روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشر حرفه هنرمند» ثبت شده است

1708 : مقالهٔ جدید : عکاسی ، زبان ، زمینه

تصمیم گرفتم امروز فردا و احتمالا پس فردااز این ۹ مقاله ای که نخونده باقی موندن بخونم یعنی چون میلم به کتابایی که دارم نمیکشه و حسابی مشتاقم برم کتابایی که الان احساس میکنم رو مودشونمو بخرم و بخونم کلا فاز مطالعه امو یه مدت تغییر بدم بعد از این مقاله ها از عکاسی و ادبیات برم تو کار فلسفه. هوس کردم. الانم میخوام مقالهٔ عکاسی ، زبان ، زمینه ـ پیش در آمدی بر دههٔ ۱۹۸۰ ـ نوشتهٔ آن رویمر ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ مجله حرفه هنرمند شماره ۲

1514 : این کتاب تموم شد

و منی‌که ادم قبلی نیستم.
حرفی ندارم بزنم حداقل الان. 

در موردش که خوب هست یا نه البته که اره. اشتثنا شدن با نویسنده ای که یکی ز کتابای مورد علاقم در مورد عکاسی رو نوشته شخصیتش تفکراتش تجربیات رنجش مگه میشه خوب نباشه. 

کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند

1513 : هریک از ما آهنگ رنج کشیدن خودش را دارد...

دقت کردین اما گاهی بعضی از آدمها آهنگ رنج کشیدنشون به ما نزدیکِ. شناختن این آدما مثل موهبت میمونه. شنیدنشون ، خوندنشون دیدنشون...


چه جالب. بارت هم با خوندن کتاب پروست واقعیت رو باز میابه. این همون کار و امکانی که فلوبر هم به خواننده اش میداد. بازیافتن واقعیت با همزاد پنداری یکی نیست. هم زاد پنداری و باز یافتن واقعیت انگار پروسشون شکل هم باشه   اما همزاد پنداری تو خودتو میذاری جای شخصیت داستان  باز یابی واقعیت شخصیت داستان جای تو باشه انگار. هیلی مهم نیست  این اولش اما خودم شک داشتم. که نکنه این درک کردن واقعیت از همزاد پنداریم باشه.


این همان چیزی است که ادبیات را به وجود می‌آورد: این که نمیتوانم همهٔ چیزهایی را که پروست در نامه های خود در مورد مریضی، شجاعت ، مرگ مادرش ، رنج کشیدنش و غیره نوشته است بدون درد بخوانم، بپون این که حقیقت خفه ام کند.


تلاش میکنم روز به روز زندگی‌ام را بر اساس ارزش‌های او ادامه دهم. باید چیزی را که او پرورش داده و تامین کرده از طریق تولید آن توسط خودم بازیابی کنم. 


شجاع نبودن، شجاعانه است...


من همیشه در ترس به سر میبرم، و احتمالا حتی بیش از پیش؛ زیرا به طور متناقضی شکننده ترم ( اصرارم به کناره‌گیری از این روست. یا به عبارت دیگر ، کشف جایی که کاملا در برابر ترس محافظت شده باشد).


هر نوع «معاشرت»ی بیهودگی دنیایی که مامان دیگر در آن وجود نداردرا تقویت میکند. پیوسته اندوهگین‌ام.  



اکنون می‌فهمم یک عکس چگونه مقدس می‌شود، چگونه هدایت می‌کند؛ مسئله یادآوریهویت یک شخص نیست، بلکه بیانی کم یاب یا «فضیلت»ی در درون آن هویت است. 


رفته رفته اثر فقدان روشن تر و برنده تر می‌شود. هیچ میلی به ساختن چیزی جدید ( به جز در نوشتن) ندارم. نه دوستی، نه عشق و...

فکر کنم بسه. با این که از هر یادداشت فقط یک جمله یا دوجمله نوشتم اما خب. به نظر زیاد میاد. 


نمیشه ننوشت ببینین چی گفته:


ما فراموش نمیکنیم،

بلکه چیزی خالی در ما آرام میگیرد.


آنچه او دوست داشت و آنچه او دوست نداشت ارزش های مرا شکل داده است .



کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند

1512 : هجوم اندوه. میگریم

کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند


اکنون، گاه و بیگاه ، ناگهان در درونم سر بر میکشد، مانند حبابی در حال ترکیدن: فهم این که او دیگر وجود ندارد. او دیگر وجود ندارد ، مطلقا و برای همیشه ...


کم‌کم نوایی شوم ( ناامیدانه ) در من طلوع میکند: از این پس ، زندگی‌ام چه معنایی میتواند داشته باش ؟


همه چیز مرا به درد می‌آورد. کوچکترین چیزی نوعی حس ترک شدگی را در من بیدار میکند. 

با دیگران بدرفتارم ، با میل‌شان به زندگی، با جهان‌شان. مجذوب اراده ای برای کناره گیری از همگان. 


اوقاتی که دیگران در پی ما هستند و مارا به بیرون فرا میخوانند ، بیش از هر زمان رنج میبریم. درون بودگی، آرامش و انزوا احساس بدبختیمان را کاهش میدهد...



در واقع حقیقت همواره این است : گویی مانند مرده‌ای بودم....


خود هرگز مسن نمیشود...


ناتوان از این که با عشق برای هر آفریده‌ی دیگری مایه بگذارم. این آنها هستند که برای من  بی تفاوت( بی اهمیت )اند حتی عزیزترینشان در میان آنها. رنج میکشم و این حقیقتا دردناک است. قساوت قلب. رخوت.


من از هراس رخ دادن آنچه پیش از این اتفاق افتاده رنج میکشم. 


حال. میتونم بفهمم اتاق روشن چجوری اتاق روشن شده. اون چیزی که استاد میگفت... تجربه زیسته. 



نه برای سرکوب سوگواری (رنج کشیدن ) ( این تصور احمقانه که زمان خود به چنین چیزهایی پایان میدهد) بلکه برای تغییر آن، دگرگون کردن آن ، تبدیل آن از حالت ساکن ( ایستا، مانع، تکراریک چیز) به حالت جاری.


احساسات باز میگردند. به همان تازگی اولین روز سوگواری.

1511 : چرا

چرا این کتابو شروع کردم. اینارو احتمالا همه تجربه میکنن شاید بدترین کتاب ممکن کتاب که نه فکر نکنم بارت تصمیم به منتشر کردن خاطراتش داشته بوده باشه. خیلی شخصی ام رنج رو میشه توش خوند و خواننده اونو میتونه درک کنه در زمان خودش. 

1509 : رنج میکشم


کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند

به نظر میرسد به نوعی خودم را راحت کنترل میکنم، که باعث میشود مردم فکر کنند کمتر از آنچه تصور کرده‌اند رنج میکشم.اما این رنج هنگامی که عشقِ ما به یکدیگر دوباره از هم می‌گسلد بر من مسلط میشود. دردناک ترین نقطه در انتزاعی ترین لحظه. 


سوگواری خالص که با پدید آمدن تغییر در زندگی ، با تنهایی و غیره ارتباطی ندارد. داغِ [سوگواری] ، فقدان رابطهٔ عاشقانه است. 

با ترس دیدن لحظه‌ای که خیلی ساده ممکن است دیگر خاطره‌ی آن کلماتی که با من گفته است اشک بر چشمانم نیاورد. 

آنچه مطلقا ترسناک میابم خصلت ناپیوسته سوگواری است. 

آیا این که بدونِ کسی که دوستش داشته‌ای قادر به زندگی باشی، ه معنای این است که او را کم‌تر از آنچه فکر میکردی دوست داشته‌ای..؟

میفهمم که باید به زیستی چنین طبیعی ، در حصار این انزوا عادت کنم، به عمل کردن ، کارکردن در آن ، به همراهی و آویختن  به حضور غیاب. 

نگویید سوگواری. این عبارت بسیار روانکاوانه است. 
سوگوار نیستم. رنج میکشم. 


