روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مهستی بحرینی» ثبت شده است

2623 : اتمام کتاب : مائده های زمینی و مائده های تازه

کلی نوشتم همش پرید. مثلا یه بار اومدم بعد از مدتها در مورد یه کتاب حرف زدم. دیگه حوصله ندارم دوباره بنویسم راستش :((( کتاب خوبی بود هرچند با یسری حرفاش موافق نبودم انگار حال همه رو هم ژید درک نمیکنه خب طبیعی فقط خودشه و خودش. یه جاهایی شبیه وصیت نامه بود. اما داستانی نبود. یه مخاطب داره به خصوص تو مائده های زمینی انگار داره از تجربیات خودش میگه. توی مائده های تازه بیشتر با خودشه. نمیدونم شاید چرا میگم. مائده های زمینی شاعرانه ترم هست در مقایسه با مائده های تازه. بگذریم راستش اینقدر طول کشید خوندنش یادم نیست چه چیزایی دقیق به ذهنم اومد موقع خوندن شاید اشتباهم باشه یسری حرفام اما ارزش خوندنو واقعا داره خیلی ازش یاد گرفتم. همین. قبلیه مسلما نوشته ی  کامل تری بود. فقط مونده خوندن نوشتهٔ مصطفی ملکیان که تمومش میکنم. فرانسویم نخوندم شایذ شب بیدار ببمونم. اگه خوابم نبره شایدم بخوابم فردا صبح خیلی زود بیدار بثشم. اره اینم خوبه. 

 

کتاب مائده های زمینی و مائده های تازه ، آندره ژید ، مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر

 

 

2622 : بخشی از کتاب

کتاب مائده های زمینی و مائده های تازه ، آندره ژید ، مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر

 


 

 

 

2620 : مائده های تازه!

مائده های زمینی و مائده های تازه ، آندره ژید ، مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر 


خطی بر گذشته کشیدم، و همه چیز را از لوح خاطر زدودم. دیگر همه چیز تمام شد! برهنه ، بر زمین بکر ، در برابر آسمانی که باید با ساکنانی تازه پر شود ، قد علم میکنم      .

 

خب امروز روز خوبی بود بیشتر کار کردم. فرانسوی رو باید رو قبلی ها هم مرور داشته باشم همزمان اخه ادم انگار یه مدت دور میشه ممکن فراموش کنه به خصوص من که تازه کارم. کاش مها زودتر بیاد کتابای زبانمو بیاره. کاش فردا دکتر دستور عمل نده. با تمام وجودم اینو میخوام ولی نمیدونم چی میشه. زخمام تازه خارششون شروع شده. لعنتیای موذی. دلم میخواد چنگ بزنم بهشون اما در عوض لبخند میزنمو به روی خودم نمیارم تا قرصمو نخورم و خوابم نبره. دیگه باید یسری چیزارو تحمل کرد. اخه چرا باید همچین دارویی خواب اور باشه ؟ بگذریم. دفتر استادمم خوندم نگاهی به عکسهارو هم همینطور. 

امروز داشتم فکر میکردم از بعد دانشگاه چقدر عوض شدم. هرچند که عوض شدنم از خود همون دانشگاه شروع شذ اما چقدر رویاهام بزرگ شذم فکرم وسیع تر شده دیدم بازتر شده. ذهنم فکرم رشد کرده. شاید بگی اینا فقط یسری کلمه ان اما تو اگه منو میشناختی حتما متوجه میشدی که چقدر دنیام وسیع شده. همه چی تغییر کرده. دلم میخواد همچنان همینجوری باشم. دلم میخواد هر روز قسمتی از بدی وجودمو بکنمو پشت سر بذارمش. خب همه که بی ایراد نیستن منم کلی نقص دارم. دلم میخواد یه زن مستقل با سواد واقعی باشم که میتونه به بقیه کمک کنه هرجوری که از دستش بر میاد. دلم میخواد سوادم واقعی باشه نه الکی. از اینا که دوتا کتاب خوندن فکر میمنن خیلی بلدن. دلم میخواد تا اخر عمرم در حال یادگرفتن باشم. در حال بهتر شدن. دلم میخواد یه عکاس نویسنده ی فیلسوف باشم :دی نه واقعا دلم میخواد. دلم میخواد فرانسویم اینقدر خوب بشه که بتونم بخونم کتابایی رو که دوست ددارم. 

