روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۶۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشر مرکز» ثبت شده است

1842 : بخش‌هایی از کتاب: از اعماق


از اعماق ، نوشتهٔ اسکار وایلد، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


اندوه هم چنان که برترین احساسی است که در قابلیت انسان است ، نمونهٔ بارز و ملاک هر هنر بزرگی نیز هست. چیزی که هنرمند همواره جستجو میکند ، وجهی از وجود است که در آن روح و جسم ، یگانه و تفکیک ناپذیرند، که در آن ظاهر بیانگر باطن است ، که در آن شکل نمایان می شود. 


ما در ابدیت می اندیشیم اما به آهستگی درون زمان حرکت میکنیم. 


هولناک ترین ویژگی طغیان این نیست که دل را میشکند ـ دل ها برای شکسته شدن است که به وجود می آیند ـ بلکه آن استکهدل را سنگ می کند. 


هیچ چیز در انسان بی نظیر تر از فعلی نیست که متعلق به خود او باشد. 


میدانست که در روح فردی که نمی داند همواره جایی برای یک فکر درخشان وجود دارد. 


آدم های مکانیکی تر که زندگی در نظرشان نوعی سوداگری زیرکانه ی متکی بر محاسبه ی دقیق امکانات است ، همواره مقصدشان را میشناسند ، و به همانجا هم میرسند ... کسی که میخواهد چیزی باشد جدای از خودش... این مجازات اوست. آنهایی که طالب نقابند می باید که آن را بر چهره داشته باشند. 

آنهایی که فقط در طلب خودشناسی اند هرگز نمیدانند به کجا می روند. نمیتوانند که بدانند. 


تبدیل شدن به انسانی عمیق تر امتیاز آنهایی است که رنج کشیده اند. 


باید به مراتب بیش از هر زمان دیگری فرد گرا باشم. باید بیشتر از همیشه از وجود خودم دریافت کنم و کمتر از همیشه از مردم طلب کنم. 


بی فرهنگ کسی است که قدرت های مکانیکی کور ، دست و پا گیر و ثقیل نظام اجتماعی را تایید و حمایت میکند و در مواجهه با نیروی پویا چه در انسان باشد چه در یک جنبش ان را به رسمیت نمیشناسد. 


حقیقت به راستی امری است که چیزی دردناک تر از شنیدنش و چیزی دردناک تر از بر زبان آوردنش وجود ندارد. 


مجبور شدن به دروغگویی بسیار سخت تر است. 


رازها همواره کوچک تر از تجلیات خود هستند. 


تو در مقطعی از زندگی بودی که نهایتا وقت بذر پاشیدن است و من در مقطعی از زندگی بودم که دست کم وقت درو کردن است.  


از گذشته نترس . چنانچه مردم بگویند جبران ناپذیر است ، باور نکن.

آنچه پیش رویم قرار دارد گذشتهٔ من است . باید خودم را وادارم تا به چشم دیگری به آن نگاه کنم ، کاری کنم مردم با نگاهی دیگر به آن بنگرند، کاری کنم که خداوند با نگاهی دیگر به آن نظر کن. این کار را نمیتوانم با انکار آن، تحقیر یا ستایش آن یا بی اعتنایی نسبت به آن انجام دهم. این کار فقط با پذیرش کامل گذشته ام به عنوان بخشی نا گریز از تکامل زندگی و شخصیتم امکان پذیر است. با سر فرود آوردن در برابر تک تک رنج هایی که کشیده ام .

1841 : اتمام کتاب : از اعماق

کتاب از اعماق تموم شد. من همینجور که میخوندم علامت میزدم که بنویسم الان نگاه کردم دیدم اوه چه قدر شد. میشه از اسکار وایلد غیر مستقیم اخلاق یاد گرفت! ام چجوری بگمش حالا اینو که یعنی چی؟نمیدونم. اما خیلی چیزا یاد گرفتم کتابش البته اینجوری نیستا غیر مستقیم آدمو درگیر میکنه یعنی من از دیدگاه سوم شخص میخونم و اتفاقا هم وایلد هم دوستش مورد قضاوتم قرار گرفتن. به هیچ عنوان نه دلم میخواد جای داگلاس باشم نه دلم میخواد کسی مثل اون دورم باشه :/ تا فردا توی چند تا پست اگه حال داشتم قسمتهایی از کتابو میذارم. نه قول میدم بزارم که این کتابی که دوست دارم کامل توی ارشیوم بره.


