روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشرهرمس» ثبت شده است

1823 : اتمام کتاب موسیقی مجلسی

دیرزمانی که عشق به سراغ ما آمد

یکی از ما خجول به گرگ و میش مشغول 

و دیگری وحشت زده در کنار او ایستاده بود ـ

چراکه عشق در آغاز یکسره بیم بود. 


ما دلدادگان بد روزگاری بودیم. آن عشق ناکام

کام بسیاری را شیرین کرد؛

اکنون خوش آمده بر ما سرانجام

از راه هایی بر آنها سلوک خواهیم کرد. 



دیگر بار !
بیا، وتمام توانت را به من واگذار!
از دورست ندایی آهسته در مغزی متورم می پیچد
آرامش بی رحمش ، سیه روزی تسلیمش، 
هراس اورا فرو میکاهد چون روحی مقدر،
ای عشق خاموش، شوربختی ام را‌پایان بخش!
کور کن مرا با کدورت حضورت، به من رحم کن
ای دشمن محبوب اراده ی من!
همچنان از من بگریز
ای زندگی ملال انگیز، مرا ژرف تر در خود فرو کن ، ذهن تهدید آمیز،
سرفراز از سرنگونی ام، با دلسوزی ، به یاد آر
مردی را که هست، مردی را که بود.


کتاب تموم شد و این دوتا از شعراهای جیمز جویس بود. خیلی وقت بود شعر نخونده بودم. به نظر انگلیسیش باحال تر بود از لحاظ قافیه مافیه اگه داشته باشن و وزن شعر اما معنیشم بد نبود. 

1822 : کتاب جدید: موسیقی مجلسی

مجموعه شعر جیمز جویس با ترجمهٔ فرید حسینیان تهرانی و دارا صادقی ، نشر هرمس


این کتاب شامل دوتا کتاب شعر جویس با نام موسیقی مجلسی و شعر یکی یه شاهی و قطعه ی آنک کودک هست. 

یه کتابی که هر شعر هم قطعه با زبان اصلی هست و هم ترجمهٔ شعر. به نظرم خب اینجوری خیلی خوبه چون ادم میتونه شعر اصلی رو بخونه خیلی بهتر از ترجمه شدش. هرچند که من اگه ترجمشو نخونم نمیفهمم همشو ولی اصلیارم میخونم و وزنشو یعنی به عنوان شعر درکش میکنم. فکر کنم بشینم پاش دو ساعته تمومش کنم. 

943 : پایان کتاب فضیلت های ناچیز

فضیلت ‌های ناچیز، نوشتهٔ ناتالیا گینز بورگ، ترجمهٔ محسن ابراهیم، نشرهرمس


... و حالا دیگر خود را در خانه شان آن چنان که روزی آرام و مطمئن بود احساس نمیکنند. چیزهایی است که درمان نمیشود و سالها خواهد گذشت اما هرگز درمان نخواهیم شد . ص۵۵


کسی که یک بار رنج کشیده است، تجربه ی درد را هرگز فراموش نمیکند..ص۵۶


بیهوده است. دیگر آدم های آرامی نخواهیم بود. آدم هایی که فکر کنند ، مطالعه کنند و زندگیشان را در صلح بسازند.   ص۵۶


احساس وحشت از احساس گناه ناشی میشود و کسی که احساس ترس و گناه میکند، سکوت میکند. از احساس وحشت ، از سکوت ، هرکس به طریق خود تلاش میکند رها شود. ... معمولا گفته میشود که این چیزها برای فریب زمان است. درواقع برای فریب سکوت است. ص۷۸-۷۹


دو نوع سکوت وجود دارد. سکوت با خود و سکوت با دیگران. هر دو شکل به طور مساوی رنج‌مان میدهد.سکوت با خودمان تحت حاکمیت انزجار شدیدی است که از بی ارزشی برای روح ‌مان ، گریبان خودمان را گرفته است؛ آنچنان زبون که شایستگی ندارد چیزی درباره‌اش گفته شود. بدیهی است که باید سکوت با خودمان را بشکنیم؛ اگر میخواهیم شکستن سکوت با دیگران را بیازماییم.  بدیهی است که اصلا حق نداریم از خودمان نفرت داشته باشیم. هیچ حقی برای سکوت افکارمان در مقابل روح ‌مان نداریم.  ص۷۹. این دو‌سه صفحه آخر بخشی که اسمش سکوت خیلی خوب بود دلم میخواست همشو بنویسم اما طولانی خیلی .


