روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۰۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشر حرفه نویسنده» ثبت شده است

2689 : سبک


کتاب علیه تفسیر ، سوزان سونتاگ ، احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده 

 

بزرگترین هنرها پنهان و پوشیده اند ، نه ساخته و پرداخته. 

 

به دقیق ترین معنای کلمه باید گفت تمام محتواهای آگاهی غیر قابل توصیف اند. حتی ساده ترین حس هم در تمامیت اش ، به وصف در نمی آید. بنابراین هر اثر هنری را باید طوری درک کرد که نه تنها چیزی را بیان کرده ، بلکه به نوعی هم با امر وصف نشدنی کلنجار رفته است. در بزرگترین هنرها ، همیشه به حضور چیزهایی پی می بری که نمی شود به بیانشان آورد (همان «اداب نزاکت») و تناقض بین بیان و حضور امن بیان نشدنی را می بینی. تمهیدات سبکی شگرد هایی برای اجتناب هم هستند. موثر ترین مولفه های یک اثر هنری ، در اغلب مواقع ، چیزی نیست جز همان سکوت هایش. 

2686 : سبک

کتاب علیه تفسیر ، سوزان سونتاگ ، احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده 

 

اثر هنری وقتی به منزله ی همان اثر هنری مقابلمان قرار بگیرد در واقع یک تجربه است نه بیانیه یا پاسخی به یک پرسش. هنر صرفا در باره ی چیزی نیست ؛ خودش هم چیزی است. اثر هنری چیزی در دنیاست ، نه صرفا متن یا گزارشی درباره ی دنیا. 

 

اثر هنری بنا به این که اثر هنری است، به هیچ وجه نمیتواند از چیزی جانبداری کند ـ حالا نیت شخص هنرمند هرچه میخواهد باشد. بزرگترین هنرمندان به یک بی طرفی والا دست پیدا می کنند. 

 

هنرهای بزرگ همه تامل بر می انگیزند ، تاملی پویا. 

 

مطمئنن درگیر شدن با یک اثر هنری مستلزم فاصله گرفتن از دنیاست. ولی از آن طرف اثر هنری خودش یک شی پر طنین و جادویی و مثال زدنی است که مارا با ذهنیتی بازتر و غنا یافته تر به دنیا برمیگرداند. 

 

 

2682 : بخشی از کتاب : علیه تفسیر

کتاب علیه تفسیر ، سوزان سونتاگ ، احسان کیانی خواه ، نشر حرفه نویسنده 

در فیلم های خوب همیشه  صراحت خاصی وجود دارد که مارا کاملا از شر این هوس شدید به تفسیر کردن خلاص میکند. 

 

در حال حاضر چیزی که اهمیت دارد بازیابی حواسمان است. باید یادبگیریم بیشتر ببینیم ، بیشتر بشنویم و بیشتر حس کنیم.

 کار ما این نیست که محتوای هرچه بیشتری در اثر هنری کشف کنیم، چه برسد به اینکه بخواهیم محتوایی جز آنچه در خود اثر وجود دارد از آن بیرون بکشیم. ما وظیفه داریم محتوا را کنار بزنیم تا اصلا بتوانیم خود اثر را ببینیم. 

امروز هدف تمام شرح هایی که از هنر ارائه میکنند این باید باشد که آثار هنری ـ و به قیاس آن تجربه ی خود ما ـ برایمان واقعی تر بشود ، نه ساختگی تر  کارکرد نقد هم  باید این باشد که نشانمان بدهد اثر چطور همین شده که هست، و حتی نشان بدهد اثر همین شده که هست ، نه این که بگوید معنایش چیست .

 

اینجوری که تصمیم گرفتم بخونم کتاب رو فکر کنم تموم شدن کتاب معلوم نباشه  کلی اسم هست ، کلی مقاله هست اگه بتونم پیداشون کنم عالی میشه ولی فیلم هارو که قطعا میبینم. فکر کنم دیگه مائده ی قبل کتاب نباشم وقتی که کتاب تموم میشه.

 

2680 : کتاب جدید : علیه تفسیر

با یه نا امیدی خیلی زیاد دارم مینویسم. مثل یه آدم شکست خورده. نمیتونم از پس این کتاب بر بیام. یا این کتاب مشکل داره یا من. چون اصلا نمیفهممش. شایدم جفتش باشه. در وضعیتی نیستم که همچین کتابهایی بخونم حوصله و تمرکز بالا میخواد. احتمالا سخت هم هست این کتاب در نتیجه با شرمندگی بسیار فعلا میذارمش کنار تا دوباره بتونم هم تمرکز داشته باشم هم حوصله. خوندن کتابای فلسفی واقعا به هر جفت اینها نیاز داره و من الان توی شرایط خوبی نیستم. به خودم باشه یه استپ شاید بدم برای کتاب خوندن. که بشینم کل فیلم های روبر برسونو ببینم و زبان فرانسوی بخونم. اما خب نمیتونم از کتاب خوندن دست بکشم کلا. چون احساس میکنم یه چیزی تو زندگیم کمه. انگار عزیریو از دست داده باشم و ندونم که چجوری باید حالا بدون اون بگذرونم.

