روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نامه های ونگوگ» ثبت شده است

1866 : اتمام کتاب نامه های ونگوگ

خب بالاخره تموم شد. ون گوگ واقعا تحت فشار بوده. شاید خیلی حرف بشه زد. شاید که نه قطعا خیلی چیزا میشه گفت ولی چیزی که میدونم این هست که چقدر خوب از پس خودش براومده یه جاهایی البته از دستش در رفته اما بدون دارو چقدر مگه میشه توقع داشت. واقعا روی نقاشی کردن وقت میذاشت و پافشاری میکرد. کاش منم اینجوری بشم که روی کارم عکاسی متم کز بشم. البته تو یسری چیزام دوست ندارم شبیهش بشم اما مرد بزرگی بوده. چقدر از گوگن بدم اومد. شاید نباید بهش خورده گرفت چه توقعی میشه از آدمای تک بعدی داشت که یسری مسائل رو درک کنن. هیچی. واقعا هیچیا! تازه بهت انگم میزنن تهش در نتیجه زیاد نباید جدیشون گرفت. بگذریم. امروز فقط کتاب خوندم تا الان. الان میخوام برم سراغ بقیه کارا. احتمالا یکی از مقاله هامو بخونم. شاید در مایه های ایرانی رو چون خیلی وقت پیش تو نت خونده بودمش.  شایدم چیزی شروع نکنم برای امشب. شایدم  نمیدونم کتاب چی بخونم یادم نیست. دلم میخواد برم پیاده روی اما اگه امشبم زیان کار نکنم دییگه کار نمیکنمو عقب میمونم بهتره یکی دوتا عکاس ببینم

1860 : نقطهٔ آغاز

این روزا احساس میکنم تو نقطه ی شروع جدیدی قرار دارم. احساس میکنم یه مرتبه جلو اومدم توی زندگیم که با گذشتم متفاوت هست. احساس میکنم تجربه جدیدی قراره کسب کنم که نمیدونم چجوری فقط متوجه تغییراتی میشم. من مائده اولش ترسیدم و نمیدونم این شروع به کجا میرسه. باید حواسم باشه به بیراهه نکشم.خیلی باید رو خودم کار کنم. فکر میکنم راه سختی در پیش دارم. اما نه دیگه نمیترسم یا اگه ترسیم باشه بی صدا خفه اش میکنم. نباید بزدل باشم. اگه بخوام بهتر بشم بایید روش کار کنم. باید ضعفامو شجاعت بخرج بدمو ببینم و باهاشون روبرو بشم و بعد کم کم عوضشون کنم. فکر میکنم تمام ادمای بزرگی که میشناسم و دوسشون دارم همچین پیشامدهایی رو تو زندگیاشون داشتن فقط باید تلاشمو کنم.


کتاب نامه های ونگوگ ، ترجمة رضا فروزی :

پیوسته از خود میپرسم آیا این دشواریها نیرومند تر از من نخواهند بود؟ و بر من چیره نخواهند گشت؟...


1858 : اتمام کتاب ، کتاب جدید

دیشب رفتم دکتر. بعدش حالم خوب نبود نشد چند صفحه آخر کتاب رو تموم کنم. این کتاب رو باید دوباره حتما بخونم. برای اولین بار بد نبود خوندنم. با فلاسفه و نظریه هایی که دادن روندی که جلو اومده آشنا میشیم. 

کتاب بعدیم جلد دوم نامه های ونگوگ هست. جلد یکشو چند وقت پیش خوندم. 

