روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۵۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشر مرکز» ثبت شده است

1645 : اتمام و بخش‌هایی از کتاب خوشی ها و روزها


خب این کتاب تموم شد. خیلی خیلی خیلی خفن بود با این که اولش حالم خوب نبود اما خب بعنی به نظرم مدتها اومد همچین کتابی انگار نخونده باشم اینقدر به وجدم بیاره به تلاطم بندازتم و چیزایی رو از خودم یادآوری کنه حتی ارامش بخش باشه و.... بالاخره تونستم :))) فکر نمیکردم حالا حالاها از پسش بر بیام. اما شد.


نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+این پیشداوری آنان است که سنگینی می‌کند هرچند که آن را چون گلی خوش نگار و اندکی شگرف ارایه ی خود میکنند.


+خیال زندگی بهتر از زیستن آن است هرچند که زیستنش هم خیال کردنش باشد. 


+پسرک ده ساله ای را میشناختم که تنی رنجور و تخیلی پیش رس داشت ، و به دخترکی بزرگتر از خودش عشقی صرفا ذهنی می‌ورزید. ساعت‌ها پس پنجره می‌ایستاد تا گذر دختر را ببیند، اگر نمیدیدش گریه می‌کرد، و اگر می‌دیدش باز گریه میکرد و حتی بیشتر...


+هربار میکوشید دلسردی اش را در عیب شرایطی ببیند که اتفاقی پیش می‌آمد.


+خیالش را در سر می‌پروریم و به خیالش دل می‌بندیم. نباید بکوشیم آن را زندگی کنیم: همچون آن پسرک خود را به درون سفاهت پرتاب خواهیم کرد، البته نه یکباره ، چه در زندگی همه چیز خرده خرده و نا محسوس به خرابی می‌گراید. پس از ده سالی دیگر رویاهایمان را باز نمیشناسیم. ، انکارشان می‌کنیم.. 



+غصه هایم ناگهان محو شده بود.  تصمیم های پدرم ، احساسهای پیا، نیرنگهای دشمنانم هنوز بر من چیره بود اما دیگر سنگینی نمیکرد ، دیگر چون ضرورتی طبیعی بود که برایم اهمیتی نداشت. تناقض آن درخشش تاریک ، معجزهٔ آن تسکین جادویی همهٔ نامرادی هایم هیچ تردید و هیچ ترسی در من نمی انگیخت، بلکه در شیرینی فزاینده‌ای پیچیده و غوطه ور بود که شدت لذتناکش سرانجام بیدارم کرد. چشمانم را باز کردم ، رویایم رخشان و رنگ پریده ، پیرامونم گسترده بود.


+براستی بیشه ها هرگز به خوابی آنچنان سنگین نرفته بودند، و حس می‌کردی که ماه از این بهره گرفته بود تا بی سر و صدا آن جشن بزرگ بی رنگ و نرم و شیرین را در آسمان و در دریا بپا کند. اندوهم پایان گرفته بود.  
میشنیدم که پدرم سرزنشم می‌کند ، پیا پوزخندم می‌زند، دشمنانم دسیسه میچینند، اما از این همه هیچ چیز بع نظرم واقعی نمی‌امد. تنها واقعیت آن روشنایی غیر واقعی بود و من لبخند زنان به آن رو میکردم. و نمیفهمیدم چه شباهت اسرار آمیزی نا مرادی های مرا به رمز های شکوهمندی که جشنشان در بیشه ها ، آسمان و دریا برپا بود میپیوندد، اما حس میکردم که توضیحشان ، تسکینشان ، عفوشان به زبان آورده شده است و مهم نیست که عقل من به راز آنها پی ببرد یا نه ، چون دلم این راز را خوب در می یافت. مادر مقدس شبم را به نام خواندم ، اندوهم خواهر جاودانی خود را د ماه شناخته بود، ماه بر فراز درد های زیبا شده و در درون دل من می درخشید که در آن ابری نمانده و اندوه طلوع کرده بود.

+اثر غمگین یک هنرمند واقعی با لحجهٔ خاص کسانی سخن میگوید که رنج کشیده‌اند و هرکسی که رنج کشیده باشد وا میدارند هرچیز دیگری را وا بگذارد و فقط گوش کند. 


+قدر کسانی را که شادکاممان میکنند بدانیم، باغبانان دلنوازی اند که جان هایمان را شکوفا میکنند . اما از این بیشتر قدر زنان بدسگال یا فقط بی اعتنا و دوستان بی رحمی را بدانیم که غصه دارمان کرده اند. اینان ویرانگر دل ما بوده اندکه اکنون آکنده از آوارهایی ناشناختنی است، چون توفان بلایی درختها را از ریشه کنده و نازک ترین شاخه هارا شکسته اند، اما این توفان بذر های بارآور خرمنی نامعلوم را نیز کاشته است. اینان با درهم شکستن همهٔ شادکامی های کوچک که فقر بزرگمان را از چشممان پنهان می‌داشت، با تبدیل دلمان به میدان غمبار برهنه ای امکانمان داده اند آن را سرانجام تماشا و داوری کنیم.


+دومینیک گفت : نمیتوانم عذرشان را بخواهم ، نمیتوانم تنها بمانم. 
غریبه با غصه گفت : درست است با من که باشی تنها میمانی ، اما در هر حال باید نگهم داری . از قدیم بدی هایی به من کرده‌ای که باید جبران کنی. من بیشتر از آنها دوستت دارم و یادت میدهم از خیرشان بگذری. پیر که بشوی دیگر به سراغت نمی آیند. 
دومینیک گفت نمیتوانم. [...]
غریبه ، غریبه که داشت محو می‌شد در جوابش گفت:
عادتی که امشب هم مرا فدایش کردی فردا قوی تر می‌شود و از خون زخمی که به من میزنی تا به او خوراک برسانی بیشتر نیرو میگیرد. از این که یک بار دیگر هم از او اطاعت کرده ای جبارتر میشود، روز به روز تورا بیشتر از من دور می‌کند و بیشتر وا میداردت که مرا رنج بدهی . به زودی مرا می‌کُشی. دیگر هیچوقت مرا نمیبینی . با این همه به من بیشتر مدیون بودی تا به بقیه ، که به زودی هم ولت میکنند. من در درون توام و با این همه برای همیشه ازت دورم. ، دیگر تقریبا وجود ندارم . من جانت‌ام، من خود توام.

+عشق چون این رویا، با نیروی تجلی‌ای همین اندازه اسرار آمیز از کنار من گذشته است. از همین رو شما که دلدار مرا می‌شناسید، در رویای من نبوده اید، نمیتوانید مرا بفهمید و سعی نکنید اندرزم بدهید. 

+حالت طبیعی آدمها و صفای صحنه به این گونه تابلوها جلوهٔ خوشایندی میدهدو بر اثر دوری ، در فاصلهٔ میان ما و آنها روشنایی برقرار میشود که آنهارا غرق زیبایی میکند. 


