روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشر نیلوفر» ثبت شده است

1608 : گرمای تابستان ملاجمان را ذوب کرد:/

اقا امروز رفتیم دکتر. اینقدر گرم بود و شلوغ که نگو. هنوز سرو چشم درد میکنه اینقدر کلم داغ شد. دو تا کتابم از مولی خریدم. یه دونه از این کیسه های پارچه ای فانتزی گوسفندی هم خریدم.  کتاب اعترافات روسو خب این قطع جیبیش بود درسته خیلی فشرده است اما قیمتش برا من خیلی مناسب تر بود. اما اون یکی جلدش محکم تره دیگه. ولی من اینو خریدم . اعترافات روسو ، ژان ژاک روسو ترجمهٔ مهستی بحرینی نشر نیلوفر. کتاب بعدیم از مارسل پروست فکر کنم یعنی نمیدونم خوشی ها و روزها جلد یک در جستجوی زمان از دست رفته است الان یادم نیست اما ترجمهٔ مهدی سحابی نشر نیلوفر. حالا خوندمش بیشتر پیگیری میکنم. 

دکترم که خب خیلی استرس داشتم اینقدرم طول کشید امروز از شانس من. پشیمون شدم دلم میخواست مطب میرفتم پلی خب این جام بد نبود. دارو بهم داد فعلا یه چند تایی قرص که از فردا شروع میکنم. و این که چند روز دیکه وقت دارم برای نوار مغزی گرفتن. هیم میگم اسکن مغزی نمیدونم چرا:/ 

همین .

من اصلا هوب نمیتونستم حرف بزنم عصبیم شده بودم یادم رفت بپرسم از کی شروع کنم قرصارو... هیچ ایده ای ندارم که چجوری میتونه باشه فقط میتونم امیدوار باشم از این وضعیت مزخرف در بیام و کلی کارامو کنم. گیر کردم تو گِل :/  یادمم رفت دقیق بپرسم یعنی دقیقا اسمش یعنی چی شد ولی فکر کنم دو قطبی باشه با توجه به سوالایی که در کمال لال بپدنم ازم پرسید هرچند جسته گریخته چیزایی گفتم و با توجه به اسم دارو ها که سرچ کردم و البته یه موضوع دیگه . فقط امیدوارم عوارض چندانی نداشته باشه. وای دارم از خستگی‌بیهوش میشم. هوارو دیدین چه دلبره. اصلااسمون منو میطلبه :دی اما اینقدر چشم درد گرفتم نمیتونم نگاه کنمش درست. میرم بخوابم. واقعا نمیتونم. حوصله غرغر کردنو ناله کردن ندارم.فقط به کتابا و کارای موندم فکر میکنم. به راه افتادنم. 

1533 : بخش هایی از کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی


کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی ،نوشتهٔ جیمز جویس ، ترجمهٔ منوچهر بدیعی ، نشر نیلوفر

+ سکوت آمیخته به تنگ خلقی او برطرف نشد. تنگ خلقی او علت‌های بسیار داشت، علتهای دور و نزدیک. از این ‌که بچه بود و در چنگ تکانهای عصبی تسکین ناپذیر ابلهانه گرفتار بود از دست خودش خشمناک بود ، که دنیای پیرامون او را به صورت منظری از آلودگی و ریا در آورده بود. اما خشم او در آن منظر هیچ اثر نداشت. با شکیبایی آنچه را میدید ثبت میکرد. از آن فاصله میگرفت و طعم زجر آور آن را در نهان می‌چشید. 

+ هر حادثه و نقشی در آن عرصه تا عمق درون او اثر میکرد ، دلش را سرد میکرد یا به شوقش می‌آورد و ، خواه به شوقش میآورد ، خواه دلش را سرد میکرد، همواره وجودش را از بی‌قراری و اندیشه های تلخ می‌آگند.  هر ساعت فراغت از درس و مدرسه را در همنشینی با نویسندگان ویرانگری میگذراند که طعن و خشونت کلامشان در مغز او ابتدا خمیر مایه‌ای می‌ساخت و سپس به نوشته‌های خام او راه میافت. 