خیلی حرف هست که بخوام بزنم. از چیزایی که دیروز گذشت حرفایی که با روانشناسم زدم. خیلی چیزا ذهنمو درگیر کرده نمیدونم چه کاری درسته چیکار باید بکنم الان . معلقم نمیدونم باید چجوری درستش کنم. احساس میکنم ذهنم خسته است امروز. نا ندارره به همه چیزا فکر کنه. دلش میخواد بخوابه. تخت. من رفته اون پشت مشتای مغزم. زانوشو بغل کرده تو تاریکی نشسته پشتشم کرده به خودمو میگه الان نه. الان حرف نزنیم! بیخیال

1793 : دوشنبه

تاریخو زمانو گم کردم. هر روزم میام میبینم چندمه چند شنبه است دوباره گم میشه. امروز هم مثل دیروز بزور خوابو از سرم پروندم. پر خوابی خستگی الان توی این مرحله ام.دیروز هیچ کاری نکردم همش میفتادم حتما میفهمی چمه. کاش زودتر خوب بشم چون این وضعیت واقعا برام ازار دهنده است. فردا مهمون داریم اصلا و ابدا حوصله ندارم. امروز که کلا رو دنده چپم بلند شدم اینقدر بی حوصله بی اعصاب خسته و گشنه بی اندازه گشنه امه :/ هرچیم میخورم باز دلم میخواد غذا بخورم پس ترجیح دادم چیزی نخورم تا ناهار. میدونم چند وقت کیفیت نوشته هام زیر خط فقره. اما این منم. الان توی این وضعیت گیر کردم و دستو پا میزنم ازش بیام بیرون کاش تموم بشه. پس نمیتونم خودم خیلی درست نشون بدم. اینجا هنوز خودم اینجا هنوز پناهگاه منه. از کتاب تاریخ فلسفه فکر کنم سع فصل مونده دیروز که هیچی امروزم نه نمیتونم بخونمش پس جلد دو نامه های ونگوگ رو میخوام بخونم.گفتم کتاب سفارش دادم. خونمون ظاهرا خیلی دوره زیر پونز شرق تهران :دی این که شوخی بود اما واقعا اینوریم احتمالا اونا اونورن دلم میخواد زودتر بدستم برسن قطعا باهاشون کلی حالم خوب میشه و ذوق زده میشم. دیگه این که اصلا حالم خوب نیست. دوستام معمولا میگن به خودت سخت نگیر اما این واقعا دست من نیست. واقعا نیست و کاری نمیتونم بکنم. حتی حالی که دارم توی زبون نمیگنجه پر بغض پر خواب پر خستگی و کوفتگی پر دردی که تو کل بدنم یهو میپیچه سر سنگین کی میفهمه معنی این کلماتو. کی میتونه با تمام وجودش درک کنه؟ دست من نیست. هیچ چیز اونقدر اسون نیست که گفته بشه. من از خدام حالم خوب شه انگار دست منه. در مورد این چیزا با هیچکس حرف نمیزنم. چون مسخره است در مورد خودم هیچوقت با کسی حرف نمیزنم به استثنای روانشناسم.مردم تقصیری ندارن من نمیتونم ارتباط برقرار کنم. همیشه مشکل از منه. بیخیال حتما نامه های ونگوگ رو بخونم حالم بهتر میشه.

1771 : اتمام کتاب : نامه های ونگوگ جلد اول

خب اینا خیلی کم پاراگرافایی بود که دوست داشتم اما ننوشتمشون. با این حال این کتاب تموم شد. بریم دنبال تاریخ فلسفه با زبانو باقی چیزها. هوام واقعا سرده ها تو بالکن یخ نزنم خیلی هرچند اثهنوز مونده به اون درجه برسه. من هوای سردو دوست دارم.


کتاب نامه های ونگوگ ـجلد اول ـ ، ترجمهٔ رضا فروزی


+ من باید در این نبرد و بر این روزهای سخت پیروز گردم، گرچه چیزی نمانده آب از سرم بگذرد و آینده را نمیتوان پیش بینی کرد ولی من هرگونه سختی را تحمل میکنم و زندگی را برایگان از دست نخواهم داد. 