از اعماق ، نوشتهٔ اسکار وایلد، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


انکار تجارب شخصی در حکم متوقف ساختن رشد شخص است. کسی که تجارب شخصی اش را حاشا می کند ، دروغ را به زندگیش وارد میکند. مثل این است که روح را انکار کرده باشد. چرا که درست همان گونه که جسم انواع چیزها را ، از چیز های پست و ناپاک گرفته تا آنهایی که توسط کشیش با نوعی بینش تطهیر یافته ، جذب میکند و [در جریان تغییر و تحولش] آن‌ها را به چابکی یا نیرو تبدیل می‌سازد... روح هم به نوبهٔ خود عملکرد های تغذیه کنندهٔ خاص خودش را دارد ، می‌تواند چیزی را که در نفس خود پست، بیرحم و خفت بار است به احوال ناب تفکر و شور و حرارتی معنی دار تبدیل کند ، و حتی بیشتر ، ممکن است در آن والا ترین سبک بیان خود را بیابد و خیلی از اوقات بتواند از طریق چیزی که قرار بوده توهین آمیز یا تباهی آور باشد ، خود را به کامل ترین شکل ابراز کند. 


چنانچه زندگی برای من معضلی است_که واقعا هست_ من هم میتوانم معضلی برای زنذگی محسوب شوم. مردم باید شیوه ای برای برخورد با من اختیار کنند و این گونه ،هم انها و هم من مورد قضاوت قرار میگیریم. نیازی به گفتن نیست که از افراد خاص صحبت نمیکنم. اکنون تنها اشخاصی که بودنِ با انها برایم اهمیت دارد،هنرمندان و کسانی هستند که رنج کشیده اند آنهایی که زیبایی را میشناسند و آنهایی که اندوه را میشناسند . هیچ کس دیگری جلبم نمیکند و هیچ توقعی نیز از زندگی ندارم . تمامی گفته هایم صرفا بیان اشتغال ذهنی خودم نسبت به زندگی در مفهوم کلی آن است ،و فکر میکنم شرمنده نبودن از بابت این محکومیت از نخستین مراحلی است که باید به آن برسم ؛ به خاطر کمال خودم و از آنجا که تا این اندازه کمال نایافته ام ...


گاهی از رنج همچون رازی سخن میگویند  رنج واقعا نوعی کشف و شهود است و انسان به واسطه اش مسائلی را می فهمد که پیش از آن هرگز نمی فهمید  از منظری متفاوت به کل تاریخ نزدیک میشود  احساس مبهمی که به شکل غریزی نسبت به هنر داشت ، با بینشی به غایت واضح و درکی به غایت عمیق ، جهتی عقلانی و عاطفی پیدا میکند. 


1840 : بخشهایی از کتاب : از اعماق

خب این کتابو امروز شروع کردم اگه تا شب بخونمش فکر کنم بتونم تمومش کنم اما میخوام به کارای دیگمم برسم. فقط کتاب خوندم از ظهر تاحالا چون دیر بیدار شدم. دفعه اول که خوندمش به نظرم سخت تر میومد یعنی اون هفتاد صفحه اولش که فکر میکردم کسل کننده است خیلی معمولی خودشو این بار در نظرم نشون داد. باید حالا بخونم هنوزم جذابیت خودشو داره. سعی کردم قسمتایی که قبلا اون بار نوشته بودمو دیگه ننویسم این بار. به نظرم این جزو بهترین کتابایی که خوندمش.



از اعماق ، نوشتهٔ اسکار وایلد ، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


ابله واقعی، آنکه خدایان به سخره اش میگیرند و بی اعتبارش می سازند، کسی است که خود را نمیشناسد.من مدتها چنین موجودی بودم. 


بزرگترین عیب کم مایگی است. 