+ دهانم را به دستم می‌فشارم و زمان درازی عطری را فرو میبرم که ، در گرمای خاطره ، موجهای سنگینی از مهربانی ، شادکامی و از «تو» می‌پراکند.  آه دلدارم، هنگامی که می‌توانم به آسانی از تو بگذرم، هنگامی که شادمانه در یاد تو ـ که دیگر همهٔ اتاق را فرا گرفته ـ شناورمدبی آنکه نیازی بع نبردی با سد تن عبور نا پذیر تو باشد، این را شگرف و مقاومت ناپذیر به تو میگویم که نمیتوانم از تو بگذرم، این حضور توست که به زندکی من این رنگ فاخر ،غم آلود و گرم را میدهد. 


+هنگامی که در درون خود به گردش می‌رویم می‌توانیم صدف هایی شگرف و زیبا جمع کنیم، سپس گوشمان را به آنها بچسبانیم و با لذتی غم آلود و دیگر بدون هیچ دردی آواهای گستردهٔ گذشته هارا بشنویم. ( البته نه اونقدر بدون درد) آنگاه با مهربانی به کسی می‌اندیشیم که از بخت بدمان بیشتر از آنکه دوستمان داشت دوستش می‌داشتیم.

+هرگز با تو حرف نزده بودم. در آن سال حتی از چشمانم هم دور بودی. 

+آنگاه به راستی تا عمق این اندوه را حس کردم که چرا تو بمّاده در کنارم نیستی و فقط در جامه ی حسرتم ، در واقعیت تمنایم با منی.


+چنان که برخی بیماران مالیخولیایی را چنین درمان میکنند که می‌گذارند با دست خود صندلی و آدم زنده‌ای را که رویش نشسته است، و بیمار هردوشان را شبح می پنداشت، لمس کند ، و بدین گونع با خود واقعیت که دیگر جایی برای شبح در زندگی واقعی نمیگذارد ، شبح را از آن می‌تارانند.


+دیگر نمی‌توانست چون گذشته در درون خود تکیه گاهی داشته باشد. حس میکرد که زیر پایش از زمین سخت سلامتی خالی میشود که والا ترین تصمیم ها و زیبا ترین شادمانی ها از آن میرویند ، چنان که ریشه ی سپیدار ها و بنفشه ها در خاک سیاه و نمناک است.

1643 : بخشی از کتاب : خوشی ها و روزها

خوشی‌ها و روزها ، نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+فرانسوا رنگ پریده به سوی در دوید تا قفلش کند، اما هق هق گریه امانش نداد و اشک از چشمانش سرازیر شد. تا آن زمان همهٔ فکرش پی تجسم داستان‌هایی برای دیدن آن مرد و آشنایی با او بود ، مطمئن بود که هرگاه بخواهد میتواند به آن قصه ها واقعیت بدهد ، و شاید بی آن که خود بداند با این امید و آرزو زندگی کرده بود. اما این آرزو در او پا گرفته بود ، با هزار ریشهٔ نا محسوس تا ژرفناهای نا خودآگاهانه ترین دقایق شادمانی اندوهش رخنه کرده بود و شیرهٔ تازه ای را در آنها میدوانید، بی آن که او بداند این از کجا می‌آید . و حال این آرزو از چنگ او ربوده میشد و به دست محال می افتاد. خود را درهم شکسته حس میکرد ، گرفتار درد دهشتناک سراسر وجودی که یکباره از ریشه کنده شده باشد ، و از ورای دروغ های ناگهان بر ملا شدهٔ امیدش ، در ژرفای اندوهش ، واقعیت عشقش را به چشم دید.


+حس هایی هستند که گنگی از ژرفی شان نمیکاهد ، و تیزی تیز تر از تیر بی نهایت نیست. «بودلر»


+جز این که از او چنان موج هایی از تلخکامی یا شادکامی می‌ترواد که دیگر در زندگی‌جز او هیچ چیز و هیچ کس به حساب نمی آید. 
زیباترینِ سیماها ، کمیاب ترین اندیشه ها نمیتواند این جوهرهٔ خاص و اسرار آمیز و یگانه را داشته باشد ، چنان یگانه که هیچ گاه هیچ انسانی ، در بی‌نهایت جهان ها و در بیکرانگی زمان ، دومی دقیقی نخواهد داشت. 


+حیرت خواهد کرد اگر بداند زندگی دیگری در درون جان خانم دوبریو دارد که غنا و تحرک معجزه‌وارش هر چیز دیگری جز خودش را بی ارزش و نیست می‌کند ، زندگی با همان تداوم زندگی خودش  که به همان اندازه در کارهایی نمود میابد... چنان زنی [...] که همه مهر و اندیشه و توجهش را ، درجا و یکپارچه صرف یاد طفیلی‌ای میکند که در  برابرش همه چیز محو میشود چنان که پنداری فقط او یکی شخصی واقعی است و همه ی آدمهای حاضر چون یاد و سایه مجازی‌اند. 


+در دل فراموشی ، که در خوشی‌های واهی می‌جوییم ، شیرین عطر غمین یاسمن از ورای مستی ها بکر تر باز می‌آید «هانری دو رنیه»


+دیدارهای به این کوتاهی اش برای من شیرین ترین و دردناک ترین چیزها بود. 

+همهٔ این جدایی‌ها مرا ناخواسته به فکر آنچه جبران ناپذیر بود و روزی فرا می‌رسید می‌انداخت، هرچند که آن زمان هرگز جدی به امکان زنده ماندن خودم پس از مرگ مادرم فکر نکرده بودم. عزمم این بود که یک دقیقه از مرگ مادرم نگذشته خودم را بکشم. بعدا غیبت مادرم چیزهایی از این تلخ تر هم به من آموخت. ، آموخت که آدم به غیبت عادت می‌کند، و بزرگترین نقصان خویشتن و بزرگترین رنج این است که حس کنی از غیبت رنج نمیکشی. گو این که بعدها دیدم این آموخته ها نادرست بوده است. 



+افسوس ، هنوز جان چهارده سالگی‌ام در یک زمان هم در درونم و هم در بیرون از من و بس دور از من بیدار می‌شود . خوب میدانم که دیگر جان من نیست و دوباره از آن من شدنش به من بستگی ندارد . با این همه باورم نمیشد که روزی حسرتش را بخورم.  فقط پاک بود ، باید آن را نیرومند میکردم و توانایی پرداختن به والاترین هدف ها در آینده را به آن میدادم. 


+با امیدواری خیال آینده ای را در سر می‌پروریدم که زیبایی‌اش هیچگاه به پای عشقی که به مادرم داشتم ، و این آرزو که از من خوشش بیاید نمیرسید، به پای اگرنه نیروی اراده‌ام ، دستکم نیروی تخیل و احساسم که درونم در غلیان بودند و بی‌تابانه خواهان فرا رسیدن سرنوشتی که آنهارا به جلوه درآورد ، پیاپی آنچنان بر دیوارهٔ دلم می‌کوفتند که گویی می‌خواهند آن را باز کنند و به بیرون از آن ، به درون زندگی پر بکشند.

