روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مهستی بحرینی» ثبت شده است

1688 : اتمام کتاب اعترافات

نوشتهٔ ژان ژاک روسو ترجمهٔ مهستی بحرینی نشر نیلوفر تموم شد. باورتون میشه من که باورم نمیشه. البته یه دیباچه نوشتة نوشاتل مونده که فکر کنم ده صفحه است بعد این پست اونم میخونم. کتاب جویس زندگی مرد هنرمند در جوانی بود که از بچگی شروع میکرد تا جوانی اینم همین بود از بچگی شروع کرد تاا میان سالی پیری یعنی جویس از روسو ایده گرفته؟بعید نیست. تصور کنین این کتابو هیلیا خوندن. بالزاک مثلا یا فلوبر. درسته واقعا یه جاهایی ادم کسل میشد یعنی اینجوری نبود. همه چیش جذاب باشه اما به نظرم اونجوریم بدبینیی نداشته یعنی به واسطه اتفاقاتی که براش افتاده کاملا بینشش طبیعی بوده با این ادمایی که دورشو گرفته بودن. چقدر مزخرف بودن خدایی طبقه بورژوا البته الانم مزخرفن شکر خدا من رابطه ای ندارم :دی. ولی یسری چیزاش که تعریف میکرد میگفتم واقعا چقدر خوب برای اون زمان نیستم مثلا این دیدار کردنا شامو نهار موندنا و مهمونیا که خود روسو هم فراری بود. البته این سخاوتمندیشونم نظرمو جلب کرد مهمون نوازی خوبی هم داشتن به هر صورت البته به غیر از روسو که اخرش واقعا بهش ظلم شد دلم براش سوخت. 

همین هنوز نمیدونم کتاب جدید فردا چی شروع کنم تا شب که عکس میبینم زبان میخونم و از این کار ها. یازده ساعت به خودم افتخار میکنم اگه یک ساعت نهایت استراحتم بوده باشه هم ترکوندم. دمم گرم اصلا بهش فکر میکنم خستگیم در میره. 



+ چقدر دیباچه ی دست نویس نوشاتل که روسو نوشته خوب بود هرچند فکر کنم باید اولش میبود اما خیلی خوب بود. دلم میخواد همشو بذارم الان حوصله تایپ کردن ندارم. یعنی میخوام زبان بخونم امروز فعلا فقط کتاب خوندم که تموم شد. اصلا خستگیم در رفت. 

1687 : دفتر یازدهم

خب انم از دفتر یازدهم فقط یک دفتر دیگه مونده تا این کتاب تموم بشه.. یه خورده طولانی تره ولی زیاد نیست. نهارمو میخورم شاید زبان بخونم بعدش اینو شروع کنم امشب تموم میشه هورااااااا :))))



رنج و اندوه گذشته را ، هر قدر هم که تازه باشد، با چه سهولتی از یاد میبرم . به همین اندازه که پیش بینی رنجی که در آینده دامنگیرم خواهد شد مرامیترساند و پریشان میکند به همان اندازه به محض آنکه دچار آن شدم ، خاطره اش در ذهنم رنگ میبازد و به آسانی محو میشود.


من بهش فکر نمیکنم اما فراموشم نمیکنم.


به ندرت به دشمنانم می اندیشم نمیتوانم خود را از فضیلت  بخشودن آنان بهره مند سازم. 


تنها یک چیز بالاتر از قدرت آنها[دشمنانم] ست و میدانم از دستیابی بدان عاجزند: در حالی که از وجود من در عذابند ، نمیتوانند مجبورم کنند از وجود آنان در عذاب باشم. 

1686 : دفتر دهم

اعترافات ، ژان ژاک روسو ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر (قطع جیبی)


خوشبختی و بدبختی وجود ندارد ، و به نظر میرسد که هر عمل شجاعانه‌ای آن گاه که روزگار با ما سر مخالفت دارد ، گناهی به شمار می آید. 