خود را مقصر میدانم بدان جهت که اجازه دادم دوستی ای غیر عقلانی که مقصود اصلی اش آفرینش زیبایی ها و تأمل در آنها نبود، یکسره بر زندگیم مسلط شود. 


شکست یعنی شکل گرفتن عادات.


خدایان عجیبند. تنها به واسطهٔ رذایل ما نیست که اسباب عذابمان را فراهم می آورند. آنها از طریق آنچه در وجودمان خوب ، لطیف ، انسانی و مهر آمیز است مارا به تباهی میکشانند.


عشق با تخیل تغذیه میشود ؛ چیزی که از ما موجودی می سازد خردمند تر از آنچه هستیم ، برتر از آنچه احساس میکنیم، شریف تر از آنچه هستیم ؛ چیزی که با آن میتوانیم زندگی را در حیثیت کلی‌اش ببینیم؛ چیزی که با آن و تنها با آن ، میتوانیم درک کنیم نسبت میان افراد در عالم واقع در حکم نسبت آرمانی آنهاست. فقط امر عالی ، و به زیبایی متصور شده میتواند عشق را تغذیه کند. اما نفرت از هرچیزی تغذیه میکند. 


یک لحظهٔ غیر معقول شاید والاترین لحظهٔ زندگی فرد باشد. 


گفتن چیزی به کسی که آن را احساس نمیکند و توانایی فهمش را ندارد بی فایده است. 


هنوز هم باید بیاموزی که نفرت ، به لحاظ عقلی نفی مدام محسوب میشود و از منظر عاطفی، شکلی از تحلیل بردن است که هرچیزی مگر خودش را نابود می کند.


امور مهم زندگی همان چیزی هستند که ظاهرشان حکم میکند، و به همین دلیل ، اگرچه شاید از نظرت غریب باشد ، تفسیرشان غالبا دشوار است. اما امور جزئی زندگی وجه نمادین دارد. ما از طریق آنها درس های تلخ زندگیمان را به ساده ترین شکل می آموزیم.


رنج یک لحظهٔ واحد دیر پاست. با فصل ها نمیتوانیم تقسیمش کنیم. فقط میتوانیم حالات آن لحظه را ثبت کنیم. و زمان را با بازگشت آن حالات بسنجیم. برای ما زمان خود به پیش نمیرود . در گردش است . گویی به دور یک کانون یگانهٔ رنج میگردد. سکون فلج کننده ی نوعی زندگی که تمامی وقایع آن بر اساس الگویی تغییر ناپذیر تنظیم میشود .


ما هیچ نمیدانیم و نمیتوانیم بدانیم. برای ما تنها یک فصل وجود دارد، فصل اندوه. 


اندوه ظریف ترین مخلوقات است. 


در عشق ظرافتی هست و در ادبیات نیز...


1839 : کتاب جدید : بازخوانی از اعماق

نوشتهٔ اسکار وایلد ، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


فکر کنم استادم بود که میگفت بازخوانی فقط وقتی بازخوانی محسوب میشه که وقتی کتابی رو دوباره میخونی به برداشت ودریافت جدید برسی. یعنی تغییر کنی. تاثیر بگیری دوباره. الان خب جمله بندی دقیقشو ندارم. شایدم استاد نگفته بود ولی منسوب به استادم هست .

در نتیجه من میخوام از اعماق رو که اسفند ماه سال ۹۵ خوندمو دوباره بخونم خیلی دلم میخواد واقعا. خیلی کتاب خفنی بود اون موقع که میخوندم هرچند که هفتاد صفحه ی اولش کسل کننده میومد فقط و من به عنوان سوم شخص فکر کنم میخوندمش. با این که نامه است مخاطبش نیستم. اینجا میتونین ببینی. 

1821 : اتمام کتاب رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت

ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز.

خب این کتابم تموم شد خب خیلی سریع خوندم. یسری چیزاش واقعا غیر قابل فهم بود برام یه جاهیش آسون بود. الان سخورده گیجم نمیدونم چی بنویسم ازش واقعا فقط یه جاهاییش یه ذره سخت بود چون یعنی انگار که من چیزی ندونم ازش پیش زمینه ای نداشته باشم. 


