روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشر ققنوس» ثبت شده است

1071 : اتمام کتاب هاناآرنت

کتاب هانا آرنت(آخرین مصاحبه‌ها و دیگر گفتگوها) ترجمهٔ هوشنگ جیرانی ، نشر ققنوس

مصاحبه‌ی سوم: اندیشه‌هایی درباره‌ی سیاست و انقلاب

+ امور مثبت در تاریخ معمولاً دوره‌ای بسیار کوتاه دارند، اما بعد بر اتفاقاتی که در دوره‌ای طولانی رخ می‌دهند تاثیری شگرف میگذارند. ببینید دورهٔ کلاسیک یونان چقدر کوتاه بود، با این همه، ما تا به امروز  عملا در حال تغذیه از آن هستیم. 


+ اگر دانشجویان در نابودی دانشگاه‌ها توفیق پیدا کنند،در واقع پایگاه کنشگری خود را ازبین می‌برند. و این در تمام کشورهای متاثر از آن صادق است، در آمریکاو همچنین اروپا. دانشجویان قادر نخواهند بود که پایگاه دیگری پیدا کنند، چرا که نمیتوانند در هیچ جای دیگری گرد هم در آیند. در نتیجه نابودی دانشگاه به معنی پایان جنبش است.  


+ من از آن افرادی نیستم که معتقدند شخص می‌تواند از تاریخ درس‌های زیادی بگیرد ـ چرا که تاریخ دائماً مارا با مسائل جدیدی روبرو میکند ـ اما چند مورد جزئی هم هست که امکان درس گرفتن از آنها وجود دارد. آن‌چه مرا بدگمان میکند آن است که هیچ کجا افراد این نسل را نمی‌بینم که واقعیت ها را این چنین به رسمیت بشناسند و به خود زحمت فکر کردن راجع به آنهارا بدهند  

من این مکاتب سوسیالیسم فاشیسم اومانیسم ایبرالیسم و .... همش قاطی میکنم و یادم میره چی میشن  یعنی اسماشونو توضیحاشونو میدونم اما جا به جا میگیرم. 



واقعا اطلاعاتم در مورد علوم سیاسی سیاست و این داستانا کم و این فکر میکنم خوب نیست اینقدر بی سواد اتفاقاتی که افتاده انقلاب ها من چیز زیادی نمیدونم. و خیلی کنجکاوم بعنی این مقاله رو که خوندم مقاله سوم رو کنجکاو شدم شاید ت قبل این به نظرم چیز کسل کننده و بی موردی بود ولی وقتی میخوندم به این فکر میکردم الان وضعیت م چیه کجاییم یه خورده نتیجه گیزیام وحشتناک بود بگذریم امیدوارم طی سالهای آینده از این بی سوادی هم توی این حیطه در بیام. علاقه ای ندارم اظهار نظر کنم وقتی علم و دانش و اطلاعاتی ندارم وقتی نمیدونم چی گذشته. و این که یه بخشاییشو هم یا نمیفهمیدم یا کامل متوجه نمیشدم باید دوباره شاید چند سال بعد این کتابو بخونم. نفهمیدنم برا این بود یسری چیزارو نمیدونستم یا پرت بودم ازش این مدت.



آخرین مصاحبه...  


+این یک امتیاز نادر برای من بود تا شاهد باشم و بشنوم که او بلند بلند فکر میکند.


+... ما اطلاعی از آینده نداریم، همه در آینده سیر میکنند، و هیچکسی نمیداند دارد چه کاری میکند، چرا که آینده در حال وقوع است. کنشْ نمیداند یک «ما»ست و نه یک «من». فقط وقتی که من یک نفر باشم، اگر فقط خودم باشم، میتوانم پیشاپیش بگویم از آنچه دارم انجام میدهم، چه اتفاقی خواهد افتاد. این گونه به نظر میرسد که هرآنچه اتفاق می‌افتد ، تصادفی است ، و این تصادفی بودن رویداد‌ها در حقیقت یکی از بزرگترین عوامل در کل تاریخ است.  ...


+ ... من هرچه بتوانم و هرچه را مناسب تشخیص دهم می پذیرم. به نظرم یکی از بزرگ‌ترین مزیت های عصرما در واقع آن جیزی است که رنه شار گفته : « میراث مارا هیچ سندی تضمین نکرده است. »

... یعنی ما کاملا آزاد هستیم که با استفاده از تجربیات و اندیشه های پیشینیان بتوانیم به خودمان کمک کنیم. 




