روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشر خوارزمی» ثبت شده است

2472 : کتاب جدید

نمیدونم مهمونهامون کی میان فکر کنم هفت یا هشت. منم همه کارامو کردم. دیگه نوبت کتاب جدیده که بین فلسفه ی نقادی کانت یا نگاهی به پدیدار شناسی و فلسفه های هست بودن ، هست. که احتمالا اولی رو انتخاب میکنم. 

میدونی این فکر هست که آدما، حتی شاید یه زمانی خود من فکر میکردم فلسفه سخته. قابل فهمیدن نیست برای هر کسی و کسی که فلسفه میخونه حتما یا خیلی خفن یا خیلی کودن که عمرشو داره براش میذاره. اگه بگم فلسفه سخت نیست دروغ گفتم. سخته خیلی سخت همون قدر که عکاسی برام سخته! مثل هر هدف دیگه ای رسیدن و کار کردن توش سخته اما فلسفه فقط مقدار زیادی صبر میخواد به خصوص اگه اول راه باشیو هیچی ندونی. باید صبر داشته باشی و مشتاق باشی تا کم کم یاد بگیری. و وقتی یه مدتی گذشت کم کم میبینی که چقدر خوندنو غرق شدن توش لذت بخشه. چقدر گسترده است و چقدر مسئله هست که تو نمیدونی. و حتی بهش فکر هم نکردی. من عاشق فلسفه ام حتی اگه سخت باشه عاشق سخت بودنش. همیشه سختی رو ترجیه دادم. مثل یه آدم سادیسمی ( نمیدونم کلمه ی درستی انتخاب کردم یا نه). استاد سخت گیر، رشته ی سخت ،کارکردن سخت و... اگه ادامه بدم دیوونگیام برات رو میشه هرچند که تو میدونی همه چیزو از من. چقدر احساس شادی و خوشبختی میکنم وقتی فکر میکنم عکاسی خوندم با استادم و دوستهام آشنا شدم به فلسفه رسیدم و ادبیات رو هم دوست دارم و دلم میخواد یه عکاس فیلسوف نویسنده بشم. خدارو چه دیدی شاید یروزی شد. شایدم یه خورده مسخره بیاد حرف زدن راجع به رویاها گاهی خیلی سخته. نگاه نکن چند وقت عکاسی نکردم. دوست ندارم الکی هرجا میرم دوربین با خودم ببرم خب همه چی یجور دیگه است باید انگار کشیده بشی سمتش. انگار اینجوری مشخص میشه که وقتشه عکس بگیری. نمیدونی که چقدر دلم میخواد اما دلم و دستم سمتش نمیره الان. بیخیال حرف زدنهای اینجوری یه خورده سخته منم خیلی وقت بود اینجوری دردو دل نکرده بودم. شاید هنوز کلی چیز تو دلم هست که دلم میخواد بهت بگم. چقدر حسرت خیلی کارایی رو میخورم که نمیتونم و شرایطشو ندارم تا انجامشون بدم. اما چیکار میشه کرد جز صبر کردن. من استاد صبر کردن شدم تمام زندگیم همینه به جاش به کارایی که میتونم کنم فکر میکنم. به خوندن به دیدن به شنیدن به فکر کردن به راه رفتن دلم میخواد بی هدف جایی راه برمو گم بشم. برم دیگه.  

2216 : زنگ تفریح

ارسطو در واقع یکی از انعطاف پذیر ترین و بی تعصب ترین فلاسفه بوده که فلسفه را کوششی متوقف نشدنی و مداوم برای رسیدگی به همهٔ پیچیدگی های تجربه های انسانی تلقی میکرده و هرگز از پا نمینشسته و همیشه در جستجوی این بوده که بلکه باز هم راههای بهتر برای کنجانیدن آن پیچیدگی ها در افکارش پیدا کند. 


کتاب فلاسفهٔ بزرگ آشنایی با فلسفهٔ غرب ، براین مگی، عزت الله فولادوند ، نشر خوارزمی


مثلا چی میشد من یکی بودم مثل ارسطو. شایدم بشم کسی چمیدونه! 


تا الان داشتم میخوندم یه ذره خسته شدم اما خستگی هنوز باعث نشده ول کنم. زبانمو همه تکالیفشو انجام دادم یه دور درس جدیدم خوندم افلاطون رو هم تموم کردم. یسری جاهاش خلاصه نمیشه کرد. به خاطر همین بیخیال شدم ولی درست میخونم به جاش چند بار چند بار میخونم خب به من چه میخوام تو ذهنم بمونه. 