بگذریم. کتاب جدید چی شروع کنم؟

1818 : دیروز

دیروز هم رفتم پیش روانشناس هم رفتم پیش روانپزشکم مطبش. چقدر دلم براش تنگ شده بود اصلا من عاشقشم خیلی دوست داشتنی. براش کتاب بیماری به مثابه استعاره رو هم خریده بودم آخرش دادم بهش. چقدر مطب بهتر بود خدایی. بهش همه چیو گفتم این که همش میخوابم خستم اندوه وجودمو میگیره و غیره گفتم با این وضعیت اصلا فلسفه رو نمیفهمم و نمیتونم بخونمش. گفت فلسفه در حالت عادیم سخته و اونم سعی داشته یه دفعه ببینه تو تلویزیون حرفای یه فیلسوفیو سخت متوجه شده. گفت حالا چرا فلسفه. عکاسی بودی که. منم گفتم از عکاسی رسیدم بهش. خلاصه این که داروهامو دوز شو بیشتر کرد یه خورده تغییر داد امیدوارم اثر کنه. و از کتاب خوشش بیاد. از قفسه کتاب خریدم راستی اینقدر ذوق دارم که نگو و نپرس. ۹ تا کتاب اما کاملا تا ۲۱ آذر بی پول بی پولم. نمیتونم جلو خودمو بگیرم کتاب نخرم. این تنها دلخوشیمدلم میخواد همینجور که کتابو میخرم کتابو بخونم فکر کنم این ماه حالم بهترم بشه خدا کنه دارومو تغییر داده خلقمم تغییر کنه. ببینیم چی میشه. دیگه این روزا خونه تنهام. مها میره کتابخونه منم میتونم تو اتاق تنها کار کنم. همین

اهان رولان بارت نوشته ی رولان بارت رو دارم میخونم. یه جاهاییش گنگ برام سخت میفهمم یه چاهاییش نه. تیتر تیر با نوشته های نه چندان بلنده. من خوشم اومد. ولی فقط همون فهمیدن بعضی قسمتهاش اذیتم میکنه همین. 

1814 : کتاب جدید : رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت

ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

چقدر من این کتابو دوست دارم خدای من بارت، لعنتی عاشقتم. برای هزارمین بار دلم میخواست فرانسوی بودم. قسم میخورم فرانسوی رو یاد بگیرم. نمیدونی چقدر احساس نزدیکی میکنم باهاش. چقدر ادماشو دوست دارم. کلی دوست فرانسوی دارم چرا باید با واسطه کتاباشونو بخونم اخه چرا؟ 

1811 : کتاب جدید : هنر داستان: سوزان سانتاگ

دوتا کتاب دارم که به ترتیب میخونمشون و الان رو مودشونم یکیش کتاب هنر داستان که به صورت مصاحبه است با سوزان سونتاگ انتشارات گهرشید ترجمهٔ سارا اسکندری.  یکیشم کتاب رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت ترجمهٔ پیام یزدانجو نشر مرکز. کتابایی که از قفسه خریدم رو واقعا باجونو دل خریدم نمیدونستم سونتاگ همچین کتابی داره و یا بارت این کتابش ترجمه شده. خلاصه که بریم سراغ کتابای بعدی. 

1712 : کتاب فروشی مولیٰ

وای خدا اگه بدونی چقدر هپیم :)))) پنج تا کتااااااب خررییییدممممم  ^_____^ 

کتاب سیر حکمت در اروپا نوشتهٔ محمد علی فروغی نشر زوار قدیمیشو گیر اووردم ورقاش وای نگم براتون که چجوری منو کشته. 

کتاب تاریخ فلسفه نوشتهٔ ویل دورانت ترجمهٔ عباس زریاب خویی نشر علمی فرهنگی 

کتاب فلاسفهٔ بزرگ ـ آشنایی با فلسفهٔ غرب ـ نوشتهٔ براین مگی ترجمهٔ عزت الله فولادوند نشر خوارزمی 

کتاب سرگذشت فلسفه نوشتهٔ براین مگی ترجمهٔ حسن کامشاد نشر نی اینو اون فروشنده مولی بهم پیشنهاد داد

کتاب بارت فوکو آلتوسر نوشتهٔ مایکل پین ترجمهٔ پیام یزدانجو نشر مرکز 


آقا نباید خوشحال بود اصلا کتاب خونم اومده بود پایین داشتم میمردم یعنی. اول کدومو بخونم حالا. این هففته عکاسیم میخوام برم. وای چقدر کار دارم. 


