فقط میخواستم یاد بگیرم و میدونستم خوب نیستمو نمیدونم ولی سرگردون بودم راهشو پیدا نمیکردم استاداییم که باهاشون کلاس داشتم هیچ چجوری بگم خروجی نداشتن که بگن بهم یاد بگیرم ازشون البته فقط چیزای تکنیکی عکاسی رو میشد فهمید ازشون و نه بیشتر. خیلی دلم میخواد منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. خیلی آدم باید بزرگ باشه تا بتونه اینجوری زندگی یه آدم رو تغییر بده. بدون اغراق دنیای من عوض شد. دنیای من هیچی توش نبود درواقع. کسایی که منو میشناختن ازشون بپرسین میگن من حتی نمیتونستم درست حرف بزنم. امروز که اینجام ببین چقدر راه افتادمو یاد گرفتم؟ دیروز نمیدونم کجای صحبت بود اقای پور آزاد گفت دقیقشو یادم نیست البته. اما یه استاد خوب کاملا طی چند سال دانشجورو زیر نظر داره چی میدونه چی نمیدونه ؟ نقاط ضعفش چیه نقاط قوتش چیه به مرور اون آدمو میشناسه و راهنماییش میکنه. من واقعا بزرگ شدم توی اون دو سال زیر نظر استادم. الان که اینجام هرچی که دارم جدی میگم از همون آدم هست که به من یاد داد. درسته که منم اولش خب چرخ دنده هام آکبند مونده بودنو طول کشید تا راه بیفتم اما بالاخره به حرکت افتاد. کاش منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. بعضی وقتا بعضیا میدونن که نمیدونن و دنبالش نمیرن. اما بعضی وقتا ادما نمیدونن که نمیدونن اصلا ذهنشون بسته است و محرومن شاید قابلیتشو داشته باشن. کاش منم همچین ادمی بشم. میدونم خودم اگاهم که نسبت به بقیه خیلی کوچیکترم و خیلی راه دارم تا یاد بگیرم اما این یکی از آرزو های منه. و چه راه سختی. اما فکر میکنم ارزششو داره. این که دلم میخواد و آرزو میکنم مثل استادم بشم. چقدر جاش خالیه. اگه اون نبود من هیچوقت راهمو پیدا نمیکردم. من خوشبخت ترین آدمم در نظر خودم. دیروز دلم به حال بچه هایی که اونجا نشسته بودن سوخت. یسریا چه بیخالو سرخوش نشسته بودن. به این فکر کردم که کاش این حرفا تاثیری داشته باشه کاش برن دنبالش. کاش گوش کنن به حرفای آیدین. کار سختی نیست کار کردن ادم رو خودش. فقط باید زمان بذاری کم کم همه دنیات دیگه همین میشه نمیتونی دیگه بیخیالش بشی. من کارای کوچیک میکنم اما دنیای عکاسی امروزو گذاشتم کنار نه نشست هاشونو میرم نه کلاساشونو. همون کاریو کردم که دیروز اقای پور ازاد گفت نه سخت و نه نشدنی. کتاب میخونم هر کتاب یه کتاب دیگه رو به همراه داره. هر نویسنده بزرگی کتابای دیگه ای. چه فلسفی چه ادبیات. عکس میبینم.دلم میخواد توش بهتر بشم. موزیک خوب گوش میدم جوری شده دیگه آهنگهای معمولی برام مسخره بنظر میرسه. قبلا اینجوری نبود چقدر چرتو پرت گوش میکردم. فقط باید عکاسی رفتنمو بهتر کنم. زبان میخونم واسه دل خودم هم فرانسوی هم انگلیسی کلاسم خب ندارم برم وگرنه بهتر میشد شاید یاد گرفت. دنیای من دنیای خفنی شاید نباشه اما به نظرم از همه دنیاها بهتره. بعضی وقتا میگم کاش زودتر فهمیده بودم. کاش زودتر یادگرفته بودم یا فهمیده بودم. چقدر از عمرمو که هدر ندادم. اما بازم میگم شاید وقتش بود. استادم یه دفعه بهم همون ترم اول گفت دیر نشده میتونین شروع کنین من دیدم آدمایی رو که نتیجه گرفتن. گفت که چیشد که خودشم شروع کرده و فقط انجامش داده و نتیجه اش شده چیزی که ما میدیدم. من گوش کردم هرچند که اوایل سر به هوا بودم. اما تغییر کردم. کاش بتونم یروز به بقیه کمک کنم این دنیای فوق العاده رو تجربه کنن. 