ام فکر کنم خیلی زود دارم مطلب میزارم چون حتی یک روز هم نگذشته ولی نوشتن راجع به کتابی که تمومش کردم خللی وارد نمیکنه به کاری که در حال انجامشم و فکر میکنم تا الان هم در موردش موفق شدم تا حدودی که بعدا راجع بهش حرف میزنم. 


این کتاب تموم شد. میتونم بگم خب هانا آرنت شخصیتی هست که برای اولین باز منو اولا که راجع به یه چیزایی کنجکاو کرد ذهنمو چجوری بگم لغت مناسب پیدا نمیکنم یجورایی تحریک شدم برم سمت اموری که تا قبل از این انگار به نظرم کسل کننده میومد و همچنین که درکی ازش نداشتم یجورایی چشوگوشمو باز کرد که چیزای دیگه ای هم هست و باید شاید جهان رو محدود نبینم. 

راستش دوست داشتم که بیشتر در مورد خودش بدونم مثل سونتاگ و کتابی که ازش خوندم اما این مصاحبه ها خیلی کم به اون صورت بود. و سوالها بیشتر پیرامون مسائل سیاسی عقیدتی دین چمیدونم همچین چیزایی میگشت هرچند لابه بای هرفهاش ز خودشم چیزایی گفته بود اما نه اونجوری که من توقع داشتم بشنوم انگار خودش نمیخواست. 


هانا آرنت شخصیت جدی به نظرم اومد و خیلی سخت یعنی ادم کاملا متوجه میشه با یه ادم معمولی طرف نیست البته که همه این آدمها جدین ولی آرنت یجور دیگه ای درکش کردم که در مورد بقیه به این صورت نبود. یه انگار فاصله استاد شاگردی بینمون هست هنوز خیلی باهاش راحت نشدم :) نمیدونم چجوری بگم شاید تمام این خرفها مسخره باشه. که بگم مثلا با سونتاگ میتونم احساس صمیمیت کنم مثلا و واقعا علاقه قلبی دارم خاکیم باش ولی آرنت انگار احترامی که هست خیلی پررنگ تره. در مورد سونتاگ هم هست ها قطعا راجع به همشون ولی به چشم یه استادی میبینمش که طول میکشه بفهممش. شاید یعنی احتمالا تجربش کردین با کسایی مواجه بشین که احساس کنین در برابرشون اصلا هیچی نمیفهمین کم میدونین همش در حال فهمیدنین شاید حرفایی بشنوین ازش که تا قبلش نشنیدین زیاد. آمادگیشو نداشتین بعد یهو مواجه میشین میفهمین اون آدم چه جایگاهیی داره ولی طول میکشه کامل خودشونو حرفاشونو درک کنین. به هر حال. میدونم که این کتاب به نظر کم حجم میاد خیلی کمک میکنه افرادی مثل من که شاید تازه کارن با یسری چیزا اشنا بشن. دیدگاه‌هایی رو ببینن. کلا دوهزاریشون بیفته اما بار اول فایده ای نداره من قبل هم نوشتم که از یسری جهات پرت بودم هانا آرنت و حرفاش شاخکامو تیز کرد اما هنوز خیلی چیزارو نمیدونم یسری چیزارو کلی فهمیدم. و البته مطمئن شدم فعلا خیلی زود شاید باشه برای خوندن کتاب حیات ذهنش ولی دلم میخواد جدا از اون بقیه کتاب هاشم بخونم. احتمالا یه چند سالی زمان میخوام تا ذهنم قوی شده باشه ظرفیتش رو بدست اورده باشم. مرنش حتی خوندنش غمگینم کرد میدونم ابلهانست. بگذریم. 


نمیدونم لحن پستم شاید تیکه تیکه فرق میکنه دو روزی هست که مینویسم کم کم توش.





1059 : مقالهٔ دوم آیشمن به شکل وحشتناکی ابله بود.

کتاب هانا آرنت(آخرین مصاحبه‌ها و دیگر گفتگوها) ترجمهٔ هوشنگ جیرانی ، نشر ققنوس


گفتگوی یوئاخیم فست 


چقدر وحشتناک به نظر میاد آدم باهوش باشه اما ابله. انگار باید همش خودتو اووم بازبینی کنی یه وقت دچارش نشی. 