+انگیزه‌ام بیش از آن که شادمانی گردش و آن گل چیدن ها باشد نشان دادن خوشبختی‌ام از این بود که همهٔ آن زندگی آمادهٔ فوران را درونم حس میکردم ، آمادهٔ این که تا بی‌نهایت گسترش یابد ، در چشم انداز هایی پهناور تر و جادویی تر از ژرفای افق جنگلها و آسمان که دلم می‌خواست با یک جهش به آن برسم. ای دسته های گل گندم ، شبدر و شقایق ، اگر با آن همه سرمستی ، با چشمان گداخته و تن سراپا تپش شمارا با خود می‌بردم ، اگر از شما خنده ام یا گریه‌ام میگرفت، از این بود که شکارا با تمام امیدهای آن زمانم دسته می‌کردم ، امیدهایی که اکنون ، چون شما، خوشکیده و پوسیده‌اندو خاک شده بی ان که چون شما گل کنند.



+با این همه کمی میترسیدم، و به گنگی حس میکردم که این عادت بی‌ارادگی‌ام رفته رفته بر من سنگینی میکند و با گذشت سال‌ها سنگینی‌اش هرچه بیشتر میشود، و با غصه دچار این شک میشدم که وضع یکباره زیرورو نخواهد شد ، و به هیچ رو نمیتوان به معجزه ای دل خوش کرد که بدون هیچ سختی و دردی یکباره زندگی‌ام را تغییر بدهد و مرا با اراده کند. تنها آرزوی داشتن ارتده بس نبود. درست همان چیزی لازم بود که بدون داشتن اراده نمیتوانستم به آن برسم یعنی : خواستن .


+خیابان های اسرار آمیزی که در درون هر انسانی هست و هر شب شاید در تهشان خورشیدی غروب میکند که معلپم نیست خورشید شادمانی باشد یا غصه.

+آبراهه‌ای که پرگوترین کسان چون به آن می‌رسند به فکر فرو می‌روند و من در کنارش ، چه شاد باشم چه غمگین ، همیشه شادکامم...« بالزاک»



یه عالمه حرف دارم بگم از امروز ، از دیروز ، از حالم از کتاب فقط میدونم حالم بهتره خیلی یه تیکه اش دیشب روم تاثیر گذاشت و یادم آورد و من ترسیدم نکنه دیر باشه نشه ولی فکر میکنم میتونم یعنی درستش کنم. الان میخوام زبان بخونم. قرصام بیشتر شدن. من چقدر از این دکتره خوشم میاد کتابم میخونه بهش گفتم تمرکز ندارم هی پا میشم میشینم گفت شاید برای کتابی که میخونی سخت ممکن باشه گفتم داستان پروست گفت خوبه پروست بخونی چه کتابیشو میخونی و باقی حرفها. هوف حس خوبی دارم. خیلی خوب کلا با این که اتفاقای شاید خوبی نباشه اما بد نیست. 

1639 : کتاب خوشی ها و روزها

نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز

یه فصل دیگه هم تموم شد محفل بازی و موسیقی پرستی بووار و پکوشه. حالا جدا از چیزی که بود خیلی اسم داشت من نمیشناختم خیلیاشو فهمیدنش سخت بود. فقط واگنرو رو حساب حرف نیچه بتهوورن باخ میشناختم. یه ذره هم در مورد محفل ها شخصیت ها گفته بود یه طنزی هم به نظرم داشت همین همین. یه جاهایی یاد کافکا میافتادم زمانشون با هم بوده. هنوز مونده پروست رو بشناسم ولی خب.  همین. نوشتنش یه جاهاییم شبیه سونتاگ. باید توضیح بدم همه اینارو میدونم شاید بعدا. سرم درد میکنه. وبیحوصله ام. جون کندم یه ده یازده صفحع رو خوندم اما همین یعنی میشه از این وضعیت درام به خدا خیلی تلاش میکنم :((( همین همین. اگه حالم خوب بود چه کتاب فوق العاده ای به نظرم میومد کلیدچیز ازش میشه یاد بگیری دنبالش بری نه که الان نباشه ولی بی حوصلگی مزخرف. همه شورو شوقو ازت میگیره مزه نمیده. 


چشم افراشتید و نگاهتان به من افتاد ، سیداایز، و از چشمانی کهمن آنگاه دیدم پنداری زلالی خنک بامدادان گذشته بود ، و آبهای روان نخستین روزهای آفتابی، چشمانی بو که گویی هرگز ندیده بود آنچه را که بر چشمان انسانها به عادت باز میتابد، چشمانی هنوز بکر از تجربع ی خاکی. اما چون بهتر نگاهتان کردم، آنچه بیشتر دیدم گونه ای مهرورزس و آزردگی بود، حالت زنی که آنچه را که خواسته باشذ ، پیش از زاده شدنش از او دریغ داشته باشند.


نمیخواهند این را بپذیرند که گاهی تمجید علامت محبت و صراحت نشانهٔ کج خلقی است.


کتابها: ما همیشه مشاور محتاطی برای تو بودیم، همیشه از ما نظر خواسته ای و هیچوقت هم به حرفهایمان گوش نداده‌ای . اما اگر هم نتوانستیم تو را به عمل واداریم ، به تو کمک کردیم بفهمی ، هرچه بود شکست خودت را قبول کردی؛ ولی دستکم مبارزه‌ات در تاریکی و در وضعیت شبیه کابوس نبود : مارا مثل لـله های پیری که دیگر به دردی نمیخورند کنار نگذار. مارا با دستهای بچه‌گانه ات میگرفتی ، چشمهایت که هنوز پاک بود ، مارا با تعجب تماشا میکرد . اگر هم ما را به خاطر خودمان دوست نداری ، به خاطر همهٔ چیزهایی دوست داشته باش که از خودت به یادت می‌آوریم، همهٔ آنچه بودی و همهٔ آنچه میتوانستی باشی، و آیا همین امکان توانستن، در مدتی که به فکرش بودی ، یک کمی به معنی بودن نیست؟

1626 : زمان


کتاب از خوشی ها و روزها

نوشتهٔ مارسل پروست، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+می‌دانست که چشمان او همیشه غم آلود بود ، و حتی در شادمانه ترین لحظه ها انگار التماس تسکینی برای درد هایی را داشتکه به نظر نمی‌آمد حس کند.


+ اما دردهای فلج عمومی که گاهی بالداسار را چون زرهی آهنی چنان تنگ در خود می‌فشرد که حتی روی تنش اثر تازیانه باقی می‌گذاشت، و از شدتشان ناخواسته چهره درهم میکشید، دوباره محو شد.


+ در کار بر افراشتن دژهایی میان خود و جان است که چیزی نگذشته می‌پنداری جان ناپدید شده است تا روزی که بیماری یا غصه آهسته آهسته شکاف دردناکی را باز کرده باشد که از ورایش دوباره جان به چشم می‌آید .