می دانستم که تنها عشق با بزرگی ، حقیقت و زیبایی می تواند به قریحه ام توش و توان ببخشد. 


وقتی که سرنوشت می خواهد کار مردی را به تباهی بکشاند، همه چیز برای یاری رساندن بدان دست به دست هم میدهند. 

1684 : دفتر نهم

خب اینم از این به همون طولانی کتاب هفتم بود. و کلی ماجرا توش اتفاق افتاد میدونی اغلب میگن که با خوندن کتاب ما خودمونو میشناسیم این کتاب جوری بود که با خوندنش بقیه رو هم میشه شناخت. آدمایی که دیدیم رو. که فقط محدود به این کتاب نمیشه و ما هم فقط شناخت مون باز محدود به خودمون نیست و اطرافیان رو هم در بر میگیره.


+ احساس میکردم که نوشتن برای بدست آوردن نان به زودی نبوغم را از میان خواهد برد، و هنرم را که نه از قلمم بلکه از قلبم مایه می گرفت و صرفا زادهٔ طرز تفکر والا و پر غروری بود که یگانه پروندهٔ آن به شمار می رفت ، خواهد کشت. هیچ نوشتهٔ استواری ، هیچ اثر بزرگی از صاحب قلم پول پرست پدید نخواهد آمد.


+ برای این که جرئت داشته باشد که حقایق بزرگ را بگوید  ، نباید به موفقیت خود وابسته باشد. 


+ هرچه بیشتر این گوشهٔ دنج دلپذیر را بررسی میکردم بیشتر احساس میکردم که برای من ساخته شده است. 


+ به من احترام میگذاشت و محبت داشت. دلش به دیوانگی ام سوخت و بی آن که به خود ببالد کوشید تا نجاتم دهد. 



1682 : دفتر هشتم

و اینجوری دفتر هشتم هم تموم شد. مخم نمیکشه یه ذره ولی برا امروز عالی بودم. هرچند الان یهو دلپیچه گرفتم :/ فکر کنم برا خامه است طهر نون خامه خوردیم :/ اصلا غذا نخورم نمیشه  نون پنیر میخورم سیر نمیشم نون خامه میخورم جریان دیگه به غلط کردن افتادم اما بابا ساعت هفت میتونه بیاد در نتیجه تا اون موقع خودمو درگیر کتاب نگاهی به عکسها و زبان میکنم. از مائده ی امروز راضیم. البته یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده که شاید بی تاثیر نباشه احساس تعهد بیشتری میکنم شور و شوق بیشتری به آینده به زندگیم  به تلاش کردن.


اعترافات ، ژان ژاک روسو ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر (قطع جیبی)


در همان حال که داوری های بی معنی مشتی عوام را که مدعی بزرگی و خردمندی بودند ، زیر پا میگذاشتم خود را با شیفتگی ، همچون کودکی به دست دوستانی ظاهری میسپردم که حسادتشان از مشاهدهٔ گام برداشتن من، به تنهایی ، در جاده ای تازه ، بر انگیخته شده بود؛ و در حالی که وانمود میکردند پیوسته در اندیشهٔ شاد کامی‌ام هستند ، در واقع اندیشه ای جز به سخره گرفتنم نداشتند، و این کار را با تحقیر من آغاز کردند تا پس از آن بتوانند نامم را به ننگ بیالایند. آنچه حسادتشان را بر انگیخت ، بیش از آن که شهرت ادبی من باشد ، تغییری بود که در اخلاق و رفتار خود دادم.


رابطه های دوستانهٔ دیگری ، با استحکامی کمتر ، که از آنها در اینجا یاد نمی کنم،حاصل موفقیت های نخستین من بود و تا هنگامی پایید که کنجکاوی ها ارضا نشده بود.


دریافتم حرمتی که مردانی چنین محترم برای کسی قائل می شوند، احساسی به مراتب دلپذیر تر و والاتر از احساس غرور در روح شخص پدید می آورد. 