امروز دکتر رفتم چند تا قرص جدید داد عصریم وقت دکتر دارم دوباره روانشناس اونم سرجاش این ماهم توجه نگردم فقط صد تومن خرید کنم و بیشتر شد ولی زیاد مهم نیست اگه من تونستم پولامو جمع کنم؟ اگه تونستم. دق میکنم :دی 

دلم میخواد برم عکاسی فقط باید برم و بعد ببینم چی میشه.  همین 

کتابامو از جاهای همیشگی خریدم. مولی و اون آقاهه تو پاساژ

1663 : اتمام کتاب : قدرت اسطوره

هورااااا تونستم تمومش کنم. اینقد خوشحالم که چرخم چرخیده و راه افتادمممم که نگووو. حد نداره. در مورد کتاب باید بگم همینطور که حالم بهتر میشد بهتر میفهمیدمش خب به نظرم خیلی بهتر میومد دیگه کسل کننده نبود. جاهایی درمورد خداها حرف میزد در مورد دین خیلی سوالا رو گرفتم چیزایی که برام حل نشده مونده بود. فکر کردم اگه همون پارسال تمومش کرده بودم چقدر جلو بودم اما بعد دیدم زمانش همین حالاست.  در مورد زیبایی شناسی حرف جویس خیلی برام جالب و فوق العاده اومد. دیگه این که همین. امروز زبانم خوندم. خوابم نمیاد احتمالا دوتا عکاس ببینم. و بعد فکر کنم خب حالا چی بخونم. چقدر حس خوبی دارم. 



کتاب قدرت اسطوره  ، جوزف کمبل ،  عباس مخبر ، نشر مرکز

+هدف زندگی در دوران های گذشته زیستن با آگاهی همیشگی از اصل معنویت بود.

+به موجب داستانی که دربارهٔ هبوط در باغ داریم ، طبیعت فاسد است. و این اسطوره همهٔ جهان را برای ما فاسد میکند. چون طبیعت فاسد تلقی میشود ، هر عمل خود انگیخته ای گناه است و نباید تسلیم آن شد . بر حسب این که اسطوره ی شما طبیعت را هبوط کرده نشان بدهد یا به عکس آن را تجلی الوهیت بداند ، روح را مکاشقه الوهیت که در طبیعت مندرج است ، تمدن و شیوهٔ زیستی کاملا متفاوت خواهیدداشت. 

+هنرمند کسی است که اسطوره را باب روز میکند ، اما چنین هنرمندی باید اسطوره شناسی و علوم انسانی را درک کند ، و صرفا یک جامعه شناس نباشد که برنامه ای برای شما بریزد. 

+در یک اتاق بنشینید و بخوانید ـ بخوانید بخوانید. و کتاب‌های درستی را بخوانید که افراد درست نوشته اند. ذهنتان وارد آن سطح میشود، و همواره و جدی و دلپسند و ملایم خواهید داشت. که به آرامی میسوزد و گرما میبخشد این درک از زندگی میتواند درکی دایمی در سراسر زندگی شما باشد . هنگامی که با نویسنده ای برخورد میکنید که واقعا شمارا مجذوب میکند، هرچه او نوشته است بخوانید ، نگویید اوه میخواهم بدانم فلان و بیسار چه کرده اند ـ و اصلا نگران فهرست کتابهای پرفروش نباشید. فقط آنچه را که این یک نویسنده به شما میدهد بخوانید. سپس میتوانید هرآنچه را که او خوانده است بخوانید . و دریچهٔ جهان در انطباق با دیدگاهی معین به روی شما گشوده میشود . اما هنگامی که از یک نویسنده به نویسنده ای دیگر میروید باید بتوانید داریخی را به ما بگویید که هریک از انها فلان شعر و بهمان شعر را تصنیف کرده اند اما به شما چیزی نگفته اند. 


