روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ویل دورانت» ثبت شده است

1838 : اتمام کتاب : لذات فلسفه

نوشتهٔ ویل دورانت ، ترجمهٔ عباس زریاب خویی ،نشر علمی فرهنگی


وقتی شروع کردم به خوندنش حالم بهتر بود و درکمم بالا تر بود اما وقتی داشتم کتاب تاریخ فلسفه رو میخونم همش برعکس بود خیلی سخت بود تمرکز کردن واسه همین نمیتونم مقایسشون کنم. کلی چیز یادگرفتم لذات فلسفه اومده بود مباحث فلسفی رو گفته بود که فیلسوفای مختلف درباره این مسائل چی گفتن و به چه دلیل ولی تاریخ فلسفه اونده بود اشخاص رو معرفی کرده بود مثلا نیچه فلسفه اش چی بود چجوری فکر میکرده از این چیزا. خیلی بد دارم توضیح میدم میدونم. خیلی وقت بود راجع به کتابی صحبت نکرده بودم. به هر حال این دوتا کتاب برای منیکه تازه دارم شروع میکنم اسون و خیلی خوب بودن یه دید کلی حداقل از فلسفه به آدم میده این که جریان از چه قراره. برام ترسناک بودن اولش اما الان احساس میکنم به قله رسیدم حس رضایت دارم از خوندنش. 


1832 : آذر ساکت

دارم لذات فلسفه رو میخونم و فقط یک سوم کتاب مونده تا تموم بشه که فکر کنم این یک سوم مباحثش خیلی خسته کننده باشه. اما مطالعه که قرار نی همیشه باب میل ما باشه. اتفاقا این چیزایی که میگه درست چیزایین که من خیلی نمیدونم راجع بهشون شاید واسه همین سخت و خسته کننده میاد. شاید زیاد کنجکاوی هیچوقت نداشتم راجع به این مسائل . از صبح فقط کتاب خوندم چقدر خوبه میتونم بخونما. خیلی بد بود اون موقع که نمیتونستم ختی یه جا بشینم. خلاصه که از فرصت استفاده میکنمو میخونم که زمان میگذره حال ادمم معلوم نی چی بشه. چه آذر سوت و کوری به نظرم میاد. اینطوری نیست؟ به هر حال من اینجوری حس میکنم. بی خبری. پنج صفحه بیشتر نمونده تا فصل هفدهم با عنوان در ستایش آزادی تموم شه. شاید بعدش یه استراحتی کنم کتابو بذارم کنار شایدم برم عکاسی عصری اگه حال داشتم نمیدونم.  

1828 : لذات فلسفه

فصل سه هم تموم شد و من مغزم استوپ کرد. نمیگم سخته اما آسونم نیست یه جاهاییش گیج میشی که چیشد این شد. شایدم نارسایی از ذهن منه. نمیدونم. به هر حال تا یکی دو ساعت نمیرم سراغ فصل بعدی شاید همین فصل رو دوباره مرور کنم. ماده حیات ذهن. اینقدرم خوابم گرفته که نگو و نپرس. 

1827 : یکشنبه صبح

امروز از ساعت ۵ اینطورا بیدار شدم. ساعت هفت رفتم ماشین سواری :دی بابا میخواست مهارو برسونه منم رفتم یه بادی به کلم بخوره بعدشم اومدم فصل دوم لذات فلسفه رو شروع کردم و الان تموم شد. میدونین چجوری هر فصل چند تا قسمت داره به طول کلی راجع به اونا و این که بقیه فیلسوفا نظرشون چی بوده حرف میزنه یه همچین چیزی مثلا احساس حقیقت رو میگه یا عقل. انسان چجوری میفهمه چیزی حقیقت داره. از کجا شروع شد. نظرای مختلف چی بودن در موردش. جها عینی یا ذهنی. البته یاد گفته ی سونتاگم افتادم که میگفت واقعا دنیایی خارج از ذهن ما وجود داره.یا زمان و مکانو...