+ از این متحیر شد که روح او از آنچه تا آن زمان پناهگاه خود میدانست تا چه اندازه دور است، از این متحیر شد که وقتی قرار باشد یک عمل قطعی و برگشت ناپذیر آزادی او را به خطر نابودی ابدی ، در هر دو عالم ، با زمان و بی زمان، در اندازد، آن بندی که سالیان دراز نظم و اطاعت بر او نهاده بود تا چه اندازه سست است. 

+ سرنوشت او آن بود که از نظام‌های اجتماعی و دینی بگریزد... سرنوشت او آن بود که حکمت خود را جدا از دیگران بیاموزد یا حکمت دیگران را خود با سرگردانی در گیر و دار‌عالم بیاموزد. 

+ از آزادی و قدرت روح خود با غرور تمام چیزی جاندار و تازه و پرواز گر و زیبا و ناملموس و بی مرگ خواهد ساخت.  

+ من فقط به عقاید آن‌ها برای رفع حاجت و راهنمایی احتیاج دارم تا با نور چراغ آنها خودم در این زمینه کاری بکنم. اگر چراغ دود کند یا بو بدهد سعی میکنم درستش کنم.  اگر نورش کافی نباشد میفروشمش و یک چراغ دیگر میخرم. 

+ وقتی که روح کسی در این مملکت به دنیا می‌آید تورهارا روی آن پرتاب میکنند تا جلوی پرواز آن را بگیرند. تو درباره‌ی ملیت  و زبان و دین با من سخن میگویی. من کوشش میکنم از میان این تورها فرار کنم. 

از آسمان مستور بلند باران ریزی شروع به باریدن کرد...

+ آن موقع ها خودم نبودم ، آن جور که حالا هستم و آن جور که بایستی میشدم. 

+ من چیزی را بندگی نخواهم نمود که دیگر به آن اعتقاد ندارم چه اسمش خانواده‌ام باشد چه وطنم و چه کلیسایم : و سعی خواهم کرد با نوعی شیوه ی هنری هرقدر که میتوانم به آزادی و به تمامی ضمیر خود را بیان کنم. وبرای دفاع از خود فقط سلاحهایی را به کار برم که خود را در استفاده از آنها مجاز میدانم ـ سکوت ، جلای وطن و زیرکی.

+ خوش آمدی ، ای زندگانی! می‌روم تا برای هزار هزارمین بار با واقعیت تجربه رودر رو شوم و در بوتهٔ روح خود وجدان نا آفریده‌ی قوم خود را بسازم. 

این هم گزیده ای از کتاب. 

1531 : اتمام کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی

این کتابم تموم شد‌‌. کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی ،نوشتهٔ جیمز جویس ، ترجمهٔ منوچهر بدیعی ، نشر نیلوفر.

حقیقتا انگار همون جور که استیون بزرگ شد منم باهاش بزرگ شدم. شایدم به مرور خودم یادآوری میشد. تجربه های مشترک اما جدا. همزاد پنداری نبود من خودمو جاش نمیدیدم فقط یاداوری میشد برام. شاید حتی بی ربط.

لحن نوشتن جمله ها متناسب با وقتی که بزرگ میشد تغییر میکرد. انگار درک یه بچه دوساله همونجور که باید باشه بود. کلا ۵ فصل داشت. آخرش با خاطره گویی تموم میشه انگار که ما دفر خاطراتشو بخونیم. 