خانه، دیگر برای ما آن چیزی که قبلا بوده است نیست  دیگر آن نقطه ای نیست که از آنجا تمامی باقی جهان را نگاه میکردیم. مکانی است که از سر اتفاق در آنجا غذا میخوریم و سکونت داریم. با عجله غذا میخوریم ؛ در حالی که یک گوشمان را میسپاریم به حرف‌های بزرگتر ها. حرف هایی که برایمان قابل درک است.اما به نظرمان بیهوده می‌آید. غذا میخوریم و با عجله به اتاقمان میگریزیم تا همه‌ی آن حرفهای بیهوده را نشنویم. و حتی وقتی که بزرگتر های دور و برمان دعوا میکنند و روزها و روزها با هم قهرند میتوانیم خیلی خوشحال باشیم. آنچه که برایمان مهم است دیگر بین خانه‌مان اتفاق نمی‌افتد... ص۸۵


تا آنجا که مربوط به تربیت بچه ها میشود، فکر میکنم که به آنها نباید فضیلت های ناچیز ، بلکه باید فضیلت های بزرگ را آموخت. نه صرفه جویی را؛ که سخاوت را و بی تفاوتی نسبت به پول را. نه احتیاط را ؛ که شهامت و حقیر شمردن خطر را. نه زیرکی را؛ که صراحت و عشق به واقعیت را. نه سیاست بازی را؛ که عشق به همنوع و فداکاری را. نه آرزوی توفیق را؛ که آرزوی بودن و دانستن را. ص۱۰۸


علاقه، تنها سلامتی و ثروت واقعی انسان است. ص۱۱۹


خب این کتاب هم تموم شد. ام بالا یه بخش های ازشو نوشتم. همونطور که گفتم تقریبا فصل فصل به هم ارتباطی نداشت. اوایل کتاب آدم بیشتر فکر میکرد داستانی هست تا آخراش اما کلا جوری بود که یعنی چیز مشترکی که بود این بود که همش انگار یه نفر از خودش میگه یعنی این که داستان باشه به اون صورت که از زبان شخص سومی بیان بشه نبود. راوی کسی بود که بخشی از ماجرا بود ربط داشت بهش که البته هرچی به انتها میرسید انگار داستانی نبوپ کسی از تفکراتش نوشته بود از تجربیات و چیزایی که فهمیده بود. نمیدونم چیزایی که مینویسم درستن یا نه خودمم دقیق نمیدونم اما فکر میکنم اینجوری بود. من به نظرم و برای خودم سه بخش آخرش عالی بود سکوت، روابط انسانی و فضیلت های ناچیز.خودمم سنجیدم و خب هم جای شکر داشت هم نه باید به یسری چیزا فکر کنم.  اما بقیه بخش ها نه به این معنی که بقیه بخش هاش خوب نبوده باشه یا بدرد نخوره نه کلا با این که کتاب کمی بود اما پر محتوا بود و به نظرم خونده بشه خیلی خوبه.  دوست داشتم بیشتر از سه فصل آخر بزارم اما چیزی که نظرمو جلب کرده بود کوتاه نمیشد یعنی مثلا تا دو صفحه مربوط میشد بهم در نتیجه تصمیم گرفتم نذارم. همین. این کتابم تموم شد اما حکایت همچنان باقیست :)

941 : عکس، عکاسی

خب تقریبا تا بیست مین پیش خواب بودم از خستگی نه که خیلی وقته فعالیت بدنیم کمه یه ذره تکاپو و حرکت میکنم خسته میشم جدا از این که پاهامم درد میکنن باید واسه این بخش ماجرا که فعالیت زیاد ندارم یه فکری کنم اصلا دوست ندارم اون همه وزنی که چهار سال دانشگاه کم کردم برگرده :/ چون شبام خب به من چه غذاهای خوشمزه درست میکنه مامان هنوز نتونستم مقاومت کنم نخورم بعضی وقتا کم میخورم ولی خب هرچند امیدوارم شیرو زردچوبه همچنان اثر داشته باشه چربی سوزیش :دی