من تمام اینهارو زمان بودن آدمها تجربه کردم و میکنم. اونا نمردن هستن اما یا نزدیک نیستن یا هستنو نیستن. برای اون بیشتر از مامان یا بابا یا مها رنج میکشم. روزی میرسه که نباشه این وحشتناک. دیگه زمانی براش وجود نداره. از زمان خارج میشه. مربوط به گذشته میشه. نه امیدی هست و نه آینده ای. چی ادمو سروپا نگه میداره؟


کتاب خاطرات سوگواری ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمدحسین واقف ، نشر حرفه هنرمند


این غیر ممکن است ( بی معنا، نشانه‌های متناقض) که میزان محنت زدگی کسی را اندازه بگیریم...


جمعی شلوغ. بیهودگی فزاینده و ناگریز. در اتاق کناری به او فکر می‌کنم. همه چیز فرو می‌ریزد.


 چه غریب؛ دیگر صدایش را ، که آنقدر خوب میشناختم ، نمیشنوم. همان چیزی که میگویند تار و پود خاطره است (« افت وخیز دوست داشتنی صدایش...»). مانند ناشنوایی موضعی...


... مرگ من کسی را نخواهد کشت...


گاهی اوقات، خیلی کوتاه،یک لحظهٔ خلاء ـ نوعی کرختی ـ که لحظهٔ فراموشی نیست. این لحظات مرا میترساند. 


... من عمیقا نا امیدم ، و سعی میکنم پنهانش کنم تا هر چیزِ پیرامونم را به تاریکی نکشانم، ولی در لحظه های معینی از تحملش ناتوان میشوم و « فرو می‌ریزم ».


... سوژه‌ی ویران شده قربانی حضور ذهن است.


... از این پس و برای همیشه من مادر خویشتن‌ام.



نمیشه اغا جان نمیشه این فاصله حل میشع دست منم نیست. قرارم نیست البته همه چیز به مامانم برگرده . این حرفارو وقتی نوشته باگوشتو پوست و استخونش لمس کرده.


نمیتونم . گریه میکنم حتی نمیفهمم چرا بعضی جاها عذاب اوره. یه جای کار ایراد داره بدترین انتخاب به نظر میرسه


1507 : کتاب جدید : خاطرات سوگواری

نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ محمد حسین واقف ، نشر حرفه هنرمند


اول بین دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها اثر جویس با خاطرات سوگواری اثر بارت درگیر بودم بعد جفتشو بیخیال شدم یهو خشم و هیاهورو اثر فاکنر برداشتم. پست هم اومدم نوشتم بزارم که این الان ادیت شده اش. اما دوباره گفتم نباید اینجوری باشم خاطراتو برداشتمو گفتم باید بخونمش. ازش فراریم. خاطرات بارت بعد از مرگ مادرش. و این یکی از ترسای من از بچگی هست با این که حال هم شاید از نظر فکری اشتراکی با مامان نداشته باشم اما نمیدونم چرا. همیشه کابوسسام در مورد مرگ بود. حتی چندتاشو به خاطر دارم. علت های زیادی داره. که الان نمیخوام بهش فکر کنم. نه فکر که میکنم نمیخوام بنویسم. این که نتونی با کسی دو کلمه حرف بزنی حتی هیچ اشتراکی نباشه ولی حضورش برات مهم باشه حتی اگه هیچ منفعتی نیست هیچ ابراز علاقه ای نیست. شاید مدام هم متهم زشی واقعا خیلی جذاب نیست. کاش همه چی بهتر بود.

بیخیال. باشد تا رستگار شویم. باید در بیام از این حالت یعنی میفهمم یه جای کار مشکل داره ها. انتخاب کردن یه کتاب و نتیجه گرفتن اینقدر سخت اخه؟انگار که گیج بزنم میفهمین اما نمیدونم چجوری راستو ریستش کنم. احتمالا کسی متوجه نشه من چمه چون خودمم نمیفهمم اما نباید اینقدر بگم هرچی که هست باید اینقدر بهش بی توجه باشم تا روشو کم کنم. برم شروع کنم. تز هفت صبح بیدارم و هنوز کار زیادی نکردم. 


یه توضیحی هم بدم در مورد کتاب این که کتاب کمی هست با نوشته های کوتاه کوتاه که روزانه بارت مینوشته. و خاطرات و تفکراتش هست. میدونم که باید فاصله امو حفظ کنم باهاش وقتی میخونمش.