کتابخونه تازه داره شلوغ میشه اما من جام قشنگ دنج کنج دیواره حالا عکس میگیرم ازش کیفمم گذاشتم سمت راست دیگه هیشکی نمیبینتم منم نمیبینم والا ادم استرس میگیره. البته دل ادمم خوش میشه که این همه فرهیخته تو کتابخونن مثلا. اینجا جاش باحاله ها ولی دلم از این کتابخونه خارجیا میخواد. که دسترسی به کتابم راحته توش. نه اینجوری که اینا میترسن کتاب دست کسی بدن. :/ 

تا ساعت هفت امروز اینجاییم چون من باید حموم برم. یدور دیگه هم زبانپ خونه بخونم. همین دیگه بهتره برم.


2213 : فلاسفهٔ بزرگ

من بازم شروع کردم این دفعه با جدیت بیشتر. خب فکر کنم از این آدماییم که هر روز صبح که شروع میشه یه روز جدیده برام و روز که تموم میشه پایانشه. برنامه ام رو یه خورده جا به جا کردم. ورزش رو از روزای زوج آوردم روزای فرد. اینطوری دو روزم در هفته پره و میتونم بعدش کارای سبک ترمو تو خونه انجام بدم و پنج روزم خالی برای کتابخونه رفتن و کار کردن. سخت کار کردن. وقتی هدف داری نباید وقتو تلف کنی باید فقط انجامش بدی و امیدوار باشی که حتما اتفاق میفته. مهارو که دیدم بیشتر عزمم جزم شد که کار کنم. بله دلم میخواد فلسفه بخونم. فلسفه هنر احتمالا و همه چیز به کار کردنم بستگی داره چون سخته. واقعا رشته ی سختیو در پیش دارم. و براش میخوام عمرمو بذارم. عکاسی همه زندگی منه درسته یعنی فلسفه خوندن نه تنها منو از عکاسی دور نمیکنه چه بسا که نزدیک ترمم میکنه من از عکاسی و به واسطه ی عکاسی به خیلی چیزا رسیدم. خیلی چیزهای ارزشمند. واقعا ارزشمند. به استادم به فلسفه به همه چی اصلا زندگیم شخصیتم همه چیم عوض شد. حالا میخوام آینده امو شکل بدم و مهمه که بشه. یعنی تلاش میکنم و اتفاق میفته. 

کتاب جدید که قبلا یک دور خوندمش و باز میخوام بخونم کتاب فلاسفهٔ بزرگ نوشتهٔ براین مگی هست با ترجمهٔ عزت الله فولادوند نشر خوارزمی. اول میخواستم سیر حکمت رو بخونم بعد دستم رفت سمت این. بریم که داشته باشیمش. به نسبت تصمیم دارم سریع بخونمش و با دقت و وقتو هدر ندم که طول نکشه زمان خیلی مهمه. خیلی خیلی مهم اونم با حجم این کتابایی که من باید بخونمشون. ۹ ماه وقت دارم. مثل دوران حاملگی میمونه :دی نه جدی میگم ۹ ماه برای این که یاد بگیرم زمان کمی نیست. مطمئنم میتونم. فقط باید از یسری چیزا بزنم و سرم گرم خوندنم باشه. 

1928 : انتخاب

کتاب یادداشت ها ، نوشتهٔ فرانتس کافکا، ترجمهٔ مصطفی اسلامیه ، نشر نیلوفر


گوته : لذت من برای خلق کردن بی پایان بود. 


من عاقل بودم ، اگر چنین میپسندی، چون هر لحظه آمادهٔ مرگ بودم، اما نه به آن علت که به همهٔ کارهایی که به عهده ام واگذار شده یود رسیدع بودم ، بلکه بیشتر به این دلیل که هیچکدامشام را انجام نداده بودم و حتی امید آن را نداشتم که هرگز بتوانم انجام دهم. 


وقتی چیزی میگویم بلافاصله و سرانجام اهمیتش را از دست می دهد، موقعی که آن را روی کاغذ می آورم نیز همینطور ، اما گاهی معنای تازه ای پیدا میکند. 


باید مقدار زیادی تنها باشم. آنچه بدست آوردم فقط نتیجهٔ تنهایی بود. 


از هرچه به ادبیات مربوط نباشد متنفرم، مکالمه ها ( حتی اگر مربوط به ادبیات باشد)  حوصله ام را سر میبرد ، دیدار با آدم ها خسته ام میکند، غم و شادی بستگانم روحم را کسل میکند. مکالمه ها به نظر من ، اهمیت، جدیت، حقیقت همه چیز را از میان میبرد. 


ترس از وصلت، از افتادن زندگیم به دست دیگری . آن وقت دیگر هرگز تنها نخواهم بود. 