خلاصه که جریان اینه خیلیم سخت نیست اگه تمرکز داشته باشم. خدایی صبح زود بیدار شدن خیلی فرق داره ادم با وقتی که یازده بیدار میشی. تا عصری فرصت دارم تو اتاق تنهام میتونم کار کنم. خدا کنه خوب کار کنم و روز خوبی باشه برام. 

1825 : اول هفته

فصل اول لذات فلسفه با این موضوع شروع میشه که چرا امروز فلسفه اون محبوبیت سابق رو نداره. واین که فلسفه چند دسته تقسیم میشه. الان در چه وضعی قبلا چجوری بود. و فلسفه رو با علم مقایسه میکنه این که علم بدون فلسفه چیه فلسفه بدون علم چیه. یه توضیح برای دسته بندیای فلسفه مثل منطق مابعدالطبیه تاریخ سیاست هنر اخلاق از فصل بعد رسما شروع میشه با این عنوان که حقیقت چیست. هنوز شروعش نکردم فکر کنم درسته در مورد فیلسوفا نیست در مورد کلا فلسفه است. خود فلسفه. موضوعاتی که باید فکر کرد بهش. یه نگاه به فهرستش ادم متوجه میشه تقریبا با چی سروکار داره. همین دیگه. یه ربع دیگه با بابا میرم دنبال مها اون میره کتاب خونه منم توخونه کار میکنم. البته امروز دیر بیدار شدم و دیر شروع کردم اما به هر حال. دیروز بیتا همینطوری چند تا سوال ازم میپرسید میگفت اکه تو آینه نگاه کنی به خودت چی میگی. من گفتم فقط به خودم میگم ادامه بده. تو میتونی بیشتر کار کن. واقعا به خودم همچین چیزی میگم. نمیدونم چرا اینقدر کتاب خوندن من باعث تعجب. چیش عجیب غریبه اخه. تازه من به نظر خودم اصلا خوب نیستم خیلی کندم و وقت نمیکنم همه کارایی که میخوامو انجام بدم که اینم به خاطر عدم مدیریت زمان. بالاخره یادش میگیرم. نباید یسری چیزارو پشت گوش بندازم باید در لحظه انجامش بدم. واسه کلاس زبانی که میخوام برم از همین حالا استرس گرفتم. ولی باید انجامش بدم. هوووف. فرانسه رو هم خودم میخونم یه برنامه دو ساله تو ذهنم فقط دو سال وقت داررم فعلا که باید خودمو برسونم. وقت کمه خب. من هر لحظه بهش فکر میکنم. دلم نمیخواد دوسال دیگه حسرت الانو بخورم واقعا میگم این که بگم ای کاش یا این که بگم اگه این کارو میکردم اگه اون موقع بیشتر میفهمیدم. متنفرم از این کلمات. دلم نمیخواد پشیمون باشم.


کتاب لذات فلسفه ، نوشتهٔ ویل دورانت ، ترجمهٔ عباس زریاب خوئی ، نشر علمی فرهنگی

1824 : کتاب جدید : لذات فلسفه

نوشتهٔ ویل دورانت ، ترجمهٔ عباس زریاب خوئی ، نشر علمی فرهنگی 

تا الان فقط مقدمه اش رو خوندم و نمیدونم دقیقا چجوری اما فکر کنم مثل تاریخ فلسفه نیست که درمورد فیلسوفا به طور مستقیم باشه. نمیدونم بازم حالا میخونم معلوم میشه. 

