روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ویرجینیا وولف» ثبت شده است

1887 : روز برفی

داره برف میادو تازه یه ذره نشسته. گوله گوله برفا از آسمون میریزن زمینو میشینن. هوا سردو گرفته است. این هوارو خیلی دوست دارم. شاید شب برم بیرون پیاده روی. کتابمو از صبح کلی خوندم فصل دومشم تموم شد. خانم رمزی مرد :( ادامه داستان برای وقتی که همه از اون خونه رفتن و اونجا مخروبه شده. البته بازم میگم این کتاب یجوری من اون دوتای دیگه خیلی بهتر به نظرم اومد. این یه ذره میلنگه حالا نمیدونم به خاطر ترجمه اش یا کلا اینجوری هست. فکر کنم بتونم امشب تمومش کنم نیت کردم هیچکاریم دستم نمیره پشت هم کتابامو بردارمو بخونم تا وقتی حالم بهتر بشه برای انجام بقیه کارا. چیکار کنم دست من نیست امروز مثلا ساعت چهار صبح بیدار شدم:/ یه خورده خوندم بعد خوابیدم تا ده یازده نمیدونم ساعت چند بود. بعدش دوباره شروع کردم به خوندن. داره برف میاد. دلم میخواد برم بیرون اما الان حوصله ام نمیاد دلم میخواد شب برم تا شب سعی میکنم کتابمو تموم کنم این روزا کش دادن یه کتاب واقعا حوصله امو سر میبره دلم میخواد زود تموم بشه خوندنشون. از بیکار موندنم بدم میاد حس بیهودگی بهم میده این که هیچکار نکنم عذاب عذاب. اما مهم نیست درستش میکنم شاید از شنبه باز برم کتاب خونه صبح زود برم تا شب.  تنها باشم میخونم میتونم کار کنم مشکل اینه تنها نیستم. هرچند که این روزا تو خونه هیچ مشکلی نیست واقعا. همه چی خوبه. بهتر از همیشه مشکل منم که حواسم پرت میشه سخت یه جا بشینم حواسم جای دیگه باشه. چه برفی داره میاد. این الان اولین برف امساله؟ چه زود به نظرم زمستون اومد انگار همین دیروز بود. چشم به هم زدن بهار شده. دیگه بهتره برم کتابمو تموم کنم. زمان مثل چی میگذره من بدو زمان بدو همیشم عقب میموندم این بار باید بزنم تو پوزش:/ اعصاب ندارم. 

1886 : اتمام کتاب به سوی فانوس دریایی

راستش من کناب موجها و خانم دلوی رو خیلی بیشتر دوست داشتم. الانم نمیدونم خود کتاب اینجوری بوده یا تو ترجمه اینجوری شده چون یجوری بود از این کتابایی که خیلیا شاید حوصله اشون نکشه بخوننش  به هر حال که تموم شد. بد نبود  ولی اونجوریم نبود بگم دوباره میخونمش. شایدم اشکال از منه نمیدونم. 


نوشتهٔ ویرجینیا وولف، ترجمهٔ صالح حسینی ، نشر نیلوفر


ولی آخر یک شب چیست؟ فاصله ای کوتاه، خاصه هنگامی که تاریکی دیری نمیپاید و زمانی نمیگذرد که پرنده ای می نالد، خروسی می خواند یا سبز کمرنگی مانند برگی چرخان، در گودی موج شتاب میگیرد. با این همه شب به شب می پیوندد. زمستان یک بسته از این شبها را در آستین دارد و با انگشتهای خستگی ناپذیر آنهارا یکسان و عادلانه بر می زند. بلند میشوند؛ تاریک میشوند. بعضی از آنها بر فراز سیاره های روشن ، الواح روشنایی، بر جای میمانند.


خواستن و بدست نیاوردن، موجی از فشار و درد بر جانش ریخت.  