درگیری هاش ، بلوغ فکریش رو میشد فهمید. تجربه هارو درک کرد. رشد فکری رو. بزرگ شدن کم کم دنیاش. وارد شدنش به اجتماع. درکش از دنیا و اطرافش. نگاهش به خانواده و اطرافیانش و همینطور که هی بزرگ میشه و تا وقتی خودشو مستقل از اونها حس میکنه. درگیری که داشت سر دین خدا عقایدش کامل نوشته شده بود. اینجا خب درکش میکردم. این انتخاب اما اونم راه خودشو انتخاب کرد هرچند امتحان کردنشم با خواست خودش بود. اما انکار کردنش باب میل بقیه نبود. حرفایی که شنید رو منم عینشو شنیده ‌ام :دی اما خب قضیه فرق داره زمین تا اسمون. تجربه هاش توی همه چی بود. مثل زندگی. نا اگاهیاش هم. کم کم انگار میفهمه میتونه اندیشه خودشو داشته باشه. کستقل انتخاب کنه. من نمیدونم جویس زندگی خودشو نوشته یا فقط از اونها استفاده کرده هرچی هست میشه اشتراکاتی رو دید که اول کتاب تو سالشمار زندگیش بود. فکر میکنم هست. نگاهش به ایرلند. جدا از اون خیلی اطلاعات عمومی هم میشد گرفت به خصوص از توضیحات انتهای کتاب. در مورد مسحیت که چقدر اشتراک داره با دین ما! در مورد تاریخ خود کشور ایرلند. د مورد ادمها ونویسنده ها که جز دو سه تا بقیشپنپ من نمیشناختم. در مورد اسقفها :دی و غیره. وقتی میخوندم فکر‌میکردم چقدر چیز میتونم بگم اما الان تقریبا همش از ذهنم پریده. شاید کم کم یادم بیاد. به خصوص این که میخوام بعد از این پست کم کم قسمتهایی که دوست داشتمو تایپ کنم و یک پست بزارم. 

یه قسمت دیگه هست انتهای کتاب که من هنوز نخوندم. با این عنوان که پاسخی به نقد چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی که معلومه در مورد چی هست. 


یه حالت افسرده دارم الان. انگار از زندگی که توش بودم تجربه اش کردم از زندگی میون کشیشها و مردم ایرلند باید دست بکشم. 

اینم ز این. 

1525 : استیون ددالوس

از بچگی شروع شد. 
نمیدونم چجوری توضیحش بدم. یا بگم چی نوشته.

دارم مقایسه میکنم.
بچه که بودم هیچوقت کنجکاوی نکردم اصلا به یسری چیزا فکر‌نمیکردم میدونم که نکردم. انگار که کودن باشی هیچ فکری نکنی هیچ‌ درکی‌نداشته باشی. عجیب به نظرم میرسه. انگار دور‌مغزت چیزی کشیده باشن. نه که کنجکاوی نداشته باشم. انگار فقط ببینم و فکر‌نکنم شایدم چیز زیادی تو خاطرم نباشه. فقط یه دفعه چون خیلی‌میرفتم دکتر همینجوری هی میبردن شاید خاطراتش زیاد تو ذهنم یه سرنگ تو یخچال بود کنجکاو شدم ببینم چیه از این چیزا اونجا ( بیمارستان ) زیاد بود. میدونستم درد داره. اندازه های حتی بزرگ خیلی بزرگ.یادمه یه با. زدن بهم. هنوز نزده بودن با دیدنشون گریه میکردم. احتمالا چهار یا پنج ساله. هرچند سرنگ نداشت. بقیه سرم میزدن. فقط همین بود برش داشتم رفتم بالای کمد، سفید بود.اتاق مامان اینا. مامانم اومد نفهمید چیکار میکنم جنازش همون بالا موند هیچ وقت سراغش نرفتم حتما اونا بعدا برداشتن. هیچوقت نپرسیدن. هیچوقت بروم نیاووردن. 

بگذریم. 

کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی
نوشتهٔ جیمز جویس ، ترجمهٔ منوچهر بدیعی ، نشر نیلوفر

+ اول که آدم میرفت توی رختخواب ملافه ها خیلی سرد بود. از فکر این که ملافه ها چقدر سرد است لرزید.اما بعد ملافه ها گرم می‌شد واو میتوانست به خواب رود. خسته بودن خیلی کیف داشت. دوباره خمیازه کشید. دعاهای شبانگاهی و بعد از آن خواب : لرزید و دلش میخواست خمیازه بکشد. چند دقیقه دیگر خیلی کیف میکرد . احساس میکرد که شعلهٔ گرمی از ملافه‌های سرد لرزان بالا میخزد و گرمتر و گرمتر میشود تا آن که احساس کرد سراپایش گرم شده است ، گرم گرم و با این حال قدری میلرزید و دلش میخواست خمیازه بکشد. 