از بعد دانشگاه تازه راه من شروع شد. دنیای من وسیع شد. دیگه محدود نیست دیدم. تجربه های فوق العاده ای داشتم. چقدر میترسیدم. واقعا میترسیدم و راستش الانم میترسم. خیلی میترسم. از گم شدن راهم. از فراموشی. خوبو بد رو میخوام یادم بمونه دیگه نمیخوام فرار کنم از هرچی که هست. میخوام شجاع باشم. شجاع باشمو رو خودم کار کنم تا بهتر بشم. بدرک خیلیا خل فرضم میکنن :دی جدی گفتم. چون همش کتاب میخونم سر کار نمیرم یعنی الان کلا نمیتونم برم شاید بعدا فهمیدی چراشو. از تنبلی نیست فقط نمیدونم چجوری بقیه کار میکنن تا منم کار کنم. دیگه این که سرخوشانه تو بیستو پنج شیش سالگی تصمیم گرفتم یه زبان جدید یاد بگیرم یا این که بیشتر سرم گرم خودمه و کتابو تنهایی. مثل خیلی از هم سنو سالای خودم خوش نمیگذرونم. از این چیزا. من عوض شدم اینجوری نبودم اما اینجوری راهم رو پیدا کردم ارامشمو. دلم میخواد زندگیم این باشه یادگرفتن. تجربه کردن حتی با اشتباه کردن. دیگه خودمم. خودمو پیدا کردم کم کم از بعد دانشگاه ثابت شدم! نه خیلی البته هنوز کلی راه هست برای بهتر شدن. خیلی کارا دلم میخواد بکنم. ولی شرایطشو ندارم. بعضیاش دست خودم نیست بعضیاش هست. بعضیاش راهشو نمیدونم بعضیاش شاید بترسم. دلم میخواد عکاسی انالوگ کنم دلم میخواد راحت دوربینمو دست بگیرمو بزنم بیرون. دلم میخواد تند تند کتابامو بخونم. دلم میخواد زبانم خوب بشه دلم میخواد فرانسه و نیویورک رو ببینم دلم میخواد بتونم کتابای نویسنده های مورد علاقمو به زبانهای خودشون بخونم. دلم میخواد روی مجموعه هام کار کنم دلم میخواد بنویسم دلم میخواد از فلسفه چیزای بیشتری بدونمو خودمم مثل سونتاگ بارت بنیامین بشم دلم میخواد مثل استادم باشم دلم میخواد به بقیه کمک کنم دلم میخواد دلم خیلی چیزا میخواد بعضیاش شاید بشه بعضیا شاید نه. و هیچ ایده ای ندارم که با تمام تلاشم کدوم یکیش به حقیقت میپیونده :دی. 

بیا دوباره شروع کنیم. از بعد دانشگاه با همین کارای کوچیک کوچیک راهمو پیدا کردم. نگاهم به آینده ای که دوست دارم داشته باشم بهتر شد. تا قبل اون نمیدونستم از زندگی چی میخوام. تا قبل استادم که کلا زندگی نمیکردمو نمیدونستم زندگی چی هست. بعضی وقتا همین کارای کوچیک روزانه زندگی ادمو تغییر میده. بعضی وقتا باید اینجوری به قضیه نگاه کرد. اگه وقت نداری روزی فقط یه عکاس رو ببینو بخون راجع بهشو فکر کن به عکساش. در عرض یه سال میشه ۳۶۵ تا عکاس ! حداکثرش دیگه. هوووف بیخیالاصلاچرا دارم اینارو میگم. شاید دلم میخواد بقیه هم کار کنن. از زندگی مسخره ی روزانه که هر روزشون مثل همه خلاص بشن. دلم میخواد بقیه هم کتاب بخونن تا تجربه کنن دنیاهای دیگه رو. تا دلشون بخواد هر روز چیز جدیدی یاد بگیرن. 