+ تنها ترس گنگی داشت از این اندیشه که باید دوباره زندگی را از سر بگیرد ، باید تن به ضربه هایی بدهد که عادتشان را از دست داده و از نوازش هایی چشم بپوشد که اورا در میان گرفته است. 


+ چون دوستی نداشت از خیال های خود دوستان دلنشینی ساخت و عهد کرد که همهٔ عمر به آنه وفادار باشد. خیال هایش را در کوره راه های باغ و در دشت به گردش میبرد ، آنهارا به لبهٔ ایوانی تکیه میداد... ویولانت که به دست این خیال ها و انگار فراتر از خود پرورش یافته و از آنها آموزش دیده بود، هر آنجه را که دیدنی بود حس میکرد و کمی از نادیده هارا هم حدس میزد شادمانی اش بی خد بود و گاهی غم هایی آنهارا بهم میزد که باز شادی آنها را زیرازیر همراهی میکرد.


+ فکر نیرویی ر نکرده بود که گرچه در اغاز از خودستایی مایه میگیرد سرانجام بر بیزاری وتحقیر و حتی ملال چیره میشود و آن نیرو عادت است.



اصلا میخوندم یجوری شدم. هرچند اینو دیروز خوندم داشتم معرقمو سامان میدادم و یه فیلم دیدم البته بعد دستم نمیرفت گفتم بخش هایی ازشو بزارم و بعد مثل پتک خورد تو سرم تا شب وقت دارم جبران کنم امروزمو نباید عادت کنم به یسری چیزای مزخرف به تنبلی نباید مثل کش برگردمسر جای اولم هرچند که ادم از صفر شروع میکنه همیشه با هر کتاب اما این همش باید تکرار بشه نباید همش رو صفر موند و هیچ حرکتی نکرد.  عکسامم میخوام مرتب کنم جمعشون کنم و برای عکاسی اماده بشم. مجبورم بیرون برم دکتر زمان میگیره هوا گرم و خسته کننده است ولی چاره چیه؟ باید از زمانای مونده استفاده کرد. من که نمیخوام فراموش کنم به اندازه کافی وقت هدر دادنو تنبلی بود دیگه وقتشه تابستون نباید به گند کشیده بشه.در واقع من بهم خوش نمیگذره من فقط از زمان عقب میمونم. وقتی حال میکنم و بهم خوش میگذره که کار کنم بدون هیچ دروغی. چرا گشتن رو دوست دارم نگاه کردنو اما. نه همیشه نه پشت سر هم. باید جدا از دکتر این بیلبیلکاام ببرم کتابفروشیا شهر کتابا باغ فردوس انقلاب نمیدونم عکاسی هم باید ازشون کنم؟؟؟ چقد از این قسمتش که مثلا باید جذاب باشه خوشم نمیاد. ترجیح میدم معمولی باشه ببینیم چه میکنیم . چقدر کار دارم. بهتره برم فعلا کتابمو بخونم.


دلم میخواد در آینده اگه دیدمش نیلی بهتر باشم اصلا مهم نیست چه اتفاقاتی میفته مهم نیست من اطرافم چی میگذره مریضم حالم خوبه باید نهایت سعیمو کنم بهترین بازدهی رو داشته باشم. شاید یه مدت سکوت بد نبود یا نباشه تا یادم بیاد من چی بودم ؟ کیم؟ و چی میخوام باشم ؟



1624 : ... چنان میکنند کز آن نهراسی و شاید حتی دوستش بداری...!

کتاب از خوشی هاوروزها ، نوشتهٔ مارسل پروست، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز

+ بعد از پروردگار او بیشتر از همه گل سرخ آفریده است... 


+ در مرگ نیز و حتی در نزدیکی هایش، نیروهای نهانی هست و یاری های پنهانی ، و «لطف»ی که در زندگی نیست. همچون عشق ورزان زمانی که عشق را آغاز میکنند، یا شاعران هنگامی که سرود می‌خوانند، بیاران نیز خود را به جان خویش نزدیک تر‌می‌یابند. زندگی چیز سختی است و بر آدمی بیش از اندازه سختی می‌کند ، پیوسته جان را به درد می‌آورد. از حس این که پیوند‌هایش لختی شُل شده باشد آرامشی روشن بینانه به آدمی دست میدهد. 


+ اغلب رنج بسیار برده ام از این حس که همه از من دورید، همه ای فرزندان تبعیدی کبوتر کشتی، و حتی کسی که این لحظه هارا نشناخته باشد دل پی آن جایی دارد که شمایید...


+ هرگز جاودانگی را جز نزد کسانی رقم نزده‌ام که نازک اندیش بوده اند. 

1623 : کتاب جدید : خوشی ها و روزها

خب اینم کتاب جدید. نوشتهٔ مارسل پروست، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز.  هرچند تا قبلش میخواستم اول کتاب پروست چگونه زندگی شمارا دگرگون میکند یه همچین چیزی رو بخونم از آلن دو باتن اما این بار خب دوست داشتم با این شروع کنم میلم بهش میکشید :)))))). 

دیشب خواب سنگینی کردم که نگو و نپرس. یعنی مدت ها بود اینجوری نخوابیده بودم حتی صبح خواب موندم هرچند هشت کتابخونه رسیدم ولی از هفت باز میشد. زبان خوندم یه ذره . برم کتابمو بخونم تا نه نیم ده شب. شاید تمومش کنم. این چرخ لعنتی دیگه باید راه بیفته.

خودمونیم اما اقای مهدی سحابی چه کرده. چقدر اثر ترجمه کرده.

خب حالا بگین فرانسوی دوست نداشته باش اقا این همه نویسنده خفن داره اگه تا ۵۰ سالگی عمر کنم و رو فرانسه ام جدی کار کنم اخ چه مزه ای داره اصل آثارو خوندن چه مزه ای ...


از پروست کتابی نخوندم تا حالا هرچند تعریف کتاب در جستجوی زمان از دست رفته رو شنیدم خیلی ولی ازش در مورد کارش خوندم مثلا تو کتاب عیش مدام که میگفت تحت تاثیر بالزاک بوده و غیره الان دسترسی ندارم مطمئن بگم چی بود. اما میدونم بود. همین. 

1591 : چرا این چنین فرزانه ام؟

اینک آن انسان ـ آدمی چگونه همان میشود که هست ـ ، نوشتهٔ فردریش نیچه ، ترجمهٔ بهروز صفدری، نشر بازتاب نگار


+ من زندگی و از جمله خودم را به نحوی از نوع کشف کردم. ، همهٔ چیزهای خوب  ـ و حتا چیزهای کوچک ـ را چنان چشیدم که دیگران به سختی میتوانند بچشند. من از خواست سالم بودن ام ، زندگی کرده ام ، فلسفه ام را ساخته ام ... زیرا اشتباه نشود ، من در سالهایی که نیروی حیاتی‌ام حداقل بود ، از بدبینی دست بر میداشتم : غریزه ی خود باز سازی مرا از پرداختن به فلسفه ی فقر و یاس بازمیداشت.. 