+ شخص هرچه بیشتر مطالعه و تحقیق کند بهتر است ، که در برابر مردم تظاهر و چاپلوسی نماید. گاهی اتفاق می افتاد که من هم از روس ناچاری دست به تظاهر بزنم ، اما پس از اندکی تفکر به خود گفتم بهتر است تنها و در عالم خود باشم . گرچه کارهایم هنوز نارس است، ولی باید صریح و رک و راست باشم.


+ هنرمند کسی را مینامند که پیوسته در جستجوی دانش و بینش و فکرو تکامل بیشتری باشد.


+ ماهیگیران از طوفان و خطر دریا آگاهندو باز هم دل به دریا میزنندطوفان نزدیک میشود شب فرا میرسد از چه رو در اندیشه ی خطر باشم و از آن بهراسم. 


+ هر کجا اراده ای باشد راه پیشرفت هم هست. 


+ کار بهتر از بیکاری است، کار شخص را نابود نمیکندو پست و حقیر نمیدارد بلکه درستثهای بیشتری می آموزد.  


+ چه در مسائل هنری و چه در سایر موارد زندگی ، اگر شخص مطالعه ی قبلی نداشته و زندگی خویش را بر اساس صحیحی قرار ندهد ، ممکن نیست بتواند بکار مداوم بپردازد. بزرگی بر حسب اتفاق بدست نمی آید بلکه شخص باید آن را بخواهد. 


+ اگرچه زندگی را با تنهایی در سکوت میگذرانمولی اثرم ممکن است با بععضیی از دوستانم صحبت کند و مرا آدم بی ذوق و بی روح نخوانند. 


+ احساسش به اندازه ای دقیق است که نوع فکر دیگران را درباره ی خود می فهمد. 


+ هرچه بیشتر در اثار استادان نامدار دقیق می شوم به این نکته بیشتر پی میبرم که آنان هنر را به خاطر هنر ، کار را به خاطر کار و انرژی را تنها به خاطر انرژی میخواستند. 



1764 : بخش هایی از کتاب :


نامه های ونگوگ ، رضا فروزی


+ من آدمی تند خو و آتشی هستم ، از این جهت گاهی کارهایی میکنم که بعدا از کرده ام پشیمان میگردم . گاهی با تندی حرف میزنم ، و یا کاری را بعجله و شتاب انجام میدهم ، گمان میکنم برای دیگران نیز اغلب اینطور پیش بیاید. خب چه میتوان کرد ... ایا در این مورد باید خود را شخص زیان بخش و وازده ای بدانم؟ البته نه 


+ من به خواندن کتاب ، عشق و علاقه ی بسیار دارم و کتاب را مانند نان از لوازم ضروری زندگی میدانم، آن زمان که در محیط دیگر یعنی محیط تابلوهای نقاشی و آثار هنری بودم، چنان شوق و ذوقی داشتم که از خود بی خود میشدم. اکنون اثهم که خارج از این محیط زندگی میکنم از شور و عشقم ذره ای کاسته نشده و برای جهان هنر دلتنگی میکنم.


+ اکنون به جای این که از دوری زادگاهم بنالم و تسلیم یاس و ناامیدی شوم تصمیم گرفتم تا آنجا که توانایی دارم به فعالیت بپردازم و دیوانه وار کار کنم. و کارهای پر سر وصدا را که با امید و کاوش و پیشرفت قرین باشد بر ناامیدی و خاموشی ترجیح میدهم.


+ تنهایی و تهی دستی نیز عالمی دارد . همین دنیای غم و تنهایی است که شخص را در اعماق اندیشه و دانش غرق میکند و انگیزه ی افکار و احساسات میگردد.


+ راهی را که اکنون در آن قدم گذاشته ام باید همینگونه ادامه دهم وگرنه امکان تحصیل و مطالعه و جستجو برایم وجود نخواهد داشت و یقین است که نابود خواهم شد.


+ اتفاقا در خلال این فقر و بدبختی شدید احساس میکردم که نیروی از دست رفته ام را دوباره باز میابم . به خود میگفتم : به هر طریقی شده دوباره اوج میگیرم و مداد را که در اثر یاس و ناامیدی زمین گذاشتم بدست گرفته و به طراحی مشغول می شوم.