من از خوندن این کتابهای شیوه سیال ذهن واقعا خوشم میاد. 

1524 : کتاب جدید : چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی

خب تزه الان میخوام شروعش کنم یه خورده دیر شد اما باید یه سرو سامونی میدادم تا نگران کارای دیگه نباشم حموم رفتم اناقو تمیز کردم چند تا گیاه گذاشته بودم توی اب ریشه بدن اونارو کاشتن الانم تو بالکن نشستم ت کتابو شروع کنم. میخواستم زبانم کار کنم اما نرسیدم بعد از فوتبال گذاشتم اون و عکسارو اگه نمیخوابیدم. 


خب کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی ،نوشتهٔ جیمز جویس ، ترجمهٔ منوچهر بدیعی ، نشر نیلوفر. پشت کتاب نوشته که استیون دادلوس که شخصیت کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی هست همون جیمز جویس و درواقع جویس زندگی نامه اش رو نوشته. یعنی از دو سالگی تا  بیست سالگی‌که بعدش به پاریس رفته. مترجم میگه خوندن این کااب برای خوندن کتاب اولیس واجب. که قرار بوده همراه با این کتاب چاپ بشه که هنوز نشده :/ میدونین از کی؟ چه حیف :(

همین بهونم ببینم چه کرده جویس. کلی ذوق زده. فکر نمیکردم مغزم بکشه اما اولشو خوندم دلم خواست حتی اگه اینجوری بشه. 


و عزم جزم کرد تا به هنرهای نا شناخته بپردازد.  

اووید ، مسخ ، باب هشتم ، ۱۸۸


جیمز جویس

1523 : اتمام کتاب دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

بخش دوم کتاب هم تموم شد‌که نقد دوبلینی ها بود. هشت تا نقد از هشت نفر. 


خیلی چیزایی که فکر میکردم درست بود. به نظر حرفهای تکراری هم بینش بود خب هرکس متناسب با اون چیزی که میخواست بگه بررسی کرده بود اما خب انگار هی اون گره های رمزی رو ازش باز کنن و اینقدر پیچ در پیچ بود که خب اولش لذت کشف بهت میداد. ام اخرش انگار فکر کنی انگار خوندن داستان به خاطر این ححرفا دیگه اون شدت رو برات شاید نداشته باشه ادم همیشه دوست دتره چیز گنگی بمونه تا بتونه کشف کنه. اما خیلی در مورد خود جویس آثار دیگه اش اثهم حرف زده بود. مطمئنم کتابهای دیگه اشو بخونم چون دیدم باز شده به خیلی نکات دقت میکنم. البته نفهمیدم جریان شمع چی بود. حرفی راجع بهش نزده بودن. 

داستان عربی ، گِل ، مردگان گیجم کرد اول یعنی اون چیزایی که گفته بودن پسرکی که جذب کتابی میشه چون صفحاتش زرد شده بود. پسرک فقط ظاهرو میبینه علت رو نمیدونه خودشو فریب میده دنبال چرایی نیست. «پسرک نمیداند کیست و با آن نمیتواند رویارو شود...چون و چرای احساس و کردار خود وقوف ندارد. مایه شیادی او خود فریبیست.»

داستان گِل دختری که پیر شده. فکر‌میکنه یا فکر میکنن این باعث تقدسش میشه اما نیست دختر نقاب میزنه شایدم خودشو گول میزنه و خودشو نمیشناسه.  «دخترک نمیداند کیست و با آن نمیتواند رویارو شود...چون و چرای احساس و کردار خود وقوف ندارد. مایه شیادی او خود فریبیست.»