+ یک آدم شکوفا حس خوشایندی در ما بر میانگیزد ؛ او از چوبی سخت ، نرم و معطر تراشیده شده است. فقط به آنچه به مذاق‌اش خوش بیاید رو میکند ؛ هر آنچه از ملاک این خوش آیندی بگذرد مانع میل و لذت او میشود. او برای زخ م ها مرهم میسازد ، بدبیاری هارا به سود خود تغییر می‌دهد: هر آنچه او را نابود نکند نیرومند ترش میسازد.به طور غریزی هر آنچه میبیند، میشنود و برایش پیش میآید ، بر مخزن خویش می‌افزاید. : او یک اصل گزینش است. بسیاری از چیزهارا رد میکند. او در هر معاشرتی ، چه با کتاب ها چه با ادم ها، و چه با منظره ها همیشه در جمع خویش است. با انتخاب خود هرچه را بر میگزیند ، میپذیرد و بدان اعتماد میکند، ان را گرامی میدارد. به هر آنچه تتحریک اش میکند با اهنگی کند واکنش نشان میدهد. با همان اهنگ کندی که او از روی انضباط با احتیاطی طولانی و غروری عمدی کسب کرده است. به هر آنچه اورا میکشدبا تامل روبرو میشود. نه به بدبیاری باور دارد و نه به تقصیر : او میتواند به خود و دیگران فیصله دهد ، قادر است فراموش کند ـ و برای این که هر چیزی نا گریز به کامش بگردد به اندازه کافی نیرومند است. بسیار خوب ، پس من قطب مخالف یک تباه شده ام زیرا هر چه گفتم در وصف خودم بود! و این مشترک با بنیامین. اگه بخوام تک به تکشو بگم خیلی طولانی میشه اما دوستی که فیصله پیدا کنه راحت  انتخاب کردن چیزاها و ... هست


+ ادم با خویشاوندان {والدین } خود کمتر از همه خویشاوندی دارد  بدترین پستی در این است که ادم بخواهد خودش را با خویشان {والدین} خود خویشاوند ببیند. سرشت های وال. خاستگاهی بی نهایت رفیع دارند.: طولانی ترین زمانی هم که صرف انباشتن ، نگه داشتن و جمع کردن شده است ، به منظور افریدن انها بوده است...

در مورد بنیامین همون چیزی که سونتاگ میگفت طبیعت و روابط طبیعی براشون به هیچ وجه وسوسه بر انگیز نیست. و این که برای فرد مالیخولیاییپیوند های خانوادگی مستلزم ذهنیتی تصنعی و احساساتی گریست. همه ی این روابط ؛ اراده ، استقلال و ازادی تمرکز فکر هنگام کار را از بین میبرد و در ضمن فرصتی بدست میدهد تا ادمی انسانیتش را بیازماید با این حال فرد مالیخولیایی پیشاپیش میداند از این ازمون سربلند بیرون نمی آید.



+اگر مهارتی بدست اورده باشم مهارت در واژگون کردن چشم اندازهاست. این اولین دلیل این موضوع است که چرا شاید تنها برای من ، تبدیل سرشت ارزش‌ها امکان پذیر شده است... 

این با چیزی که نیچه بهش رسیده بعد از بدست اووردن تجربه های زیاد که اول از دیدگاه بیمار به مسائل سالم تر نگاه کرده و بعد برعکسش کرده از موضع سرشاری و اعتماد بنفس زندگانی غنی به کارگاه مرموز غریضه ی تباهی از بالا نگاه کرده و نتیجه اش اپن مهارتی بود که بدست اوور همون کاری که بنیامین انجام داد. که سونتاگ میگفت اندیشه ها و تبلهی هارا همچون خرابه ها میبینذ ، فهمیدن یک چیز یعنی فهمیدن مکان نگاری آن ، یعنی دانستن راه تهیه ی نقشه ای از ان و دانستن راه گم کردن آن.


+ در مجموع من ذاتا سالم بودم ، اما از لحاظ جزئیات و ویژگی ها تباه شده بودم. انرژی که صرف گوشه گیری و دل کندن از اوضاع عادی زندگی کردم ، فشاری بر خود آوردم تا به دست طبیبان مدعی ، تیمار و نازپرورده معتاد به دارو نشوم ـ همه حاکی از اطمینان غریزی مطلقی است که در ان هنگام که به ان چه براین ضروری بود داشتم به مواظبت از خود پرداختم و خود را شفا دادم. 


این زیاد شاید ربط مستقیمی نداشته باشه شاید من بزور دارم میگم اما باز یاد ویژگی برباری افتادم. تبدیل زمان به فضا. این که از اونجایی که حالت روحی مالیخولیایی کند و دستخوش تردیدلذا گاهی بایذ راه خود را به کمک چاقویی بگشایذ گاهی نیز ادم باید چاقو را به خود فرو کند.



+ شکوه ی من از نیک خواهی هاییست که به زندگی ام کم آسیب نزده اند. تجارب من این حق را به من میدهند که به طور کلی به تمایلات خودزایی و انچه هم نوع دوستی نامیده میشود و همواره در گفتار و کردار در حال اندرز دادن است ، بدگمان باشم . چنین چیزی به نظر من نشانه ی اشکار ضعف و ناپایداری در برابر تحریکات است . تنها تباه شدگان دل رحمی را فضیلت میشمارند. من دل رحمان را از ان رو که به اسانی شرم و حرمت و و مراعات را از دست میدهند و نمیتوانند فاصله بگیرند ، نکوهش میکنم.  

دستان دل رحم انگاه که به سرنوشتی بزرگ ، انزوایی مجروح و مزایای یک گناه سنگین یورش میبرندتاثیری ویرانگر دارند. برای من یکی از فضایل شریف فرا گذاشتن از ترحم است.


این همون قضیه امر به معروف و نهی از منکر هستا!


+ بغض فرو خورده موجب بدخلقی میشود.  و حتی معده را هم خراب میکندهمه ی کسانی که سکوت میکنند دچار اختلال گوترش اند... بی نزاکتی به مراتب انسانی ترین شکل خلاف گویی است.


+ خویشتن را چونان یک سرنوشت پذیرفتن ، خود را غیر از آنچه هستیم نخواستن ، در چنین اوضاعی همان خرد بزرگ است. 


+ هر رشدی د این امر بروز میکند که چه حریف یا مشکل سخت تر ی را به مصاف طلبیده ایم. : زیرا یک فیلسوف جنگاور مشکلات را نیز به جنگ تن به تن فرا میخواند. وظیفه ی او نه غلبه بر موانع به طور کلی ، بلکه غلبه بر موانعی است که مستلزم بسیج تمامی نیروی او ، مهارت او و چیه دستی او در بکار گرفتن جنگ افزار است. در یک کلام او میخواهد بر حریفان هم سنگ خودش غلبه کند.

