روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشر نیلوفر» ثبت شده است

2096 : پنجشنبه بهشت است...

خب من امروز ساعت ده بیدار شدم جای هشت. همین حدودها بود یه ذره خوندم دوباره خوابم برد تا ساعت ۱۲ دیگه از دوازده رسمن نشستم به کار. الانم داشتم زبان میخوندندم بعد از زبان یه ۴ صفحه نامه ی تولستوی به گاندی مونده اونو میخونم بعدش تا شب سه تا مقاله مونده که نخوندم نمیدونم چرا گارد دارم یکیش درمورد سیندی شرمن هست. یکش درباره عکاسی جنگ یکیشم دیوید هاکنی. از شرمن و هاکنی زیاد خوشم نمیاد. ولی باید بخونم. یه مقاله هم هست برای رابرت ادمز دوباره میخوام بخونمش تا شب اینا تموم میشه بعد شب کتاب جدیدمو شروع میکنم اکران اندیشه. که حالا شروع کردم جزئیاتشو مینویسم. اینجوری خیلی پر کار تر شدم. امروز به هدر نمیره دیگه. از قضا میخواستم برم عکاسی ولی حالم یه ذره خوش نیست فردا میرم احتمالا. همینروز من اینجوری میگذره. 


اگه کنجکاوین این مقاله ها از کجا میاد. من اینارو فایلشو از سایت حرفه هنرمند خریدم. تو گوگل سرچ کنین اسماشونو میاد میخرین و میخونین. من پیرینت گرفتمشون برای خودم. البته اسماشونو هرکدومو که خوندم مینویسم با جزئیات.


عنوان از گلی ترقی یاد کتاب خاطرات پراکنده اش افتادم دلم تنگ شد براش باید کتاب دو دنیاشم بخرم.  

1936 : اتمام کتاب : یادداشت ها


کتاب یادداشت ها ، نوشتهٔ فرانتس کافکا، ترجمهٔ مصطفی اسلامیه ، نشر نیلوفر


هرقدر آدم چالهٔ خود را عمیق تر بکند ، آرامتر می شود، هر قدر آرامتر بشود، ترسش کمتر میشود. 


همه چیز را فراموش کن . پنجره هارا باز کن. اتاق را تمیز کن . باد به درون می وزد. تو فقط خالی بودنش را میبینی، در هر گوشه میگردی و خود را نمی یابی. 


زندگی با هرکس دیگر غیر قابل تحمل است. از این متاسف نیستم. از این متاسف هستم که امکان تنها زندگی کردن برایم نیست. 


مرا در آغوشت جای بده، ژرفا آنجاست، مرا در آن ژرفا جای بده؛ اگر حالا نمیخواهی پس بعد این کار را بکن. مرا دریاب ، مرا دریاب ، این تنیده از حماقت و رنج را. 


باورم نمیشود که آدمهایی وجود داشته باشند که مخمصهٔ  درونی شان شبیه مال من باشد؛ اما تصور چنین آدمهایی برایم امکان دارد - اما این که آن کلاغ مرموز بالای سر آنها نیز همچنان چرخ بزند که بر بالای سر من ، حتی تصورش هم نا ممکن است. 


این وظیفهٔ گریز ناپذیر نگریستن به خویش: اگر کس دیگری هم مرا تماشا میکند طبعا من هم باید خودم را تماشا کنم؛ اگر هیچکس به من نگاه نمی کند، من باید خیلی دقیق تر به خود بنگرم. 


غیر منصفانه است که بگویم مرا ترک کرده ای ؛ اما این که من ترک شده بودم، و گاهی عمیقا چنین بوده ، درست است. 


نمیتوانم با کسی دوستی کنم، تحمل یک رابطهٔ دوستانه را ندارم، وقتی گروهی از آدم هارا میبینم که شادمانه دور هم جمع شده اند، در عمق سرشار از حیرت بی پایان میشوم. 


عیبی در من است ، چیزی کم دارم ، به قدر کافی روشن و مشخص است اما توضیحش مشکل است: آمیزه ای است از کمرویی، خوددار بودن، پرحرفی،و بی رغبتی، با این قصد دارم چیز خاصی را توصیف کنم، مجموعه ای از عیب هایی که از یک جنبهٔ خاص یک عیب واحد کاملا مشخص را به وجود می آورند( که هیچ ارتباطی با ضعف های عمده ای چون دروغگویی ، بیهودگی و غیر ندارد). این عیب مانع دیوانگی ام میشود، اما راه هرگونه پیشرفتی را هم میگیرد. از آنجا که مانع دیوانگی ام میشود ، آن را پرورش میدهم ؛ از ترس دیوانگی هر پیشرفتی را که ممکن است داشته باشم قربانی میکنم و مسلما در این معامله بازنده خواهم بود. 