1681 : دفتر هفتم

این هم تموم شد امروز دو سه ساعت زودتر اومدما. این کتاب از بقیه طولانی تر بود دیگه چشمم داشت دو دو میزد. یه یکی دو ساعت زبان میخونم و نها میخورم بعد کتاب هشتم رو شروع میکنم. دیگه با اینجا قشنگ خو گرفتم راحتم اصلا زیاد متوجه محیط نمیشم . 


اعترافات ، ژان ژاک روسو ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر (قطع جیبی)


موضوع اعترافاتم این است که باطن خود را در همهٔ موقعیت های زندگی ام دقیقا به شما بشناسانم. آنچه وعده داده ام سرگذشت دل و جانم است. 


میدانست که خطاهای نا خواسته را با مهربانی و ملایمتی افراط آمیز تحمل میکنم اما در برابر اهانت های عمدی مغرور و نا بردبارم. 


تصمیم گرفتم که دیگر به هیچکس وابسته نباشم و با بهره گیری از استعداد هایم که سرانجام رفته رفته به میزان آن پی میبردم و تا آن زمان با فروتنی زیاده از حدی بدان اندیشیده بودم استقلال خود را حفظ کنم.


در کنار کسانی که دوستشان میداریم ، احساسمان روح و قلبمان را میپروراند ، و چندان نیازی به این که اندیشه ها را در جایی دیگر جستجو کنیم ، نداریم.  

1579 : دفتر ششم

از صبح اومدم کتاب خونه دفتر ششم هم تموم شد. تا شب هستم. فعلا زبان میخوام بخونم بعدش دفت هفتم رو شروع میکنم. فعلا ماجرا از این قراره. :(


اعترافات ، ژان ژاک روسو ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر (قطع جیبی)


رویای من زیستن در زمینی بود با وسعتی اندک، که در آن باغچه ای باشدبا چشمه آبی [جاری] در کنار خانه ، و بالاتر ، چند درخت...( هوراس)


در اینجا دوران کوتاه خوشبختی ام آغاز میشود . در اینجا از لحظه های آرام و بی دغدغه اما گذرایی بهره بردم که به من این حق را دادند که بگویم زندگی کرده ام. آه ای لحظه های گرانبها و حسرت آور ! جریان دلپذیر خود را از سر گیرید، و اگر امکان دارد ، در خاطره ام آهسته تر از آن که در عالم واقع در توالی نا پایدارتان جریان داشتید، حرکت کنید. 


خوشبختی همه جا همراهم بود: هیچ نشانهٔ قابل تشخیصی نداشت، در درون خود من بود و نمیتوانست حتی لحظه ای هم ترکم کند. 


دیگر در آینده چیزی نمیبینم که وسوسه ام کند. تنها بازگشت به گذشته می تواند دلخوشم کند ؛و بازگشتی چنین پرشور و چنین واقعی به دورانی که از آن سخن میگویم ، اغلب سبب می شود که زندگی ام ، به رغم همهٔ بدبختی هایی که دارم ، با خوشبختی همراه شود. 


چه زنده می ماندم چه می مردم، وقتی برای تلف کردننداشتم. منی که به حدود بیست و پنج سالگی  رسیده بودم  و هیچ چیز نمی دانستم و می خواستم همه چیزبیاموزم ، می بایست خود را متعهد بدانم که از وقتم بهبهترین وجهی استفاده کنم.


مطالعه به من اندیشیدن و سنجیدن اموخت. 

1678 : دفتر پنجم

خب اینم از دفتر پنجم. حالا مطمئن شدم هر روز باید بیام حداقل تا اطلاع ثانوی ! اینجا حالم بهتره  . اینجا فقط کار میکنم تقیریبا.


اعترافات ، ژان ژاک روسو ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر (قطع جیبی)


هنگامی که در پاریس در مقام فردی ضد استبداد و جمهوری خواهی مغرور به فعالیت پرداختم ، به رغم میل خود در باطن علاقه ای خاص نسبت به همین ملت که در بردگی به سر میبرد احساس میکردم.