این آدم اصلا نمیخواهد تصور کند طرف مقابل چه چیزی را دارد تجربه میکند...


خب من این بار زیاد قصد ندارم دوباره تیکه تیکه بنویسم چون به نظر بهم مرتبط میان بعدم طولانی. فقط الان میخوندم در مورد آیشمنو نازی ها و قتلو هیتلرو این داستانا خب هیچوقت چیز زیادی ازش نمیدونستم اما الان که به موضوع اطاعت رسیده اطاعت تمام و کمال و این که هیچ گناهی متوجهشون نیستو پاسخگو نیستن در مورد آدم کشی و این داستانا یاد یسری آدمها افتادم در زمان حال و در این جا. آدمهای افراطی حالا بیشتر من میتونم مذهبیاشو بگم چون بیشتر دیدم کورکورانه پذیرفتن یسری چیزا اطاعت کردن اقدام کردن درست که البته آدمهای خوبی هم واقعا تو این قشر دیدم ادمهایی که انسانیت دارن اما همه اینجوری نیستن خیلیا هم نفهمیدن و هم خدارو خواستن هم خرمارو بعد یجوری انگار در مسیر اهداف خودشون پیش بردن یسریام فکر کردن اون درسته، اطاعت کردن. شاید این حرفا همینجوری به نظر خیلی گنگ بیاد ولی فکر کنم کتاب خونده بشه فهمیده بشه. شایدم چرتن فقط یادم افتاد. و یاد اون حرف شاملو که میگفت شما حق ندارین هرچیزی که از گذشته بهتون رسیده بدون فکر و کمک عقل بپذیرید و غیره.


هنوز تموم نشده اگه تموم شد چیز دیگه ای به ذهنم رسید زیر همین پست مینویسم. 

1056 : زبان باقی مانده است...

کتاب هانا آرنت(آخرین مصاحبه‌ها و دیگر گفتگوها) ترجمهٔ هوشنگ جیرانی ، نشر ققنوس


اولین مصاحبه (فصل اول درواقع شاید بشه گفت) : «چه چیزهایی باقی مانده؟ زبان باقی مانده است». گفتگوی گونترگاوس و هانا آرنت 

+ در این باره مایلم به اظهارات شما برگردم. شما گفتید: « من در زندگیم هرگز هیچ دسته یا گروهی از مردم را دوست نداشته‌ام، نه مردم آلمان ، نه فرانسه ، نه آمریکایی ها، نه طبقهٔ کارگر و نه هیچ قشر دیگری، من درواقع فقط دوستانم را دوست دارم و یگانه عشقی که میشناسم و بدان باور دارم، عشق به انسانهاست. وانگهی، از آنجا که خودم یهودیم، این عشق به یهودیان به نظرم مشکوک می‌‌آید.  »

می‌توانم بپرسم به عنوان یک فعال سیاسی، آیا انسان نیاز ندارد که به گروهی متعهد باشد، تعهدی که دامنهٔ آن ممکن است به وضعیتی منجر شود که عشق خوانده می‌شود؟ آیا نگران نیستید که ، از منظر سیاسی ، جهان بینی شما عبث باشد؟

نه. به نظرم آن رویکرد دوم [که شما میگویید]از منظر سیاسی عبث است. نخست این که ، وابستگی به یک گروه امری طبیعی است. همیشه از زمانی که متولد میشوید وابسته به یک گروه هستید. اما تعلقبه یک گروه از زاویه‌ای که مد نظر شماست، به معنای دوم، یعنی پیوستن به گروهی سازماندهی شده یا ایجاد آن موضوعی کاملا متفاوت است. این نوع سازمان مربوط به نسبت آن با جهان میشود. افرادی که سازماندهی شده‌اند وجه مشترکی دارند که معمولا آن را منافع مینامند. ارتباط مستقیماً شخصی ، که در آن فرد میتواند از هشق سخن به میان آورد، طبیعتاً پیش از همه چیز در عشق واقعی وجود دارد، و از سوی دیگر در سطح معینی از روابط دوستانهنیز به چشم میخورد. شخص در اینجا مستقیماً خطاب قرار میگیرد، مستقل از نسبتش با جهان.  لذا  اعضای سازمانهای عمدتاً ناهمگون همچنان میتوانند روابط دوستانه‌ی خود را حفظ کنند. اما اگر این دو را با هم ادغام کنید، اگر عشق را روی میز مذاکره بگذارید، بی تعارف بگویم ، من آن را ویرانگر میبینم. 