داستان مردگان مردی به اسم گابریل. مثل بقیه توی زندگی روزانه به زوال میره و به دور خودش میچرخه. مثل بقیه افراد حرکتی به جلو نداره و سرخورده است. به سمت مغرب نمیره و حتی گارد داره! مردگان برعکس داستانهای قبلی اتفاق میفته. گابریل خودشو میشناسه. تغییر میده. به احساس و کردارش اگاه میشه. 

خب خیلی بیشتر میشد بگم شاید یه خورده یسری فکرایی کرده ام که بی حوصله ام کرده باشه. 


وقتی کتاب تموم شد گفتم پس جیمز جویس این بود. پر از پیچیدگی. بزرگی و علتشو فهمیدم. و طبق معمول اون ادم قبلی نیستم.


دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

 اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر


کتاب جدید شروع کنم یا نه؟ یسری خورده کاری دارم. باید برم حموم اتاقو مرتب کنم زبان کار کنم این بیلبیلکارو تکمیل کنم. چی بخونم؟ دارم فکر میکنم مغزم کشش کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی رو داره یا نه. هنوز داغم فکر نکنم. 

1522 : شب‌ها...


دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

 اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر


افسردگی اندک  اندک بر او چیره میشد، احساس میکرد نبرد با بخت بیهوده است ، و این، بار خِرَدی بود که گذشت روزگاران نصیبش کرده بود. 



شب‌ها هرگاه تا دیر وقت در خیابان میماند ، با نگرانی و هیجان ، شتابان به راهش ادامه میداد. با وجود این گاهی هم با علت های وحشت خود به مغازله میپرداخت؛ تاریکترین و باریکترین خیابان هارا بر میگزید و همچنان که متهورانه پیش میرفت، از سکوتی که گرد قدم هایش پراکنده بود، معذب می‌شد؛ اشباح ساکت و سرگردان عذابش میدادند و گاه صدای خنده ای کوتاه و آرام همچون برگی به لرزه‌اش می‌انداخت.


نمی‌توانست جماعت را به حرکت دراورد اما امکان داشت حلقهٔ کوچکی از اذهان مشابه را به خود جلب کند. 


چیزی زمخت و عامیانه در دوستش میدید که پیش تر ندیده بود...


1521 : در مورد کتاب دوبلینی ها

من کتاب دوبلینی ها اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر رو تموم کردم. قسمت بعدی که نقد های دوبلینی هاست که شامل هشت تا نقد هست رو هنوز شروع نکردم. 

از جویس خیلی با جزئیات نمیدونستم اسم کتاباشو شاید و روش نوشتنش که مول ویرجینیا وولف و اخیرا هم که ازش توی کتاب عیش مدام خوندم و تاثیری که فلوبر روش داشتو این داستانا. امیدوار بودم اول این کتاب در مورد زندگیش یه مقدمه ای باشه در موردش نوشته باشن. که هیچی نبود. نه در مورد خود کتاب نه زندگیش حداقل ادم توقع داره یه خلاصه ای نمیدونم شاید اثعادت داشتم همیشه بخونم. به هر حال شروع کردم نمیدونستم تشکیل شده ز داستانهای کوتاه هست که کنار هم قرار گرفتن فکر میکردم داستان بلنده :/ یعمی دیگه کم کم دیدم همشون به دوبلین مربوط هستن و هر داستان مکان اتفاق افتادنش دوبلین و ایرلند هست. رفتم سرچ کردم بیوگرافیشو خوندم که خب خیلی همیشه با جزئیات نیست. در نتیجه بیخیال شدم اصلا حواسم به کتاب دیگه ای که از جویس داشتم نبود. در نتیجه کتابو خوندم. 