او را بیشتر به خاطر خود او و کمتر برای خودم دوست می داشتم، یا دست کم در کنارش بیشتر در پی خوشبختی بودم تا لذت. 


هنگانی که به راستی احساس میکنیم که دریچهٔ دلی به رویمان گشوده شده است ، ما نیز دریچهٔ دل خود را می گشاییم تا پذیرای مکنونات آن باشیم و هرگز همهٔ درس های اخلاقی مربیان با پر حرفی های صمیمانه و مهر آمیز زنی فهیم که به او دل بسته ایم، برابری نخواهد کرد.


عشق ها و شورهایم به من زندگی بخشیدند ، عشق ها و شورهایم مرا کشتند.

اینو قبلا خونده بودم اما به معنای واقعی کلمه الان میفهممش . 


از همه چیزهایی سرچشمه میگرفت که خویشتن مارا می سازند و تنها هنگامی که هستی مان به پایان می رسد  میتوانیم از آنها دست بکشیم. 

1675 : دفتر چهارم


دقیقا یکی از ویژگی های احمقانه منم همینه دلم میخواد از استادم خبر بگیرم ولی تا میخوام بهش فکر کنم نگران میشم حالا راجع به من چی فکر میکنه.  ازش بیش از حد خجالت میکشم به خاطر این من مزخرفی که هستم. هرچند استادم احتمالا منو میبخش یا شایدم این توقعاتی که من از خودم دارمو ازم نداشته باشه. اما من واقعا نمیدونم چی باید بهش بگم به خاطر همین هم توی این یک سال هیچ حالی ازش جز یک بار نپرسیدم یعنی به صورت واقعی از دور ازش کمابیش خبر دارم ولی اون بعضی وقت. فکر میکنم چرا باید منو یادش بمونه. این همه شاگرد داره. خب میدونم خیلیا میرن پیشش احتمالا داره اخبارشون وسیع و خرفی برا گفتن درن اما من چی دارم بگم هیچی هیچی. و فقط دلم میخواد حداقل یه قدم گنده بردارم. فعلا که توی پستیم. و بزور دارم سعی میکنم از کوه برم بالا. و هی پام سر میخوره و دوباره جای اول. اگر اون میدم حتما میفهمید امیدوارم فکر نکنه این به سرغش نرفتن از فراموشیم نیست. امکان نداره لحظه ای فراموشش کرده باشم. اینقدر که این آدم تو زندگی من پررنگ  هیچکس نیست. اما الان واقعا دلم براش تنگ شده. یجوری که ابدا نمیتونم جلو اشکامو بگیرم و گریه نکنم. از خودم متنفرم و به این فکر میکنم اون که نمیدونه شاید چه وضعیت مزخرفی دارم شاید فکر کنه چه شاگرد بی چشمو رویی که رفت دشت سرشم ندید. اما به خاطر این نبود. واقعا نبود. هرکتابی که خوندم. هر مقاله همه کارهایی که برای عکاسی برای بهتر شدنم کردم فقط برای این بود که ز این وضعیت مزخرف درام و همیشه هم همه چی بدتر شد. از خودم متنفرم به خاطرش. فکر نکنم هیچی بهتر بشه هیچوقت. فکر نکنم هیچقوت بتونم ببینمش چون هیچوقت خوب نمیشم. و وقتی خوب نیستم چی باید بهش بگم؟ این همه هم نرفتم سراغش فقط یه ادم مزخرفم. از خودم متنفرم. متنفر. فقط نمیخواستم فکر کنه به خاطر منافع شخصیم میرم سراغش چون مزخرف بودم دلم نمیخواست آویزونش باشم یا از چیزی که بدش میوبد وابستگی دچارش باشم. همین. اما الان نمیشه کاری کرد. حتی نمیدونم کجا هست. فقط راهی که دارم تلاش کردن حتی با دستو پای شکسته و من اینقدر از این کوه میرم بالا حتی اگه هزار بار بیفتم تا برسم نوک قله. کاش یروزی بفهمه چقدر به عنوان استادم بهش مدیونم چقدر دوسش دارم و براش احترام قائلم. کاش همیشه سلامت باشه و سایه اش بالا سر من و عکاسی و کسایی که دوسش دارن. 