میخوام کتاب علیه تفسیر سونتاگ رو بخونم. شاید بگی مگه اون سخت نیست؟ میگم یک قبلا خوندمش. دو چون سونتاگ نویسنده ی مورد علاقمه بی حوصلگیم کم میشه و تمرکزم میره بالا حداقل من اینجوری فکر میکنم.

چند وقت احساس اندوه میکنم. گاهی اتفاقاتی میفته که برای آدم مثل یه شوک میمونه این اتفاق هرچیزی میتونه باشه. یه حرف ، یه درگیری هرچی... آدم یهو به خودش میاد میبینه بهم ریخته حتی به خاطر یه چیز کوچیک. اونم اگه یکی مثل من باشه خب خیلی سریع تر واکنش نشون میده.

 میخوام این بار متفاوت بخونم علیه تفسیر رو. اسم تک تک فیلمها شخصیت ها کتابها و غیره رو بردارمو ببینمو بخونم ازشون تا جایی که میتونم. فعلا شرایط کتاب خریدن رو ندارم ولی میتونم فیلم هارو ببینم. نیت کردم دیگه این طلسم روبر برسون رو بشکنم. تو هم برام امیدوار باش که این طوفانو از سر بگذرونم. همه چی ظاهرا بیرون من آروم اما درونم وحشتناک نا آرومم. نمیتونم بگم چون نمیشه چون شاید باور نکنی. این که چقدر خوابم زیاد شده این که چقدر غم همه وجودمو مدام و مدام میگیره این که بی هیچ دلیل ظاهری گریه میکنم و نمیتونم ازش دست بکشم. ولی خب بیخیال اینها. هرچی که هست ازش عبور میکنم قول میدم. باید کار کنم تا فراموش کنم میخوام خودمو غرق حرفای سونتاگ کنم اون میدونه چجوری آرومم کنه. شاید نیاز دارم که کسی باشه تا بفهمتم. این روزا بیشتر از هر وقتی احساس غربت میکنم. احساس غربت از این دنیا. انگار تک افتاده باشم. تو میدونی حسش چیه نه؟ باید جلوی خودمو مدام بگیرم که مامان و بابا نفهمن اما این کار واقعا سخته و من هم یه جاهایی از دستم در میره. نمیخوام کسی به حالم دل بسوزونه. نمیخوام ضعیف جلوه کنم. نمیخوام تکیه گاه داشته باشم. هرچند که مها هست و اگه نبود شاید زودتر بیخیال همه چی میشدم. با این که دوره ازم اما خب خوبی تکنولوژی اینه که الان میتونی تصویری ارتباط برقرار کنی . من چقدر خوشحالم با تمام معایبی که زمان حالمون داره تو این دوره زندگی میکنم. دیگه کافیه خیلی طولانی شد. جز اینجا زیاد حرف نمیزنم. اینجا پناهگاه منه. یه جای امن. 

این بار در مورد روبر برسون جدیم و دارم دانلود هم میکنم فیلمشو از قدیمی ترینش تا جایی که تو نت باشه. تا بعد بخرم. 

2583 : چرا...

من مرجع هر عکس‌ام و به همین دلیل است که وقتی خود را مخاطب این پرسش بنیادین قرار میدهم که: چرا من در این احظه زنده ام ؟ دچار حیرت می شوم. 

 

منم خیلی وقتا شده این سوالو از خودم میپرسم نه فقط با دیدن عکسها. یجور حس غریبی به آدم دست میده که تو نه قبل از خودتو درک میکنی و نه بعد از خودتو. این بین در لحظه میمونی و به دنیا میای ،میگذرونی و در آخر میمیری. آدم هایی که میانو میمیرن. یه ذره ترسناک نیست؟ نه ترس از مرگِ از این تعداد شاید از این جمعیت که فقط میگذرونن. میترسم از بیهوده بودن از بیهوده مردن از فقط گذروندن نه که قرار باشه آپولو هوا کنما نه تو هر دوره ای ارزش هایی هست. دلم میخواد به چیز بیشتری برسم. چیزی بیشتر از مردن. احتمالا خیلی خودخواه به نظر برسم یا جاه طلب. این فقط چیزی که بعش فکر میکنم من دنبال کار بزرگ کردن بزرگ به نظر اومدن نیستم که اگه بودم خیلی راه های آسونتری برای رسیدن بهش بود من فقط نمیخوام حالا که دارم زندگی میکنم مززخرف زندگی کنم. 