خودم را تا حد بی عاطفگی محض از همه کنار کشیده ام. همه را با خود دشمن کرده ام، با هیچکس حرف نمیزنم. 


از دردی هراس دارم که زیرش فضای خالی از فکر ، آهسته دهان باز میکند، یا حتی فقط محض آمادگی کمی خود را بالا میکشد.




تا صفحه سیصد خوندم تقریبا نصف کتاب‌.  فکر نکنم امروز تموم بشه تا قبل از اسفند ولی دارم خوب کار میکنم. این برای منی که اصلا نمیتونستم مدت طولانی یه جا بشینم کتاب دستم بگیرم عالیه .سرم به کار خودم. مهم خوندن چه اینجا چه کتابخونه یه گوشه کنج دنجم میشینمو کارمو میکنم. میدونی الان که دارم نوشته های کافکارو میخونم یاد کتاب گوستاو یانوش افتادم که ملاقات هاشو با کافکا نوشته بود آخرش فکر کنم خودش نوشته بود کم کم فاصله میفته و فراموش میکنه چیزایی که کافکا یادش داده و بهش گفته رو.که بعدن یادداشت هاشو پیدا میکنه انگار حسرت بخوره چرا یه مدت طولانی فراموش کرده بود. یادم نیست دقیقشو کتابمم که دست سپهره. این کتابامو بگیرما دیگه کتاب دست کسی نمیدم :دی خساستم خب ویژگی که حداقل تو این مورد فکر کنم بد نی داشته باشم :دی اخه یه وقتا واقعا یه چیزایی یادت میاد دلت میخواد بری سراغ کتابات بعد میبینی نیست نه این که نخوای بدی کسی بخونه.

خلاصه این که دلم نمیخواد من این اتفاق برام بیفته مثل یانوش خیلیم از این مسئله میترسم. برا خودم چیزایی دارم که یادآوری میکنه کجا بودم و چی شد فقط برا این که ول نکنم. حرفای استادمو برای خودم نوشتم هراز گاهی میخونمشون بخصوص ایناییی که این آخریا بهم گفت فقط باید آویزه ی گوشم کنم. این که ادم یادش بمونه مهمترین چیزه. میدونم هرچیزی هزینه داره . هدف منم هزینه اش زیاد و آسون نیست. نمیدونم از پسش بر میام یا نه. شاید اصلا عوض بشه اما فعلا که همین آدم هیچوقت نمیدونه چه چیزایی براش اتفاق میفته فقط میتونه مدام دست به انتخاب بزنه که خدا نکنه اشتباه کنه و هزینه ای که داده به هدر بره. بگذریم

دیگه این که داشتم فکر میکردم اگه قبولم نشدم فلسفه برای خودم بخونم .ولی چند تا ایراد داره یکی این که اونجوری هدفمند نیست . دوم این که ملت چشمشون به مدرکته پس فردا حرف بزنم نمیگه کتاب خوندی که میگه تو سر پیازی یا ته پیاز که نظر میدی :/ سوم این که یسری تجربه های جدید توی تحصیل توی اون محیط دانشگاهی هست که بیرون نیست. نمیدونم اینارو دارم درست میگم یا اشتباها فقط دارم نظرمو میگم که واسه این چیزا دلم میخواد که کلا دوست دارم تجربه کنمو برم. برام مهم نیست بقیه چی بگم دلیل دوم رو فقط گفتم که بگم همچین چیزی هست وگرنه اهمیتی نداره من هیچوقت به خاطر حرف مردم کاری نمیکنم. اصلا چرا این چیزارو گفتم بیخیال.

یکی از دختر خاله هام رفته بیمارستان برای زایمان. حالا خوبه خانواده از این لحاظ عقب نیست زیاد نوه نتیجه داریم :/ اینم فکر نکنم آخریش باشه اما داشتم فکر میکردم این یکی از هزینه هایی که من میدم احتمالا. نمیشه هم بتونی به کارای بزرگ فکر کنی هم بچه دار بشی بتونی تربیتش کنی هم خانواده تشکیل بدی متعهد بشی. نمیشه دیگه اصلا جور نیست. من هنرمو عکاسی رو و بعدش فلسفه و ادبیاتو ترجیح میدم به این قضایایی که همه انتخابشون هست. شاید یروز پشیمون بشم اما الان فکر میکنم درست ترین انتخابمه. بعضی وقتها باید چند وقت یک بار انتخابهامونو مرور کنیم ببینیم تو چه مسیری با اون انتخاب میفتیم از چه مسیری دور میشیم و ببینیم ارزششو داره یا نه. 