1569 : کتاب

خب ذخیره کتاب من همین مونده فقط. و من پول ندارم. ماه دیگه ام اول باید چاپ کنم بعد نمیدونم چقدرش میمونه کتاب بخرم. لعنتی ماه قبل خریت کردم رفتم خوردم.نصفشو هدر دادم :/ :((( ولی خب به مها قرضم داشتم که دادم یه مقدارشو. خب این که روی هم هست برای اینه که کتابای نخوندمو جدا گذاشتم مها بالای کمدشو خالی کرد کتاب خونه من پر شده حال فکر نکنین کتابخونه درندشته ها سه طبقه فشرده حدودن نیم متری دیگه جا نداره برا اونم تقریبا پر شده بود این اتاقم اینقدر تنگ که ادم دیگه نمیدونه کجاش کتابخونه بزاره. حقیقتن اندکی دلباز تر بیشتر دوست دارم :/ بگذریم. میلم نمیکشه. ااخه از بالزاک یهو رو چی برم .. ربط داره اغا جان ربط داره. شایدم هیچی نخونم. ادم نمیدونه توشونم چه خبر هست معضل همیشگی من دوست داری همشو بخونی در نهایت به نتیجه هیچکدوم برسی. قبلا کتاب خریدنو نمیدونستم چجوری گیج میشدم با وارد شدن به کتابفروشی. دیگه کم کم استاد که کتاب معرفی میکرد یاد گرفتم اسمارو بعد توی کتابی کتاب دیگه ای بود یا دنبال بقیه اثار یه نویسنده رفتنو سرچ کردنو واسه همین زیاد اون موقع نمیدونستم چی بگیرم. الان اما خداروشکر لیست دارم هرچند پول ندارم ام همین دلگرمی :دی احساس میکنم حالم خوب نیست و نمیدونم چمه. میفهمی. شاید زیان بخونم معرقامو راست و ریست کنم . چشمم درد میکنه.نور اتاقم اینقدر مزخرف رو اعصابم. لامپ زرد میزاری یجوره سفید میزاری یجور بعد شدتش زیاد روشو میپوشونی کم میشه تاریک میشه. الان معلومه میخوام غرغر کنم؟ دلم میخواد برم های های بی دلیل بگریم :/ باورتون نمیشه اما واقعا همچین چیزیو میخوام. هوووف بسه مائده چرت نگو. یجوری ادم نا امیده که میترسه ارزو کنه این روزا بگذره بدترش بیاد از بس همینجپری شده. من شانس ندارم. احساس خفگی میکنم.  و نمیتونم توضیحش بدم چون نمیدونم. واقعا نمیدونم. ولی خب بهتره جلوشو بگیرم هرچی بیشتر تسلیمش بشی انگار بیشتر احاطه ات بکنه باید نگاه کنمشون و انتخاب کنم ده روز دیگه تیر تمومه بخونم تمومشون کنم که بعدش بزنم تو سرم کتاب ندارم :دی نه از ماه دیگه این بیلبیلکارو اقدام میکنم به فروش. مجبورم وگرنه اینقدر از حرف زدن روبرو شدن با ادما بی حوصله ام که نگو اصلا ادم نمیدونه بره چی بگه. هووف اینم میگذره. میگذره امیدوارم فقط نتیجه بده. دلم میخواد هرچند کم زودتر مستقل بشم.