1884 : بی خوابی

خوابم نمیبره. فکر کنم چون عصری یکی دو ساعت خوابم برد حالا داستان دارم :( حرف خواب شد  چند روز پیش یکی از دوستام برام یه فایل فرستاد مربوط به کنفرانسم. به حرفام که گوش میدادم یادم میومد چی گفتم فهمیدم هرچی میگفتم از عوارض مریضیم بود که دو قطبی. ادم نمیدونه حرف میزنه شاید اگه میدونستم نمیگفتم:/ نه این که نگم گفتن نگفتنش اهمیتی نداره اما این که این همه سال گذشته من تازه یه مدت فهمیدم جالبش میکنه. بگذریم. کتاب فانوس دریایی رو حدود صد صفحه خوندم. نتونستم هنوز بشینم سر کار ولی کتابو سعی کیکنم بخونم حتما هر چقدر که میشه. فقط همینقدر ازم برمیاد. نمیدونم چیکار کنم خوابم ببره. نصف شبی هوس شربت آلبالو کردم :/ فقط شکمم خوب کار میکنه لعنتی :دی و اشتهام :/ چیکارشون میشه کرد؟؟؟ 

کتاب مثل موجها و خانم دلوی نیست برام اما هنوز جا نیفتاده اما نوع نوشتنش همونجوری هست. سیال ذهن. همه از طرف خودشون حرف میزننو یه جاهایم راوی پیدا میشه . من دوتا قبلیارو تا اینجا که خوندم به نظرم قوی تر اومد شایدم به ترجمش برگرده که من نمیدونم. اما بدم نیست هرکسی نمیتونه بخونه این از اون دوتای قبلی سخت تر میاد برای خواننده به نظرم .


کتاب به سوی فانوس دریایی، ویرجینیا وولف، صالح حسینی، نشر نیلوفر


+ هرگز کسی اینقدر اندوهگین ننموده بود. قطره اشکی شاید ، تلخ و سیاه در نیمه راه ، در تاریکی ، در پرتوی که از آفتاب به اعماق راه می جست، شکل گرفت. قطره اشکی افتاد ؛ آب ها به هر سو جنبیدند ، آن را پذیرفتند و آرام گرفتند. هرگز کسی اینقدر اندوهگین ننموده بود. 


+ سادگی اش به عمق چیزی که آدم های باهوش تحریفش میکردند راه می‌یافت.


+ بین او و زندگی سودایی در کار بود و در این سودا او در یک سو قرار داشت و زندگی در سوی دیگر و او همیشه میکوشید در خور خویش جانب بهتر آن را بگیرد. 

1234 : یادی از موج‌های ویرجینیا وولف

هروقت وقفه‌ای پیش می‌آمدفکرم به یک جای خالی می‌رسید و میگفتم چی از دست رفته؟ چی تمام شده؟ زیر لب میگفتم  تمام شد تمام شد. 

1111 : چه عدد رندی شد! :دی


علیه تفسیر، نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی‌خواه، نشر حرفه‌نویسنده


+ ویرجینیا وولف راجع به ماهیت جستار در «جستار مدرن» اینطور نوشت: « قاعدهٔ حاکم بر آن [: جستار] صرفا همین است که باید لذت بخش باشد؛ میلی که مارا وامی‌دارد در قفسهٔ کتاب‌ها سراغ جستار برویم فقط به این خاطر است که لذتی از آن عایدمان شود. بود و نبود یک جستار باید در اختیار چنین هدفی قرار بگیرد. باید با همان اولین کلمه افسونمان کند و فقط با آخرین کلمه‌اش باشد که، با جانی تازه، به خودمان بیاییم. در فاصلهٔ این دو، چه بسا تجربیاتی به غایت گوناگون را از سر بگذرانیم، از سرگرمی تا شگفت زدگی تا دلبستگی و بر آشفتگی ... یک جستار خوب باید پرده‌ای دور تا دور ما بکشد، البته پرده‌ای برای ما و خلوت او، نه بر روی ما از خلوتش.»