+ در هر حال گرایش‌هایی به لاپوشانی کردن وجود دارد. این منفعت مشروعی نیست. 

( منفعت مشروع، منفعت نا مشروع. فکر کنم تو مخم میمونن!)


+ ... اگر کسی نمیتواند بی طرف باشد، دلیلش این است که این طور وانمود میکند که مردمانش را آن‌قدر دوست داردکه در تمام دوران‌ها احترام مبالغه آمیزی برای آنها قائل است ــ خب ، با این وضعیت نمیتوان کاری کرد. من فکر نمیکنم آدمهای این چنینی میهن پرست باشند.


+ خانم آرنت شما در یکی از کارهای شاخصتان، یعنی وضع بشر ، به این برداشت میرسید که عصر جدید آن حسی که همه را دلمشغول میکند تنزل داده است ؛ یعنی حس سیاسی که در درجه‌ی نخست اهمیت دارد.شما بی‌ریشه شدن و تنهایی توده‌ها و غلبهٔ آن نوع هویت انسانی که رضایت خود را در روند کار و مصرف مطلق جستجو میکند پدیده‌های اجتماعی مدرن در نظر میگیرید. در همین رابطه دو پرسش دارم.

نخست این که،این نوع دانش فلسفی تا چه اندازه ریشه در تجربه‌ی شخصی شما دارد که نخستین مرحله در روند تفکر محسوب میشود؟

- فکر نمیکنم هیچ روند تفکری بدون تجریهٔ شخصی امکان پذیر باشد. هر تفکری ، تفکری پسین است، یعنی بازخورد برخی موضوعات و وقایع. این طور نیست؟ من در عصر جدید زندگی میکنم، و طبیعی است که  تجربهٔ من در چارچوب آن و متأثر از دنیای مدرن است. این مسأله واقعا مناقشه بر انگیز نیست. ولی صرفا کار کردن و مصرف کردن اهمیتی حیاتی دارد، چرا که در این‌جا نوعی بی جهانی نیز به چشم میخورد. دیگر هیچکسی به این موضوع اهمیتی نمیدهد مه جهان [امروز ] چه شکلی است. 


+ ... به امر زیستی و خودش. و ایت با حس تنهایی ارتباط دارد. حس خاص تنهایی در روند کار ظاهر میشوذ. توضیح این مسئله در اینجا میسر نیست. چرا مه زیادی از موضوع دورمان میکند. اما این تنهایی یعنی اجبار به بهره گیری از خود؛ وضعیتی که در آن مصرف به عبارتی جای تمام فعالیت های واقعا مرتبط را میگیرد. 


+ انسانیت هرگز در تنهایی حاصل نمیشود ، و نیز با محول کردن کار خود به عموم. فقط کسی میتواند آن را بدست آورد که خودش و زندگیش را وقف خطر کردن در قلمرو عمومی کند. (یاسپرس) ...



خب یه بخشایی از این مصاحبه رو نوشتم.  با این که مصاحبه ی اول سی چهل صفحه بیشتر نبود یعنی به نظر طولانی نمیومد اما من همینم خیلی چیزا ازش یاد کرفتم. البته که یسری گفته هاش فهمیدنش اولش اسون نبود برای من نه خیلی ولی خب متوجه شدم چرا استاد گفت فعلا زوده کتاب حیات ذهنشو بخونم خیلی سخت اومد اولش یه قسمتهایی یعنی خب درست تازه مصاحبه بود اما ادم میفهمه طرف تا حدودی چی تو سرش میگذره دیگه راجع به نوشته هاشم معلوم میشه این آدم کی هست چجوری. من خیلی خوشم اومد ازش.نمیدونم چرا توی گودریدز اینقدر امتیازش کم شده. راستش خودم خوشحالم که هم اینو میخونم هم اون کتاب سونتاگ رو خوندم اینجوری وقتی به نوشته هاشون میرسی خیلی شاید راحت تر بتونی درک کنی بفهمی به هر حال فکر نمیکنم بی تاثیر باشه همیشه خوشم میاد نویسنده هارو بشناسم و بعد کتابشونو بخونم کنجکاوم. حتی اگه تو فهم خود کتابم کمک نکنه که میگم بی تاثیر فکر نکنم باشه. بیخیال. میبینین که تو این سه روز البته امروز روز چهارم خیلی نخوندم همش چهل صفحه باید سرعتمو ببرم بالا زمان نیست.