2574 : بخشی از کتاب : اتاق روشن

کتاب اتاق روشن ، رولان بارت ، فرشید آذرنگ، نشر حرفه نویسنده

 

پدر : او مُرد... او دیگر اینجا نیست. او در آسمان است...

پسر : آری ، اما من جسم اورا نیز دوست داشتم. 

اُردت ؛ کارل تئودر درایر

 

عکاسی ، بازگشت و نگاه به دنیا است ، حتی اگر هیچ شباهتی به آن نداشته باشد  عکاسی یعنی نگاه مدام به خود شئ  عکاسی یعنی تاکید بر جهان و خود اشیا ، حتی اگر مناسبت و انتقالی در میان نباشد. عکاسی در پی نشانه های حضور است ؛ حضور هستی؛ و از این راه به گفت و گو با دنیا بر میخیزد ( و در گفت وگو ، هم بر حضور دیگری واقف می شویم و هم به میانجی اش خود را می شناسیم ) .

 

وقتی نمی توانم عکاسی کنم ، دوست ندارم دوربین به دست بگیرم تا مثل ورزشکاران همیشه آماده باشم . فکر میکنم در چنین حالتی به عکاسی خیانت کرده ام . گاهی از عکاسی خسته می شوم ، آنقدر دلزده ، که اصلا نمی دانم عکاسی ، مثل هر چیز دیگری ، به چه دردی می خورد و اصلا چرا باید آن را دوست داشته باشم، و آیا درست است که تمام ، یا حتی بخشی از ، عمرم را با عکاسی سر کنم ـ آن هم د زمان و مکانی که هیچ چیز و هیچ کاری ، جز حرص و ولع پول در آوردن ، به زندگی معنایی نمیبخشد. اما مدتی بعد به شکلی گذرا ، مرموزی و افسردگی در جهان بودن ، نیروی شور و عاطفه و هاله ی اشیاء ، دوباره من را به مسئله ی عکاسی فرا میخواند. 

فرشید آذرنگ

 

وقتی هیجان زدم برای یه چیزی نمیتونم بی وقفه بخونم مدام دست میکشم مدام تکرار میکنم. و الان به شدت هیجان زدم جوری که آروم نمیگیرم برای خوندن ادامه ی کتاب. انگار نه انگار که چند بار خوندم این کتاب رو. 

2513 : اتمام کتاب : پیروزی و شکست پیکاسو

این کتاب هم تموم شدو من کلی باهاش حال کردم . واقعا نمیدونستم چجوریه مترجمم چیزی ننوشته بود اولش. ولی به مرور که خوندم خب مسلما فهمیدم جریان از چه قراره. کتاب خوبی بود فقط درمورد نقاشی و یا خود پیکاسو نبود یعنی بود اما خب چجوری بگم نمیدونم :/ میشد ازش یادگرفت که چجوری به قضیه نگاه کرده . ویا چیزایی بود که در مورد شاید ادمای دیگه یا هنرای دیگه هم صدق میکرد. شایدم من اشتباه میکنم نمیدونم فقط احساس کردم اینجوری بود. همین امروز ساعت پنج بیدار شدم ظرفارو شستم صبحونه رو حاضر کردم مهارو بیدار کردم و بعد خوردن صبحونه نشستیم به کار کردن. تازه ساعت هفتو نیمه باورم نمیشه. یه خورده هم اعتراف میکنم خوابم میاد. خب کتاب جدیدم قراره بخونم که تو پست بعدی میگم. فعلا برم سراغ زبان خوشحالم که به خودم جایزه دادم این کتابو بین کتابای دیگه ام خوندم ^___^  امروز نهار فکر کنم با منه  . چی بخوریم؟ تخم مرغ :/ :دی

 

کتاب پیروزی و شکست پیکاسو ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ سما صالح زاده، نشر حرفه نویسنده 

موفقیت، هنرمندی را که تقاضای معافیت دارد تبدیل به فردی گریزان می کند ، و کسانی که از زمانه ی خود فرار می کنند اولین کسانی هستند که توسط آن فراموش میشوند. آنها مانند تملق گویانی هستند که هیچ گاه بیشتر از ولی نعمت خود عمر نمی کنند. 