کتاب با یه داستان شروع میشه که در مورد مرگ یک کشیشی هست که یه بجه تحت تاثیرش بوده و خیلی چیزا ازش یاد گرفته البته به نظر نمیاد خیلی کشیش اون جوری بوده باشه و بعد شاید دورهمی که اون نوجوان احتمالا با عمه اش خونه کسی که مردن میرن. اخرین داستان هم یه جشن که اخرش با خاطره یکی از شخصیت ها از مرگ کسی در گذشته اش تموم میشه. اولی زمان حال بود دومی زمان گذشته. من نمیدونم چقد درست فهمیدم گاهی فکر میکردم یه ارتباطی هست مثلا اینجا این داستان اخر رو که خوندم یاد داستان دیگه ای افتادم که عربی اسمش هست. انگار این زن همون دختر باشه و اون پسری که هفده سالگی مرد همون پسر. ولی هیچ اسمی نبود اونجا انگاز از شخصیت دختر و پسر. 

من وقتی جلوتر رفتم احساس کردم خاطرات جویس میتونه باشه. تعریف داستان انگار مثل خاطره نویسی بود یا هرچی من اینجوری احساس کردم به خصوص اول کتاب. هر داستان احساس میکردم گفتم فکر کنم که انگار شخصیت های مشترک داره. مثلا اون داستان اول کشیشی که زندگی‌میکرد و مرد و  تو یک داستان دیگه میگه اینجا قبلا خونه کشیشی بوده که مرده همچین چیزایی یعنی ادم اون تصویرهایی که مثلا من موقع خوندن داستان اول تجسم کردم توی داستان دیگه که متفاوت بود میومد یعنی با این که جزئیات خونه شاید به اون صورت توصیف نشده بود برام اشنا بود. انگار قبلا اونجا بوده باشم. متوجه میشین. اینا برام جالب بود. 

بعد این که تو کتاب عیش مدام ، ماریو بارگاس یوسا د مورد فلوبر گفته بو که از واقعیت وام میگرفته درست که عینن. توی کتاب اونها نبودن یعنی توصیف واقعیت نبوده اما عناصر داستان ی ایده اش از واقعیت بوده ازش استفاده میکرده. این خصوصیت رو فکر کنم جویس هم داشته یعنی احتمالا برای همین میگن از فلوبر وام گرفته یا تحت تاثیرش بوده ازش اسم برده بود کلا تو کتاب خیلی من به نظرم میومد که تحت تاثیر اون کتاب بوواری و فلوبر بوده باشه. خیلی جاها مثل توصیف کردن کلاه ها در حالی که شاید بقیه لباس هارو توصیف نمیکرد مثل اون درواقع کاری‌که فلوبر توی اول داستان مادام بوواری انجام داد درسته که جویس توصیف و نوشتنش از کلاه مثل فلوبر نبود اما این وجودش توی نوشته اش منو یادش مینداخت. 

یه قسم هایی هم بود که به نظرم میومد یعنی ادم وقتی میخوند بکر میکرد چقدر شبیه با این که داستان کلا متفاوت بودا. مثلا دخری که با معشوقش نرفت و موند جایی که بود قرار بود فرار کنه بر عکس مادام بوواری و این که این بار دختر حتی دلایل منطقی به نظر داشت و اصلا شبیه اون قضیه نبود.

یا یه جایی بود که میگفت توی یکی از‌ داستانها که فرانسوی حرف میزدن یکی ز شخصیت ها به خاطر تند حرف زدن متوجه نمیشد درست یه همچین چیزی که خب انگار تو واقعیت هم همین و همون حرفی که من از بارت گفتم فرانسوی حرف میزنه تشخیص کلمه ها سخت میشه. از این شاید نکاتی که ادم بفهمه از واقعیت وام گرفته شده ان. 

بازم بود قسمت هایی که ادم فکر کنه از مادام بوواری تاثیر گرفت هشتید خود جویس هم متوجه مشده باشه نمیدونم میگم کپی نیست فقط انگار اشتراک باشه. مثلا پسری که مثل شارل با خودش فک‌میکرد هیچوقت اونقر پول نداشته که خیلی کارارو انجام بده. یا پدری که به دلایل مختلف مثل پدر شارل ثروتشو از دست میده تفاوت ها هم معلومه‌ که خب اون ماد دیگه با اون مرد زندگی نمیکنه بعد اختیار پول و زندگی رو مثل مادر شال دست میگیره خیلی چیزای جزئی هستن و در واقع فکر کنم اون قسمت های اصلی داستانم نیستن.