هانا آرنت

1045 : زبان باقی مانده است...

کتاب هانا آرنت(آخرین مصاحبه‌ها و دیگر گفتگوها) ترجمهٔ هوشنگ جیرانی ، نشر ققنوس


اولین مصاحبه (فصل اول درواقع شاید بشه گفت) : «چه چیزهایی باقی مانده؟ زبان باقی مانده است». گفتگوی گونترگاوس و هانا آرنت 

+ در این باره مایلم به اظهارات شما برگردم. شما گفتید: « من در زندگیم هرگز هیچ دسته یا گروهی از مردم را دوست نداشته‌ام، نه مردم آلمان ، نه فرانسه ، نه آمریکایی ها، نه طبقهٔ کارگر و نه هیچ قشر دیگری، من درواقع فقط دوستانم را دوست دارم و یگانه عشقی که میشناسم و بدان باور دارم، عشق به انسانهاست. وانگهی، از آنجا که خودم یهودیم، این عشق به یهودیان به نظرم مشکوک می‌‌آید.  »

می‌توانم بپرسم به عنوان یک فعال سیاسی، آیا انسان نیاز ندارد که به گروهی متعهد باشد، تعهدی که دامنهٔ آن ممکن است به وضعیتی منجر شود که عشق خوانده می‌شود؟ آیا نگران نیستید که ، از منظر سیاسی ، جهان بینی شما عبث باشد؟

نه. به نظرم آن رویکرد دوم [که شما میگویید]از منظر سیاسی عبث است. نخست این که ، وابستگی به یک گروه امری طبیعی است. همیشه از زمانی که متولد میشوید وابسته به یک گروه هستید. اما تعلقبه یک گروه از زاویه‌ای که مد نظر شماست، به معنای دوم، یعنی پیوستن به گروهی سازماندهی شده یا ایجاد آن موضوعی کاملا متفاوت است. این نوع سازمان مربوط به نسبت آن با جهان میشود. افرادی که سازماندهی شده‌اند وجه مشترکی دارند که معمولا آن را منافع مینامند. ارتباط مستقیماً شخصی ، که در آن فرد میتواند از هشق سخن به میان آورد، طبیعتاً پیش از همه چیز در عشق واقعی وجود دارد، و از سوی دیگر در سطح معینی از روابط دوستانهنیز به چشم میخورد. شخص در اینجا مستقیماً خطاب قرار میگیرد، مستقل از نسبتش با جهان.  لذا  اعضای سازمانهای عمدتاً ناهمگون همچنان میتوانند روابط دوستانه‌ی خود را حفظ کنند. اما اگر این دو را با هم ادغام کنید، اگر عشق را روی میز مذاکره بگذارید، بی تعارف بگویم ، من آن را ویرانگر میبینم. 



+ در هر حال گرایش‌هایی به لاپوشانی کردن وجود دارد. این منفعت مشروعی نیست. 

( منفعت مشروع، منفعت نا مشروع. فکر کنم تو مخم میمونن!)


+ ... اگر کسی نمیتواند بی طرف باشد، دلیلش این است که این طور وانمود میکند که مردمانش را آن‌قدر دوست داردکه در تمام دوران‌ها احترام مبالغه آمیزی برای آنها قائل است ــ خب ، با این وضعیت نمیتوان کاری کرد. من فکر نمیکنم آدمهای این چنینی میهن پرست باشند.


+ خانم آرنت شما در یکی از کارهای شاخصتان، یعنی وضع بشر ، به این برداشت میرسید که عصر جدید آن حسی که همه را دلمشغول میکند تنزل داده است ؛ یعنی حس سیاسی که در درجه‌ی نخست اهمیت دارد.شما بی‌ریشه شدن و تنهایی توده‌ها و غلبهٔ آن نوع هویت انسانی که رضایت خود را در روند کار و مصرف مطلق جستجو میکند پدیده‌های اجتماعی مدرن در نظر میگیرید. در همین رابطه دو پرسش دارم.