اسطوره شناسی عکاسی هم رو به سوی بیرون داره هم درون

+باید این حس را قاپید که فکر میکنیم سعادتمون کجاست


+چیزی که در همهٔ اسطوره ها باید به آن بپردازند ، تحول نوعی از آگاهی به نوعی دیگر است. شما به شیوه ای فکر میکرده‌اید. اکنون به شیوهای دیگر فکر کنید.

+شما جهانی را که در آن هستید. ترک میکنید و به اعماق زمین یا آسمان یا فاصله ای دور میروید. در آنجا به چیزی میرسید که در دنیای قبلی در آگاهی تان گم شده بود. سپس این مسئله پیش می آید که آن راز را باخود نگاه دارید و بگذارید جهان در خواب بماند، یا با ان بازگردید، و سعی کنید د جریان بازگشت دوباره به دنیای اجتماعی ان را حفظ کنید. انجام این کار چندان آسان نیست.


+هنگامی که ماجرای جدیدی را تجربه میکنید یا زمینه ی تازه ای را میگشایید، خواه چیزی شبیه به نوعی نو آوری فن شناختی باشد ، یا صرفا شیوه ای از زیستن که اجتماع به خاطر آن کمکی به شما نمیکند ، همواره خطر شور و هیجان بیش از حد ، و فراموش کردن بعضی جزئیات مکانیکی وجود دارد. سپس سقوط میکنید. «مسیر خطرناکی است.» هنگامی که مسیر میل و شثر و عاطفهٔ خود را دنبال میکنید ، بر ذهن خود مسلط باشید ، و نگذارید اجبارا شمارا به سمت فاجعه براند


+نوعی قهرمان درجه دوم وجود دارد که سنت را زنده می کند. این قهرمان ، سنت را تفسیر میکند ، و آن را از یک مجموعه کلیشه های کهنه به تجربه ای زنده و امروزی تبدیل میکند این کار باید با همه سنت ها انجام گیرد. 


+آنچه نمایش را اداره میکند چیزی است که از اعماق فرا میرسد. دوره ای که شخص شروع به درک این مطلب میکند که اداره کننده ی نمایش نیست ، دوران بلوغ است؛ هنگامی که نظام کاملا تازه ای از نیازمندی ها ، حضور خود را از طریق جسم اعلام میکند . شخص بالغ هیچ تصوری از نحوه ی برخورد با این پدیده و چاره ای جز شگفت زده شدن از آنچه اورا به پیش میراند ندارد ـ و در مورد زنان حتی از این هم راز امیزتر است. 


+سپس اتفاقاتی روی می دهند که انجام بعضی کارها را که شخص ناگریز از انجام آنها است به عملی زننده ، دشوار یا ترسناک یا گناه آلود تبدیل میکند و این مقارن با زمانی است که با دشوارترین مشکلات روانشناختی خود روبرو میشویم.



+نیرو از درون به حرکت در می آید. اما نیروی امپراتوری بر قصد غلبه و فرمانروایی کردن است. جنگ ستارگان یک بازی اخلاقی ساده نیست، بلکه به قدرت های زندگی میپردازد بدان گونه که تحقق یافته اند، یا شکست خورده اند و از طریق عمل انسان سرکوب شده اند.

+چنانچه شخصی بر اجرای برنامهٔ معینی اصرار داشته باشد ، و به خواست های دل خود گوش ندهد، به استقبال خطر ابتلا به نوعی شیزوفرنی خواهد رفت . چنین شخصی خود را دور از مرکز نگاه داشته است او خود را در خط برنامه ای برای سراسر زندگی قرار داده ، و این چیزی نیست که جسم به آن علاقه ای داشته باشد. جهان پر از کسانی است که گوش دادن با خود را موقوف کرده اند، یا فقط به همسایگان خود گوش داده اند تا دریابند چکار باید بکنند، چگونه باید رفتار کنند.، و ارزش هایی که باید برای آن زندگی کنند کدام اند.