 

انسان خواستار درک زمان حال است تا بتواند آینده را شکل دهد . در ذهن انسانهای متفکر ، زمان حال همیشه به طور توامان مورد تاخت و تاز گذشته و آینده قرار میگیرد. آنان که در حال شورش و طغیانند معمولا از تصویر آینده الهام میگیرند. اما این حقیقتی ثابت است که گذشته اگر میتوانست حال را سرنگون میکرد. 

 

همانطور که همه می دانند ، اسپانیایی ها به شیوه ی سوگند خوردن خود مغرورند. آنها صاف و سادگی پیمانهایشان را ارج می نهند، و می دانند که سوگند خوردن می تواندیک ویژگی ، و حتی گواهی برای شرافت باشد. پیش از این هیچکس به نقاشی سوگند نخورده بود...

2511 : بخشی از کتاب : پیروزی و شکست پیکاسو

کتاب پیروزی و شکست پیکاسو ، جان برجر ، ترجمهٔ سماء صالح زاده ، نشر حرفه نویسنده

 

نقاشی از من قوی تر است . نقاشی من را به انجام هرچه می خواهد وا می دارد. 

 

او خود را کاملا به لحظه و اندیشهٔ اکنون تسلیم می کند تمام گذشته، آینده ، برنامها ، علت و نتیجه را رها میکند. او خود را به تجربه ای که در حال وقوع است می سپارد . هر چیزی که انجام داده و یا بدست آورده تنها هنگامی اهمیت دارد که بر او در لحظهٔ تسلیم تاثیر گذاشته باشد. این شیوه ای ـ دست کم ایده آل ـ است که پیکاسو در آن کار میکند ، و بسیار شبیه نیرویی است که فرد نابغه خود را تسلیم آن میکند. 

 

هر چیز جالبی در هنر ، درست در همان آغاز اتفاق میفتد. هنگامی که از آغاز گذشتید تقریبا به پایان رسیده اید. 

 

پیکاسو تشخیص داد که باید به پاریس برود زیرا می دانست هیچ آینده ی حرفه ای در اسپانیا نخواهد داشت...

 

2510 : دلم میخواست برای زمان دیگه ای باشم...

وقتی کتابو میخونم همش فکر میکنم چرا زمان ما اینجوری نیست. انگار بودو نبود ما هیچ فرقی نداره. انگار ماها هیچ کاری نمیکنیم. انگار تو زمان و مکان وجود نداریم با این که هستیم. چقدر دلم میخواست جای دیگه توی اون زمانها بودم. زمان پیکاسو یا زمان سونتاگ و بارت. اما خب چیکار میشه کرد. من اینقدر دیر به دنیا اومدم. و باید با همین شرایط پیش برم. 

 

کتاب پیروزی و شکست پیکاسو ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ سما صالح زاده ، نشر حرفه نویسنده

2507 : بیماری

من بیماریم فقط یه بیماری نه بیشتر از اون. منظورم اینه تمام کارایی که من میکنم ربطی بهش نداره. کتاب خوندنم فلسفه دوست داشتنم عکاسی کردنم اینجا نوشتنم زبان کار کردنم صبح زود بیدار شدنم و خیلی چیزای دیگه و افعالی که انجام میدم به خاطر وجود بیماریم نیست. مسخره است اگه بگی کتاب میخونی چون بیماری. :/ یا زبان دو تا کار میکنی چون مریضی و الان جوگیر شدی. دیروز توی پیج حرفه نویسنده از سونتاگ از کتاب بیماری به مثابه استعاره اش نوشته بود که میگفت ابتلا به بیماری را تفسیر نکنید بیماری چیزی نیست جز همان بیماری. این همه اسطوره و فانتزی به آن نبندید. من الان دچار هیچ توهمی نیستم بشمم به هیچکس ربطی نداره جز خودم و آدمای محدود دورم. والا اعصاب ندارم :دی الان یهو این یادم افتاد گفتم بگم که بمونه ^=^ . شاید یسری از خصوصیات اخلاقیم مرتبط باشه با بیماریم من نمیگم هیچی زندگیم تحت تاثیرش نیست ولی خدایی یسری چیزا واقعا ربطی بهش نداره. حالا چون تو خودت اینکارارو حال نداری بکنی به بقیه حرف نزن. هرکسی این کارارو میتونه انجام بده همه چی به انتخاب آدما بر میگرده. این که زندگیشونو چجوری میخوان بسازن و بگذرونن. من انتخابم اینهاست حتی اگه سالمم بودم حتی قبل این که بفهمم مریضم هم انجام میدادم این کارارو. یعنی از وقتی که با استادم کلاس برداشتم شخصیتم و کلا زندگیم عوض شد. اگه به بیماریم ربط داشت قبل از اون هم این کارارو میکردم در حالی که اون موقع قبل از آشنایی با استادم ادم مزخرفی بودم.