برای مواجهه با این نوشته‌ها احتمالا هیچ چیز بهتر از غرق شدن و سپردن خود به دنیای تو در توو جذاب سانتاگ نیست.  (بخشی از یادداشت مترجم)

+ سونتاگ یه قسمت از مقدمه نوشته که بخش قابل توجهی از مقاله ها‌یی که توی کتاب هست در فاصله بین سال‌های ۱۹۶۲-۱۹۶۵ نوشته شده. دورانی بسیار متمایز از زندگی‌ام. خب یه خورده کنجکاویم فعال شد که این سال‌ها حدودا سونتاگ چند ساله بوده.یعنی خب اصلا آدم وقتی که میخونه به این فکر میکنه که این آدم اعجوبه بوده چجوری اینطوری همه چیو بررسی کرده فکر کرده نوشته؟ قطعا حرف مترجم در مورد جدیت ها ، حساسیت‌ها و کنجکاوی‌های جسورانه و پایان ناپذیر سانتاگ ــ روحیه‌ای که من و ما کم داریم ــ ... سرک کشیدن او به گوشه و کنارهای هنر و فلسفه و فرهنگ، به حاشیه‌ها و به کمتر دیده‌‌شده‌ها ، به تازه ها در عین فاصله گرفتن از موج‌های زمانه‌اشو... که من بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه کاملا درستِ. یعنی من خودم یه جاهایی واقعا شگفت زده میشدم اصلا آدم واقعا میمونه.  بعد حساب کردم سونتاگ حدودا حول‌وحوشای ۳۰ سالو داشته. بعد ادم مثلا دیگه توقع داره کسی که مینویسه اینارو خیلی دنیا دیده باشه سن بیشتری متصور میشه. ۳۰ سال سنی نیست واقعا. نه که سنی نباشه ها ولی خب البته ۳۰ ساله داریم تا ۳۰ ساله قبول دارم اما به هر حال. میدونم احمقانست حرفم. ولی خیلیِ به نظرم توی این سن این نوشته ها، خوشبحالش‌:) یعنی الان نوشته‌هاشو میخونم حس وقتی رو بهم دست میده که بچه بودم ۱۸ ساله‌هارو میدیدم پیش خودم میگفتم اینا چقدر بزرگن کاش منم ۱۸ سالم بشه زودتر مثل این بشم. بعد که ۱۸ سالم شد دیدم نه فقط خیال میکردم چیزی شاید اون ادمم بزرگ بوده به هر حال که من اصلا اون جور نشدم. شاید واسه همین فکر میکنم که ۳۰ سالم بشه دلم میخواد اینجوری بشم یه همچین تصوری داشته باشم اما خب بعد بنا بر تجربه احتمالا باز بخوره تو ذوقم. با این حال آرزو بر جوانان عیب نیست. البته خب سونتاگ کلا خیلی شاید براش عجیب نباشه کسی که از سه سالگی خوندن رو شروع میکنه و تو همون سن کم، کتابهایی از نویسنده های درست حسابی میخونه . مسلما نباید توقع داشت من خودمو با این آدم مقایسه کنم منی که شاید بچه بودم کتاب میخوندم اما نه از این کتابا و بطور رسمی احتمالا ۲۲-۲۳ سالگی شروع کرده باشم و اگه تا قبلشم چیزی بوده باشه خیلی پراکنده بوده. خلاصه این که کلا این آدمو دوست دارم چه اشکالی داره بخوای مثل کسایی باشی که واقعا ارزش و لیاقتش دارن. دوست دارم مثل استاد ماریوجاکوملی سونتاگ واکر اونز بارت کافکا وولف بنیامین و خیلی‌ های دیگه که نوشتم خیلی وقتها بشم و در آخر شاید چیزی شبیه خودم‌. میفهمین منظورمو؟ شاید توضیحش سخت باشه. این چیزی هست که فکر میکنم درست باشه این روزا متاسفانه ادمهایی رو میبینم که الگوهاشون خیلی محدود و کوچیک هست شاید ادمهای اینستاگرامی مهر معلوم نیست تو دنیای واقعی شون واقعا چه آدمهایین اصل لایق این همه اسطوره شدن هستن یا نه؟ قطعا میگم بیش‌ترشون نه؟ لایق نیستن. خیلی پوستر دارم بفهمونمشاید هر یسری از دوستانم حتی که چیزای بزرگ‌تری هم هست. آمار متاسفانه گفتنش فایده ای نداره درک نمیشه. یعنی شاید رویاهاشون با من فرق کنه. بگذریم.