اون حیات ذهن فکر کنم حالا حالاها بمونه نخونده :/

شیش رساله رو هم نخریدم میبینین دهن کجی میکنه .

هرچند نخریده ها خیلین یه ده سالی با این پول تو جیبی بخوام پیش برم طول میکشه تموم شه:دی

دوتا از کتابای ال احمدو خریده بودم عیدی بدم که نیومدن خونمون :/ دیگه موند برای خودم :دی اوضاع عوض میشه انگار همیشه. امسال هیچ شباهتی به پارسال نداره. هیچ سالی بهتر نمیشه که بدترم میشه. 


اونی که جلد نداره غرب زدگیِ مال جلال ال احمد چاپ سال ۴۲

 

امروز نوزدهمِ! :((((

آسمونو دیدم . بعد مدتها نه که ندیده باشم اما ابری نبود. اینجا فقط قسمت کوچیکی ازش معلومه. درسته ابی اما ابی درخشان اسمونی نیست. یه خورده کدر انگار روش سوهان کشیده باشن. دنبال چی میگردم؟ هیچی هیچی. نه بالا خبری هست نه پایین. وقتی به اسمون نگاه مکنی میتونی به خودت دلگرمی بدی که داره میگذره. میگذره.


اوه حقیقتا عاقلانه که بکر میکنم میبینم واقعا اوضاع بد نیست. که شاید از مدتها پیش خیلی هم بهتره. اینقدر ناراحتی در مقایسه با قبل میمعناست. من خوشبختم هرچی مه هست حتی با بدبیاری ها. حتی اگه مسخره باشه. من هنوز میتونم کتاب بخونم.


ابرا هی دارن بیشتر میشن یعنی بقیه هم به اسمون نگاه میکنن؟، چقدر دلم بیرون رفتن میخواد.

فقط ده روز مونده تیر تموم شه. بد نگذروندم که. کاش مرداد ماه بهتری باشه. من زیاد تابستونو دوست ندارم حتی حالا که کلهم تعطیلم :/


اه نه این دروغ . گذشته حداقل به مدت دو سال بهترین روزام بود  میدونم نباید موند میدونم باید میگذشت اما هر چی بود از الان بهتر بود.


دوباره پر حرف شدم . یکی نی بگه حالت خوب نی چرا حرفف میزنی. سکوت خوبه. خونه تنهام. ازاد ازاد


اوه نه من ازاد نیستم ازادی یعنی چی اصلا. نه من اینجا گیر افتادم.


این فکرا همش پوچه. میبینی.

این عمسم که دهن کجی میکنه.


خب سرخو سیاه رو میخونم.  استاندال هم زمانبا بالزاک بود. اما الان نه  میخوابم بعد.

  

نه نه . اینک ان انسان هرچند حوصله اون دوتا مقاله مانند اولشو ندارم ولی خب. 


حقیقت اینه دلم میخواست ۱۹ شهریور باشه. و یه تیر و مرداد و شهریور پربار. زود تر تموم میشد. اما بعد که فکر میکنم مهر میشه سال دومی که قراره همچنان خونه نشین باشم و اینجا باشم  غم عالم میریزه تو وجودم. و هیچکس نمیفهمه. هیچکس.




1140 : من حتی هیچ هم نیستم. حتی هیچ...