بیخیال این حرفای مسخره چی میخواستم بگم آهاااان اهان عکس پست قبلم در مورد عکس انداختنو این داستانا توی درباره عکاسی نوشته بود و چیزی که الان میخوام بگم هم ممکن توش ازش حرف زده باشه هنوز فکر نکردم بش به اون صورت ولی شمام براتون قطعا پیش اومده خوشتون نیاد ازتون عکس بندازن؟ من که اینجوریم اصلا دوست ندارم اصلا اصلا اصلا بعد فکر کنین کسی دوربین به دست باشه که ازش متنفرید بدتون میاد فقط میخوام بگم چه حس بد و وحشتناکیه و همش فکر میکنه ادم این شخص چرا اینقدر بیشعوره و با عکس‌تو چیکار داره چرا اینقدر احمقه که وقتی میگی عکس نمیخوام شما بگیرین دوباره فرصت گیر بیاره این کارو انجام میده البته که اگه عقل داشت یعنی حالت نرمال میفهمید توی بعضی دیگه از مسائل اما میخوام بگم متنفرم از این که هر کسی ازم عکس بندازه بهضی وقتا واقعا واقعا واقعا همون عمل متجاوزانست از آدمها عکاسی کردن و شاید واسه همین دوست ندارم عکاسی از آدمهارو این که عکس بگیرم چون خودم همچین حس گندی داشتم نه همیشه البته نه همیشه نه در مورد همه. و نه همیشم به معنی نزدیک شدن متنفرم از این حس که بهش فکر میکنم عکسی ازم دست کسی باشه که ازش متنفرم شاید همون حرف بالزاک که توی کتاب دربارهٔ عکاسی نوشته شده بود: « هرکس در حالت طبیعی، از تعدادی تصاویر شبح وار ساخته شده است که لایه لایه تا بینهایت روی هم قرار گرفته و در پوسته هایی بسیار نازک پوشیده شده اند ... بشر تا به حال هیچوقت قادر به آفرینش نبوده، یعنی نمیتوانسته از یک شبح، از یک چیز غیر قابل لمس، چیزی مادی بسازد ، یا از هیچ، شئ تولید کند_ پس میتوان گفت هر داگروتیپ لایه ای از بدن را که روی آن فوکوس کرده به چنگ می آورد ، جدا میکند و تا آخر به مصرف میرساند. » خب بعد این فکر که اون آدم مسلما عوضی که ازش بدتون میاد عکستونو بگیره بعد ندونید چجوری به مصرف میرسونه:/ یه وقفه ای بین نوشتنم پیش اومد چون مامان صدام کرد برای شام. یادم نیست چی میخواستم بگم. بیخیال چقدر بد ولی من از بالزاک تا حالا کتاب نخوندما به نظر باحال میاد باید حتما کتابی ازش بخرم. راستی من همیشه از وستون خوشم میومد نه این که مورد علاقم به اون صورت باشه ولی این چند وقته راجع بهش خوندم زیاد دیگه ارادتی ندارم بخصوص با حرفی که راجع به اتژه زد. نه این که من طرفدار پروپاقرص اتژه باشما نه فقط حرف وستون واقعا مزخرف بود. اصلا نفهمیده. کلا با این که اون عکسای کویرشو دوست دارم ولی دیگه دوسش ندارم. کارتیه برسون رو هم البته نه این که این بیچاره کاری کرده بتشه اما انگار دیگه اونجوری نیست. 