+اسطوره ها الهام بخش تحقق امکان کمال ، تجلی کامل قدرت ، و به ارمغان اورندهٔ نور خورشید به جهان اند. کشتن هیولاها در واقع کشتن چیزهای تاریک است. اسطوره ها جایی در اعماق درون ، شمارا اسیر خود می سازند. در سنین کودکی به سرعت و در مسیری یک طرفه مجذوبش می شوید ، همان کاری که من در کودکی با خواندن داستان های سرخ پوستان انجام دادم . در مراحل بعدی اسطوره ها بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر با شما سخن میگویند . به گمان من هرکس که زمانی به طور جدی به انگاره های دینی یا اسطوره ای پرداخته باشد به شما خواهد گفت که ما در سنین کودکی این مطالب را دز سطح معینی یاد میگیریم. اما بعد ها سطوح معینی از آموزش آشکار میشوند . اسطوره ها با مکاشفه های بی پایان همراه اند.

چیزی که من با هری پاتر تجربه کردم مطمئنم بخونمش هرگز اون طعم رو نداره. یا جودی ابوت یا انه شرلی

+فرمول کلی من برای دانشجویان این است که سعادت خودرا دنبال کنید. ببینید کجا است و از دنبال کردن آن هراس نداشته باشید.


+یونگ، بیماری (مونث) داشت که حس میکرد در جهان تنها است و روی صخره هایی نشسته است. هنگامی که تصویری از احساس خودرا کشید در ساحل دریایی ملال انگیز از کمر به پایین در میان صخره ها اسیر بود. باد می‌وزید و موهای او پریشان میشد، و همهٔ طلاها ، یا لذت های زندگی ، دور از او در دل صخره ها قرار داشت.اما تصویری که پس از آن کشید ، مطلبی دنبال میکرد که یونگ به او گفته بود. پرتویی از نور بر صخره میتابید و یک قرص زرین بالا می امد. دیگر هیچ طلایی در دل صخره ها نبود، بلکه قطعه هایی زرین بر سطح دیده میشد . در جریان جلساتی که پس از این واقعه تشکیل شد ، رمز قطعه های طلا گشوده شد. آنها دوستان او بودند. او تنها نبود. او خود را در اتاق و زندگی کوچک خود حبس کرده بود ، اما دوستانی داشت. درک این مطالب هنگامی میسر شد کا او اژدهای درون خود را به قتل رساند. 

+کار معلم این است که به شما کمک کند نخ اریاندهٔ خود را پیدا کنید. 

+این راهی است که خود شما باید طی کنید ، نه او. به عنوان مثال ، بودا نمیتواند دقیقا به شما بگوید چگونه از ترس های خود رهایی پیدا کنید . آموزگاران مختلف ، تمرین هایی  را توصیف میکنند ، اما کاری که شما باید انجام دهید را انجام نمیدهند. 

+زندگی است که ادم را می‌سازد.


+خود را با کدام جامعه و کدام گروه اجتماعی یکی میدانید؟ میخواهید خود را با تمام مردمی که روی زمین زندگی میکنند یگانه کنید یا با گروه داخلی خاص خودتان؟؟


+هنگامی که به فضا میروید ، آنچه با خود حمل میکنید جسمتان است، چنانچه جسم تان تحول پیدا نکرده باشد ، فضا نمیتواند آن را متحول کند، اما اندیشیدن دربارهٔ فضا شاید به شما کمک کند که چیزی را بفهمید.


باید تصویر تصور شده رو کنار گذاشت چون مانع نهایی و سر غایی تبدیل میشه چنین تصویری


+این زمینه ی غایی کل هستی را به دو مفهوم میتوان تجربه کرد: یکی با شکل دیگری بدون شکل و در فراسوی آن. هنگامی که خدای خود را در غالب صورتی تصور میکنید،ذهن تصور کنندهٔ شما و خداوند وجود دارند. یک ذهن و یک عین وجود دارند. اما هدف عرفانی غایی ، یگانه شدن با خدای خویش است. با انجام این وحدت ، دوگانگی تعالی پیدا میکند و صورت ها از بین میروند . دیگر نه خدایی وجود دارد و نه شمایی . ذهن شما با پشت سر گذاشتن همه ی مقاهیم ، در یگانگی زمینه ی هستی تان محو میشود ، زیرا آن چیزی که به تصور استعاری خداوند شما بازمیگردد ، رمز غایی هستی خود شما است، که رمز هستی جهان نیز هست. ماجرا از این قرار است. 