اقا تصمیم گرفتم برای این که از خونه بزنم بیرون برم کلاس یا نقاشی یا موسیقی یا زبان اصلا هرچی. من از بچگیم از کلاس رفتن متنفر بودم. ولی الان فکر میکنم باید این کارو انجام بدم این که همش توی خونم شاید خوب نباشه و این که همه کارارو بگم خودم انجام میدم تهشم درست پیش نمیره. گفتم از بین اینا زبان مهمتره. من تا حالا کلاس زبان نرفتم از بچگی مامانم اصرار میکرد اما من نمیرفتم. دوست نداشتم فقط تو مدرسه یه کلاس زبان داشتیم که اونم من خاطرهٔ خوش ندارم ازش. حالا سوال اینجاست فرانسه برم یا انگلیسی. خودم فکر میکنم فرانسه رو تا الان خوب جلو اومدم میتونم تا یه مدت از پسش بر بیام. به جاش انگلیسی برم که البته میدونم اینم به تنهایی کافی نیست و باید براش کار کنم وقت بزارم خیلیارو دیدم کلاس رفتن کلی اما نه میتونن حرف بزنن نه چیز دیگه نمیخوام جز این دسته ها باشم. فقط احساس کردن بد نیست مدتی یه جمع کوچیکی حضور داشته باشم. فقط تو فکرشم کجا برم براش کلاس دلم میخواد نزدیک خونمون باشه. با تمام این ها شک دارم یه خورده هم از تو جمع بودن میترسم. ترجیح میدم از حاشیه امنم خارج نشم اما احساس میکنم هرچقدر بهش بیشتر دامن بزنم بدتر میشه این قضیه. از ماه دیگه پیگیریش میکنم. فقط خدا کنه بدم نیاد چون میدونم نمیرم دیگه اونوقت:/ ولی دلم میخواد تا سی سالگی زبانم خوب شده باشه  باید براش کاری کنم حدود یک سال خودم شروع کردم به خوندنش شاید با کلاس رفتن سرعتم بیشتر بشه  خب خیلیم وقت نیست و کار زیاده  و فکر کنم به امتحانش می ارزه .


اوووف همین.

میرم کتابو شروع کنم. 

1810 : اتمام کتاب تاریخ فلسفه

بالاخره بعد از مدتی کتاب تاریخ فلسفه تموم شد. درسته تو وضعیت خوبی نخوندمش و مطمئن نیستم و میدونم باید یه بار دیگه بخونمش که از فهمش مطمئن بشم اما میدونم خوندنش بی هیچیم برام نبوده. نکته که کشف کردم جدید این که به ریاضیات علاقه مند شدم بخونمو کار کنم البته از پایه. فیزیک رو همیشه دوست داشتم. هرچند که من توی هنرستان فیزیک نداشتم و ریاضیاتم فقط یکیشو داشتم :/ اینقدر پایم ضعیفِ. بعضی وقتا میگم کاش هنرستان نمیخوندم اما اونوقت شاید اینجایی که الان هستم نبودم. ما همیشه در حال انتخاب کردنیم و نمیدونیم نتیجه انتخاباتمون به کجا میرسه. 

نمیدونم کتاب جدید چی شروع کنم. میتونم نامه های ونگوگ رو بخونم جلد دومشو که فقط چند صفحه ازش خوندم میتونمم کتاب دیگه ای بردارم نمیدونم رو چه مودیم. فعلا که میخوام باقی برناممو انجام بدم. باورم نمیشه این کتابو تموم کردم دلم براش تنگ میشه مدت طولانی تقریبا روش گیر کرده بودم. 