اگه میخواین بیشتر راجع به سونتاگ بدونین من کتاب گفت‌و‌گوی رولینگ استون با سوزان سونتاگ رو پیشنهاد میکنم.ترجمهٔ فرشیده میربغدادآبادی نشر حرفه نویسنده.  خودمم حتی باید دوباره بخونمش الان که دراووردم مطمئن شم از چیزی که خوابم بنویسم دیدم باید بخونم باز یه چیزایی یادم رفته و یه آفرینم به خودم گفتم که تونستم سالم نگهش دارم تقریبا چون من کلا کتابایی که خیلی باهاشون اخت میشمو نمیتونم نو نگه دارم :) اما این هدیه از یه عزیز که خیلی خیلی دوسش دارم.  

فکر کنم خیلی طولانی شد. یه پست دیگه میذارم بعد اون تو دیگه کاملا بخش هایی از بخش دوم علیه تفسیر که در مورد سبک هست مینویسم و شاید حرف بزنم فعلا دارم میخونمش دوباره از اول. این چون خیلی طولانی شد همینجوری پستش میکنم. :)


بیان قابلیت اضافه کرده که کلمات رو حدس میزنه موقع تایپ برای من یکی خیلی بده کاش بشه غیر فعالش کرد. عید کلمات اشتباه جایگزین میکنه:/

926-تولدت مبارکمون باشه ویرجینیا‌ وولف عزیز

هرچند که زندگی برای تو هم عادلانه نبود همونطور که برای هیچکس دیگه ای‌نیست. مهم اینه وقتی این وسط آدم گیر افتاده بتونه از پسش بر بیاد و تو  گل کاشی :)ً و البته شجاعت اینم داشتی کارتو که کردی ازش دست بکشی. چقدر خوب که میتونم کتاباتو بخونم و کلی کیف کنم اصلا هوس کردم بگیرم دستم ول نکنم یا شوق داشته باشم نتونم دستم بگیرم :دی یه عرض ارادتی بهش  چون خیلی دوسش دارم. راستش عکس متن کتاب مال تیر اینطورا باید باشه الان دسترسی نداشتم به کتابخونه ولی دلم میخواست زود تر بزارمش...











386 : روح باید به خود جرئت دهد تا دوام بیاورد.


369 : پایان خانم دلوی

خب خانم دلوی هم تموم شد. اینقدر بهش فکر کردم که دیگه نمیدونم به چیش باید فکر کنم. فکر کنم باقیش خودش باید تو ذهنم جا بیفته تا سری بعدی که میخونمش. همیشه بعد از تموم شدن کتابایی که دوست داری یه حسِ ...، نمیدونم اسمشو چی بزارم خلا یا نه نه این نمیشه یه حسی که هم انگار از انجام دادنش خوشحالی هم از تموم شدنش ناراحت یه چیزی تو این مایه ها داری. یه حسی که نمیدونی  چجوری باید از بعدشو سپری کنی اینقدر با کتاب انس گرفتی تموم شدنش عذاب آوره یجورایی. ولی خب به هر حال باید انجام بشه .