+شما خدا هستید ، اما نه در نفس خویش ، بلکه در ژرف ترین هستی تان ، جایی که با امر متعال غیر دوگانه‌ یگانه شده اید.



+هنگامی که زندگی به دنیا می آید ، نه ترسی دارد و نه میلی ، فقط شدن است . سپس وارد عرصه ی بودن میشود، و شروع به ترس و میل میکند. هنگامی که بتوانید از ترس و میل رهایی یابید ، و به جایی بازگردید که در حال شدن اید، درست وسط خال زده اید.


+این منشا هنگامی که چیزی را وارد عرصه ی هستی میکند ، دیگر کاری ندارد که چه اتفاقی برای آن می‌افتد . آنچه اهمیت دارد دادن و به هستی در آوردن است، و این مفهوم شدن زندگی در شما است. این همان مطلبی است که همه ی اسطوره ها میخواهند به شما بگویند. 


+تجارب اوج به لحظات واقعی زندگی شما ، یعنی هنگامی که رابطه ی خود را با آهنگ هستی تجربه میکنید مربوط میشود. 


+تجلی جویس چیز دیگری است. فرمول جویس در مورد تجربهٔ زیبایی شناسی آن است که این تجربه شمارا به سمت تملک شی مورد نظر هدایت نمیکند. او آن دسته از آثار هنری را که باعث میشوند شخص به تملک شی نشان داده شده گرایش پیدا کند،وقیح نگاری می نامد. تجربهٔ زیبایی شناسی همچنین نباید گرایش به نقد و نفی شی را پدید اورد ـ او چنین اثری را پند آموز ، یا نقد اجتماعی در هنر می‌نامد. تجربهٔ زیبایی صرفا مشاهده کردن شی است. جویس میگوید قابی در اطراف آن میگذارید و نخست آن را یک چیز واحد میبینید و سپس بر اثر دیدن آن به مثابهٔ یک شی واحد است که بر رابطهٔ بخش های آن با هم هر یک از بخش‌ها با کل ، و کل با هر یک از بخش ها وقوف پیدا میکنید. این عامل اساسی زیبایی شناسی است ـ وزن ، وزن هماهنگ رابطه ها . هنگامی که یک هنرمندوزن مناسبیرا به دام می‌اندازد ، نوعی پرتو افشانی را تجربه میکنید . در کمند زیبایی شناسی اسیر میشوید و این تجلی است. و این همان چیزی است که در اصطلاحات مذهبی میتوان آن را معادل با بروز و ظهور اصل مسیحایی بصیرت دهنده شمرد.


+تجربهٔ زیبایی شناسی به فراسوی پند و اندرز میرود. 

+شوپنهاور در رسالهٔ مهم اش به نام دربارهٔ مقصودی آشکار در سرنوشت فرد به این نکته اشاره میکند که وقتی به سنین بالا میرسید و به عمر خود نگاه میکنید ، می تواند این طور به نظر آید که زندگی تان طرح و نقشهٔ منسجمی داشته که گویی یک رمان نویس آن را تدوین کرده است. رویداد هایی که هنگام وقوعشان تصادفی و کم اهمیت به نظر می رسیدند ، در ترکیب بندی یک طرح منسجم به عواملی گریز ناپذیر تبدیل میشوند. آیا ما این طرح را تنظیم کرده ایم ؟ شوپنهاور میگوید، درست همانطور که کسانی که ظاهرا کاملا تصادفی با آنها برخورد کرده اید به عواملی مهم در شکل گیری زندگی شما تبدیل شده اند ، شما نیز نادانسته به عاملی تبدیل شده اید که به زندگی دیگران معنا داده است.همه چیز مانند یک سنفونی بزرگ در هم تنیده شده و هر چیزی ناخودآگاهانه به چیز دیگری شکر می‌بخشد.