 نخستین شرط یک جنگ تن به تن شرافتمندانه ، برابری در مقابل دشمن است . آنجا که تحقیر میکنیم نمیتوانیم بجنگیم. ، آنجا که فرمان میرانیم ، آنجا که چیزی را پایین ت از خود میبینیم، نباید بجنگیم. 


اغا این کلش خیلی خفن. یعنی من واقعا به خودم بود دلم میخواست کرشو بنویسم یعنی اینقدر فصل دوم رو دوبار خوندم. 


بعدشم چهار راه و روش جنگی شو میگه که من نمینویسم. واقع اصلا باورم نمیشه. 


+ انسانیت من این نیست که خودم را با انسان ان گونه که هست نزدیک حس کنم، بلکه فقط این است که احساس نزدیکی با او را تاب اورم... انسانیت من مدام چیزا شدن بر خویش است. اما من به تنهایی نیاز دارم.



خب این فصل تازه تموم شد. من میخوام سریع پیش برم نمیشه. بار اول فقط خوندم و بار دوم نوشتم و با بنیامین مقایسه کردم. یه چیزی بگم این کاری که نیچه کرد همون چیزی که نوشته بود یکی از ویراستارها این کاری که نیچه انجامش داده فقط گفتن خودش نیست. انگار راهی هست که هر ادم بزرگی هر ادمی که به یه جایی میرسه یا یعنی انگار یه کاری که ادمای بزرگ خواه نا خواه همشون انجام میدن و نیچه اینو گفته شاید برای منی که خیلی هنوز بزرگ میستم مثل یه راهنما باشه. نیچه هم به نظرم از افراد مالیخولیایی که سونتاگ میگفت حساب میاد سونتاگ و بنیامینم همون کاری رو کردن که نیچه کرده. درسته خب همیشه تفاوت هست اما از نظر کلی میگم. حتی به نظرم خود سونتاگ هم از افراد مالیخولیایی هست. نظریه ای که بنیامین داده بود. 


راستش نمیدونم دیگه چی باید بگم. چیزی که نیچه میگه ضد اخلاق هست به نظرم اخلاقی ترین هاست منتها به قول خودش ارزشها اینجا برعکس شده میخود کمک کنه و راهی باشه که انسان از این لجنزار خلاص بشه. این کاری که میکنه راهی که رفته. اینجا گفتن در مورد خودش نیست.

1587 : سیمای والتر بنیامین

نوشتهٔ سوزان سونتاگ ،ترجمهٔ حمید فرازنده ، نشر مرکز ( کتاب خیابان یک طرفه)


بنیامین . این جوری که سونتاگ راجع بهش نوشته انگار رج به رجشو میشناسه. سونتاگ سونتاگ لعنتی همیشه انگار میدونه چی باید بنویسه اینم که دیگه معلوم. خب فکر کنم بنیامین براش مثل یه استاد بوده یعنی یادم قبلا خونده بودم ازش هرچند تو چه مقاله ای بود بزارین پیداش کنم.

اهان مقاله ی آئورا بود  که نوشته بود « سوزان سونتاگ را میتوان فرزند خلف بنیامین به شمار آورد ، چه از حیث نثر ونگارش ، دغدغه ها و توجه به فرهنگ و چه به لحاظ شیوه ی تحلیلی و جنس نقادانه ی اندیشه هایش. هنگامی که او بنیامین را واپسین متفکر زمانه خوانده بود از ارادتش به بنیامین خبر میداد.» (فرشید آذرنگ) 


توی همین مقاله این حرف رو زده. اصلا نمیتونین تصور کنین که این ادم چی بوده و چجوری سونتاگ گفته و توصیفش کرده اینقدر ظریف. 

سونتاگ میگه بنیامین شخصیت خود و حالت روحیش رو در همه ی متن های عمده اش منعکس کرده و مضامین نوشته هاش همه متناسب با حال روحیش بودن. سونتاگ میگه بنیامین خودشو مثل یه فرد مالیخولیایی میدیداصطلاحات روانشانسیم به چیزی نمیگرفته :) . یه پیوند نزدیکی هم بین مضامین نوشته هاش و حالت روحیش قرار داشته.  خوشبحالش میتونسته نوشته ها یعنی مضامینشو بر اساس حال روحیش انتخاب میکرده. 


بنیامین چه توی مدرسه چه توی قدم زنی های شبونه اش با مادرش « تنهایی رو مناسب ترین موقعیت ادمی » میدونست سونتاگ میگه منظورشم از تنهایی  تنها بودن تو یه اتاق نبوده توی اجتماع تنها باشه . بنیامینم توی بچگیش اغلب مریض بود. منظورش از تنهایی توی جمع شلوغی شهر هست این که توی پرسه  زنی هاش خودشو به خیال روزانه میسپره 


یه جا راجع به خود زندگی نامه نویسی بود. اون موقع که داشتم میخوندم دیدم با کار نیچه فرق داره اما خب الان مطمئن نیستم.

بنیامین به جای این که بیاد به ترتیب زمان بنویسه درگیر فضا میشه‌ از لحظه ها و عدم تداوم ها سخن میگه. بنیامین هم دنبال بدست اوردن گذشته نبود میخواد اونو بفهمه و توی فرم های فضاییش منعکس کنه. 


« او اندیشه ها و تجربه هارا همچون خرابه می‌بیند ، فهمیدن یک چیز ، یعنی فهمیدن مکان نگاری آن ، یعنی دانستن راه تهیه ی نقشه ای از ان و دانستن راه گم کردن ان.»

سونتاگ میگه در زمان یک نفر همون کسی هست که هست اما در فضا میشه شخص دیگه ای بود.

یکی دیگه از مشخصه های افراد مالیخولیا کند بودن. سونتاگ میگه : « از ان جا که حالت روحی مالیخولیا کند و دستخوش تردید است ، لذا گاهی باید راه خود را به کمک چاقویی بگشاید گاهی نیز ادم باید چاقو را به خود فرو کند.» »


فکر‌کنم منم الان یه چاقو لازم دارم از این وضعیت در بیام!


بنیامین یکی دیگه از ویژگی هاش یعنی حالت های روحیش «خوداگاهی و ارتباط نارضایت بخشی با خویشتن خویش داره.من خود را هیچوقت اون جوری که هست نمیپذیره و من متنی هست که باید رمزش باز بشه من براش حکم یه پروژه است که باید ساخته بشه و این ساختن هم همیشه کند آدم همیشه از خودش عقب میماند. و اگر کسی فرد ماایخولیایی به رمزگشایی و ساختن خودش تلاش کنه باید صبور باشه.

روابط پیچیده و سربسته ای هم با بقیه داشته . اها اینوبگم علاقه وافرش به اشیا. من خب خسته تر از اونم بتونم مثل خود سونتاگ بگم یعنی اگه خونده نشه اینا نصف عمر بر فناست. شایدم برای من اینجوری بود اما خب نوشته سونتاگ راجع به بنیامین کم چیزی نیست که. 