بعد این که جویس هم مثل فلوبر به خواننده احترام گذاشته نیومده بگه چی خوبه چی‌بد چی درسته چی نیست. فقط داستانو نوشته و قضاوت به عهده خواننده است. و اگه نکته اخلاقی یا رفتاری هم باشه مستقیم گفته نشده ممکن یکی بخونه متوجه بشه چقدر بد این یه ایراد یکی بخونه برعکس بگه چقدر خوب منم در مور دخترم همینجوریم.

به صورت تصویر هم توی ذهن ادم میمونه. خیلی حاها شاید توصیف انچنانی هم نکرده باشه ها ولی مثل به فیلم من این انگار بعد از خوندن توی مغزم هست. 

بعد این که اهان اولش خیلی پاستوریزه شروع شد. نه پاستوریزه ها خیلی به نظر همه چی ساده تمیز . انگار عنصر شر کم باشه. و جوری بود که من فک‌میکنم با حرف یکی از شخصیت ها که تاثیر خوبی رو بچه نداره همچین حرفی انگار تو ادمه داستانهای بعدی ادم ببین دیگه اون عنصر شر بیشز میشه. نمیدونم چجوری باید بگم.

اولش ب صدای راوی یا شخصیت ها بچه است انگار به مرور این شخصیت بزرگ میشه راوی شاید حتی.  

یه داستان هست بی همتایان اون زندگی پدرش و شایذ نقشی که خود جویس خیلی کوتا بگه این خب من یادم اومد مرد همرمند در جوانی رو اخرش دارم و گفتم شاید اون مقدمه ای داشته باشه که درست فهمیدم. سا شمار زندگی جویس رو نوشته بود. نمیدونم چرا فقط تو اون کتاب بود مثلا توی این کتبم بزرن چی‌میشه؟ به خصوص این که این کتاب قبل از مرد هنرمند در جوانی داستانهاش نوشتنش شروع شدن.  شاید کسی بخواد به ترتیب نوشتنشون بخونه اثرها رو. به هر حا اونج فهمیدم که پدرش کار خودشو از دست میده یعنی میگم یه اشتراکاتی بو بعد ادم که میخونه خیلی عناصر مذهبی یا نمیدونم جای عناصر چی بگم قسمت هایی که مربوط به دین میشه نه که مذهبی باشه ها خب خودش نویسنده اگاهی داشته باشه ازشون استفاده کنه که خوندم بله جویس اوایل ادم معتقدی بوده و البته از اونجایی میشه حدس زد اون بچه جویس بوده که میگه اگه نزنتش دعای سلام برتو مریم همچین چیزایی رو میخونه. یا حتی داستان فیض اون کلاهی که میگفت منو یاد کلاه خود جویس انداخت. هرچند که فقط داستانن.

یکی از داستان ها هم راجع به فردی بود به اسم اقای دافی من فکر‌کردم اول نویسنده است بعد حالا داستانو تعریف نمیکنم اما انگار یه ته چهره ای ز فلوبر داست به خصوص جایی که میگفت در مورد خودش :« همیشه در فاصله ی اندکی دور از وجود خود می زیست.  و اعمال و رفتار خود را با نگاه های زیر چشمی مشکوک مینگریست.» این حرف رو ماریو برگاس یوسا در مورد فلوبر زده بود: « نویسنده همواره خویشتنی شقه شده است و دو شخص در او وجود دارند: آن کس که زندگی کند و دیگری که زندگی مردن اورا تماشا میکند، آن که رنج میبرد و دیگری که شاهد این رنج است تا آن را به کاری بگیرد.