بیخیال دیگه. کتابمو کلی خوندم کمتر از صد صفحه مونده مائده های زمینی تموم شدو رفتم سراغ مائده های تازه. مائده های تازه. منو میگه ها. :دی. دلم میخواد تازه بشم دلم میخواد بازم رشد کنمو از این هیچ در بیام. کاش منم میتونستم کاری کنم کاش وجودم ارزشی داشت. کاش چیزی برای این دنیا داشتم. 

2617 : امروز

 

مائده های زمینی و مائده های تازه ، آندره ژید ، مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر

من رویا را تنها تا زمانی دوست دارم که آن را واقعیت بپندارم. زیرا زیباترین خوابها هم با لحظه ی بیداری برابری نمی کند. 

 

 

خب من تا الان فقط کتاب خوندم. بعدش فاطمه اومد با دوستش که من میشناسمش دربینمو دادن کم پیشم موند باید میرفت و الانم باز میخوام کتاب بخونم مائده های زمینی تموم بشه تا فردا کلا کتابمو تموم کنم. البته کارای دیگمم انجام میدم ولی یه دو ساعت دیگه. همین. ملالی نیست. راستی مهسا و ساجده هم احتمالا میان خونمون دلم براشون تنگ شده امروز داشتیم صحبت میکردیم راجع به چیزی دیگه گفتم که سوختم خیلی ناراحت شدن. هرچند که خودشونم درگیری داشتن ولی محبتشون زیاده. همین. خدا کنه واقعا عمل لازم نشم. همینجوری خوب بشن زخمام اصلا حوصله بیمارستانو عمل رو ندارم. دیگه این که همین. مهام رفت رشت الان تو راهشه. مامان خونه باباحاجی و فقط بابا پیشم مونده. دیگه برم کلی کارام مونده تا شب انجامشون میذم من که همش مجبورم یه جا بخوابم دیگه از پس کتاب خوندنو کارای اینجورییم بر میام. بدم نیست!

2612 : در لحظه

کتاب مائده های زمینی مائده های تازه، آندره ژید ، مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر

 

+ میرتیل، ما جز در آنات زندگی هیچ نیستیم. تمامی گذشته در لحظه جان می سپرد، پیش از آنکه چیزی متعلق به آینده در آن زاده شود. لحظه ها ! میرتیل ، پی خواهی برد که « حضورشان » چه نیرویی دارد ! چرا که هر لحظه ای از زندگی ما ذاتا منحصر به فرد است: بیاموز که گاه منحصرا در لحظه استقرار یابی.  

 

امروز ساعت شیش بیدار شدم رفتم حموم که هشت بیمارستان باشم. شلوغم نبودا اما منشی خونسرد و رو مخ بود. خیلی خونسرد بود همه به خاطر یه نفر کارشون دیر انجام شد. دوباره پانسمان کردم فردا هم میرم بعدش دو شنبه میرم دکتر امروزی میگفت بهتر شده ولی بازم اون دکتر اصلی ندید. فردا یه جراح دیگه میبینتم. بعد دوشنبه باز اون دکتره. خلاصه که همین. تا بیایم خونه فکر کنم ده بود فکر کن چقدر طول کشید. بعدش نشستم فرانسوی رو از تو لپ تاپ ریختم تو گوشیم که راحت تر بخونمش هردفعه لپ تاپو نمیشه بذارم رو شکم بیچاره ی سوختم که. دیگه رمم هم خالی کردم دوربینمم تمیز کردم بدمش فاطمه باید بهش پیام بدم هروقت که دوست داره بیاد من خونه ام. دلم میخواد کتابمو زودتموم کنم برم سراغ کتاب بعدی. خیلی طول کشید دیشب حساب کردم من ده روزه کار نکردم. ده رووووز. خیلیه. خیلی وقت هدر دادم. اخ چقدر دلم میخواد برم انقلاب کتاب بخرم مثلا نامه به فلیسه ی کافکا رو که بعد سالها دوباره تجدید چاپ شده. اخ فکر کن چقدر کیف بده کتاب فروشی مولی. همین. برم برنامه امروزو شروع کنم حالا میبینی دوباره بهتر میشم تو کار کردن فقط باید تمرکز کنم و انجام بدمو وقتمو هدر ندم. مصمم برای جدی کار کردن.   دلم میخواد زندگی کنم. دلم نمیخواد کتابارو از خودم جدا کنم. دلم میخواد در لحظه زندگیمو پیش ببرم. برای روزای بهتر. من بهتر میشم میدونم. 