سونتاگ میگه گفتگوی عمیق بین فرد مالیخولیا و جهان همواره پیر امون اشیاست و نه افراد  . و جوری این گفتگو ها اصیل که معنا ازش زاده میشه‌میگه دقیقا به این خاطر که اندیشه ی مرگ شخصیت مالیخولیایی رو تسخیر کرده. هرچقدر اشیا بی جان تر باشن ذهنی که مشغول اونها میشه قوی ترو خلاق تره. و این که جمع کردن اشیا هم خب نتیجه اش دیگه یعنی هرچقدر این ادما از افراد فرارین از اشیا نیستن. در نتیجه بنیامین یه کلکسیونر بوده وای باورتون میشه کتابخونش اولی کتاب های چاپ شده نایاب رو داشته. یعنی عاشقشم. 

« کتاب های بنیامین تنها به درد استفاده نمیخورد و اسباب تخصصی هم نبود. اشیایی بود که باید در آنها تأمل کرد، اشیایی خیال انگیز . کتاب خانه اش به یاد آورنده ی خاطرات شهر هایی بود که در آنها چیزهی فراوانی یافته بود. ریگا، ناپل پاریس مونیخ و... خاطراتی از اتاق هایی که این کتابها در آنها خانه کرده بود» یاد اون عکسم افتادم که پیداش کرده بودم . خب تو یسری چیزا درکش میکنم.


خب خیلی چیزا میگه.


سونتاگ میگه عجیب ترین چیز برای بنیامین همه ی چیزهایی هست که به بی ریایی تنه میزنند. بنیامین میگه « نگاه با چشم بی پرده و معصوم به دروغی تبدیل شد.» اقا اینجام به نظرم با نیچه هم عقیده است.

خب فکر کنم گفتم به جمع کردن اشیا علاقه داشت خب به خصوص اشیا کوچیک  که بعد اینجا نوشته کوچیک شدن اشیا چه اتفاقی رخ میده. و همچنین هم عکس که خیلی مطالب هم راجع بهش نوشته.

بنیامین نوشته بود که این عقیده رو داره که  مقبول ترین راه بدست اوردن کتابها نوشتن انهاست و بهترین راه فهمیدنشون ورود به فضایشان است : توی همین کتاب خیابان یک طرفه میگه هرگز نمیتوان کتابی رو فهمید مگر این که از روش نسخه برداری کرذ همونطور که شناخت یک سرزمین از درون هواپیما امکان پذیر نیست و فقط با قدم زدن در خاکش اتفاق میفته.  

« میزانِ معنا در نسبتِ مستقیم است با حضور مرگ‌و نیروی زوال . دین چیزی است که یافتن معنا را در زندگی فردی امکان پذیر میکند. ؛ در رویداد های سپری شده که مجازا به ان تجربه میگوییم  » (بنیامین)

« تنها به این خاطر که گذشته مرده است ، میتوان ان را شناخت تنها به خاطر این که تاریخ در اشیای فیزیکی فتیشه (جادویی رازالود) میشود، میتوان ان  را فهمید . تنها به خاطر این که کتاب یک جهان است ، می‌توان واردش شد. برای او کتاب فضیلت دیگری بود تا بتواند در ان گردش کند و گم شود. 


یکی دیگه از ویژگی های فرد مالیخولیا و بنیامین اینه که تقصیر درون گراییشو گردن بی ارادگیش میندازه. این ادم به این باور داره که اراده اش ضعیف و حتی تلاشای فراوونی برای قوی کردنش انجام میده. « اگر این تلاش ها ثمر بخش شود ، قویِ شدن اراده ، معمولا در کارکردن مداوم منعکس میشه. این است که بودلر، که پیوسته از -رخوت این بیماری کشیش هاـ رنج میبرد، بیشتر نامه ها و دفتر چه های خاطراتش را با ارزوی عاشقانه به کار بیشتر ، به کار بی وقفه ، و فقط به کار پرداختن به پایان میبرد. اخ که دمش گرم .  


ادم محکوم به کار کردن است در غیر این صورت هیچ کاری نمیتواند بکند. حتی رویا و خیال پردازی ها هم متمایل یا برای کارکردن. یا این که با استفاده از مواد مخدر بخواد به تمرکز فکری دست پیدا کنه. یاد اون ادمی افتادم که بودلر راجع بهش نوشته بود. اسمشو یادم نیست قیافش تو ذهنم. واقعا چرا؟ 

دیگه این که قلمروی رویا میتواند تکیه گاه قابل اعتمادی برای فراهم کردن همه ی مصالح مورد نیاز برای کار باشد. 

یادم اومد ادگار الن پو بود.

سونتاگ میگه بنیامین هم همیشه کار میکرد و هواره میکوشید بیشتر کار کنه. در مورد فعالیت روزانه نویسنده هم خیلی فکر کرده. 

بنیامین «غرایزش راهگشای پیشه کلکسیونری اش بود. آموختن شکلی از جمع اوری بود ، همچنان که نقل قول ها و قطعه هایی که از مطالعات روزانه اش اقتباس کرده بود و د دفتر چه هایش جمع آوری میکرد  دفتر چه هایی که جمع آوری میکرد و همه جا با خود میبرد  و از روی آنها برای دوستانش میخواند .» و البته اندیشیدن که توضیحشو نمیگم دیگه.


این یه تیکه رو خیلی حال کردم :)))))  بنیامین لیست همه کتابایی که میخونده رو بر میداشته با شماره. منم میخوام برم تو کارش خیلی باحال. البته با. تاریخ هرچند که من مقاله که میخوندم مینوشتم اولی خوندنم کی بود اما اینجوری فرق داره. هیچ شاید به نظر سودی هم نداشته باشه ها اما خب ادم میدونه انگار چیو طی کرده البته که برای من اینجا هم ثبت میشه.

سونتاگ نوشته یه فرد مالیخولیایی چجوری میتونه حالا قهرمان اراده بشه؟ « از طریق این واقعیت مه کار میتونه تبدیل به ماده ی مخدر شود ، به یک مجبوریت.» بنیامین توی جستاری که در‌مور سورئالیسم بود نوشته بود اندیشیدن مخدر پر آرازه ایست.»

نیاز به تنها بودن بنیامینم همینجوری بوده. چون کارکردن مستلزم تنها موندن یا لااقل مستلزم عدم وابستگی‌به هرگونه رابطه ی پایدار. که خب بنیامین احساس خوبی هم به ازدواجش نداشته. و کلا طبیعتو روابط طبیعی برای افراد مالیخولیا و بنیامین غیر قابل درک و اصلا وسوسه بر انگیز نیست. 
سونتاگ میگه سبک کار افراد مالیخولیا غرقه شدن توی کار ؛ تمرکز تام و تمام جوری که یا توی کار غرق میشی یا کلا حواست پرت میشه.