1916 : هیچ...

کتاب نامه به پدر، نوشتهٔ فرانتس کافکا ، ترجمهٔ فرامرز بهزاد، نشر خوارزمی


تو با گفته هایت بی خیال ضربه میزدی، دلت برای هیچکس نمیسوخت، نه ضمن گفتن و نه بعد از آن . انسان در برابر تو پاک بی دفاع بود. 


من در حضور تو زبانم میگرفت، نوعی لکنت زبان پیدا میکردم ، تازه این هم برایت خیلی زیاد بود، و من دست آخر ناگریز به سکوت میشدم، در ابتدا شاید از روی کله شقی ولی بعد ها به این علت که در قبال تو نه توانائی فکر کردن را داشتم و نه توانایی حرف زدن را ، و چون تو در واقع تنها مربی من بودی ، این در همه جای زندگی ام تاثیر گذاشت. 


من در قبال تو اعتماد بنفسم را از دست داده بودم و در عوض آن، احساس تقصیری بیکران کسب کرده بودم. 


میترسد که این ننگ از خود او بیشتر عمر کند. 


نمیدونم چند روز که ننوشتم. زیاد درگیر نبودم کتابمو میخوندم یه فیلمی میدیدم و البته امروز در حال جمع کردن اتاق بودم. مجبور شدم میزمو جمع کنم خونمون سه روز روضه است. بهتره در موردش حرف نزنیم که اصلا حوصله آدمارو ندارم جاییم ندارم برم. اتاقم نگم که جمع کردنش با چقدر عذاب همراه بود اما تقریبا تموم شد اینقدر شلوغش میکنیم ما که بگذریم. خبری نیست. هنوز همونجوریم  میدونم باید خودمو از این وضعیت درارم اما خیلی این بار سخته سخت تر از همیشه کاش از پسش بر بیام. کاش این زمستون زودتر تموم بشه . از همه چی متنفرم


1915 : کتاب جدید : نامه به پدر

دارم کتاب نامه به پدر کافکا ترجمه فرامرز بهزاد نشر خوارزمی رو میخونم. شروعش کردم فقط واسه این که بیکار نکنم به چیزای مزخرف فکر کنم. از وقتی بیدار شدم همش تو تخت بودم. این بهترین راه دور زدن این وضعیت مزخرفِ.حرف دیگه ای ندارم. بی حوصله تر از این حرفام. قرصا هم انگار هیچ تاثیری ندارن. نمیدونم این وضعیتو دوباره چطوری درستش کنم. نمیدونم فقط گیر کردم. 

1847 : کتاب ، عکاسی

خب. کتاب فلاسفهٔ بزرگ ـ آشنایی با فلسفهٔ غرب ـ ، نوشتهٔ براین مگی نشر خوارزمی با ترجمهٔ عزت الله فولادوند رو سه  فصلشو خوندم. به صورت مصاحبه است که مگی هر دفعه با یکی از کسایی که با فلسفه سروکار دارن انجام میده. نمیتونم بگم آسون هست ولی سختم نیست انگار چیزایی میگه که بدم نیست ادم بدونه. یسری اطلاعات جزئی که شناخت میده به آدم در مورد فلسفهٔ فیلسوفی خاص یا دوره ای مشخص. 

از کتاب بگذریم. امروز میرم عکاسی همین حوالی فعلا دارم امتحان میکنم باید ببینم چی میشه مجموعه جدیدم. دلم میخواد انجامش بدم. بعد که برگردم بایی کتابمو میخونم و زبان رو. باید کم کم حاضر بشم. تا قبل عید وقت دارم برای این مجموعه فعلا البته. برم یسری چیزارو اوکی کنم کم کم حاضر بشم. قرار نیست فلسفه خوندن باعث بشه دیگه با عکاسی کارم تموم بشه. در واقع فکر میکنم همه اینا به عکاسی بر میگرده. 

1843 : کتاب جدید : فلاسفهٔ بزرگ

آشنایی با فلسفة غرب ، نوشتهٔ براین مگی، ترجمة عزت الله فولادوند ، نشر خوارزمی


اینم از کتاب جدید که من فقط حرفای مترجم رو راجع بهش خوندم. این که این کتاب در واقع مصاحبهٔ یا گفتگوی مگی با یسری از فلاسفه های معاصر هست راجع به فیلسوفایی که بودن و تفکراتو نظریه هاشون. از مگی این اولین کتابی که دارم میخونم. بریم ببینیم چجوریِ. 