نخست این که،این نوع دانش فلسفی تا چه اندازه ریشه در تجربه‌ی شخصی شما دارد که نخستین مرحله در روند تفکر محسوب میشود؟

- فکر نمیکنم هیچ روند تفکری بدون تجریهٔ شخصی امکان پذیر باشد. هر تفکری ، تفکری پسین است، یعنی بازخورد برخی موضوعات و وقایع. این طور نیست؟ من در عصر جدید زندگی میکنم، و طبیعی است که  تجربهٔ من در چارچوب آن و متأثر از دنیای مدرن است. این مسأله واقعا مناقشه بر انگیز نیست. ولی صرفا کار کردن و مصرف کردن اهمیتی حیاتی دارد، چرا که در این‌جا نوعی بی جهانی نیز به چشم میخورد. دیگر هیچکسی به این موضوع اهمیتی نمیدهد مه جهان [امروز ] چه شکلی است. 


+ ... به امر زیستی و خودش. و ایت با حس تنهایی ارتباط دارد. حس خاص تنهایی در روند کار ظاهر میشوذ. توضیح این مسئله در اینجا میسر نیست. چرا مه زیادی از موضوع دورمان میکند. اما این تنهایی یعنی اجبار به بهره گیری از خود؛ وضعیتی که در آن مصرف به عبارتی جای تمام فعالیت های واقعا مرتبط را میگیرد. 


+ انسانیت هرگز در تنهایی حاصل نمیشود ، و نیز با محول کردن کار خود به عموم. فقط کسی میتواند آن را بدست آورد که خودش و زندگیش را وقف خطر کردن در قلمرو عمومی کند. (یاسپرس) ...



خب یه بخشایی از این مصاحبه رو نوشتم.  با این که مصاحبه ی اول سی چهل صفحه بیشتر نبود یعنی به نظر طولانی نمیومد اما من همینم خیلی چیزا ازش یاد کرفتم. البته که یسری گفته هاش فهمیدنش اولش اسون نبود برای من نه خیلی ولی خب متوجه شدم چرا استاد گفت فعلا زوده کتاب حیات ذهنشو بخونم خیلی سخت اومد اولش یه قسمتهایی یعنی خب درست تازه مصاحبه بود اما ادم میفهمه طرف تا حدودی چی تو سرش میگذره دیگه راجع به نوشته هاشم معلوم میشه این آدم کی هست چجوری. من خیلی خوشم اومد ازش.نمیدونم چرا توی گودریدز اینقدر امتیازش کم شده. راستش خودم خوشحالم که هم اینو میخونم هم اون کتاب سونتاگ رو خوندم اینجوری وقتی به نوشته هاشون میرسی خیلی شاید راحت تر بتونی درک کنی بفهمی به هر حال فکر نمیکنم بی تاثیر باشه همیشه خوشم میاد نویسنده هارو بشناسم و بعد کتابشونو بخونم کنجکاوم. حتی اگه تو فهم خود کاابم کمک نکنه که میگم بی تاوی فکر نکنم باشه. بیخیال. میبینین که تو این سه روز البته امروز روز چهارم خیلی نخوندم همش چهل صفحه باید سرعتمو ببرم بالا زمان نیست.

هانا آرنت

1032 : هاناارنت آخرین مصاحبه و دیگر گفتوگوها

متاسفانه باید اعتراض کنم من به حلقه ی فیلسوفان تعلق ندارم. حرفهٔ من،اگر کسی اساسا بتواند از آن سخن بگوید، [در حوزهٔ] نظریهٔ سیاسی است.گرچه شما خیلی لطف دارید ولی من نه حس میکنم که فیلسوفم ، و نه فکر میکنم در حلقهٔ فیلسوفان پذیرفته شده ام. 

اما برویم سراغ پرسش دیگر که ابتدا مطرح کردید : شما میگویید: عموماً این‌طور تصور می‌شود که فلسفه شغلی مردانه است. [اما] لازم نیست همیشه حرفه‌ای مردانه بماند! کاملا ً ممکن است که روزی روزگاری یک زن فیلسوف باشد. 