توی نویسندگی سونتاگ میگه این حرف بنیامین حقیقت داشت که میگفت به ادورنو که « هر اندیشه ی موجود توی کتابش در مورد بودلر و قرن ۱۹  را از قلمرو جنون برکنده و بیرون کشیده..
و توانایی قلبی هم استعاره ای بود که بنیامین در‌مور موقعیت نویسندگیش به کار میبرد. 

اگر سبک توانایی پیشروی ازادانه در طول و وسعت زبانی ، بدون افتادن در دام ابتذال است این در درجه ی اول به وسیله ی قوت قلبی اندیشه های بزرگ حاصل می شود و..



یه جستاری راجع به کراوس مینویسه که به نظر سونتاگ پرشورترین و نامتعارف ترین دفاع از تجربهٔ ذهنی هست. اورنو نوشته ننگ خیانت بار زیادی باهوش بودن او را سراسر زندگی ازار میداد.
 بنیامین در مقابل این رسوایی عامیانه ، با به اهتراز در آوردن شجاعانه ی معیار غیر انسانی خرد چنان که باید به کار گرفته شودیعنی اخلاقی به دفاع برخواست. او نوشت زندگی نویسندگی یعنی هستی داشتن تحت لوای‌خرد ناب ، همانطور که روسپی گری یعنی هستی داشتن تحت لوای جنسیت .


همین دیگه برین بخونین . فکر کنین بنیامین بعد سونتاگ راجع بهش نوشته همه عمر بر فناست. چقدر دوسش دارم جفتشونو. اینک انسانو میخوندم داشتم دیوونه میشدم. یعنی خب شاید به خورده خیلی سخت میومد شایدم نمیدونم اما لازم بود خوندن اینن دلم میخواد دوباره از اول اینو بخونم. درسته که خیلی نوشتم اما همه چیزو که ننوشتم کلی چیز جا موند اصلا هم شبیه لحن خو سونتاگ نشد.


سونتاگ میگه در بیشتر عکس های گرفته شده از چهره اش دارد به پایین نگاه میکند...
نگاهش مات است یا درونگرانه. انگار در حال اندیشیدن باشد یا گوش کردن. بنیامین در جستاری د‌مورد کافکا نوشته بود کسی که به دقت گوش میکند نمیتواند ببیند. 
در عکس دیگری متعلق به سال ۱۹۳۷ ، بنیامین را در کتابخانه ی ملی در پاریس نشان میدهد . دو مرد که صورت هیچیک دیده نمیشود پشت سرش سر میزی ایستاده اند. بنیامین در گوشه ی راست نشسته است و چه بسا دارد برای کتابش درباره ی بودلر و قرن نوزده یادداشت بر میدارد. همان کتابی که در طول ده سال نوشته است. با دست چپ کتابی باز را روی میز گرفته استو  به ان نگاه میکند چشمانش دیده نمیشود انگار دارد به گوشه ی راست پایینی کادر نگاه میکند...



اینو یادم رفت فرم شاخص ادبی بنیامین جستار نویسی هست. جمله های اون به شکل معمولی همو دنبال نمیکنن انگار که هر جمله جوری نوشته شده انگار بخواد همه چیزو بگه. 
بنیامین میگه :« نویسنده پیش از شروع به نوشتن یک جمله ی جدید باید توقف کند و بعد دوباره شروع به نوشتن کند. »

1585 : به معنای واقعی کلمه تابستان

خب من تا بند چهارم چرا این چنین فرزانه ام رو خوندم. اما اینقدر کند پیش میرم که قابل وصف نیست. آتی و اوتی رم درآوردم صداها خشش کاغذا رو مخم بود. نمیتونستم تمرکز کنم انگار هنوز بهش عادت ندارم. تا ساعت ده به هر حال مجبورم بمونم. امروز چهلم و من نرفتم اصل این بحث ها ها هرچند زیاد نبود ولی خب. تو خونه موندن حالمو بد میکنه جدیدن. نمیدونم چجپری باید درستش کنم شاید من فکر میکنم. بگذریم. 

میخوام یعنی دیشب حرفه نویسنده از سونتاگ راجع به بنیامین یه پست گذاشته بود و دیشب تولد بنیامین بود. بخشی از حرف سونتاگ راجع به بنیامین بود. وقتی کتابو خریدم دیده بودم نوشته ی سونتاگ هم تهش هست. کتاب خیابان یک طرفه نوشته ی والتر بنیامین نشر مرکز ترجمهٔ حمید فرازنده. اینه که میخوام دست بگم از اون اینو بخونم ببینم یعنی کنجکاو شدم شاید بد نباشه. دلم برا سونتاگ هم تنگ. هووف. من کی درست میشم خدا میدونه.

1557 : تکه هایی از کتاب

کتاب باباگوریو، نوشتهٔ اونوره دو بالزاک، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر مرکز


+ دلش خواست که جز لیاقت خودش به هیچ چیز متکی نباشد.

+ قلب ما مثل یک گنجینه است اگر یکدفعه خالی اش کنیم خودمان را به باد داده ایم.

+ دنیا منجلاب است سعی کنیم د بلندی ها بمانیم.

+ همیشه همین که بلایی سر ادم بیاید دوستی است که فورا بیاید و خبرش را بدهد، با خنجر قلب آدم را بکاود و دسته اش را هم نشان بدهد که چه خوشگل است. 


+ ادم باشرف دشمن مشترک همه است! :/


+ من میخواهم شرافتمندانه و معصومانه کار کنم؛ میخواهم روز و شب زحمت بکشم، ثروت و موفقیت‌ام را فقط مدیون تلاشم باشم. کند ترین راه موفقیت خواهد بود، اما هرشب با خیال و وجدان راحت سر به بالین میگذارم. 


+ هرکسی در دوست داشتن شیوه ی خاص خودش را دارد. شیوه‌ی من به هیچکس ضرر نمیزند.


+ عدم موفقیت همیشه شدت توقع‌مان را به رخ‌مان میکشد. 


+ در چنین وقت هایی که همه چیز رنج آور است و ادای برخی کلمات محال میشود.


+ یک ادم بدبخت را اگر دوست داشته باشند مطمئن است که واقعا دوستش دارند!

البته لازم نیست این روزا بدبخت بود همین که خودت باشی کافی خودت باشی و نقص هاتو نپوشونی.

اینو یادم رفت میشد خود نویسنده رو دید. یعنی چون پرومته رو خونده بودم شاید میفهمیدم.


ادم تا یه چیزی رو از دست نده قدرشو نمیدونه. بابا گوریو دختراشو از دست داد و عمرشو. دهترا پدرشونو با مرگش. 


بچه هاش فقط بهانه میاووردنکه پیشش نرن.


از به رخ کشیدن خودم خوشم نمیاد. این که خودتو نشون بدی تا تحسینت کنن. یعنی ظاهری . چیزی که ارزش دار فکر‌میکنم دلیل بیرونی نداره برای بقیه نیست. 


دلم میخواد متاب جدید شروع کنم. احتمالا چرم ساغری . ولی احتمالا فردا. چشمم درد گرفته :(