بهرته برم کتاب فضیلت های ناچیز ، نوشتهٔ ناتالیا گینزبورگ ، ترجمه محسن ابراهیم ، نشر هرمس رو بخونم البته نصفشو خوندم اولش فکر میکردم داستانا بهم ربط دارن اما فکر کنم جد جدا هست. امروز دیگه کاری نکردم نه زبان نه هیچی دیروزم زبان نخوندم خیلی بده این که تموم بشه دورمو مرتب میکنم باید برم کتاب بخرم یعنی کتاب نخونده دارم هنوزما اما رو مودشون نیستم نمیدونم چرا :( تو این برفم نمیدونم کجا برم کتاب فروشی یعنی نزدیک خونه حتما شهر کتاب کتاب فروشی هست ولی حال نمیکنم. نمیدونم چرا دوست دارم از یه جا خرید کنم همیشه یه چیزی هست که  دوست دارم شاید باید تنوع طلب بود. البته مولی یه مشکلی که دارم میشناسنما ولی هر دفعه نمیزارن خودم بگردم کتابمو پیدا کنم نه این که نذارن ولی یه همچین چیزی بقیه میبینن میبینن خب شاید من روم نشه چند تا کتابو بگم بعد یعنی سخت برام برام بیارن بعد مثلا از پنج تا سه تاشو بخرم دیوونه شدم وای بازم مولی رو ترجیح میدم این دفعه دقیقا همینکارو میکنم اول از قبل چند تا کتابی که میخوامو مینویسم و بعد میگم میبینم خواستم میخرم دیگه. دزدی که نمیخوام بکنم :دی 


عکاس مورد علاقم دو نفرن فعلا کسایی که واقعا همه جوره دوسشون دارم الگومن و کلا خوشم میاد ازشون. یجورین که  هزار بارم عکساشونو ببینم تمراری نمیشن برام تکراری نمیشن و ذوق زدم میکنن اگه خیلی بدون آگاهی باشه که ذوق زده میشم و کاهی عجیب عجیب دلتنگشون که چرا زودتر دوباره ندیدم. یکیشون که ماریو جاکوملی یا جیاکوملی هست اون یکم که بماند :)

933 : دلتنگی‌ هر روز در ما رشد میکرد ...

تقدیر ما در فراز و نشیب امید و دلتنگی جریان دارد.


در آن زمان، من به آینده ای ساده و خوش ، سرشار از آرزوهای دلپذیر ، به تجربه ها و تعهدات مشترک اعتقاد داشتم  اما آن هنگام بهترین دوران زندگی من بود و فقط حالا که برای همیشه از چنگ من گریخته است، فقط حالا ، آن را میفهمم. ( همون فکر کنم حس نوستالژیِ...)

کتاب فضیلت‌های ناچیز ، نتالیا گینزبورگ ،محسن ابراهیم ، نشر هرمس

932 : کتاب جدید

خب امروز میخوام شروع کنم به درست کردن کتاب خونه ی اینجا که کار زمان بری هست اما به نظرم خیلی خوب میشه  بازم باید در آخر دید و این که کتاب فضیلت های ناچیز ، نویسنده ناتالیا گینز بورگ ، ترجمهٔ محسن ابراهیم ، نشر هرمس رو دست بگیرم . کتاب خیلی طولانی نیست و یه روزه فکر کنم تموم بشه. بقیه داستانم که مثل همیشه‌ :) اینجا داره بارون میاد دلم میخواد برم بیرون اما یه چیزی جلومو میگیره. با این حال تو پزیرایی رو این مبل نشستم پرده رو دادم کنار دارم کیف میکنم همین هوای گرفته بارونی دلمو باز میکنه.  بیخیال بگذریم.


آقا چرا همه جا برف میاد اینجا بارون :/  همیشه اینجام برف میومد با جاهای دیگه.  -____-

168 : بی هوش :)

وقتی پست قبلیو گذاشتمو کتابو دست گرفتم. نتونستم خیلی طاقت بیارمو بیهوش شدم از زور خواب. تا حدودای ساعت هشت خواب بودم.البته بینشم بیدار شدم چند بار از سرو صدای مها اما بعدش دوباره خوابیدم..یعنی اصلا خوابیدنم دست خودم نبود هرکاری میکردم بیدار بمونم نمیشد . و خب اصلا زمانو هم حس نکردم و همین باعث شد چسبید اما هنوز خوابم میاد دروغ چرا :) خیلیم خوابم میاد . باید امشب کتابو تایپشو دست بگیرم ببینم زمان تایپ یه صفحه چقدر وقت گیره میتونم تا 25 ام بدم یا نه میترسم نشه ولی زود تر باید مشخصش کنم. 4 رساله هم که تموم شد احساس میکنم قله فتح کردم اما فکر میکنم الان نمیتونم برم سر 5 و 6 رساله یا جمهورش . وسطش یه وقفه ای با یه کتاب دیگه بندازم.