آدم مدتها پس از خداحافظی دیگر احساس تنهایی نمیکند و بعد دوباره چنان دچار دلسردی میشود که بازهم از تنهایی نیست.




خب کتاب یادداشت ها هم تموم شد بالاخره فکر میکردم تا عصر طول بکشه اما ده اینطورا تموم شد. من خیلی بیشتر کافکارو شناختم. خب انگار که خوندن کتابش مثل خوندن وبلاگش باشه تفکراتش داستانهاش دغدغه هاش درگیری هاش همه چی توش بود. کتاب خوبی بود ارزششو داشت. از اونجایی که فکر نمیکردم ایننقدر زود تموم شه کتاب دیگه ای نیاووردم باید تا ساعت چهار دفتی بنویسمو زبان بخونم تا برم خونه. باورم نمیشه بعد مدتها تونستم یه کتاب قطور رو تموم کنم. بس که سیر و حکمت طول کشید. 

1931 : عنوان ندارد

کتاب یادداشت ها ، نوشتهٔ فرانتس کافکا، ترجمهٔ مصطفی اسلامیه ، نشر نیلوفر


زنده بودن چه مشقتی دارد. 


پدر و مادرانی که از فرزندانشان توقع قدر دانی دارند (حتی بعضی برای این کار اصرار دارند) مثل رباخوارانی هستند که اگر فقط بهره دریافت کنند با کمال میل سرمایه شان را هم به خطر می اندازند. 


این زندگی فقط در خود آزاری خویش فعال است اما من ، به عنوان شریک آن زندگی ، همچنان امیدوارم.



امروز تا الان زیاد خوب نبودم. تا صفحه ۴۰۰ خوندم کاش تا شب بیشتر بشه هیچ کار دیگه ای هم نکردم. خوبی الان اینه خواب بالاخره از سرم پرید. از ساعت ده که مها زور میزد بیدارم کنه حتی با اعمال شاقه که یه بارش جفتمون از تخت قل خوردیم پایین در حالی که من بالشمو چسبیده بودم میدونستم امروز اول اسفند روزیه که آلبوم کلهر جانمان که اینترنتی از تیوال خریدم منتشر میشه همش منتظر بودم زنگ آیفون زده بشه. که هنوز خبری نیست فکر کنم تا پنجم بیشتر نباشه نه؟ نمیدونم. خدا کنه فردا بیاد کلی ذوق دارم براش. هرچند مجموعه آثارشو که پارسال خریدم هنوز نشده سی دی هاشو گوش کنم ولی یعنی کل اهنگ هاشو تو گوشیم دارم و البته خوبی مجموعه آثارش این بود کلی از عکسای استاد کلهر جانمان هم همراش بود با امضاش ^___^ انگار بچه چهارده سالم ! بگذریم اما این یه آلبوم جدیده خب نمیشه ادم ذوق نداشته باشه که. اگه کنسرت بذاره حتما میرم شک نکن. یعنی فقط منتظم کنسرت بذاره ^___^ خدا کنه پول داشته باشم برم :/ 

فکر کنم به خاطر قرصی هست که جدید میخورم حالم خوب میشه بعد بد میشه چون تا یع هفته باید یروز درمیون بخورم امروزم تا وقتی نخورده بودم اونجوری خوابالود بودم. از فردا هر روز میشه البته عوارض دیگه ای هم داره که ترجیحم اینه نگم :/ خدا کنه درست بشه. نمیدونم چرا دلو روده ی من اینقدر مزخرف حساسه. من تازه فهمیدم مشکل روده ام به خاطر اضطراب اونقدر داغون بود نه واسه قرصی که واسه پوستم میخوردم البته اونم تاثیر داشتا اما الان یه مدت که هیچ فشار عصبی اونجوری نداشتم یعنی مضطرب نبودم درست شده بود شایدم کار قرصا بود که درستش کرد نمیدونم. وای این چیزا چیه من میگم بیخیال. 

بهتره برم به کارم برسم هیشکیم خونه نیست ادم یجوریه البته مها تا عصری بود بعد رفت بیرون. تنهاییم برا خودش صفایی داره. فقط حوصله زبان خوندن ندارم خیلی تنبلی میکنم روش. باید درستش کنم. 


دلم هوس خوندن مقاله کرده. از اون مقاله های دربارهٔ عکاسی


چرا عکاسی نمیرم؟ چرا حتی بهش فکر نمیکنم؟ چرا عکسامو نمیبینم چرا چرا چرا؟! چجوری میتونم دوباره نزدیک بشم بهش. 

1928 : انتخاب

کتاب یادداشت ها ، نوشتهٔ فرانتس کافکا، ترجمهٔ مصطفی اسلامیه ، نشر نیلوفر


گوته : لذت من برای خلق کردن بی پایان بود. 


من عاقل بودم ، اگر چنین میپسندی، چون هر لحظه آمادهٔ مرگ بودم، اما نه به آن علت که به همهٔ کارهایی که به عهده ام واگذار شده یود رسیدع بودم ، بلکه بیشتر به این دلیل که هیچکدامشام را انجام نداده بودم و حتی امید آن را نداشتم که هرگز بتوانم انجام دهم. 


وقتی چیزی میگویم بلافاصله و سرانجام اهمیتش را از دست می دهد، موقعی که آن را روی کاغذ می آورم نیز همینطور ، اما گاهی معنای تازه ای پیدا میکند. 


باید مقدار زیادی تنها باشم. آنچه بدست آوردم فقط نتیجهٔ تنهایی بود. 


از هرچه به ادبیات مربوط نباشد متنفرم، مکالمه ها ( حتی اگر مربوط به ادبیات باشد)  حوصله ام را سر میبرد ، دیدار با آدم ها خسته ام میکند، غم و شادی بستگانم روحم را کسل میکند. مکالمه ها به نظر من ، اهمیت، جدیت، حقیقت همه چیز را از میان میبرد. 


ترس از وصلت، از افتادن زندگیم به دست دیگری . آن وقت دیگر هرگز تنها نخواهم بود. 


خودم را تا حد بی عاطفگی محض از همه کنار کشیده ام. همه را با خود دشمن کرده ام، با هیچکس حرف نمیزنم. 


از دردی هراس دارم که زیرش فضای خالی از فکر ، آهسته دهان باز میکند، یا حتی فقط محض آمادگی کمی خود را بالا میکشد.




تا صفحه سیصد خوندم تقریبا نصف کتاب‌.  فکر نکنم امروز تموم بشه تا قبل از اسفند ولی دارم خوب کار میکنم. این برای منی که اصلا نمیتونستم مدت طولانی یه جا بشینم کتاب دستم بگیرم عالیه .سرم به کار خودم. مهم خوندن چه اینجا چه کتابخونه یه گوشه کنج دنجم میشینمو کارمو میکنم. میدونی الان که دارم نوشته های کافکارو میخونم یاد کتاب گوستاو یانوش افتادم که ملاقات هاشو با کافکا نوشته بود آخرش فکر کنم خودش نوشته بود کم کم فاصله میفته و فراموش میکنه چیزایی که کافکا یادش داده و بهش گفته رو.که بعدن یادداشت هاشو پیدا میکنه انگار حسرت بخوره چرا یه مدت طولانی فراموش کرده بود. یادم نیست دقیقشو کتابمم که دست سپهره. این کتابامو بگیرما دیگه کتاب دست کسی نمیدم :دی خساستم خب ویژگی که حداقل تو این مورد فکر کنم بد نی داشته باشم :دی اخه یه وقتا واقعا یه چیزایی یادت میاد دلت میخواد بری سراغ کتابات بعد میبینی نیست نه این که نخوای بدی کسی بخونه.

خلاصه این که دلم نمیخواد من این اتفاق برام بیفته مثل یانوش خیلیم از این مسئله میترسم. برا خودم چیزایی دارم که یادآوری میکنه کجا بودم و چی شد فقط برا این که ول نکنم. حرفای استادمو برای خودم نوشتم هراز گاهی میخونمشون بخصوص ایناییی که این آخریا بهم گفت فقط باید آویزه ی گوشم کنم. این که ادم یادش بمونه مهمترین چیزه. میدونم هرچیزی هزینه داره . هدف منم هزینه اش زیاد و آسون نیست. نمیدونم از پسش بر میام یا نه. شاید اصلا عوض بشه اما فعلا که همین آدم هیچوقت نمیدونه چه چیزایی براش اتفاق میفته فقط میتونه مدام دست به انتخاب بزنه که خدا نکنه اشتباه کنه و هزینه ای که داده به هدر بره. بگذریم

دیگه این که داشتم فکر میکردم اگه قبولم نشدم فلسفه برای خودم بخونم .ولی چند تا ایراد داره یکی این که اونجوری هدفمند نیست . دوم این که ملت چشمشون به مدرکته پس فردا حرف بزنم نمیگه کتاب خوندی که میگه تو سر پیازی یا ته پیاز که نظر میدی :/ سوم این که یسری تجربه های جدید توی تحصیل توی اون محیط دانشگاهی هست که بیرون نیست. نمیدونم اینارو دارم درست میگم یا اشتباها فقط دارم نظرمو میگم که واسه این چیزا دلم میخواد که کلا دوست دارم تجربه کنمو برم. برام مهم نیست بقیه چی بگم دلیل دوم رو فقط گفتم که بگم همچین چیزی هست وگرنه اهمیتی نداره من هیچوقت به خاطر حرف مردم کاری نمیکنم. اصلا چرا این چیزارو گفتم بیخیال.

یکی از دختر خاله هام رفته بیمارستان برای زایمان. حالا خوبه خانواده از این لحاظ عقب نیست زیاد نوه نتیجه داریم :/ اینم فکر نکنم آخریش باشه اما داشتم فکر میکردم این یکی از هزینه هایی که من میدم احتمالا. نمیشه هم بتونی به کارای بزرگ فکر کنی هم بچه دار بشی بتونی تربیتش کنی هم خانواده تشکیل بدی متعهد بشی. نمیشه دیگه اصلا جور نیست. من هنرمو عکاسی رو و بعدش فلسفه و ادبیاتو ترجیح میدم به این قضایایی که همه انتخابشون هست. شاید یروز پشیمون بشم اما الان فکر میکنم درست ترین انتخابمه. بعضی وقتها باید چند وقت یک بار انتخابهامونو مرور کنیم ببینیم تو چه مسیری با اون انتخاب میفتیم از چه مسیری دور میشیم و ببینیم ارزششو داره یا نه. 

1926 : یه روز خوب

کتاب یادداشت ها ، نوشتهٔ فرانتس کافکا، ترجمهٔ مصطفی اسلامیه ، نشر نیلوفر


حالا، من روی این نیم تخت دراز کشیده ام ، از دنیا رانده، حسرت خوابی را میکشم که سراغم نمی آید و فقط موقعی سراغم می آید که مفصل هایم از خستگی درد می کند، بدن تکیده ام با رنج و آشوبی که حتی جرئت نمی کنم کاملا به آن اعتراف کنم ، با ترس و لرز به سوی نابودی می رود، در سرم تشنج هایی دارم حیرت انگیز. 


ناشادی آدم مجرد را ، چه ظاهری باشد چه واقعی ، آدم های پیرامون او چنان راحت حدس میزنند که آدم را ، اگر حداقلش به آن دلیل مجرد مانده باشد که از خلوتش لذت می برد ، از تصمیم خود پشیمان میکند. 


دوره های خوب من آن قدر زمان و فرصت ندارند تا به صورت طبیعی تداوم بیابند ؛ دوره های بد از سوی دیگر ، بیش از آنچه لازم است فرصت دارند.


در زمانی که ما احتمالا داناتر شده ایم چون میتوانیم به وضعیت قبلیمان نگاه کنیم ، به همین دلیل باید به شجاعت تلاش قبلی خود اقرار کنیم که در آن حتی در نادانی محض پافشاری می کردیم. 


با شوری که به سراسر وجودم رخنه کرده است ، درباره ی گوته میخوانم. گفتگوهای گوته ، روزهای دانشجویی گوته ، ساعاتی با گوته، دیدار گوته از فرانکفورت و این مرا از هرگونه نوشتن باز میدارد. 

حالا من درمورد کافکا میخونم...


بهترین چاره این است که با همه چیز تا آنجا که ممکن است آرام برخورد کنی ، خودت را به صورت یک حجم بی حرکت دراوری ، و اگر احساس میکنی که داری همراه جریان برده میشوی ، اجازه نده به وسوسه بیفتی که حتی یک قدم غیر لازم برداری ، به دیگران با چشم های یک حیوان خیره نگاه کنی ، هیچ گونه احساس ندامت نداشته باشی ، تسلیم غیر - آگاهی شوی که خیال میکنی دور است در حالی که دقیقا همان است که دارد تورا می سوزاند ، به دست خودت تا هر آنچه زندگی هراس آور در تو باقی گذاشته سرکوب کنی ، یعنی ، آرامش نهایی‌گور را بیشتر کنی و نگذاری چیزی جز آن بر جای بماند. یک ویژگی این حرکت در چنین وضعی این است که انگشت کوچکت را روی پیشانی ات برانی.


دیروز خیلی خوب پیش رفتم یجوری که باورم نمیشه. زبان خوندم و کلی از کتابمو جلو بردم. تصمیم گرفتم امروز برم کتابخونه همه وسایلمم حاضر کردم اخه وقتی مها هست خیلی بهتر کار میکنم که اونم میگه تو خونه نمیتونه گفتم حالا که چرخم راه افتاده به کار کردنو چرخیدن برم یه کنج دنج تو کتابخونه هم پیدا کنم یروز در میون برم که چیشد ؟ بله بله خواب موندم ساعت ده پاشدم یا یازده که بازم از دیروز جای شکرش باقیه که زودتر شد. از وقتی بیدار شدم صبحونمو خوردم با مها نشستیم رو میز آشپزخونه چون مامانم نوبتش میره خونه بابابزرگم که پیش اون باشه خونه تنهاییم نشستیم به کارکردن از صبح هم کتابمو خوندم هم یه خورده زبان کار کردم از کتاب ۵۰۴. الانم از گشنگی ضعف کردم رو مبل افتادم مهام داره نهارو داغ میکنه که بخوریم. خدایی من حوصله بلند شدنو داغ کردنشو نداشتم دمش گرم. خلاصه که همین از صبح یه سره نشسته بودم. باورت میشه؟ به نظرت میرسم امروز حدود دویست صفحه رو بخونم؟ باید فردا کتابمو تموم کنم تا قبل از تموم شدن بهمن ماه. منتظرم اثپول توجیبی اسفندمو بگیرم. باید یه مقدارشو بزارم برای کادو تولد مامانمو مها که فروردینو اردیبهشتن. بقیشم کتاب بخرم چون میخوام پولتو جیبی فروردینو اردیبهشتمو از نمایشگاه کتاب کتاب بخرم. اگرم نتونم جمع کنم که همون اردیبهشت فقط میشه دلم میخواست بیشتر بود خب. بهتره برم مها داره صدام میکنه هورا نهار داغ شد. من عاشق غذاهام. ^____^

1924 : این روزا

یادداشت ها ، فرانتس کافکا ، مصطفی اسلامیه ، نشر نیلوفر


امروز بعد از ظهر دردی که بر اثر تنهایی ام بروز می کند چنان سخت و شدید به سراغم آمد که فهمیدم آن نیرویی که با این نوشتن به دست می آورم صرف خودش میکند، نیرویی که مسلما برای این مقصود در نظر نگرفته ام.


امیدوار بودم که با آن دسته گل ، کمی از عشق خودم به او کم کنم، اما کاملا بی فایده بود. این کار فقط از طریق ادبیات یا همخوابگی امکان دارد . این را نه به خاطر آن که نمیدانستم می‌نویسم، بلکه به این دلیل که شاید نوشتن هشدار های گهگاهی کار خوبی باشد.  


امروز ساعت ۱۲ اینطورا بود بیدار شدم. هنوزم خوابم زیاده باورت میشه تا خود الان همچنان خوابم میاد؟ اما کتابو برداشتم اومدم رو مبل لم دادم که نخوابم تو تخت. خیلی حس بدی همش خسته باشی خوابت بیاد. تو تا حالا اینجوری شدی؟ امیدوارم اگه نیستی هیچوقتم تجربه نکنی چون همش فکر میکنی یه چیزی سر جاش نیست:/ کاریم ازت بر نمیاد. تا صفحه ۱۵۰ خوندم یادداشت هارو. بعضیاشو متوجه نمیشم. بعضیاشو چرا حتی با کتاب نامه به پدر که خوندم باعث میشه بهتر درک کنم. بعضیاشم مثل وبلاگ خونی میمونه. این که یه زمانی کافکا اینارو نوشته برام جذاب. اصلا به نظرت تو عمرش یروز فکر میکرده یادداشت هاشو یه دختر از یه کشور دوور بخونه؟ فکر نمیکنم. حتی فکر نمیکنم که یه وقت میدونسته کافکا میشه. دلم میخواد زودتر یادداشت هارو تموم کنم برم سراغ ادامه ی کتاب سیر حکمت در اروپا. درسته کتاب سختی اما تخصصی که هست. باید با علاقه ی بیشتری دنبالش کنم. باید این ۱۴-۱۵ ماه رو واقعا وقت بذازم. اگه خوابم درست میشد دیگه غم نداشتم. فقط مشکلم اینه زیاد میخوابم فرقیم نمیکنه ۱۲ شب بخوابم یا مثلا ۹ شب تا ظهر خوابم. اگه زود بیدار بشم میتونم پیاده رویم برم الان همش فکر میکنم وقت ندارم میشینم تو خونه چیه اینجوری . امیدوارم درست بشه. هرجور شده باید رو پای خودم وایسم یه سال وقت دارم از خیلی لحاظ ها واقعا بزرگ بشمو رشد کنم. هرچند از یسری چیزاشم میترسم مثلا مقاله نوشتن چمیدونم پروپوزال چیه اونو من اصلا بلد نیستم نوشتنم افتضاح پایان نامم گند زدم مردم چجوری مثل مینویسنا من نمیدونم خب ادم از کجا یاد بگیره اینارو. اما فعلا به این چیزا فکر نمیکنم اول قبول بشم بعدش اینا میشه هدفهای بعدی. راستی زبانم دارم میخونم. کتاب ۵۰۴ رو دوباره دست گرفتم. مها یادم داد. هرچند که یه خورده زمان بره اما فکر میکنم برام اینجوری راحت تر باشه. خوندنش طول میکشه دو سه ماه احتمالا اما اگه بتونم بمونم پاشا تمومش کنم یه موفقیت بزرگ نصیبم شده. باید فقط پافشاری کنمو جا نزنم. همین. بهتره برم ببینم تا شب چقدر میخونم کافکارو. 

1920 : بخش هایی از کتاب یادداشت ها


امروز حتی جرئت سرزنش کردن خودم را ندارم. اگر در این روز تهی فریاد میکشیدم ، پژواکی حتما نفرت انگیز میافت. 


تنهایی بر من چنان نفوذی دارد که هرگز خطا نمیکند. درونم( تامدتی فقط به طور سطحی ) حل می شود و آمادگی میابد تا هر چه را در عمق است بیرون بریزد.


خب اینم کتاب جدید خورد خورد میخونمش ولی خیلی کندم یه جاهایی نمیتونم خودمو پاش نگه دارم نه که کتاب بدی باشه اتفاقا خیلیم خوبه مشکل منم که بی قراری میکنم . وگرنه کافکا برام استاد بزرگی و خیلی دوسش دارم.

منشی دکترام زنگ زد گفت فردا وقت دارم با جفتشون  . مها بهم گفت تو درست نمیگی چته که درست دارو بگیری یا کمکت کنن منم این بار همرو نوشتم که فردا بگم من میگم هی هر دفعه به من چه درست نمیشه :/

دیگه این که همین  دلم میخواد فیلم ببینم اما نمیدونم چی. شیطونه هم گولم میزنه برم سراغ همون سریال مزخرفا :دی 

این روزا همه چی خیلی معمولیه . بیش از حد معمولی صبح بیدار میشم صبحونه میخورم کتابی میخونم میخوابم نهار میخورم کتابی میخونم میخوابم دوباره بیدار میشم کتابی میخونم یه چیزی میخورم و الی اخر :/باید خودمو نجات بدم من میتونم :/ فکر کنم الان وقت خوابمه :/

1919 :کتاب جدید : یادداشت ها

دیشب کتاب نامه به پدر کافکا تموم شد. کتاب خوبی بود منو یاد از اعماق اسکار وایلد انداخت. تهشم یه قسمتی بود که یادم نی کی راجع بهش نوشته بود در مورد کافکای پسر و کافکای نویسنده. 

صبح تا نزدیکای ظهر خواب بودم. هنوز خسته ام. با این که دیشب خوابیده بودم اما وقتی بیدار شدمم هی چرت میزدم. خستگی و خواب آلودگی بعد بیداری. تازه بدن دردم داشتم :/ از فعالیت زیاده میدونم:دی

بگذریم. پاشدم کتاب سیر حکمتو از حکمای قرن هیجدهم انگلیس ادامه بدم که تمرکزم نیومد. یعنی حوصله ام نمیومد در نتیجه باز بستمش الان وقتش نیست واقعا. نمیدونم میلم به هیچ کتابی نرسید به جز یادداشت های کافکا. دلم براش تنگ شده باشه انگار که با نامه به پدرش دوباره سمتش اومدم. باید بهم کلی چیز یاد بده. ببینیم کافکا چی نوشته.

کتاب یادداشت ها ، نوشتهٔ فرانتس کافکا ، ترجمهٔ مصطفی اسلامیه ، نشر نیلوفر 

1887 : روز برفی

داره برف میادو تازه یه ذره نشسته. گوله گوله برفا از آسمون میریزن زمینو میشینن. هوا سردو گرفته است. این هوارو خیلی دوست دارم. شاید شب برم بیرون پیاده روی. کتابمو از صبح کلی خوندم فصل دومشم تموم شد. خانم رمزی مرد :( ادامه داستان برای وقتی که همه از اون خونه رفتن و اونجا مخروبه شده. البته بازم میگم این کتاب یجوری من اون دوتای دیگه خیلی بهتر به نظرم اومد. این یه ذره میلنگه حالا نمیدونم به خاطر ترجمه اش یا کلا اینجوری هست. فکر کنم بتونم امشب تمومش کنم نیت کردم هیچکاریم دستم نمیره پشت هم کتابامو بردارمو بخونم تا وقتی حالم بهتر بشه برای انجام بقیه کارا. چیکار کنم دست من نیست امروز مثلا ساعت چهار صبح بیدار شدم:/ یه خورده خوندم بعد خوابیدم تا ده یازده نمیدونم ساعت چند بود. بعدش دوباره شروع کردم به خوندن. داره برف میاد. دلم میخواد برم بیرون اما الان حوصله ام نمیاد دلم میخواد شب برم تا شب سعی میکنم کتابمو تموم کنم این روزا کش دادن یه کتاب واقعا حوصله امو سر میبره دلم میخواد زود تموم بشه خوندنشون. از بیکار موندنم بدم میاد حس بیهودگی بهم میده این که هیچکار نکنم عذاب عذاب. اما مهم نیست درستش میکنم شاید از شنبه باز برم کتاب خونه صبح زود برم تا شب.  تنها باشم میخونم میتونم کار کنم مشکل اینه تنها نیستم. هرچند که این روزا تو خونه هیچ مشکلی نیست واقعا. همه چی خوبه. بهتر از همیشه مشکل منم که حواسم پرت میشه سخت یه جا بشینم حواسم جای دیگه باشه. چه برفی داره میاد. این الان اولین برف امساله؟ چه زود به نظرم زمستون اومد انگار همین دیروز بود. چشم به هم زدن بهار شده. دیگه بهتره برم کتابمو تموم کنم. زمان مثل چی میگذره من بدو زمان بدو همیشم عقب میموندم این بار باید بزنم تو پوزش:/ اعصاب ندارم. 

1886 : اتمام کتاب به سوی فانوس دریایی

راستش من کناب موجها و خانم دلوی رو خیلی بیشتر دوست داشتم. الانم نمیدونم خود کتاب اینجوری بوده یا تو ترجمه اینجوری شده چون یجوری بود از این کتابایی که خیلیا شاید حوصله اشون نکشه بخوننش  به هر حال که تموم شد. بد نبود  ولی اونجوریم نبود بگم دوباره میخونمش. شایدم اشکال از منه نمیدونم. 


نوشتهٔ ویرجینیا وولف، ترجمهٔ صالح حسینی ، نشر نیلوفر


ولی آخر یک شب چیست؟ فاصله ای کوتاه، خاصه هنگامی که تاریکی دیری نمیپاید و زمانی نمیگذرد که پرنده ای می نالد، خروسی می خواند یا سبز کمرنگی مانند برگی چرخان، در گودی موج شتاب میگیرد. با این همه شب به شب می پیوندد. زمستان یک بسته از این شبها را در آستین دارد و با انگشتهای خستگی ناپذیر آنهارا یکسان و عادلانه بر می زند. بلند میشوند؛ تاریک میشوند. بعضی از آنها بر فراز سیاره های روشن ، الواح روشنایی، بر جای میمانند.


خواستن و بدست نیاوردن، موجی از فشار و درد بر جانش ریخت.