هانا آرنت

آخرین مصاحبه و دیگر گفتوگوها، ترجمهٔ هوشنگ جیرانی، نشر ققنوس


خب و اما این کتاب. تازه شروعش کردم چیز زیادی فعلا نمیتونم بگم اما خب خیلی به نظرم خاکی‌میاد دوما که امیدوارم به شناخت خوبی ازش برسم. خودش خیلی متواضع به نظر میاد که گفت من خودم رو فیلسوف نمیدونم. این کتاب مثل اون کتاب گفتگو با سوزان سونتاگ نشر حرفه نویسنده است که خوندم. همونطور که اونجا گفتم وقتی اینجوری ادم انگار روبروی طرف نشسته و حرفاشو مستقیم میشنوه شاید توی کتاب ها به این صورت هیچوقت نباشه یعنی در مورد خودش نگه. 

واقعا چرا اینجوری تصور میکنن. این که شغل مردونست تو ایرانم همین باید باشه من فیلسوف زن نشنیدم البته دنبالشم نرفتم. حتما من نمیشناسم. اصلا از این دسته بندی زن و مرد خوشم نمیاد اینقدر بدم میاد اینجوری میگن یه بنده خدایی خیلیم به خودش افتخار میکرد فلسفه خونده ارشد بعد دقیقا این زن بودنو انگار همش دنبال پایین اوردنش بود انگار فقط به عنوان یه جنس میدید زنو این چه فلسفه ای هست که تو خوندی. والا در نتیجه زیاد به دانشگاه نباید فکر کرد که چیزی از توش میای بیرون. :/

به هر حال اون روزی روزگاری ممکن است یک زن فیلسوف باشد منو میگه ها احتمالا ۲۰-۳۰سال آینده شااااااید بشم شاید. :دی میدونم میدونم ارزو بر جوانان اولن عیب نیست دومن که من خوشم میاد از فلسفه همینجوری بخونمش اگه زبانم قوی بشه شاید بشه‌‌. به هر حال من باد گرفتم توی زندگیم هیچ چیز بعید نیست. هرچیزی میشه اتفاق بیفته ادم باید به اون چیزی که دوست داره فکر کنه.ممکنم هست اصلا عوض بشه اما در لحظه چرا باید بگم نمیتونم نمیشه نداریم ؟  من یه عکاس و شاید یه نیمچه فیلسوف میشم که نویسندگیم یاد گرفته زبانشم قوی شده کلیم کتاب خونده و میخونه. خب میدونین من قبلا چقدر وحشتناک بودم؟ خب هیچی نمیدونستم مثل خیلیا که الان بهشون بگی از فلسفه خوشم میاد یا دلم میخواد بخونم شاید فکر میکردم فلسفه مال ادمای خیلی گنده است که سخت ادم حالیش نمیشه اصلا سمتش نرم نفهمم اما همین ادما مگه از چیشروع کردن چشم باز کردنو این شدن؟؟؟ نه همه سطح پایینی داشتن به هر حال پله پله تا هرچی شود فقط باید تز دیروز بیشتر دونست بیشتر یاد گرفت بیشترکارکرد و کلا ادم رو خودش کار کنه. ادم تغییر میکنه. من هثخیلی عوض شدم اگه اینجوری مه ادامه دادم پیش برم مگه میشه یه سال ده سال بیست سال دیگه همین ادم الانم باشم. خدارو چه دیدی :))))


چیزی که برام جالب بود رابطه ی هانا آرنت و مارتین هایدگر بود که خب ظاهرا بعد یه مدت به نظر دووم نمیاره البته خیلی کنجکاوی نکردم فقط توی بیوگرافیش خوندم. چقدر بد. نه؟؟ :((( 


1030 : کتاب جدید و ...

آقا من هنوز دارم فکر میکنم چی بخونم. دلم میخواست علیه تفسیرو بخونم. اما این چند روز مطمئن نیستم بتونم اونجوری بشینم ترجیح میددم شاید کتاب کم حجم تری شروع کنم یعنی زود بتونم توی یک فاصله زمانی تموم کنم. دو این که از تمرکزم مطمئن باشم بعد سونتاگ رو شروع کنم.