خب فصل دوم تموم شد و ناتالی ساروت و رمان رو هم خوندم. چقدر سونتاگ اسم نویسنده آورده بود و کلا تا اینجای کتاب که خوندم خیلی نام میبره مثال میزنه مقایسه مکنه اسم کتاب میگه اصلا احساس حقارت کردم و کوچیکی. واقعا احساس کردم هیچی نیستم بیش از حد هیچی نیستم این آدم چقدر خونده که این همه فقط تا اینجا مرتبط با چیزی که میگه نام میبره بعد من واقعا خاک بر سرم:/ هرچند که خاک هیچ اتفاقی برام رقم نمیزنه اما میخوام بگم اصلا میخونم بیش از اندازه احساس میکنم بلد نیستم نمیدونم و نخوندم انگار چیزی یعنی تا قبلش نوشته بودمم کلا سونتاگ خیلی خونده خب خودشم تو اون کتاب گفتگوی رولینگ استون نوشته بود که مصاحبه شو توی کتاب خونه سونتاگ انجام داده جاناتان کات. یه کتاااب خونه با هشت هزار کتاب که خودش اسم آرشیو آرزوهایم و سیستم بازیابی شخصی‌ام گذاشته بود. خیلیِ. خیلیِ. یعنی من همون موقع هم که خوندم به وجد اومدم اما الان وقتی این کتاب علیه تفسیرو میخونم واقعا دارم انگار ثمره‌اشو میخونم. تازه این نوشته هاش برای حدودای همون ۳۰ سالگیش بعد با یه تسلطی نوشته همه جوانبو انگار سنجیده و خب اگه آدم با دقت به خونه و جدا از مطالبی که گفته میتونه ادم یاد بگیره اون طرز فکر کردن سنجیدنشو نوشتنشو بررسی کردنشو همه چیشو جدا از اون خود چیزای دیگه کلا میگم خیلی خفن این کتاب برای من حداقل. جوری از نویسنده ها میگه که ادم واقعا میفهم کل آثار طرفوخونده بعد فکر کن این همه ادم تازه تعداد کمی رومسلما نام برده که من خودم خیلیاشونو نمیشناسم :/. استادم همینجوری تازه مثل سونتاگ. چقدر دلم میخواد مثل این ادما میشدم. واقعا احساس حقارت میکنم که با ۲۴ سال سن اینقدر هیچی نیستمو هیچی نمیدونم اینقدر راحت زمانو از دست میدم بعد مثلا فکرم میکنم دارم کتاب میخونم از پارسال تا الان حدودا شاید فقط سی تا خونده باشم خیلی کمِ من ۳۰۰ سال دیگم به این آدما نمیرسم :((((( تازه میفهمم چقدر پایینم چقدر دیر شروع کردم. چقدر دیر فهمیدم :((((.کاش زودتر میدونستم.  

استاد میگفت مطالعه ای خوب و درست که شما رو متوجه نادانی تون بکنه این که چقدر کوچیکین. مطالعه ای که تحقیرتون نکنه مطالعه نیست. کتاب خوب همچین کتابیِ. 

و خب کتاب علیه تفسیر دقیقا حداقل برای من واقعا همینجوری من در واقع وقتی میخونم این کتابو این قدر که نمیدونم نمیدونم نمیدونم هیچی نمیدونم واقعا نمیدونم :/ هیچی نمیدونم خیلی کم میدونم چیزایی که میگه رو ۹۹ درصدشو نخوندم :/ و یه حس مثل مرگ دارم که من چقدر واقعا در برابر این آدما هیچم کمه برام :((((. و خب شاید خیلی بدتر یادم افتاد در مقابل استادم هیچی نیستم :( هیچی و این حقیقتِ :( اووف نباید زمانو از دست بدم نباید یک ددقیقه بیکار بشم نباید هدر بدم.نباید توقعی داشته باشم.  نمیدونم چجوری میشه ولی روزایی که خونم به خصوص باید تو خاطرم بمونه که هیچی نیستم و باید کار‌کنم :(((( فقط میتونم امیدوار باشم که کار کنم ۳۰ سالگی از این آدم الانم بهتر باشم خیلی خیلی بهتر باید خیلی وقت بزارم که کار کنم رو خودم نباید زمانو از دست بدم باید برم. نباید اینی که هستم بمونم. نه نمیخوام این آدم باشم. 