حالا بنظرتو موجها از ویرجینیا وولف رو دست بگیرم یا آوار خواب رو از ژان لوک نانسی؟ خب میدونی کنفرانسمو زود تر باید اوکی کنم.نمیدونی چقدر دلم میخواد ازش فرار کنمو ندم.هیچ کس به اندازه ی من از حرف  زدن توی یه جمع متنفر فکر نمیکنم باشه.این که مرکز توجه باشی وای اصلا فکرشم میکنم عصبی میشم . همه نگات میکنن. کاش میشد بپیچونم. دلم نمیخواد بد ارائه بدم. یعنی چرت و پرت باشه :(((( نتونم حرف بزنم. کاش یه راه فراری بود. اما هیچ راهی نیست انگار و برای بهتر شدنش باید نترسمو زود تر دست بگیرم که اگه دیدم نمیتونم یه فکر دیگه ای کنم. بزار بگم اصلا حرف زدن جلوی آینه وو این داستانا هیچ کمکی به من نمیکنه هیچ همه چیم بدتر میکنه. باید به نکته های دیگه ایم توجه کنم مثلا ولوم صدام موقع حرف زدن که از استرس بالا نره خب همه اینا با هم بخواد انجام بشه سخته دیگه.دلم میخواد یا انجام ندم یا اگه انجام میدم در حد خودم واقعا خوب باشه یعنی حداقل از کنفرانس قبلیم. یعنی میشه؟  :(((( خلاصه این که نمیدونم چه کنم دلم میخواد موجهارو دست بگیرم اما اولویت بندی که کنیم کنفرانسم واجب تره که سر فرصت کارمو انجام بدم خیلیم طول نمیکشه ها فقط میترسم از پسش بر نیام. چون نمیخوام بیام طوطی وار یه چی بگم یا کپی باشه یا توضیح واضحات میفهمی دلم میخواد حرفای خودم و برداشتای خودم باشه هر چند اشتباه ولی مال خودم باشه فوقش بهشون پی میبرم.باید زود تر تصمیممو بگیرم.


چهار رساله افلاطون / محمود صناعی / نشر هرمس



167: بالاخره تموم شد

خیلی وقت نیست که اومدم خونه.و خیلی خیلی خوابم میاد.اما اگه بتونم مقاومت کنم و نخوابم خیلی خوب میشه بلکه خوابم تنظیم شه.یعنی مشکلی ندارما فقط از هفته دیگه که باید برم دانشگاه نمیخوام که خسته باشم سر کلاس یا استرس خواب موندنو بگیرم.رفتم عکسامو دادم چاپ آریا .شنبه میرم میگیرم. کاش امروز میگرفتم نه؟ گفتش که امروز خیلی طول میکشه چون زیاده ممکنه معطل بشی منم خوصله نداشتم تا ساعت شیش وایسم یعی کلا میگم خستم دیگه این که گفتم شنبه برم که اگه رفتم عکاسی چون بخش آخرش به نظرم بتونم باز عکااسی کنم خوبه اگه بتونم برم شنبه بدم چاپ.به آقای عفت رخ میگم من شنبه میام عکسامو میگیرم اگه از بچه ها کسی اومد گفت عکس هرکی هستو .... گفت بدم بهشون. گفتم نه عکسای منو ندین خودم میام میگیریم گفت باشه .حالا الان پیش خودش چه فکری میکنه نمیدونم اما خب من واقعا دوست ندارم حول حولی سر کلاس بِبُرَم حول حولی انتخاب کنم به خصوص که این ژوژمانِ .دوست دارم همه چی آماده باشه  فقط بچینم رو میز خیلی ریلکسم کارای  بچه هارو بتونم ببینم نه این که فکرم درگیر کارای خودم باشه.