حالا الان میخوام بیفتم به جون اتاقم. دکوراسیون رو عوض کنم کمدارو بریزم بیرون باید فکر کنم به عکاسی به متنم که میخوام بنویسمش به مجموعم به کاری که باید انجام بدم . باید زود تر یه سامانی بهشون بدم یه قدمی بردارم تو این هفته یا نهایتا هفته بعد میخوام برم عکاسی باید مکان عکاسیمو تغییر بدم. البته نه این که به وضوح این تغییر احساس بشه ها اصلا . .یه خورده شک دارم رو انجام دادنش میترسم مسخره باشه . باید نگاه کنم بهشون. استاد میگفت همشون باید یه حسو بدن . عکس  باید سمت عکس بره نه سمت خودمون .باید فکر کنم همه چیزو بعدش بنویسم . استاد میگفت اگه ذهنمون درگیر این پروژه بشه یه نتیجه ای داره .به یه دستاوردی میرسیم .باید به جزئیات توجه کنم . باید بنویسم. واااای نمیتونین تصور کنین چقدر اشوبه این بالا . به کارم که فکر میکنم تمام حرفا تیکه تیکه توی ذهنم تکرار میشن باید به یه نتیجه ای برسم. چقدر برام مهمه. نباید وقتو تلف کنم به اندازه کافی عقب انداختم نتیجه گیریو . باید یه جمع بندی داشته باشم و کار کنم تا دوباره بهشون فکر کنم.نمیدونم برا شماهم پیش اومده فکرتون درگیر باشه نتونین یه جا اروم بگیرین؟ احتمالا امشبم با کار کردنو فکر کردن میگذره. این چیزی نیست که بتونم با نشستنو فکر کردن بهش به نتیجه برسم باید حرکت داشته باشم باید یه کاری بکنم همزمان باهاش. فردا احتمالا باشگاهو بعدش از مقاله هایی که نخونده دارم دست بگیرم . 20 تا مقاله نخونده دارم با یه خروار کتاب باورم نمیشه اینقدر ریلکس خانم دلوی رو کش دادمو اینقدر طول کشید.یک ماه گذشت و فقط دو ماه مونده. به اندازه کافی استراحت کردم. تنبلی مایه عذابِ. از این که گاهی فراموش میکنم زمانو از خودم متنفر میشم . باید برم باید برم.

وای گفتم باشگاه . اینجا بعضی روزها یه تمی میرن. مثلا میگن دوشنبه تم سرمه ای همه لباس سرمه ای میپوشن. نمیدونین چقدر مسخرست برام :) یه خورده زیادی داره خانمانه میشه :/ حالا تم رنگ باشه باشه قبول ( هرچند که من همیشه هم عمل نمیکنم ) .ولی برای فردا تم دامن گذاشتن :/ خدایا وای اصلا فکر میکنم بهش خندم میگیره. اگه به خاطر اون لذتی که به واسطه ی که انجام اون فعالیت بدنی بهم دست میده بعدش نبود اون خستگی اون تحرک اون مشغولیت. عمرا رفتنشو ادامه میدادم. تازه اگه بخوایم به اون خوش بودن های الکی کاذب توجهی نکنم که یه جورایی حس احمق بودن بهم میده :| یعنی خوبه الکی خوش باشه ادما منم هستم اینجوری گاهی اما بعضی جاها نمیتونم درک کنم. من به بیتا گفتم بمیرمم دامن نمیپوشم بابا ادم میخواد ورزش کنه تحرک داشته باشه باید راحت باشه دامن کوتا بپوشی که یجوره .یقیه رو نمیدونم اما من واقعا معذبم حتی اگه به قول بیتا با ساپورت و از این چیزا باشه :/ جدا از اون کلا من با ساپورت و شلوارای چسبون موقعی که قراره فعالیت زیاد داشته باشم کلافه میشم بعد آدم عرق میکنه بدم میاد خب. نمیفهمم واقعا نمیدونم چرا نمیفهمم.  بلندشم که اصلا مناسب نیست. اخه چی بگم من . آه چرا باید همه جا یجوری لو بره من مثل آدمیزاد نمیتونم همرنگ جماعت باشم؟ اینو خودم حس میکنم گاهی. خیلی سعی میکنم ارتباط برقرار کنما باهاشون سعی میکنم حرف بزنم و یخمم باز بشه اما میفهمم انگار یه گاردی درمقابلم دارن. گارد نه ها یجورایی آدم میفهمه دیگه . انگار طرف مطمئن نی ازت انگار نمیدونه چجوری برخورد کنه باهات یه همچین چیزی شاید. ولی خب مهم نی چیکار کنم.  

367 : خانم دَلُوِی،ویرجینیاوولف،فرزانه طاهری،نشر نیلوفر

خب خب من اومدم. امروزم ساعت چهارنیم بیدار شدم .اینجوری خیلی خوبه یعنی روزایی که باشگاه ندارم که اصلا عالیه برام هم میخوابم کامل هم انگار انرژی و زمان بیشتری دارم. روزایی که میرم باشگاه خیلی خسته میشم بعدش اما امروز که حموم کردم سعی کردم نخوابم و کتاب خانم دلوی رو دست گرفتم یه ذره از خود داستان مونده بود که تموم شد حالا الان پیشگفتار بردشاو و پاولووسکی که بر این کتاب نوشتن مونده و چند تا نکته ی تهش در مورد کتاب که خب خوندنشون خیلی مهمه و بعد اینجا میرم سراغش.