23 : عادت و ...

میگن ترک عادت موجب مرضه! یا خیلیا مینویسن ترک کردن عادتا جزو سخت ترین کاراستو امکان نداره وو هزار تا راهکار به ترتیب مثل نسخه  یه دکتر مینویسن که باید انجام بدی.اما من یه راه ساده کشف کردم! لازم نیست کوه بکنی خودتو بکشی همش بش فکر کنی.فقط از اون کار دوری کن.اگه وسیلست از خودت بگیرو طرفش نرو اگه موسیقیه همشو پاک کنو گوشش نده .اگه کتابه از جلو چشمت دورشون کن یه جوری که حتی اگه خواستیم دسترسی نداشته باشی به هیچ کدومش .اگه غذاست دوروز چشمتو ببند.خیلی خیلی خیلی سختیش طول بکشه یک هفتست بعدش عین خیالتم نیست حتی خوشحالی که داری چیز جدیدیو تجربه میکنی .بعد یه مدت بیشتر از یه هفته هم اگه برگردی سمتشون میبینی همه چی عوض شده حتی از خودت تعجب میکنی چطور این کتابارو میخوندم.چطور این موسیقیارو گوش میکردم چطور چطور  این غذا رو میخوردم یا چطور اینقدر میخوردم.به همین سادگی سختیش فقط یه هفته اولشه برای من که جواب داد.ادم تا وقتی توی گوده نمیفهمه کارش اشتباست نمیفهمه کیفیت چیزارو ،باید کشید عقب فاصله گرفتو دور شد وقتی برگردی بهش میبینی چقدر همه چی فرق داره.
اما  کاش این سواد رسانه ای اگه اشتباه نکنم که شامل موسیقی تلویزیون کتاب فیلم وو ... میشه رو از خیلی وقت که کوچیکتر بودیم بهمون یاد میدادن نه این که بزرگ شیم عادت کنیم بعد بخوایم ترکش کنیم ،عوضش کنیم.البته شایدم باید اونارو تجربه کرد تا متوجه فرقش بشیم با اون با کیفیتا.یادمه مامان همیشه اینجوری بود نمیذاشت رمانای عاشقانه ی مزخرف بخونم و من همیشه اصرار بش داشتم خب نمیدونستم که چیه یا با خوباش چه تفاوتی داره برام کتاب میگرفت اما از این دست نه من کتابای تخیلی فانتزی میگرفتم تو اون رده سنی دوست داشتم انگار یه تجربه ی دیگه و جدایی از دنیای واقعی بهم میداد.اما شاید بهتر بود جای اونام مامان کارای نویسنده های بزرگو برام میگرفت شایدم فکر میکرد من تو اون رده سنی بعد دبستان که راهنماییو دبیرستان میشد نمیفهمم. اما مهم اینه عادت کتاب حوندنو بهم یاد دادو ازم نگرفتش .یا مثلا یادمه یه مدت رو استفادم از اینترنت گیر بود خب من از 16 سالگی وب درست کردم.اون موقع ها مد نبود نتو گوشیه هوشمند اکثریت نوکیا داشتن تکو توکم بقیه گوشیا اما همونا یادم داد که هر چیزی میتونه ابزار خوبی باشه برای استفاده یا بد.
برگردیم به عادت بابا اولش که گوشیم شکست گفت بگو گوشی چی میخوای بخرم مصرانه گفتم نمیخوام چند روز پیش گفت گوشی منو ور دار من که استفاده نمیکنم.باز گفتم نمیخوام.از اونجایی که احتمالا فکر کرده نخواستنم دلیل دیگه ای داره بش گفتم وقتمو میگیره یه مدت میخوام بدون این جسم مستطیل شکل باشم.حالا چه اهمیتی داره بقیه چه فکری میکنن.من آدم خفنی نیستم مثلا و جدید ترین گوشیه روزو ندارم بعضیام شاید فکر کنن پول ندارم بخرم کلا هرچی درجه فهم طرف کمتر باشه انگ بدبختی بیشتری بت میزنه اما واقعا چرا باید چون یه چیزی عرف و عادت و مد شده حتما منم داشته باشم؟چرا باید چرتو پرتایی که هیچ سندیتی نداره و معلوم نی از کجا اومده دنبال کنم.چرا باید همش سرم توش باشه.خب خوبه بعضیا اعتدال دارن اما من شاید باید یاد بگیرم هیچوقتم نداشتم .احساس میکنم اینجوری خودمو دارم پیدا میکنم.به خودم نزدیک ترمیشم تا به دیگران. 