+ اما در قلب فضائی باقی میماند که با هیچ چیز پر نمیشود.


+ ما باید با از خودگذشتگی و جانکاهی کار کنیم. 


+ میل دارم بتدریج استعدادی پیدا کنم که بتوانم به آسانی با صرف وقت کمتر کتاب بیشتری بخوانم و از خواندن کتاب تصور و احساس قوی بگیرم. خواندن کتاب نیز درست مانند نگاه به تابلوهای نقاشی است: شخص باید طوری وارد باشد که بدون تردید و انحراف و با اطمینان خاطر آنچه را که حقیقت عالی و زیبا است دریابد. 


+ من نباید جوانی و نیروی خود را فدای هوس پیران و عقاید باطل و کهنه ی آنان کنم. 


+ من کتاب را برای کسب معلومات و رشد فکری خود میخوانم و به تمام سر و صدا و جار و جنجال مربوط بع خیر و شر و ادب و بی ادبی اساسا وقعی نمیگذارم زیرا قادر نیستم معنی این کلمات را بفهمم.


+ وقتی با پدرم درباره ی موضوعی بحث میکنم، سخنانم برایش مفهومی ندارد ، بیانات او هم درباره ی آفرینش و اجتماع و اخلاق و نیکوکاری در نظرم بی منطق مینماید. من هم کتاب مقدس را مانند کتابهای میشله ، بالزاک و الیوت میخوانم ولی از کتاب مقدس چیزهایی  غیر از آنچه پدرم میفهمد درک میکنم. من نمیتوانم نتیجه ای را که آنان طبق دستور اکادمی از کتاب مقدس میگیرند بدست آورم. 


+ نباید پیرو احساسات قضا و قدر باشم و زندگی را بدون یار و همدم و همراز بگذرانم زندگی در تنهایی زندگی بی روحی است که کمترین ارزشی ندارد. ( با این حرفش زیاد موافق نیستم اما بعضی وقتا عجیب احساس تنهایی میکنم حتی اگه ادمهایی باشن. ادم دوست داره کسی درکش کنه باهاش حرف بزنه و یه رابطه دو طرفه باشه کسی مثل خودت با دغدغه های مشترک... نه که هیچوقت نباشه ولی فقط بعضی وقتا)


+ من خود را قربانی نمیکنم. راست است که دوستش دارم اما در مقابل بی وفایی و جفایش جسم و جان را از دست نمیدهم. من آتش عشق را به جان میخرم ولی هیچگاه پایبند عشق صوفیانه نمیشوم. این است آنچه که میتوانم راجع به گذشته بگویم.


دیروز انیمیشن وینسنت دوست داشتنی رو با مها دیدیم چقدر خوب بود البته خیلی غم انگیز بود. ولی فکر میکنم این ادم تو این زمان دقیقا اومده به دادم برسه . وقتی من نفس کم اوردم و حالم خوب نیست میخواد منو به خودم بیاره راهو نشونم بده. زمان نیست و من یه عالمه کتاب نخونده دارم. چطور میشه راهت زمانو از دست بدم . نباید اشتباه کنم زمان کمه خیلی کم  .



نامه های ونگوگ (جلد اول) ، ترجمهٔ رضا فروزی 


+ کتاب و حقایق زندگی و هنر ، در نظرم یکی است . من کسی را که از حقایق زندگی به دور است موجود افسرده ای میدانم... اگر هنر را در حقایق زندگی نمیجستم زندگی را بیهوده و بی معنی می پنداشتم .


+ اکنون با تلاش بسیار مشغول کارم ، زیرا برایم مسلم شده که باید معلومات تازه ای فرا گیرم و از دانشمندان مورد علاقه ام پیروی کنم دلم میخواهد آنقدر بخوانم و بدانم تا بتوانم به مفاهیم دانش و همر قدیم و جدید دست یابم. 