بزارین از کتاب بگم حالا که تموم شده. از 9 تیر که شروعش کردم تا الان میدونم خیلی طولانی شد و نمیدونم چرا. بعضی کتابا برام اینجوری میشن ولی واقعا لذت بردم نه لذت به معنیه خوشی فقط، یه جاهاییش کلافه میشدم. یه جاهاییش نمیفهمیدم بر میگشتم عقب و دوباره میخوندم ، یه جاهاییش رو اعصابم بود یه جاهاییش حتی دیگه نمیخواستم ادامش بدم یه جاهاییشم احساس میکردم اون شخصیت داستانو درک میکنم. بیشتر بخش کیف کردن ازشم به خاطر بودن همینا بود. بودن این چیزا ، مثل زندگی بود... .شاید مسخره باشه حرفم اما باهاش زندگی کردم . یعنی الان که بر میگردم عقب احساس میکنم از صبحی که کلاریسا گفت گلهارو خودش میخره برای مهمونی تا شب که با حرف پیتروالش تموم شد انگار من از سر گذروندم. مثل یه فیلم تمام اتفاقهاش جلوی چشممه و زندست. چقدر لذت بخش این کتابهایی که اینجوری میشن احساس میکنم دوزار اومده روم :) این که یه زندگیه دیگه رو زندگی کنی جذابه . انگار تو لندن بودم : دی . میشه منو یکی ببره لندن :) .فقط میخوام تمومش کنمو بعد ریلکس یه روزو بزارم برای فکر کردن بهش به داستان به شخصیت ها. فکر کنم به کلاریسا-پیتر والش-سپتیموس-رتزیا-دوشیزه کیلمن حتی سلی-الیزابت-ریچارد. وای دلم میخواد همرو بنویسم اما نمیدونم از کجاش باید شروع کرد. حرف زدن در موردش سخته .الان که تموم شده فکر میکنم باید بازم بخونم دلم میخواد که بخونم. اما نه نمیدونم. کلی از قسمت هایی که دوست داشتم عکس گرفتم تعدادشون خیلی شده. انتخاب کردن ازشون سخته شاید بعدا گذاشتمش الان میخوام مقدمه خود ویرجینیا وولف رو بزارم یه قسمتاییشو. آخ که چقدر دوسش دارم واقعا. باید فکر کنم وای مخم داره منفجر میشه. میدونم میدونم آخرم هیچی نمینویسم. اصلا این کتاب ، کتابی نیست که با یه بار خوندنش بشه حرفی زد بهتره سکوت اختیار کنمو برم اون پیشگفتار ها و نکته هارو بخونم. 


میگم اگه که ازم میپرسیدن :بعد از عکاسی دلت میخواست عمرتو برای چی بزاری ، میگفتم ادبیاتو نویسندگی. خیلی دوست داشتم میتونستم نویسنده شم. نه از این درپیتا ها :/  ولی سخته خیلی سخته. اصلا باید استعداد داشت. هرچند نویسنده نمیشم اما میتونم خواننده کتابای خوب که بشم حرفی در جهت امیدواری دادن به خودمان:/ 

قبلا نوشته بودم دلم میخواد ساز یاد بگیرم . خب مسلما تو این سن  ادم  موتزارت( موزارت - موتسارت :دی ) و باخ و بتهوون نمیشه همون در حدی که واسه خودت یه چیزی بلد باشی . در همین راستا چند وقت پیش مها سه تار داره بش گفتم بم یاد بده ببینم چجوریه و اینا. دیدم من واقعا استعداد ندارم :| تازه این سه تارو تارو که میگن آسونتره به نسبت. یعنی خب میدونی باید علاوه بر استعداد یه مشخصه های دیگه ایم داشت که باز من ندارم :/ اعصابم ندارم هی یادم بیفته این موضوع موقع یاد گرفتنو کار کردن. اینه که بازم ترجیح میدم عقب گرد کنمو شیک سعی کنم شنونده آثار برتر باشم.