661 : فکر موذی (ویرایش شد)

 همیشه یه فکر موذی غمناک ، وقتی خوشحالی تو فکرت میاد. خیلی شاید بزرگ نباشه. اما یادت میاره میخواد زهر مارت کنه.مدام میخواد بجنبه تا تلخیو به کامت بریزه. این فکرا فقط مخصوص خوشیان اصلا وقت دیگه نمیتونن خودشونو نشون بدن. هرچقدر به عقب برونیشون باز گرفتار میشی. باید تسلیم بشی اخرش و بگی خب باشه میدونم اینجوری لعنتی حالا چیکارت کنم دست از سرم بردار. بزار الانو خوشحال باشم. چیکار کنم‌ که اونجوری که میخوام نیست یا کارای دیگه رو نکردم یا فلان چیزو ندارم یا خیلی چیزای دیگه. اینجور وقتا بعد از خوشحالیت که اینا میان سراغت باید هدفونو بزاری تو گوشت سرتو بکنی زیر بالش یا آهنگ گوش کنیو حواست به تک تک نت ها یا کلمات واو به واو باشه یا مجبور کنی خودتو بخوابی یا خودتو مشغول خوردن کنی یا بمیری :/ که اخرم حتی با مردنت دست از سرت ور نمیدارن باید فکر کنی تا صدا عر زدنت دراد خیالش راحت بشه گورشو گم کنه. بعدم بهت بگه غلط کردی که خوشحال شدی. این چیزا به تو نیومده. بعدم یه ایست بلند و بالا از غصه‌هات جلوت میزاره میگه خودتو جمع کن کارای دیگه تو انجام بده. 

خوشحال که میشین بی صدا خوشحال بشین. 


چرت نویس، همیشه هم اینجوری نیست هرچند که بوده باشه باورش نکنین . شاید روزی رسید همه چی‌خیلی بهتر شد  


برای این عکس کافکا مردم. هر چند که کیفیتش آنچنان نیست اما میتونم تصورش کنم انگار زنده بودنشو دیدم  چقدر عجیب این فکرا  و عکسها...

 

قلب، خانه ای است با دو اتاق خواب. در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی می کند. نباید خیلی بلند خندید، وگرنه رنج در اتاقِ دیگر بیدار می شود.

- یانوش : شادی چطور؟ از سر و صدایِ رنج بیدار نمی شود؟

نه، گوشِ شادی سنگین است. صدای رنج را در اتاقِ مجاور نمی شنود.


 گفتگو با کافکا، گوستاو یانوش، ترجمهٔ فرامرز بهزاد ، نشر خوارزمی



بعد نوشت :به چی فکر میکنم نمیدونم. الان دیگه اصلا نمیدونم این قدر که مقاومت کردم برای فکر‌نکردن... برای این که رو سرم آوار نشه. شایدم یه بخشیش به تو فکر میکردم به تو به تو به تو و به تو و به خودم به چیزی که درونم نمیتونم کنترلش کنم چیزی که شاید نباید باشه هرچقدر که سعی میکنم بهش فکر تکنم نمیشه به محال بودن همه چیز. فکر کردن به تو تحت هیچ شرایطی ناراحت کننده نیست این منم منم که ایراد دارم. این نقص من انگار هیچ چیز واقعی نیست انگار هیچ وقت واقعی نبوده انگار ولش کن. فکر موذی اینه بهم میگه نباید عاشقت باشم  هزار تا ایرادمو جلو چشم میاره باهاش دعوا میکنم میگم دست از سرم بردار به اون ربطی نداره به هیچکس ربطی نداره. دست خودم نیست. من هیچی نمیخوام هیچی جز همین میگم میگم میخوای اینو ازم بگیری من بکش منو بکش. شاید واسه همینه گورشو گم کرد صداش نمیاد.میدونه کاری ازش بر نمیاد. میدونه میدونه. این مال منه با هیچ کس سهیم نمیشم تورو به هیچکس اجازه نمیدم به هیچ کس ربطی نداره. این زندگیمه من قصد خود کشی ندارم. ندارم ندارم ندارم. و برام هیچی مهم نیست هیچی...

305 : پزشک دهکده

خب کتاب پزشک دهکده تموم شد . من داستانهارو دوست داشتم. البته فقط به دوست داشتن نیست کافکا تو نوشته هاش معمولا نمیاد خیلی مستقیم همه چیزو بگه خودت باید فکر کنی و ببینی منظور چی بوده . تو چند تاش من گیج شدم و نفهمیدم درست فهمیدم جریانو یا نه اما در کل بد نبود.


پزشک دهکده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی


پزشک دهکده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی


پزشک دهکده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی


پزشک دهکده / فرانتس کافکا / فرامرز بهزاد / خوارزمی