+ عزیزم آموختن زبان لاتین و یونانی دشوار است. معذالک از این که به کارهای مورد علاقه ام مشغول شدم خود را خوشبخت میدانم. شبها نمیتوانم زیاد بیدار باشم و مطالعه کنم ، زیرا عمویم مرا به کلی منع کرده. اما جمله ای که زیر یکی از گراوور های رامبراند نوشته شده از یاد نمیبرم:« در نیمه های شب روشنایی نیروی شگرفی دارد. » برای آن که شعله ی کوچک چراغ گاز تمام شب روشن باشد ، غالبا دراز میکشم و به آن نگاه میکنم و نقشه ی کارهای روز بعد را میکشم که از چه راهی به اندیشه هایم جان بخشم. 


+ وان گوگ آثار هنری گذشتگان و همزمان خود را بهترین وسیله تحقیق و منبع معلومات خویش میدانست.


+ من باید در این نبرد و بر این روزهای سخت پیروز گردم. گرچه چیزی نمانده آب از سرم بگذرد و آینده را نمیتواندپیش بینی کرد ولی هر نوع سختی را تحمل میکنم و زندگی را برایگان از دست نخواهم داد. 


+ اثر بزرگ بر حسب اتفاق و فقط با یک حرکت ناگهانی دست به وجود نمی آید بلکه مجموع بسیاری کارهای کوچک است که بیک هدف واحد بزرگ منتهی میشود. عظمت هنری نیز مانند سایر موارد  و شئون زندگی در اثر کار و زحمت طاقت فرسا بدست می آید.


+ من دارای استقامت گاوی میباشم ! ( گوستاو دوره)


+ از اشتباهات و کارهای غلط نباید ترسید . بسیاری معتقد اند که برای حفظ محبوبیت بهتر است حتی کار بد هم نسازند. تو خود میدانی این روش صحیح نیست و شخص را مردد و دودل می کند و سبب وقفه کار میگردد. 


+ افسرده و تنها در تپه های ریگزار غم انگیز میگشتم

آنجا که دریا با ناله های مداوم خود شکوه میکرد 

و آنجا که توده های شن ، اواج پر چین و شکن پهناور دریا را نابود می ساخت

با کوره هاه های باریم و پر پیچ و خم آن...



1757 : کتاب جدید : نامه های ونگوگ

خب دیگه بسه غرغر. باید سعیمو کنم امروزو خوب پیش ببرم و فکر کنم توی امروز گیر افتادمو تا کار نکنم تموم نمیشه. پس تصمیم گرفتم به ازای هر فصل از تاریخ فلسفه یه رمان بخونم! فکر کنم ایده ی خوبی باشه. این جایزمه. از اونجایی که فصلا به هم ربطی نداره و هر فصل متعلق به یه فیلسوف فکر نکنم اشکالی داشته باشه. حالا که دیروز ارسطو تموم شد نوبت رمان خوندن اما چه رمانی؟ شبهای روشنو دارم بانوی میزبان از داستایوفسکی. نامه های ونگوگ به سوی فانوس دریایی وولف رو هم البته بازم هست اما فکر میکنم فعلا رو همینا فکر کنم. دلم میخواد نامه های ونگوگ رو بخونم. ترجمهٔ رضا فروزی دو جلد هم هست کتابشم پیدا نمیشه هرچی گشتم نبود من کپیشو دارم که میتونین از این دستفروشای کتاب کنار انقلاب بخرین خیلی کیفیت نداره اما وقتی پیدا نمیشه باید چیکار کرد؟ نمیدونم چرا کتابای خوبو تجدید چاپ نمیکنن در عوض اونایی که فقط فروش دارن و خیلیم خوب نیستنو هی چاپ میکنن :/. بگذریم. دلم میخواد ونگوگ رو بخونم ببینم اون چیکار میکرده. 

عصریم میرم عکاسی.