1793 : دوشنبه

تاریخو زمانو گم کردم. هر روزم میام میبینم چندمه چند شنبه است دوباره گم میشه. امروز هم مثل دیروز بزور خوابو از سرم پروندم. پر خوابی خستگی الان توی این مرحله ام.دیروز هیچ کاری نکردم همش میفتادم حتما میفهمی چمه. کاش زودتر خوب بشم چون این وضعیت واقعا برام ازار دهنده است. فردا مهمون داریم اصلا و ابدا حوصله ندارم. امروز که کلا رو دنده چپم بلند شدم اینقدر بی حوصله بی اعصاب خسته و گشنه بی اندازه گشنه امه :/ هرچیم میخورم باز دلم میخواد غذا بخورم پس ترجیح دادم چیزی نخورم تا ناهار. میدونم چند وقت کیفیت نوشته هام زیر خط فقره. اما این منم. الان توی این وضعیت گیر کردم و دستو پا میزنم ازش بیام بیرون کاش تموم بشه. پس نمیتونم خودم خیلی درست نشون بدم. اینجا هنوز خودم اینجا هنوز پناهگاه منه. از کتاب تاریخ فلسفه فکر کنم سع فصل مونده دیروز که هیچی امروزم نه نمیتونم بخونمش پس جلد دو نامه های ونگوگ رو میخوام بخونم.گفتم کتاب سفارش دادم. خونمون ظاهرا خیلی دوره زیر پونز شرق تهران :دی این که شوخی بود اما واقعا اینوریم احتمالا اونا اونورن دلم میخواد زودتر بدستم برسن قطعا باهاشون کلی حالم خوب میشه و ذوق زده میشم. دیگه این که اصلا حالم خوب نیست. دوستام معمولا میگن به خودت سخت نگیر اما این واقعا دست من نیست. واقعا نیست و کاری نمیتونم بکنم. حتی حالی که دارم توی زبون نمیگنجه پر بغض پر خواب پر خستگی و کوفتگی پر دردی که تو کل بدنم یهو میپیچه سر سنگین کی میفهمه معنی این کلماتو. کی میتونه با تمام وجودش درک کنه؟ دست من نیست. هیچ چیز اونقدر اسون نیست که گفته بشه. من از خدام حالم خوب شه انگار دست منه. در مورد این چیزا با هیچکس حرف نمیزنم. چون مسخره است در مورد خودم هیچوقت با کسی حرف نمیزنم به استثنای روانشناسم.مردم تقصیری ندارن من نمیتونم ارتباط برقرار کنم. همیشه مشکل از منه. بیخیال حتما نامه های ونگوگ رو بخونم حالم بهتر میشه.

1786 : کانت و هگل

فلسفه کانت هم تموم شد. تو هر فصلش ممکن راجع به آدمهای دیگه هم حرف بزن. چند صفحه اخر راجع به هگل بود. احساس میکنم مخم نمیکشه. دور اول بود اقا مطمئنم بار دوم بخونم کتابو خیلی چیزا جا افتاده. اما سخت فعلا نمیتونم توضیح بدم چی خوندم در اون حد نیستم ولی فقط میدونم قضیه از چه قراره و خودش به نظرم کلی هست. 

میخوام بشینم فیلم ببینم هنوز نمیدونم چی بعدشم خورده کارایی ه مونده و انجام ندادم. تاریخ فلسفه برای امشب بسه دیگه. فردا صبح زودتر بیدار میشم. 

1785 : کانت

خب و اما روز بعد از سفر. حسی که دارم اینجوری که انگار مثل متوقف شدن زمان بوده باشه یه همچین حالتی. یا یه وقفه. یا یه بریدگی نمیدونم چجوری توصیفش کنم. به هر حال الان اینجام. از اونجایی که دلم برای خونه و کارامو دنیایی که داشتم تنگ شده بود از بودن تو این وضعیت خوشحالم. درسته سفرو خیلی دوست دارم اما ترجیح میدم اگه سفر میشه طولانی باشه باشه که بتونم کارامو هم توش انجام بدم و اگه نمیشه زود برگردم خونه. حالو هوام به هر حال عوض شد. صبح ساعت هفت بیدار شدم دوباره خوابیدم تا ده ولی بعدش نشستم به کار و فصل ولتر رو تموم کردم. میتونم کلی چیز ازش بنویسم. اما همش فکر میکنم عقبم. امروز دوم آبان ماه شد. باورت میشه؟ خب زمان داره میره و من فکر میکنم واقعا آماده ام و میتونم.  حالم خوبه ذهنم نمیپره تمرکز دارم دیگه چی کم دارم؟ هیچی پس میتونم با خیال راحت کارامو انجام بدم. ماه قبل زیاد خوب نبودم بیشتر کتاب خوندم و خیلی کند هم بود.  دلم میخواد این ماه بیشتر به کارای دیگه ام بها بدم. مثل زبان عکس فیلم و ... 

فصل بعدی در مورد کانت نوشته. طبق معمول چیزی ازش نمیدونم جز یه اسمی که خیلی شنیدم. تا شب مینویسم چیکارا کردم. از این که لپ تاپم بالاخره درست میشه واسه صدمین بار خوشحالم میتونم راحت توش فیلم ببینم عکسامو ببینم آلبومایی که میخرمو گوش کنم. ادم مگه از زندگی چی میخواد والا :دی