دیگه این که توی داستان اخر دختر داستان در مورد کسی که دوسش داشته به شوهر در پی اتفاقی که میفته خیلی کوتاه حرف میزنه و خب فکرایی که مرده میکنه کن فکر کردم یعنی نمیدونم ادم باید راجع به همچین چیزایی حرف بزنه یا نه کلا من فکر میکنم همه یسری چیزای محرمانه ای دارن نه که محرمانه ازومن چیز بدی باشه شایذ اصلا یه چیز معمولی یه حس تحقیر مثلا داشه باشن یا خاطره بد چقدر بده ادم نتونه به کسی که باهاش زندگی‌میکنه بگه اینارو یعنی خب در هر صور ادم از هم جدان ادم همه چیزو بخواد شاید نتونه منتقل کنه اما این که تو بترسی پنهان کاری کنی نگران باشی شاید اصلا نخوای بگی یعنی ممکن یه سونی مثلا باشه  کاش اولن طرف مقابل اینقدر نمیدونم چجوری بگم با ظرفیت باشعور یا اینقدر فکرش نزدیک تو باشه بتونی از همه چی بگی نه که هیچی بهت مگه ها مثل مجسمه باشه  منظورم اینه تو انگار با خودتی ادم خودشم باشهاهی خودشم به خودش میگه اشتباهای انجام دادی میدونی ولی نمیتونه از خودش پنهان کنه کاش همه میتونستم بگن با تمام این که همیشه به نظر چیزایی هست که گفته نمیشه به هر حال شاید به زبان در نیاد. 

خلاصه این که همین. 

کلا کتابی بود که کل دوبلینی ها مثل یه گردنبند مرواریدبود. مثالی که فلوبر زده بود هر داستان مرواریدی جدا و مستقل از کناریش اما همه اینا به وسیله یه نخ  کنار هم قرار گرفته بودن و انگار متصل باشن و در عین این که جدان یه کل واحدی تشکیل میدن شاید چون مکانش مشترک در مورد شخصیت ها رفتار ه افراد مختلف طبقات اجتماعی سن های مختلف در یک مکان باشه شاید این نخ این باشه.


دیروز فقط کتب خوندم و معرق نمیدونم الان زبان کار کنم عکسمو بیینم یا کتابو تموم کنم. شاید کتابو تموم کنم فردا کتاب جدیدی شروع نکنم زبانمو کار کنم و عکس ببینم. نمیدونم. به هر حال من این داستانها و این کااب رو دوست داشتم. ادم انگار خود جویس رو هم بتونه بشناسه.



اینو الان یادم اقتاد چرا تو دوتا داستان جدا شمع رو رد کرد؟

عکسی از برنیس ابوت 


جیمز جویس


جیمز جویس


جیمز جویس


جیمز جویس

1519 : اینجوری شروع شد...

دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

 اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر


به همان‌گونه که بود ـ خیلی کم اما یکنواخت ـ روشن دیده بودمش .


مر از ترس می‌انباشت ، با این همه دلم میخواست به آن نزدیک تر شوم و اثر کشنده اش را ببینم.


احساس کردم که روحم به جایی خوش و فاسد فرو میرود...


احساس میکردم به جای دوری رفته ام ، به سرزمینی که رسم عجیب و غریبی دارد!


وقتی روی موضوع تامل میکردم اغلب نمیتوانستم جوابی بدهم  یا جوابی مهمل و بی ربط میدادم و آنوقت او لبخند میزد و دو سه بار سرش را تکان میداد...



همه چیز که تمام بشود تازه متوجه از دست دادنش میشوید.

 


و اینجوری این کتاب شروع شد... 


1506 :به این دلیل است که از آنها فاصله میگیرم..

من فقط بورژوایی هستم که در روستا عزلت گرفته ام. خود را با ادبیات سرگرم میکنم. و هیچ چیز از دیگران نمیخواهم. ، نه توجه ، نه افتخار  و نه حتی احترام. بنابر این آنها میتوانند بدون مشعل درخشان ادراک من کارشان را بگذرانند. تنها چیزی که در عوض میخواهم این است که من را با شمع های خودشان مسموم نکنن.  به این دلیل است که یکسر از آنها فاصله میگیرم. 


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری

نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر