روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۶۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشر مرکز» ثبت شده است

1712 : کتاب فروشی مولیٰ

وای خدا اگه بدونی چقدر هپیم :)))) پنج تا کتااااااب خررییییدممممم  ^_____^ 

کتاب سیر حکمت در اروپا نوشتهٔ محمد علی فروغی نشر زوار قدیمیشو گیر اووردم ورقاش وای نگم براتون که چجوری منو کشته. 

کتاب تاریخ فلسفه نوشتهٔ ویل دورانت ترجمهٔ عباس زریاب خویی نشر علمی فرهنگی 

کتاب فلاسفهٔ بزرگ ـ آشنایی با فلسفهٔ غرب ـ نوشتهٔ براین مگی ترجمهٔ عزت الله فولادوند نشر خوارزمی 

کتاب سرگذشت فلسفه نوشتهٔ براین مگی ترجمهٔ حسن کامشاد نشر نی اینو اون فروشنده مولی بهم پیشنهاد داد

کتاب بارت فوکو آلتوسر نوشتهٔ مایکل پین ترجمهٔ پیام یزدانجو نشر مرکز 


آقا نباید خوشحال بود اصلا کتاب خونم اومده بود پایین داشتم میمردم یعنی. اول کدومو بخونم حالا. این هففته عکاسیم میخوام برم. وای چقدر کار دارم. 


امروز دکتر رفتم چند تا قرص جدید داد عصریم وقت دکتر دارم دوباره روانشناس اونم سرجاش این ماهم توجه نگردم فقط صد تومن خرید کنم و بیشتر شد ولی زیاد مهم نیست اگه من تونستم پولامو جمع کنم؟ اگه تونستم. دق میکنم :دی 

دلم میخواد برم عکاسی فقط باید برم و بعد ببینم چی میشه.  همین 

کتابامو از جاهای همیشگی خریدم. مولی و اون آقاهه تو پاساژ

1663 : اتمام کتاب : قدرت اسطوره

هورااااا تونستم تمومش کنم. اینقد خوشحالم که چرخم چرخیده و راه افتادمممم که نگووو. حد نداره. در مورد کتاب باید بگم همینطور که حالم بهتر میشد بهتر میفهمیدمش خب به نظرم خیلی بهتر میومد دیگه کسل کننده نبود. جاهایی درمورد خداها حرف میزد در مورد دین خیلی سوالا رو گرفتم چیزایی که برام حل نشده مونده بود. فکر کردم اگه همون پارسال تمومش کرده بودم چقدر جلو بودم اما بعد دیدم زمانش همین حالاست.  در مورد زیبایی شناسی حرف جویس خیلی برام جالب و فوق العاده اومد. دیگه این که همین. امروز زبانم خوندم. خوابم نمیاد احتمالا دوتا عکاس ببینم. و بعد فکر کنم خب حالا چی بخونم. چقدر حس خوبی دارم. 



کتاب قدرت اسطوره  ، جوزف کمبل ،  عباس مخبر ، نشر مرکز

+هدف زندگی در دوران های گذشته زیستن با آگاهی همیشگی از اصل معنویت بود.

+به موجب داستانی که دربارهٔ هبوط در باغ داریم ، طبیعت فاسد است. و این اسطوره همهٔ جهان را برای ما فاسد میکند. چون طبیعت فاسد تلقی میشود ، هر عمل خود انگیخته ای گناه است و نباید تسلیم آن شد . بر حسب این که اسطوره ی شما طبیعت را هبوط کرده نشان بدهد یا به عکس آن را تجلی الوهیت بداند ، روح را مکاشقه الوهیت که در طبیعت مندرج است ، تمدن و شیوهٔ زیستی کاملا متفاوت خواهیدداشت. 

+هنرمند کسی است که اسطوره را باب روز میکند ، اما چنین هنرمندی باید اسطوره شناسی و علوم انسانی را درک کند ، و صرفا یک جامعه شناس نباشد که برنامه ای برای شما بریزد. 

+در یک اتاق بنشینید و بخوانید ـ بخوانید بخوانید. و کتاب‌های درستی را بخوانید که افراد درست نوشته اند. ذهنتان وارد آن سطح میشود، و همواره و جدی و دلپسند و ملایم خواهید داشت. که به آرامی میسوزد و گرما میبخشد این درک از زندگی میتواند درکی دایمی در سراسر زندگی شما باشد . هنگامی که با نویسنده ای برخورد میکنید که واقعا شمارا مجذوب میکند، هرچه او نوشته است بخوانید ، نگویید اوه میخواهم بدانم فلان و بیسار چه کرده اند ـ و اصلا نگران فهرست کتابهای پرفروش نباشید. فقط آنچه را که این یک نویسنده به شما میدهد بخوانید. سپس میتوانید هرآنچه را که او خوانده است بخوانید . و دریچهٔ جهان در انطباق با دیدگاهی معین به روی شما گشوده میشود . اما هنگامی که از یک نویسنده به نویسنده ای دیگر میروید باید بتوانید داریخی را به ما بگویید که هریک از انها فلان شعر و بهمان شعر را تصنیف کرده اند اما به شما چیزی نگفته اند. 


اسطوره شناسی عکاسی هم رو به سوی بیرون داره هم درون

+باید این حس را قاپید که فکر میکنیم سعادتمون کجاست


+چیزی که در همهٔ اسطوره ها باید به آن بپردازند ، تحول نوعی از آگاهی به نوعی دیگر است. شما به شیوه ای فکر میکرده‌اید. اکنون به شیوهای دیگر فکر کنید.

+شما جهانی را که در آن هستید. ترک میکنید و به اعماق زمین یا آسمان یا فاصله ای دور میروید. در آنجا به چیزی میرسید که در دنیای قبلی در آگاهی تان گم شده بود. سپس این مسئله پیش می آید که آن راز را باخود نگاه دارید و بگذارید جهان در خواب بماند، یا با ان بازگردید، و سعی کنید د جریان بازگشت دوباره به دنیای اجتماعی ان را حفظ کنید. انجام این کار چندان آسان نیست.


+هنگامی که ماجرای جدیدی را تجربه میکنید یا زمینه ی تازه ای را میگشایید، خواه چیزی شبیه به نوعی نو آوری فن شناختی باشد ، یا صرفا شیوه ای از زیستن که اجتماع به خاطر آن کمکی به شما نمیکند ، همواره خطر شور و هیجان بیش از حد ، و فراموش کردن بعضی جزئیات مکانیکی وجود دارد. سپس سقوط میکنید. «مسیر خطرناکی است.» هنگامی که مسیر میل و شثر و عاطفهٔ خود را دنبال میکنید ، بر ذهن خود مسلط باشید ، و نگذارید اجبارا شمارا به سمت فاجعه براند


+نوعی قهرمان درجه دوم وجود دارد که سنت را زنده می کند. این قهرمان ، سنت را تفسیر میکند ، و آن را از یک مجموعه کلیشه های کهنه به تجربه ای زنده و امروزی تبدیل میکند این کار باید با همه سنت ها انجام گیرد. 


+آنچه نمایش را اداره میکند چیزی است که از اعماق فرا میرسد. دوره ای که شخص شروع به درک این مطلب میکند که اداره کننده ی نمایش نیست ، دوران بلوغ است؛ هنگامی که نظام کاملا تازه ای از نیازمندی ها ، حضور خود را از طریق جسم اعلام میکند . شخص بالغ هیچ تصوری از نحوه ی برخورد با این پدیده و چاره ای جز شگفت زده شدن از آنچه اورا به پیش میراند ندارد ـ و در مورد زنان حتی از این هم راز امیزتر است. 


+سپس اتفاقاتی روی می دهند که انجام بعضی کارها را که شخص ناگریز از انجام آنها است به عملی زننده ، دشوار یا ترسناک یا گناه آلود تبدیل میکند و این مقارن با زمانی است که با دشوارترین مشکلات روانشناختی خود روبرو میشویم.



+نیرو از درون به حرکت در می آید. اما نیروی امپراتوری بر قصد غلبه و فرمانروایی کردن است. جنگ ستارگان یک بازی اخلاقی ساده نیست، بلکه به قدرت های زندگی میپردازد بدان گونه که تحقق یافته اند، یا شکست خورده اند و از طریق عمل انسان سرکوب شده اند.

+چنانچه شخصی بر اجرای برنامهٔ معینی اصرار داشته باشد ، و به خواست های دل خود گوش ندهد، به استقبال خطر ابتلا به نوعی شیزوفرنی خواهد رفت . چنین شخصی خود را دور از مرکز نگاه داشته است او خود را در خط برنامه ای برای سراسر زندگی قرار داده ، و این چیزی نیست که جسم به آن علاقه ای داشته باشد. جهان پر از کسانی است که گوش دادن با خود را موقوف کرده اند، یا فقط به همسایگان خود گوش داده اند تا دریابند چکار باید بکنند، چگونه باید رفتار کنند.، و ارزش هایی که باید برای آن زندگی کنند کدام اند.


+اسطوره ها الهام بخش تحقق امکان کمال ، تجلی کامل قدرت ، و به ارمغان اورندهٔ نور خورشید به جهان اند. کشتن هیولاها در واقع کشتن چیزهای تاریک است. اسطوره ها جایی در اعماق درون ، شمارا اسیر خود می سازند. در سنین کودکی به سرعت و در مسیری یک طرفه مجذوبش می شوید ، همان کاری که من در کودکی با خواندن داستان های سرخ پوستان انجام دادم . در مراحل بعدی اسطوره ها بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر با شما سخن میگویند . به گمان من هرکس که زمانی به طور جدی به انگاره های دینی یا اسطوره ای پرداخته باشد به شما خواهد گفت که ما در سنین کودکی این مطالب را دز سطح معینی یاد میگیریم. اما بعد ها سطوح معینی از آموزش آشکار میشوند . اسطوره ها با مکاشفه های بی پایان همراه اند.

چیزی که من با هری پاتر تجربه کردم مطمئنم بخونمش هرگز اون طعم رو نداره. یا جودی ابوت یا انه شرلی

+فرمول کلی من برای دانشجویان این است که سعادت خودرا دنبال کنید. ببینید کجا است و از دنبال کردن آن هراس نداشته باشید.


+یونگ، بیماری (مونث) داشت که حس میکرد در جهان تنها است و روی صخره هایی نشسته است. هنگامی که تصویری از احساس خودرا کشید در ساحل دریایی ملال انگیز از کمر به پایین در میان صخره ها اسیر بود. باد می‌وزید و موهای او پریشان میشد، و همهٔ طلاها ، یا لذت های زندگی ، دور از او در دل صخره ها قرار داشت.اما تصویری که پس از آن کشید ، مطلبی دنبال میکرد که یونگ به او گفته بود. پرتویی از نور بر صخره میتابید و یک قرص زرین بالا می امد. دیگر هیچ طلایی در دل صخره ها نبود، بلکه قطعه هایی زرین بر سطح دیده میشد . در جریان جلساتی که پس از این واقعه تشکیل شد ، رمز قطعه های طلا گشوده شد. آنها دوستان او بودند. او تنها نبود. او خود را در اتاق و زندگی کوچک خود حبس کرده بود ، اما دوستانی داشت. درک این مطالب هنگامی میسر شد کا او اژدهای درون خود را به قتل رساند. 

+کار معلم این است که به شما کمک کند نخ اریاندهٔ خود را پیدا کنید. 

+این راهی است که خود شما باید طی کنید ، نه او. به عنوان مثال ، بودا نمیتواند دقیقا به شما بگوید چگونه از ترس های خود رهایی پیدا کنید . آموزگاران مختلف ، تمرین هایی  را توصیف میکنند ، اما کاری که شما باید انجام دهید را انجام نمیدهند. 

+زندگی است که ادم را می‌سازد.


+خود را با کدام جامعه و کدام گروه اجتماعی یکی میدانید؟ میخواهید خود را با تمام مردمی که روی زمین زندگی میکنند یگانه کنید یا با گروه داخلی خاص خودتان؟؟


+هنگامی که به فضا میروید ، آنچه با خود حمل میکنید جسمتان است، چنانچه جسم تان تحول پیدا نکرده باشد ، فضا نمیتواند آن را متحول کند، اما اندیشیدن دربارهٔ فضا شاید به شما کمک کند که چیزی را بفهمید.


باید تصویر تصور شده رو کنار گذاشت چون مانع نهایی و سر غایی تبدیل میشه چنین تصویری


+این زمینه ی غایی کل هستی را به دو مفهوم میتوان تجربه کرد: یکی با شکل دیگری بدون شکل و در فراسوی آن. هنگامی که خدای خود را در غالب صورتی تصور میکنید،ذهن تصور کنندهٔ شما و خداوند وجود دارند. یک ذهن و یک عین وجود دارند. اما هدف عرفانی غایی ، یگانه شدن با خدای خویش است. با انجام این وحدت ، دوگانگی تعالی پیدا میکند و صورت ها از بین میروند . دیگر نه خدایی وجود دارد و نه شمایی . ذهن شما با پشت سر گذاشتن همه ی مقاهیم ، در یگانگی زمینه ی هستی تان محو میشود ، زیرا آن چیزی که به تصور استعاری خداوند شما بازمیگردد ، رمز غایی هستی خود شما است، که رمز هستی جهان نیز هست. ماجرا از این قرار است. 


+شما خدا هستید ، اما نه در نفس خویش ، بلکه در ژرف ترین هستی تان ، جایی که با امر متعال غیر دوگانه‌ یگانه شده اید.



+هنگامی که زندگی به دنیا می آید ، نه ترسی دارد و نه میلی ، فقط شدن است . سپس وارد عرصه ی بودن میشود، و شروع به ترس و میل میکند. هنگامی که بتوانید از ترس و میل رهایی یابید ، و به جایی بازگردید که در حال شدن اید، درست وسط خال زده اید.


+این منشا هنگامی که چیزی را وارد عرصه ی هستی میکند ، دیگر کاری ندارد که چه اتفاقی برای آن می‌افتد . آنچه اهمیت دارد دادن و به هستی در آوردن است، و این مفهوم شدن زندگی در شما است. این همان مطلبی است که همه ی اسطوره ها میخواهند به شما بگویند. 


+تجارب اوج به لحظات واقعی زندگی شما ، یعنی هنگامی که رابطه ی خود را با آهنگ هستی تجربه میکنید مربوط میشود. 


+تجلی جویس چیز دیگری است. فرمول جویس در مورد تجربهٔ زیبایی شناسی آن است که این تجربه شمارا به سمت تملک شی مورد نظر هدایت نمیکند. او آن دسته از آثار هنری را که باعث میشوند شخص به تملک شی نشان داده شده گرایش پیدا کند،وقیح نگاری می نامد. تجربهٔ زیبایی شناسی همچنین نباید گرایش به نقد و نفی شی را پدید اورد ـ او چنین اثری را پند آموز ، یا نقد اجتماعی در هنر می‌نامد. تجربهٔ زیبایی صرفا مشاهده کردن شی است. جویس میگوید قابی در اطراف آن میگذارید و نخست آن را یک چیز واحد میبینید و سپس بر اثر دیدن آن به مثابهٔ یک شی واحد است که بر رابطهٔ بخش های آن با هم هر یک از بخش‌ها با کل ، و کل با هر یک از بخش ها وقوف پیدا میکنید. این عامل اساسی زیبایی شناسی است ـ وزن ، وزن هماهنگ رابطه ها . هنگامی که یک هنرمندوزن مناسبیرا به دام می‌اندازد ، نوعی پرتو افشانی را تجربه میکنید . در کمند زیبایی شناسی اسیر میشوید و این تجلی است. و این همان چیزی است که در اصطلاحات مذهبی میتوان آن را معادل با بروز و ظهور اصل مسیحایی بصیرت دهنده شمرد.


+تجربهٔ زیبایی شناسی به فراسوی پند و اندرز میرود. 

+شوپنهاور در رسالهٔ مهم اش به نام دربارهٔ مقصودی آشکار در سرنوشت فرد به این نکته اشاره میکند که وقتی به سنین بالا میرسید و به عمر خود نگاه میکنید ، می تواند این طور به نظر آید که زندگی تان طرح و نقشهٔ منسجمی داشته که گویی یک رمان نویس آن را تدوین کرده است. رویداد هایی که هنگام وقوعشان تصادفی و کم اهمیت به نظر می رسیدند ، در ترکیب بندی یک طرح منسجم به عواملی گریز ناپذیر تبدیل میشوند. آیا ما این طرح را تنظیم کرده ایم ؟ شوپنهاور میگوید، درست همانطور که کسانی که ظاهرا کاملا تصادفی با آنها برخورد کرده اید به عواملی مهم در شکل گیری زندگی شما تبدیل شده اند ، شما نیز نادانسته به عاملی تبدیل شده اید که به زندگی دیگران معنا داده است.همه چیز مانند یک سنفونی بزرگ در هم تنیده شده و هر چیزی ناخودآگاهانه به چیز دیگری شکر می‌بخشد.


1662 : روز تعطیل

این فصل هم تموم شد چقدر کمکم کرد با خودم درگیر بودم هم دلم مخوات هم میترسیدم خیالمو راحت کرد. دیشب از چهار پایه دوباره افتادم چیدر بلا سرم میاد پام داغون شده انگشتم که فکر کنم مو برداشته :/ به هر حال کوفتیگی بیچارم کرده زیاد نمیتونم حرکت کنم این یعنی مثل بچه خوب میشینم سر کتابمو ورجه وورجه نمیکنم:دی. خوشحالم نمیدونم چرا . شایدم خوشحال نه ولی حس خوبی دارم. کاش امروز کتاب تموم میشد.تازه دارم میفهممش گرم میشم باید بازم بخونمش چون تزه حالم داره خوب میشه. 

1660 : نخستین قصه گویان

خب فصل کتاب قدرت اسطوره  ، جوزف کمبل ،  عباس مخبر ، نشر مرکز تموم شد. شاید یه جاهاییش جذاب نباشه اما یه چیزاییش برای من واقعا جذاب. یه جا نوشته توی اون زمانهای خیلی قبل که غار نشینی اینا بوده شاید برای این که مرحله بین کودکی و بزرگسالی معلوم بشه یسری آیین داشتن که الان نیست. حالا چه دختر چه پسر که البته پسر هارو بیشتر توضیح داده که از مادرشون جدا میشن یه دوره ای یسری چیزارو طی میکنن و بعد دوباره به اونجا برمیگردن تا ازدواج کنن و دیگه بچه نیستن خب ما الاناینو نداریم. شاید کسایی رو ببینیم طرف سی سالش ولی هنوز وابسه مامانشِ :/ و جدا از اون هیچ چیزی نیست که مرز بن کودکی و بزرگسالی رو اونجوری مشخص کنه که مثلا بچه بفهمه کودکیش تموم شده اصلا برای خود من این آیینها نمیگم اونجوری ولی هیچ چیز نیست چیزی که تو کتابم نوشته. حالا از اینا بگذریم اینو میخواستم بگم که من دارم یعنی توی این یک سال انگار یه همچین دوره ای رو خیلی اتفاقی انگار طی کردم و همچنان دارم طی میکنم. جوری که مشخص شده همه چیز فرق کرده حتی از نظر جسمی هم فهمیدم چیزایی رو همین دو قطبی.  حتی ندیدن استادم. نه که از قصد بوده باشه نه اصلا اما به هر حال فکر میکنم همه چیز دست به دست هم داد. یه همچین دوره ای رو الان این زمونه به نظرم بگذرونم. این که از مرحله ای به مرحله ی دیگه برم اسطره یعنی همین. و آیین اتفاقی که انجام میشه برای همچین چیزی که شخص رو به خارج پرتاب میکنه نه همونجایی که هست. و البته در مورد واقعیتی درونی و نه بیرونی و ظاهری. و اینها رو میفهمم. بزرگ شدنم تغییر کردنم عوض شدن همه چیز تجربه هام و مراحلی که طی شد. یه چیز دیگه هم که به نظرم اومد این بود که توی زمان حاضر خود عکاسی میتونه اسطوره باشه یعنی هست. ثبت کردن یه لحظه گرفتار کردنش و موندنش به نظرم اسطوره حساب میشه البته شاید نه همه ی عکاسی ها ولی خب و این که یه جا میگه نقش هنرمند اسطوره ای کردن محیط زیست و جهان. هنرمندان که انگار آیینی رو اجرا میکنن برای اسطوره کردن.  مثلا عکاسی مثل یه آیین باشه. چقدر خفن؟؟اسطوره از مرحله ای به مرحله بعدی رفتن ، خلق شیوه ی زندگی جدید. در مورد رابطه انسان و حیوان هم نوشته بود فصل دو یه جا نوشته بود این که بعضیا گیاه خوار میشن به بهانه ی این که موجودات زنده رو نخورن تو خواب خرگوشین چون گیاهان هم زنده اند و جون دارن و به نظر منم کار احمقانه ای. نوشته بود زندگی کلا بر پایه کشتن و خوردن. چیزی که الان مشکل داره این که ما حیواناتو الان پست تر از خودمون میدونیم و نادیده شون میگیریم زمانهای قدیم اینجوری نبوده درسته میکشتنشون ولی با یه شیوه ایینی انجام میگرفته حالا این که بیای بگی گوشت نمیخورم هنر نیست. ولی نه این که بگم بیایم گاو بپرستیما اینم درست نیست ولی اونارو میشه مثل موجودزنده دید.




البته شایدم از قصد بود این که تا بهتر نشدم نسبت به قبلم استادمو نبینم. پس یه الزام پس تغییر و تحول داره پس باید از مرحله ای به مرحله دیگه ای رفته باشم. 

1657 : قهرمان

کتاب قدرت اسطوره  ، جوزف کمبل ،  عباس مخبر ، نشر مرکز


+رویا تجربه ای شخصی از زمینه ای عمیق و تاریک است که حایل زندگی آگاهانهٔ ما است، و اسطوره رویای جامعه است. اسطوره، رویای عمومی ، و رویا اسطورهٔ خصوصی است. اگر اسطورهٔ خصوصی شما، رویای شما با اسطورهٔ اجتماع در انطباق قرار بگیرد ، با گروه خود سازگاری خوبی دارید . چنانچه این طور نباشد در جنگل تاریک پیش روی خود ماجرایی خواهید داشت.

+آنها به خارج از جامعه ای که میبایست حمایت شان کند، به درون جنگل تاریک ، به دنیای آتش تجربهٔ اصیل حرکت کرده اند. تجربهٔ اصیل برای شما تفسیر نشده است ، لذا ناگریزید زندگی تان را روی پاهای خودتان به پیش ببرید. یا میتوانید این کار را بکنید یا نمیتوانید. ناگریز نیستید آنقدر از راه تفسیر شده فاصله بگیرید که خود را در وضعیت دشواری قرار دهید . شهامت روبرو شدن با آزمون ها و فراهم آوردن مجموعه کامل و جدیدی از امکانات در عرصهٔ تجربهٔ تفسیر شده ، برای آن که دیگران به تجربهٔ آن بپردازند ، کاری است که قهرمان انجام میدهد.

حقیقتا خیلی هم کار سختی.
بگذریم میخوام بخوابم تصمیم قطعی دارم برم جنگل تا قبل سرد شدن هوا چند ماه بیشتر نمونده. 

1652 : بخش هایی از کتاب : مقدمه


کتاب قدرت اسطوره  ، جوزف کمبل ،  عباس مخبر ، نشر مرکز


+ علت پوشیدهٔ همهٔ رنج ها ، میرا بودن است که خود شرط اولیهٔ زندگی است. اگر قرار باشد که زندگی را تایید کرد نمیتوان میرایی را نفی کرد.

تنها خرد حقیقی دور از انسان ها ، در تنهایی بزرگ زندگی‌میکند ، و تنها از طریق رنج میتوان آن را به دست آورد. فقط تنهایی و رنج است که دریچهٔ ذهن را به روی آنچه بر دیگران پوشیده است باز میکند. «ایگیوگاریوک»


+ باید جنبه ای آیینی پیدا کند و اسطوره ای شود.

+ ما باید به شهود خود و هستی حقیقی خود تکیه کنیم.


+ طرفه آنکه از دیدگاه کمبل ، پایان سفر قهرمان، بزرگ کردن قهرمان نیست. او در یکی از سخنرانی های خود میگوید، « این کار یگانه کردن خود با یکی از چهره ها یا قدرت های تجربه شده نیست. جوکی هندی ، در تلاش برای رستگاری ، خود را با نور همانند میکند و هرگز باز نمیگردد. کسی که کمر به خدمت دیگران بسته باشد ، هیچ گاه تن به چنین فراری نمیدهد . هدف غایی جستجو باید کسب خرد و قدرت برای خدمت به دیگران باشد نه رهایی و سعادت شخصی.او میگفت ، یکی از تفاوت های بی شمار شخص مشهور و قهرمان در این است که  اولی فقط برای خودش زندگی میکند ، و دومی برای نجات جامعه.» 

+ یکی از مسیر های ورود به جهان صفحات چاپ شده است.


+ تند باد انرژی این مرد تمام پهنهٔ امکانات فکری دانشجویان را در مینوردید.

+ همهٔ ما افسون شده به سخنان او گوش میسپردیم. 


+ کسی که میخواهد سرنوشت راهنمای او است، کسی که نمیخواهد سرنوشت او را به دنبال خود خواهد کشید. 


+ امکان نداشت به حرفش گوش داد ـ حقیقتا حرفش را شنید ـ به درک جریانی از زندگی تازه و هیجان انگیز در آگاهی خود ، و اوج گیری تخیل خویش دست نیافت. 


+ به خیال او این همسرایی عظیم و همهمه وار هنگامی آغاز شد که اجداد اولیهٔ ما شروع به پرداختن داستان هایی دربارهٔ حیواناتی کردند که برای تأمین غذای خود می‌کشتند و نیز دربارهٔ دنیای ماوراء طبیعی که به نظر می‌رسید این حیوانات پس از مرگ به آنجا میروند. «جایی در آن دوردست» ، در فراسوی دیدرس وجود ، « خداوند حیوانی» حضور داشت ، قدرت مرگ و زندگی انسان هارا به دست گرفته بود : اگر او نمیتوانست حیوانات را باز پس فرستند تا دوباره قربانی شوند ، شکارگران و خویشاوندانشان از گرسنگی میمردند. لذا جوامع اولیه آموختند که « جوهر زندگی این است که زندگی با کشتن و خوردن تداوم می‌یابد ؛ این همان رمز بزرگی هست که اسطوره ها باید به آن بپردازند.»شکار به یک آیین قربانی تبدیل شد ، و شکارچیان نیز به مجریان عمل کفاره پس دادن به پیشگاه ارواح مفارقت یافتهٔ حیوانات تبدیل شدند، با این امید‌که آنهارا به بازگشت و قربانی شدن دوباره ترغیب کنند. احشام فرستادگانی از دنیای دیگر تلقی میشدند، کمبل بر این گمان بود که میان صید و صیاد « نوعی همنوایی جادویی و شگفت انگیز » پدید آمد ، چنان که گویی آنها در یک چرخهٔ «رمز آلود و بی زمان از مرگ، دفن ، و رستاخیز به هم گره خورده اند . هنر ـ نقاشی های دیوارهٔ غارها ـ و ادبیات شفاهی آنها انگیزه ای را شکل بخشید که ما امروزه آن را دین مینامیم. 


میخواستم بگم که عکاسی کلا اینجوری هست. رابطه عکاس با عکس
عکاسی هم همین مرگ و زنده شدن.
خودش اسطوره است اما این که چی میمیره و چی زنده میشه مهمه این همون چیزی که تو مقالهٔ اشباح اگلستون خوندم. هر روزه و روزمره. نمیدونم من دارم ربط میدم یا داره بهم ارتباط ولی من میبینمش. 
رابطه ی عکس و عکاس. چیزی لحظه ای گذار از واقعیت که از بین میره و دوباره متولد میشه و همین اسطوره ای میکنه این عکسارو همین موجب بروز هاله میشه اما بقیه عکسایی که با لحظه قرار و با زندگی هر روزه هست این رو ندارن. 

+ کشفیات جدید علم « مارا دوباره به دنیای باستان متصل کرده است » زیرا این امکان را به ما داده است که در کل کاینات « بازتابی بزرگ شده از درونی ترین ماهیت خویش را بشناسیم ، به گونه ای که در واقع ما گوش ها ، چشم ها ، اندیشه و سخن کایناتیم، یا به بیان الهیاتی گوش ها ، چشم ها ، تفکر و کلام خداوندیم» 

+ بسیار خردمند بود و یادگیری ؛ در واقع «معرفت او بر پهنهٔ وسیع چشم انداز گذشتهٔ ما در حدی بود که معدودی از انسان ها تا کنون به آن رسیده‌اند» اما او از این هم بیشتر بود.

1651 : کتاب جدید : قدرت اسطوره

این کتابو پارسال استادم معرفی کرده بود من خریدم و شروعش کردم اما هیچوقت تمومش نکردم چون یه چیزو اشتباه فهمیده بودم و خب خجالت زده بودم و شاید از دست خودم عصبانی اما عوضش درس گرفتم و الانم به نظرم اونقدر اشتباه بزرگی نبود چیزی بود که هرکسی ممکن براش پیش بیاد منم که خب خوشحال :دی در نتیجه از صفر خونده موشه انگار نه انگار. و قرار نیست اشتباه قبلمو تکرار کنم.  اما دقیقا همزمان با وقتی که میخوام راجع به عکاسی فکر کنم! راستش میدونم اتفاقات زیادی افتاده. اتفاقاتی که من نه پشت سر گذاشتم و نه فکر میکنم قراره خیلی پشت سر بزارم. کتاب سونتاگ خیلی کمکم کرد. خیلی حرفاش شخصیتش زندگیش تفکراتش اخلاقش همه چی همه چی نه فقط حرفاش راجع به بیماری البته اینم بود. میدونم فقط احساس میکنم نمیخوام بیکار باشم. میخوام حتی اشتباه کنم نمیخوام چیزی رو پشت سر بزارم هیچی تموم نمیشه تقریبا! اما خب قرارم نیست ادم تا آخر عمر زانوی غم بغل بگیره در ظاهر و بگنده دلم میخواد جاری باشم حرکت کنم به جلو برم حتی با رنج حتی با سختی ناراحتی غصه هرچی. با همه چیزایی که گذشته و همراهم دنبالم میان پشت سرمن و از من جدا نمیشن. امروز ۲۹ مرداد یادم قبلا برای ماهم سالم هفته ام حتی روزم یه برنامه ریزی کلی میکردم چند وقت بود فراموش کرده بودم خب حالمم خوش نبود اما الان فکر میکنم این عادت در حدی که بدونم قراره چیکار کنم باید برگرده. احساس میکنم همون انرژی رو دارم که اخرین ترم دانشگاهم داشتم. کار کردن کار کردن کار کردن. مهم نیست اشتباه کنم میدونم که قراره حتی اشتباه انجام بدم یا نمیدونم به هر حال پیش میاد بهتر از هیچ کار نکردن. و همه چیزایی که گذشته هست منم.  من. و اتفاقا بیشتر میفهمم زندگیم چی و خب راهی که انتخاب کردم چیه. فکر میکنم خودمو شناختم. چیزایی از خودم فهمیدم که خبر نداشتم واقعا نداشتم. احساس میکنم راه ام مشخص تره نه که نترسم ام انگار روشن تر میبینمش. اگه یسری چیزا نمیشد من از کجا میفهمیم کیم از کجا جرئت میکردم یسری چیزارو بخوام و یسری چیزارو رد کنم. کلا یسری تفکراتم عوض شد. نگاهم .نه که مهم نباشن. مهمن خیلی مهمن. اما حالا وقت کار کردن سعی کنم هرچی که هست نگه دارم و تبدیل بشه به چیزی که  شاید قدرتی که روی کارم فرقی نمیکنه ضعیف خوب بد قوی هرچی انجام بشه. باید شروع کنم. دوباره و دوباره...


کتاب جدید : قدرت اسطوره  ، جوزف کمبل ،  عباس مخبر ، نشر مرکز

1645 : اتمام و بخش‌هایی از کتاب خوشی ها و روزها


خب این کتاب تموم شد. خیلی خیلی خیلی خفن بود با این که اولش حالم خوب نبود اما خب بعنی به نظرم مدتها اومد همچین کتابی انگار نخونده باشم اینقدر به وجدم بیاره به تلاطم بندازتم و چیزایی رو از خودم یادآوری کنه حتی ارامش بخش باشه و.... بالاخره تونستم :))) فکر نمیکردم حالا حالاها از پسش بر بیام. اما شد.


نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+این پیشداوری آنان است که سنگینی می‌کند هرچند که آن را چون گلی خوش نگار و اندکی شگرف ارایه ی خود میکنند.


+خیال زندگی بهتر از زیستن آن است هرچند که زیستنش هم خیال کردنش باشد. 


+پسرک ده ساله ای را میشناختم که تنی رنجور و تخیلی پیش رس داشت ، و به دخترکی بزرگتر از خودش عشقی صرفا ذهنی می‌ورزید. ساعت‌ها پس پنجره می‌ایستاد تا گذر دختر را ببیند، اگر نمیدیدش گریه می‌کرد، و اگر می‌دیدش باز گریه میکرد و حتی بیشتر...


+هربار میکوشید دلسردی اش را در عیب شرایطی ببیند که اتفاقی پیش می‌آمد.


+خیالش را در سر می‌پروریم و به خیالش دل می‌بندیم. نباید بکوشیم آن را زندگی کنیم: همچون آن پسرک خود را به درون سفاهت پرتاب خواهیم کرد، البته نه یکباره ، چه در زندگی همه چیز خرده خرده و نا محسوس به خرابی می‌گراید. پس از ده سالی دیگر رویاهایمان را باز نمیشناسیم. ، انکارشان می‌کنیم.. 



+غصه هایم ناگهان محو شده بود.  تصمیم های پدرم ، احساسهای پیا، نیرنگهای دشمنانم هنوز بر من چیره بود اما دیگر سنگینی نمیکرد ، دیگر چون ضرورتی طبیعی بود که برایم اهمیتی نداشت. تناقض آن درخشش تاریک ، معجزهٔ آن تسکین جادویی همهٔ نامرادی هایم هیچ تردید و هیچ ترسی در من نمی انگیخت، بلکه در شیرینی فزاینده‌ای پیچیده و غوطه ور بود که شدت لذتناکش سرانجام بیدارم کرد. چشمانم را باز کردم ، رویایم رخشان و رنگ پریده ، پیرامونم گسترده بود.


+براستی بیشه ها هرگز به خوابی آنچنان سنگین نرفته بودند، و حس می‌کردی که ماه از این بهره گرفته بود تا بی سر و صدا آن جشن بزرگ بی رنگ و نرم و شیرین را در آسمان و در دریا بپا کند. اندوهم پایان گرفته بود.  
میشنیدم که پدرم سرزنشم می‌کند ، پیا پوزخندم می‌زند، دشمنانم دسیسه میچینند، اما از این همه هیچ چیز بع نظرم واقعی نمی‌امد. تنها واقعیت آن روشنایی غیر واقعی بود و من لبخند زنان به آن رو میکردم. و نمیفهمیدم چه شباهت اسرار آمیزی نا مرادی های مرا به رمز های شکوهمندی که جشنشان در بیشه ها ، آسمان و دریا برپا بود میپیوندد، اما حس میکردم که توضیحشان ، تسکینشان ، عفوشان به زبان آورده شده است و مهم نیست که عقل من به راز آنها پی ببرد یا نه ، چون دلم این راز را خوب در می یافت. مادر مقدس شبم را به نام خواندم ، اندوهم خواهر جاودانی خود را د ماه شناخته بود، ماه بر فراز درد های زیبا شده و در درون دل من می درخشید که در آن ابری نمانده و اندوه طلوع کرده بود.

+اثر غمگین یک هنرمند واقعی با لحجهٔ خاص کسانی سخن میگوید که رنج کشیده‌اند و هرکسی که رنج کشیده باشد وا میدارند هرچیز دیگری را وا بگذارد و فقط گوش کند. 


+قدر کسانی را که شادکاممان میکنند بدانیم، باغبانان دلنوازی اند که جان هایمان را شکوفا میکنند . اما از این بیشتر قدر زنان بدسگال یا فقط بی اعتنا و دوستان بی رحمی را بدانیم که غصه دارمان کرده اند. اینان ویرانگر دل ما بوده اندکه اکنون آکنده از آوارهایی ناشناختنی است، چون توفان بلایی درختها را از ریشه کنده و نازک ترین شاخه هارا شکسته اند، اما این توفان بذر های بارآور خرمنی نامعلوم را نیز کاشته است. اینان با درهم شکستن همهٔ شادکامی های کوچک که فقر بزرگمان را از چشممان پنهان می‌داشت، با تبدیل دلمان به میدان غمبار برهنه ای امکانمان داده اند آن را سرانجام تماشا و داوری کنیم.


+دومینیک گفت : نمیتوانم عذرشان را بخواهم ، نمیتوانم تنها بمانم. 
غریبه با غصه گفت : درست است با من که باشی تنها میمانی ، اما در هر حال باید نگهم داری . از قدیم بدی هایی به من کرده‌ای که باید جبران کنی. من بیشتر از آنها دوستت دارم و یادت میدهم از خیرشان بگذری. پیر که بشوی دیگر به سراغت نمی آیند. 
دومینیک گفت نمیتوانم. [...]
غریبه ، غریبه که داشت محو می‌شد در جوابش گفت:
عادتی که امشب هم مرا فدایش کردی فردا قوی تر می‌شود و از خون زخمی که به من میزنی تا به او خوراک برسانی بیشتر نیرو میگیرد. از این که یک بار دیگر هم از او اطاعت کرده ای جبارتر میشود، روز به روز تورا بیشتر از من دور می‌کند و بیشتر وا میداردت که مرا رنج بدهی . به زودی مرا می‌کُشی. دیگر هیچوقت مرا نمیبینی . با این همه به من بیشتر مدیون بودی تا به بقیه ، که به زودی هم ولت میکنند. من در درون توام و با این همه برای همیشه ازت دورم. ، دیگر تقریبا وجود ندارم . من جانت‌ام، من خود توام.

+عشق چون این رویا، با نیروی تجلی‌ای همین اندازه اسرار آمیز از کنار من گذشته است. از همین رو شما که دلدار مرا می‌شناسید، در رویای من نبوده اید، نمیتوانید مرا بفهمید و سعی نکنید اندرزم بدهید. 

+حالت طبیعی آدمها و صفای صحنه به این گونه تابلوها جلوهٔ خوشایندی میدهدو بر اثر دوری ، در فاصلهٔ میان ما و آنها روشنایی برقرار میشود که آنهارا غرق زیبایی میکند. 


+ دهانم را به دستم می‌فشارم و زمان درازی عطری را فرو میبرم که ، در گرمای خاطره ، موجهای سنگینی از مهربانی ، شادکامی و از «تو» می‌پراکند.  آه دلدارم، هنگامی که می‌توانم به آسانی از تو بگذرم، هنگامی که شادمانه در یاد تو ـ که دیگر همهٔ اتاق را فرا گرفته ـ شناورمدبی آنکه نیازی بع نبردی با سد تن عبور نا پذیر تو باشد، این را شگرف و مقاومت ناپذیر به تو میگویم که نمیتوانم از تو بگذرم، این حضور توست که به زندکی من این رنگ فاخر ،غم آلود و گرم را میدهد. 


+هنگامی که در درون خود به گردش می‌رویم می‌توانیم صدف هایی شگرف و زیبا جمع کنیم، سپس گوشمان را به آنها بچسبانیم و با لذتی غم آلود و دیگر بدون هیچ دردی آواهای گستردهٔ گذشته هارا بشنویم. ( البته نه اونقدر بدون درد) آنگاه با مهربانی به کسی می‌اندیشیم که از بخت بدمان بیشتر از آنکه دوستمان داشت دوستش می‌داشتیم.

+هرگز با تو حرف نزده بودم. در آن سال حتی از چشمانم هم دور بودی. 

+آنگاه به راستی تا عمق این اندوه را حس کردم که چرا تو بمّاده در کنارم نیستی و فقط در جامه ی حسرتم ، در واقعیت تمنایم با منی.


+چنان که برخی بیماران مالیخولیایی را چنین درمان میکنند که می‌گذارند با دست خود صندلی و آدم زنده‌ای را که رویش نشسته است، و بیمار هردوشان را شبح می پنداشت، لمس کند ، و بدین گونع با خود واقعیت که دیگر جایی برای شبح در زندگی واقعی نمیگذارد ، شبح را از آن می‌تارانند.


+دیگر نمی‌توانست چون گذشته در درون خود تکیه گاهی داشته باشد. حس میکرد که زیر پایش از زمین سخت سلامتی خالی میشود که والا ترین تصمیم ها و زیبا ترین شادمانی ها از آن میرویند ، چنان که ریشه ی سپیدار ها و بنفشه ها در خاک سیاه و نمناک است.

1643 : بخشی از کتاب : خوشی ها و روزها

خوشی‌ها و روزها ، نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+فرانسوا رنگ پریده به سوی در دوید تا قفلش کند، اما هق هق گریه امانش نداد و اشک از چشمانش سرازیر شد. تا آن زمان همهٔ فکرش پی تجسم داستان‌هایی برای دیدن آن مرد و آشنایی با او بود ، مطمئن بود که هرگاه بخواهد میتواند به آن قصه ها واقعیت بدهد ، و شاید بی آن که خود بداند با این امید و آرزو زندگی کرده بود. اما این آرزو در او پا گرفته بود ، با هزار ریشهٔ نا محسوس تا ژرفناهای نا خودآگاهانه ترین دقایق شادمانی اندوهش رخنه کرده بود و شیرهٔ تازه ای را در آنها میدوانید، بی آن که او بداند این از کجا می‌آید . و حال این آرزو از چنگ او ربوده میشد و به دست محال می افتاد. خود را درهم شکسته حس میکرد ، گرفتار درد دهشتناک سراسر وجودی که یکباره از ریشه کنده شده باشد ، و از ورای دروغ های ناگهان بر ملا شدهٔ امیدش ، در ژرفای اندوهش ، واقعیت عشقش را به چشم دید.


+حس هایی هستند که گنگی از ژرفی شان نمیکاهد ، و تیزی تیز تر از تیر بی نهایت نیست. «بودلر»


+جز این که از او چنان موج هایی از تلخکامی یا شادکامی می‌ترواد که دیگر در زندگی‌جز او هیچ چیز و هیچ کس به حساب نمی آید. 
زیباترینِ سیماها ، کمیاب ترین اندیشه ها نمیتواند این جوهرهٔ خاص و اسرار آمیز و یگانه را داشته باشد ، چنان یگانه که هیچ گاه هیچ انسانی ، در بی‌نهایت جهان ها و در بیکرانگی زمان ، دومی دقیقی نخواهد داشت. 


+حیرت خواهد کرد اگر بداند زندگی دیگری در درون جان خانم دوبریو دارد که غنا و تحرک معجزه‌وارش هر چیز دیگری جز خودش را بی ارزش و نیست می‌کند ، زندگی با همان تداوم زندگی خودش  که به همان اندازه در کارهایی نمود میابد... چنان زنی [...] که همه مهر و اندیشه و توجهش را ، درجا و یکپارچه صرف یاد طفیلی‌ای میکند که در  برابرش همه چیز محو میشود چنان که پنداری فقط او یکی شخصی واقعی است و همه ی آدمهای حاضر چون یاد و سایه مجازی‌اند. 


+در دل فراموشی ، که در خوشی‌های واهی می‌جوییم ، شیرین عطر غمین یاسمن از ورای مستی ها بکر تر باز می‌آید «هانری دو رنیه»


+دیدارهای به این کوتاهی اش برای من شیرین ترین و دردناک ترین چیزها بود. 

+همهٔ این جدایی‌ها مرا ناخواسته به فکر آنچه جبران ناپذیر بود و روزی فرا می‌رسید می‌انداخت، هرچند که آن زمان هرگز جدی به امکان زنده ماندن خودم پس از مرگ مادرم فکر نکرده بودم. عزمم این بود که یک دقیقه از مرگ مادرم نگذشته خودم را بکشم. بعدا غیبت مادرم چیزهایی از این تلخ تر هم به من آموخت. ، آموخت که آدم به غیبت عادت می‌کند، و بزرگترین نقصان خویشتن و بزرگترین رنج این است که حس کنی از غیبت رنج نمیکشی. گو این که بعدها دیدم این آموخته ها نادرست بوده است. 



+افسوس ، هنوز جان چهارده سالگی‌ام در یک زمان هم در درونم و هم در بیرون از من و بس دور از من بیدار می‌شود . خوب میدانم که دیگر جان من نیست و دوباره از آن من شدنش به من بستگی ندارد . با این همه باورم نمیشد که روزی حسرتش را بخورم.  فقط پاک بود ، باید آن را نیرومند میکردم و توانایی پرداختن به والاترین هدف ها در آینده را به آن میدادم. 


+با امیدواری خیال آینده ای را در سر می‌پروریدم که زیبایی‌اش هیچگاه به پای عشقی که به مادرم داشتم ، و این آرزو که از من خوشش بیاید نمیرسید، به پای اگرنه نیروی اراده‌ام ، دستکم نیروی تخیل و احساسم که درونم در غلیان بودند و بی‌تابانه خواهان فرا رسیدن سرنوشتی که آنهارا به جلوه درآورد ، پیاپی آنچنان بر دیوارهٔ دلم می‌کوفتند که گویی می‌خواهند آن را باز کنند و به بیرون از آن ، به درون زندگی پر بکشند.

+انگیزه‌ام بیش از آن که شادمانی گردش و آن گل چیدن ها باشد نشان دادن خوشبختی‌ام از این بود که همهٔ آن زندگی آمادهٔ فوران را درونم حس میکردم ، آمادهٔ این که تا بی‌نهایت گسترش یابد ، در چشم انداز هایی پهناور تر و جادویی تر از ژرفای افق جنگلها و آسمان که دلم می‌خواست با یک جهش به آن برسم. ای دسته های گل گندم ، شبدر و شقایق ، اگر با آن همه سرمستی ، با چشمان گداخته و تن سراپا تپش شمارا با خود می‌بردم ، اگر از شما خنده ام یا گریه‌ام میگرفت، از این بود که شکارا با تمام امیدهای آن زمانم دسته می‌کردم ، امیدهایی که اکنون ، چون شما، خوشکیده و پوسیده‌اندو خاک شده بی ان که چون شما گل کنند.



+با این همه کمی میترسیدم، و به گنگی حس میکردم که این عادت بی‌ارادگی‌ام رفته رفته بر من سنگینی میکند و با گذشت سال‌ها سنگینی‌اش هرچه بیشتر میشود، و با غصه دچار این شک میشدم که وضع یکباره زیرورو نخواهد شد ، و به هیچ رو نمیتوان به معجزه ای دل خوش کرد که بدون هیچ سختی و دردی یکباره زندگی‌ام را تغییر بدهد و مرا با اراده کند. تنها آرزوی داشتن ارتده بس نبود. درست همان چیزی لازم بود که بدون داشتن اراده نمیتوانستم به آن برسم یعنی : خواستن .


+خیابان های اسرار آمیزی که در درون هر انسانی هست و هر شب شاید در تهشان خورشیدی غروب میکند که معلپم نیست خورشید شادمانی باشد یا غصه.

+آبراهه‌ای که پرگوترین کسان چون به آن می‌رسند به فکر فرو می‌روند و من در کنارش ، چه شاد باشم چه غمگین ، همیشه شادکامم...« بالزاک»



یه عالمه حرف دارم بگم از امروز ، از دیروز ، از حالم از کتاب فقط میدونم حالم بهتره خیلی یه تیکه اش دیشب روم تاثیر گذاشت و یادم آورد و من ترسیدم نکنه دیر باشه نشه ولی فکر میکنم میتونم یعنی درستش کنم. الان میخوام زبان بخونم. قرصام بیشتر شدن. من چقدر از این دکتره خوشم میاد کتابم میخونه بهش گفتم تمرکز ندارم هی پا میشم میشینم گفت شاید برای کتابی که میخونی سخت ممکن باشه گفتم داستان پروست گفت خوبه پروست بخونی چه کتابیشو میخونی و باقی حرفها. هوف حس خوبی دارم. خیلی خوب کلا با این که اتفاقای شاید خوبی نباشه اما بد نیست. 

1639 : کتاب خوشی ها و روزها

نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز

یه فصل دیگه هم تموم شد محفل بازی و موسیقی پرستی بووار و پکوشه. حالا جدا از چیزی که بود خیلی اسم داشت من نمیشناختم خیلیاشو فهمیدنش سخت بود. فقط واگنرو رو حساب حرف نیچه بتهوورن باخ میشناختم. یه ذره هم در مورد محفل ها شخصیت ها گفته بود یه طنزی هم به نظرم داشت همین همین. یه جاهایی یاد کافکا میافتادم زمانشون با هم بوده. هنوز مونده پروست رو بشناسم ولی خب.  همین. نوشتنش یه جاهاییم شبیه سونتاگ. باید توضیح بدم همه اینارو میدونم شاید بعدا. سرم درد میکنه. وبیحوصله ام. جون کندم یه ده یازده صفحع رو خوندم اما همین یعنی میشه از این وضعیت درام به خدا خیلی تلاش میکنم :((( همین همین. اگه حالم خوب بود چه کتاب فوق العاده ای به نظرم میومد کلیدچیز ازش میشه یاد بگیری دنبالش بری نه که الان نباشه ولی بی حوصلگی مزخرف. همه شورو شوقو ازت میگیره مزه نمیده. 


چشم افراشتید و نگاهتان به من افتاد ، سیداایز، و از چشمانی کهمن آنگاه دیدم پنداری زلالی خنک بامدادان گذشته بود ، و آبهای روان نخستین روزهای آفتابی، چشمانی بو که گویی هرگز ندیده بود آنچه را که بر چشمان انسانها به عادت باز میتابد، چشمانی هنوز بکر از تجربع ی خاکی. اما چون بهتر نگاهتان کردم، آنچه بیشتر دیدم گونه ای مهرورزس و آزردگی بود، حالت زنی که آنچه را که خواسته باشذ ، پیش از زاده شدنش از او دریغ داشته باشند.


نمیخواهند این را بپذیرند که گاهی تمجید علامت محبت و صراحت نشانهٔ کج خلقی است.


کتابها: ما همیشه مشاور محتاطی برای تو بودیم، همیشه از ما نظر خواسته ای و هیچوقت هم به حرفهایمان گوش نداده‌ای . اما اگر هم نتوانستیم تو را به عمل واداریم ، به تو کمک کردیم بفهمی ، هرچه بود شکست خودت را قبول کردی؛ ولی دستکم مبارزه‌ات در تاریکی و در وضعیت شبیه کابوس نبود : مارا مثل لـله های پیری که دیگر به دردی نمیخورند کنار نگذار. مارا با دستهای بچه‌گانه ات میگرفتی ، چشمهایت که هنوز پاک بود ، مارا با تعجب تماشا میکرد . اگر هم ما را به خاطر خودمان دوست نداری ، به خاطر همهٔ چیزهایی دوست داشته باش که از خودت به یادت می‌آوریم، همهٔ آنچه بودی و همهٔ آنچه میتوانستی باشی، و آیا همین امکان توانستن، در مدتی که به فکرش بودی ، یک کمی به معنی بودن نیست؟