کتاب مائده های زمینی و مائده های تازه ، نوشتهٔ آندره ژید ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر

 

2598 : بخشی از کتاب ، معرفی عکاس

کتاب مائده های زمینی مائده های تازه ، آندره ژید مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر

 

هوس های ما دست خوش ملالت نخواهد شد. 

 

من دیگر گناه را باور ندارم. 

 

به یاری اختلالی که در اعصابم رخ داده بود گاه دیگر حدی برای جسم خود نمی شناختم گویی جسمم گاه تا دورتر از من ادامه می یافت. یا این که گاه به نحوی لذت ناک همچون حبه قندی پر از خلل و فرج می شد ذوب می شدم. 

 

خب  من همش خوابیدم اما ادم دیوونه میشه  اینو اینجا دیدم  نیکلاس نیکسون. نمیدونم از کارش درامد داره یا نه اما عکاس آماتوره. کاش میتونستم کارای بیشتری ازش ببینم. البته اینترنت هست اما منظورم اینه میشد کاراشو تو کتابش یا نمایشگاهش دید. 

یه خورده تمرکز ندارم. نشد زیاد کتابو بخونم الانم بالاخره تصمیم گرفتم برم سراغ فرانسوی. باقی کارام مونده یه امروز بود. کاش زودتر تموم بشه. روز مزخرف. :((( هنوز یه ذره میسوزه. اما کاریش نمیشه کرد. کابوس من فردا تو حمومه چون باید شسته بشه و پوستای مزخرف کنده بشه :(((( به شدت احساس بدبختی میکنم :(((( اما خب اتفاقی که افتاد. یجورایی یاد حرف استادمم افتادم. مثال اب خوردنی که ما هر روز انجامش میدیم و ممکن یه بار باهاش خفه بشیمو فرق کار هر روزه با روزمره است. مراقب باشین کار یک دفعه است :(.داره دردم شروع میشه شاید بهتره بخوابم. فرانسوی نمیخونم. راستی مامان اومده دلم کلی براش تنگ بود. جای بابا خالیه. گیر دادن به من ببرنم تهران. اخرم حریفشون نمیشم. ولی با این وضعیت تهران رفتن واقعا سخته. شایدم باید برم نمیدونم. ولی بر میگردم. همین. فعلا

2596 : کتاب : مائده های زمینی مائده های تازه

ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در ان چیزی که به آن نگاه میکنی.

 

دلبستگی ، نه ناتانائیل ، عشق !

بی گمان می فهمیکه این دو یکی نیستند . از بیم از دست دادن عشق بود که من گاه توانستم با غم ها ، دلتنگی ها، و دردهایی بسازم که اگر جز این بود به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم. دغدغه ی زندگی هرکس را به خود او واگذار. 

 

گویی از باتلاقی عبور میکردم. رخوت خواب مرا در افسردگی فرو می برد و خفتن این افسردگی را درمان نمیبخشید. پس از صرف غذا به بستر میرفتم ، می خوابیدم ، سپس خسته تر از پیش ، با ذهنی که گویا برای استحاله ای بی حس و حال گردیده است ، بیدار می شدم. 

 

کاش هر هیجانی بتواند برایت به مستی بدل شود. 

 

بیماری های شگفتی در جهان هست و آن خواستن چیزی است که نداری.