چند روز پیش توی کانال آقا گل فکر کنم نمیدونم اسمش عوض شده دقیق یادم نیست یه قسمت از کتاب قدرت اسطوره، نوشته ی جوزف کمبل، نشر مرکز گذاشته بود همونی که من کامل نخوندم خب به خاطر یهسری چیزا بیخیالش شدم اون موقع. فکر کنم تنها کتابی که کامل نخوندم و میدونم میدونم باید بخونم دوباره از اولش ولی این نوشته رو گذاشته بود : 

«من راه بسیار خوبی به شما نشان خواهم داد: در یک اتاق بنشینید و بخوانید و بخوانید و بخوانید. و کتاب‌های درستی را بخوانید که افراد درست نوشته‌اند. هنگامی که با نویسنده‌ای برخورد می‌کنید که واقعاً شما را مجذوب می‌کند، هر چه او نوشته است را بخوانید. نگویید، اوه، می‌خواهم بدانم فلانی و بهمانی چه کرده‌اند، اصلاً نگران فهرست کتاب‌های پرفروش نباشید.فقط آن چه را که این یک نویسنده به شما می‌دهد بخوانید. سپس می‌توانید هر آن چه را که او خوانده است بخوانید، و بدین ترتیب دریچه جهان از دیدگاهی معین، به روی شما گشوده می‌شود. اما هنگامی که از یک نویسنده به نویسنده‌ای دیگر می‌پرید، می‌توانید تاریخی که هر یک از آن‌ها فلان کتاب خود را نوشته‌اند به ما بگویید، اما دید جدیدی از آن‌ها دریافت نمی‌کنید

به نظرتون اونی که زیرش خط کشیدم درسته؟ این که اگه از یه نویسنده به نویسنده دیگر پرید تاریخ معینی دریافت نمیکنه ادم؟؟؟ خب من که الان کلا داررم لیست کتابایی که دارمو میخونم که خب تقریبا همینجوری هم کردم ولی بعضی پقتا ادم نمیتونه پشت هم کتابای یه نویسنده رو بخونه. البته البته فهمیدم یادم اومد یادم اومد استاد میگفت کتابو هرچی که میلمون میکشه بخونیم فقط درست بخونیم. در نتیجه نه این که این غلط باشه اما خب شاید هرکس بجوری شایدم اصلا ناخودآگاه بشه اینجوری مثلا من از کافکا تقریبا چندتاشو خوندم یا سونتاگ دارم میخونم نمیدونم به هر حال با قسمت بالاش موافقم و من چقدر عقبم و چقدر زمان کم دارم احتمالا دیر فهمیدم. مشکل اینه خیلی دلم میخواد به کسایی که نمیدونن بگم پشیمون میشن اما بلد نیستم سعیم کردما اما انگار جک میگم بهشون. بگذریم. 

تو مخم رفت برم یه لیسانس دیگه بگیرم مثلا ادبیات :/ بعد دیم فکر مزخرفی واقعا دانشگاه هیچ گلی به سر ادم نمیزنه. همین عکاسیم فقط به لطف یه استاد بود که واقعا تدریس میکردو آموزش دیدم بقیه خاله بازی بود تقریبا البته شاید ترمای اول از حق نگذرم  یسری اموزشای فنی رو دیدم یعنی ابزارو دوربینو اینا بیشتر نه. دیگه همین بهتره جای تز دادن از زمان استفاده کنم میدونم از پسش بر میام باید هرچند وقت یبار یاد خودم بیارم کجا بودم الان کجام و کجا میخوام باشم اینجوری ادم انگیزه پیدا میکنه ادامه بده سرعت کارشو زیاد کنه کم نیاره. میدونم تو یه چیزایی بدم زبان فارسیم هنوز قوی نیست درست حرف نمیتونم بزنم اونجوری یعنی جایی اگه مباحث جدی باشه درست نمیتونم خوب بنویسم وقتی راجع به مسئله ای جدی باشه. این نوشتنای اینجا هم کاملا آماتور وارم و عامیانه مینویسم. باید کتاب بخونم تا بتونم بفهمم حرف بزنم بنویسم شاید ده سال طول بکشه اما خب فعلا به مدت زمانش نباید کار داشته باشم باید فقط انجام بدم به مرور مشخص میشه چقدر عوض شدم. 


خب فکر کنم کتاب هانا آرنت (آخرین مصاحبه ها و دیگر گفتگو ها) رو بخونم. ترجمهٔ هوشنگ جیرانی، نشر ققنوس.