بعضی عکسامو که میبینم از خودم تعجب میکنم یعنی چقدر کوته فکر بودم اینجوری عکاسی میکردم به این فکر میکنم ممکنه الانم عکس بگیرم چند سال دیگه همینارو دوباره بگم چجوری میشه از همچین چیزی جلوگیری کرد.چجوری میشه فهمید.من هنوز خیلی چیزارو نمیدونم.هنوز با ایده مشکل دارم . هنوز میلنگم یه جاهایی.هنوز حتی نمیدونم چه چیزاییو نمیدونم.بدترینش همینه.این که ندونی چیو نمیدونی .

بعضی عکسامم که گرفتم تعجب میکنم چجوری گرفتم.انگار اون عکس از من جداست انگار متعلق به من نیست خودم باهاش کیف میکنم خودم چیزای جدید میبینم نمیدونم این خوبه یا نه .خب همیشه ادم کنترلی نداره رو همه چیز این عکسامو دوست دارم هرچند که کم باشن اما مهم اینه دوست دارم باز ببینمشون انگار نه انگار که توسط من گرفته شدن انگار خودم چیزای بیشتر میبینم چیزایی که موقع عکاسی نمیدیدم.

حرف زیاده خیلیم تو مغزم هرجو مرجه از همه جا اما نمیخوام همه پستام 40 خطی باشن خورد خورد مینوسم.

پ.ن : الان که نگاه کردم دیدم بعله دوباره 40 خطی شده وقتی میشینم پاش نمیفهمم همینجوری که فکر میکنم تایپ میکنم.
پ.ن 2: ایرانسل کشت منو با این اس ام اس تبلیغاتیا هی پشت هم تنها بدیه گوشی جدید نداشتن اینه خط 12 4G شده تو این گوشیه یه طرفه میشه مخاطب روبرو فکر میکنه خاموش گوشی :(((
پ.ن 3: یکی از چیزایی که از استاد یاد گرفتم همین سواد رسانه بود.من واقعا نمیدونستم شایدم فراموش کردرده بودم هرچی بود گم کرده بودم خیلی وقت بود نمیدونستم خوبو بد چیه.اون بهم یاد داد باید کتاب خوب خوندو هرچی خوبو بد داره بهم یاد داد موسیقی خوب باید شنید جای خوب باید رفت پای حرفای ادمای حسابی باید نشستو ...
به خاطر همه اینا مدیونشم چند تا استادو دیدین اینا رو یاد بدن به دانشجو یه جوری که براش جا بیفته..بماند که بعضیا خودشونم نمیدوننو اسم استاد براشون زیادیه و یکی باید بهشون یاد بده جایگاهشونو سنو سالو و این که خورده شخصیت داشته باشن و سنگین باشن نه جلف !.

11 : سنگی بر گوری

اینجوری شد که ما تن به قضا دادیم.اما من هرچه فکرش را میکنم نمیتوانم بفهمم.یعنی میتوانم.قضا و قدر و سرنوشت و همه ی اینهارا با همان توجیه علمی ، همه را میفهمم  اما تحملش ساده نیست.عین درسی که نفهمیده ای و ناچار ذهنی نشده است.

جلال آل احمد