توی راه کتاب 4 رساله رو بردم .آقا بالاخره رساله ته تتوس تموم شد .یعنی واقعا  خیلی پیچیده شد هی هرچی میگفتن یه چیز دیگه از توش در میومد و نفی میکرد قبلی رو واقعا سرش عصبی شده بودم اصلا دلم نمیخواد دوباره این رسالشو بخونم .اخرم فکرمون درگیر شد نتیجه ای که نداد بفهمیم دانش بالاخره چیه؟ آقای سقراط الان باید بیای فکر من که بارور شده روشنش کنی. واقعا درگیر شدم اما اینقدر خستم خون به مغزم نمیرسه با این حساب وقتی تموم شد اصلا باور نمیکردم .خب چرا آخرش نتیجه ای نداد این همه بحث .

الان دارم مقاله هیپیاس بزرگو میخونم خیلی کم مونده. در مورد زیباییِ .این که زیبایی چیه؟ یه جاهایی سقراط هیپیاسو غیر مستقییم مسخره میکنه ! خب هیپیاس از این آدمایی که فکر میکنه آسمون دهن باز کرده این افتاده زمین .از اینا که میگن همه چیو میدوننو حالیشونه.خلاصه ان که سقراط خوب حالشو میگیره :) خدایی این آدما رو مخن دیگه  حالا خیلی طولانی نیستش یه مقدارشم خوندم 15 -16 صفحه مونده ازش برم بخونم ببندمش که باورم نمیشه این کتابو تموم کردم واقعا اصلا در خودم نمیدیدم. یعنی نثرش سادست اما یه جاهایی واقعا نمیشه سریع خوندش .یعنی من خیلی باهوش نیستم احتمالا که دو سه روزه تمومش کنم .مغزم نمیکشه هضم نمیشه اونوقت نوشته ها برام .برم  دیگه :)


چهار رساله افلاطون / محمود صناعی / نشر هرمس

163 : در ادامه

اینجارو که میخوندم داشتم به این قطعیت میرسیدم که واقعا خنگم :| -__- 

بعد ته تتوس گفت از اینایی که گفتی نفهمیدوم تو دلم گفتم جانا سخن از زبان ما میگویی:) امیدوار شدم.

آدم قاطی میکنه خب.


چهار رساله افلاطون / محمود صناعی / نشر هرمس




بعد سقراط دوباره میگه دوباره جاداره بگم به ته تتوس جانا سخن از زبان ما میگویی.  حالا داره آسون تر میگه خب چه کاریی میپیچونی ادم نمیفهمه چی به چیه :)))))




طرف راست مغزم از وسط مغزم به عقب مغزم تیر میکشه .بدم تیر میکشه جوری که نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشمو سرمو میگیرم. نمیدونم چم شده.سرمو که نا خودآگاه گرفتم از درد .مامان دید نمیخواستم بگم بش.حالا هی میگه بیا بریم دکتر.هی میگم خوبم ول نمیکنه که.میگه سر شوخی بردار نیست سکته میکنی :| هیچ ایده ای ندارم .اگه تا فردا ادامه داشت همچنان، میرم دکتر .خب دکترارو دوست ندارم زوره مگه با یه درد میری با صد تا برمیگردی -__- هرچی سنگه واسه پای لنگه.حالا الانم گیر داده اون کتاببو ول کن شاید  واسه اونه به چشمات فشار میاد سرت درد میگیره  :)))) الان من چی بگم بش؟

162 :ته تتوس

چهار رساله افلاطون / محمود صناعی / نشر هرمس


داره کم کم جذاب میشه :) فکر کنم دیشب خون به مغزم نمیرسید.





از اینایی که اینجورین و همچنان تو زمانه ی ما هم هستن خوشم نمیاد. تو عکاسیم نمونه های بارزش هست. کسایین که نمیخوان فاش بشن .سوال بپرسی بزور جواب میدن تازه فقط یکسری حرف تکراری که هرجا برن تو هر جلسه ای عینا مثل هم تکرار میکنن.توضیح اضافی اگه بخوای نتیجه نمیگیری چیزی میگن کاملا بیربط که واقعا گاهی شک میکنی اصلا خودش فهمید چی گفت یا نه.