خانم دَلُوِی،ویرجینیاوولف،فرزانه طاهری،نشر نیلوفر


خانم دَلُوِی،ویرجینیاوولف،فرزانه طاهری،نشر نیلوفر


خانم دَلُوِی،ویرجینیاوولف،فرزانه طاهری،نشر نیلوفر

352 : هرگز ، هرگز رنجی تا به این حد دوزخی تحمل نکرده بود!

خب فکر کنم وقتشِ که دست از کلی گویی بر دارم و درست و غلط اونی که فکر میکنم رو بنویسم البته تا اینجایی که خوندم . به نظر من خانم دلوی اصلا کتاب آسونی نیست. اولش برام خوب شروع شد اما یه جاهاییش گیج شدم مجبور میشدم برگردم عقب. از جایی که پیتر وارد داستان شد برای من خوندش خوشایند تر شده. تا قبلش برام سخت تر بود. سختم نه آزار دهنده! فقط چون انگار یه چیزاییشو وقتی میفهمیدم انگار از نگاه خودم درک میکردم نه از نگاه نویسنده و داستان از یه طرف درگیر با خودم از یه طرف باید تلاش میکردم ببینم منظور نویسنده چی بوده .باید بخش بخش دوباره نگاه میکردم روند قضیه از دستم در نره. چجوری بگم. همزاد پنداری نکردم زیاد اما یه چیزاییش واقعا انگار جوری بود که از خودم چیزی میفهمیدم  و به خودم میتونستم ربط بدم .نمیدونم متوجه میشین یا نه . هرچند که به هر حال تو همه کتابا وقتی ادم میخونه هست ولی خب. البته الان به بعدشم هست همچنان اما انگار جذاب تر شده برام...اگه بخوام با موجها( مهدی غبرائی،نشر افق ) کتاب دیگه ی ویرجینیا وولف مقایسش کنم موجها نثرش سخت تر بود و درکش هم شاید.البته به ظاهر.شاعرانگی بیشتری داشت نمیدونم چی میگن بهش یعنی خب این انگاربیشتر مثل متن و داستان میمونه و خب از این لحاظ باید این راحت تر باشه اما اصلا اینجوری نیست موجها برام کتاب سختی نبود به اندازه ی این. برای من حداقل تا همین جاشم مطمئنم باید برای چند بار دیگه بخونمش و فکر میکنم ممکنه چیزی از دستم در رفته باشه . موجها تازه برای من خیلی کلمات قلمبه سلمبه که تازه اول راهم داشت همین باعث میشد کند پیش برم توش اما میفهمیدم یعنی و با یه شاید سرچ ساده کلماتو پیدا میکردم.اما خانم دلوی با این که اصلا اینجوری نیست و این مشکلاتو باهاش ندارم سختیش چیز دیگه ایه. هرچند که اونم بود نه این که نباشه.شاید اصلا مقایسه کردن کار درستی نباشه. البته میگم سخت نه به معنی بد ها. نه اصلا . به نظرم عالیه.درسته یه خورده که ادم جلو میاد ممکن نا امید بشه از خودش اما دوباره راه میفته ، یعنی کم کم دستش میاد البته از این نظر موجها خیلی سخت تر بود چون هیچ شباهتی به کتابهایی که خونده بودم نداشت.این کتاب به نظرم با اون فرق داره از این لحاظ . این که فکر کنی بهش لذت بخشش میکنه کاملا درگیر داستان میشی یعنی برای من که اینجوری بود به هیچ وجه جوری نشده که بخوام کتابو ببندمو بزارم کنار و نخوام بخونمش.هرچند سرعتم کمه که شاید دلیلش همین باشه که اولش  داشت آزار دهنده میشد! خب این تا اینجاش . نمیدونم شاید خیلی چیزایی که نوشتم اصلا درست نباشه با این حال این درک من بود تا اینجایی از کتاب که خوندم.


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر


کتاب خانم دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه ی فرزانه طاهری، نشر نیلوفر