 

این کتاب عالیه یعنی خیلی دارم باهاش کیف میکنم دلم میخواد بیشتر ازش بنویسم. باید بیشتر بخونمش و جلوتر برم.نهار هنوز نخوردم باورت میشه هنوزم گشنه ام نیست. مهام امروز اصلا خونه نیومد. ساعت شیش همو میبینیم تازه. دلم میخواد زودتر کلاس زبان تموم بشه بیام خونه کتابمو بخووونم. دلم نمیخواد بذارمش زمین. آدمو میبره به جاهای دیگه. بقیه کارامو تقریبا کردم فقط یه درس دیگه از فرانسه مونده با دو سه تا کار

کوچیک دیگه که بهش باید برسم. خیلی هم خستم امروز خیلی کار کردم. حمومم رفتم تازه. ترگلو ورگل :دی. همین گشنم شد یهو برم یع چیزی بخورم!

2594 : کتاب جدید : مائده های زمینی و مائده های تازه

نوشتهٔ آندره ژید ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر

 

خب یجوری این که اسم کتاب با اسمم یکیه. اما من سعی میکنم زیاد در موردش فکر نکنم. به نظرم میاد کتاب خفنی باشه. هرچند که هنوز شروعش نکردمو جز مقدمه مترجم چیزی نخوندم. اما حس خوبی راجع بهش دارم. 

صبح کلی کارکردم بعد ساعت هشت اینطورا بیهوش شدم تا ساعت ده. اگه نمیخوابیدم نمیتونستم تمرکز کنم به خاطر همین خوندن کتاب دیر شد. بریم امروزو داشته باشیم. فکر میکنم با یه کتاب خفن طرفم. 

 

کاش کتابم به تو بیاموزد که بیشتر از این کتاب به خود بپردازی و سپس بیشتر از خود به دیگر چیزها...

1688 : اتمام کتاب اعترافات

نوشتهٔ ژان ژاک روسو ترجمهٔ مهستی بحرینی نشر نیلوفر تموم شد. باورتون میشه من که باورم نمیشه. البته یه دیباچه نوشتة نوشاتل مونده که فکر کنم ده صفحه است بعد این پست اونم میخونم. کتاب جویس زندگی مرد هنرمند در جوانی بود که از بچگی شروع میکرد تا جوانی اینم همین بود از بچگی شروع کرد تاا میان سالی پیری یعنی جویس از روسو ایده گرفته؟بعید نیست. تصور کنین این کتابو هیلیا خوندن. بالزاک مثلا یا فلوبر. درسته واقعا یه جاهایی ادم کسل میشد یعنی اینجوری نبود. همه چیش جذاب باشه اما به نظرم اونجوریم بدبینیی نداشته یعنی به واسطه اتفاقاتی که براش افتاده کاملا بینشش طبیعی بوده با این ادمایی که دورشو گرفته بودن. چقدر مزخرف بودن خدایی طبقه بورژوا البته الانم مزخرفن شکر خدا من رابطه ای ندارم :دی. ولی یسری چیزاش که تعریف میکرد میگفتم واقعا چقدر خوب برای اون زمان نیستم مثلا این دیدار کردنا شامو نهار موندنا و مهمونیا که خود روسو هم فراری بود. البته این سخاوتمندیشونم نظرمو جلب کرد مهمون نوازی خوبی هم داشتن به هر صورت البته به غیر از روسو که اخرش واقعا بهش ظلم شد دلم براش سوخت. 

همین هنوز نمیدونم کتاب جدید فردا چی شروع کنم تا شب که عکس میبینم زبان میخونم و از این کار ها. یازده ساعت به خودم افتخار میکنم اگه یک ساعت نهایت استراحتم بوده باشه هم ترکوندم. دمم گرم اصلا بهش فکر میکنم خستگیم در میره. 



+ چقدر دیباچه ی دست نویس نوشاتل که روسو نوشته خوب بود هرچند فکر کنم باید اولش میبود اما خیلی خوب بود. دلم میخواد همشو بذارم الان حوصله تایپ کردن ندارم. یعنی میخوام زبان بخونم امروز فعلا فقط کتاب خوندم که تموم شد. اصلا خستگیم در رفت.