اعترافات ، ژان ژاک روسو ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر (قطع جیبی)



+ هنگامی که عمل زشتی از ما سر می زند، در همان وقت نیست که عذابمان می دهد ، بلکه مدتها بعد ، هنگامی که آن را به یاد می آوریم مایهٔ رنجمان می شود ، زیرا خاطره اش به هیچ روی محو نمیشود.


+ همیشه آبرو و ارامش کسانی که برایم عزیزند بر خوشی های خود مقدم داشته ام.


+ من که در جوانی با این همه اشخاص خوب و مهربان بر خورده ام ، چرا باید در سن بالا چنین به ندرت با نظایر آنان روبرو شوم؟ آیا نسلشان منقرض شده است؟ نه ؛ اما امروزه نظامی که برای یافتن این گونه اشخاص بدان نیاز دارم دیگر همان نظامی نیست که در آن زمان جستجویم را بر آن قرار میدادم. در میان تودهٔ مردم ، در جایی که عشق ها و سوداهای بزرگ گاه به گاه به سخن در می آیند ، صدای عواطفی که با فطرت پیوند دارند بسیار زود به زود به گوش میرسد. در میان مردمی که در وضع بالاتری قرار دارند، این عواطف کاملا سرکوب شده‌اند، و در پشت نقاب احساس ، هرگز چیزی جز سود پرستی و خود خواهی سخن نمیگوید. 

+ دوستش داشتم چون زاده شده بودم تا دوستش بدارم.

+ یکی از ویژگی های عجیب و احمقانه ام این بود که جرئت نداشتم خبری از او بگیرم و یا نام را بی آنکه ضرورتی بی چون و چرا در میان باشد به زبان آورم گمان میکردم با بردن نامش ، همهٔ احساساتی را که او در دلم بر می انگیخت بازگو میکنم ، زبانم راز دلم را فاش میکند، و به عبارتی مایه ی بدنامی او میشوم. 

+ در پیاده روی چیزی است که به اندیشه هایم جان می دهد و آنهارا بر می انگیزد.

1671 : دفتر سوم

صبح خودمو خیلی بزور بلند کردم مگه چشام باز میشد:/ اما بالاخره بیدار شدمو شروع کردم حاضر شدن الانم اومدم کتابخونه دفتر سومو تموم کردم قراره تا شب بترکونم. هورا از این که نموندم خونه خوشحالم چون تنبلی بهم غلبه میکرد اما اینجا نه اصلا میطلبه.به نسبت خلوت با این که پنج شنبه است. برم نهار بخورم بهدش بیام زبان بخونم و بعدش بایی کتابم. فکر کنم هر روز بیام زود تموم بشه  .

اعترافات ، ژان ژاک روسو ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر (قطع جیبی)

+ اگر انسان میتوانست مکنونات ضمیر دیگران ر بخواند ، می دید مردمی که میخواهند فرود بیایند از مردمی که میخواهند بالا بروند بیشترند. 


+ او نخستین اندیشه های راستین را دربارهٔ شرافت و پاکدامنی ، که ذهن پیچیده ام جز بصورت افراط آمیز در نیافته بود، در من پدید آورد. نشانم داد که شیفتگی و شوری که در برابر فضایل والای اخلاقی احساس میکنیم، در جامعه رواجی ندارد. نشانم داد که اگر زیاد به سوی بالا خیز برداریم ، به ناچار سقوط خواهیم کرد. نشانم داد مداومت در درست انجام دادن کارهای کوچک، کمتر از اعمال قهرمانانه نیازمند قدرت نیست و از این رهگذر می توان به بهترین نحو به افتخار و سعادت دست یافت ؛ و نشانم داد اگر دیگران به ما احترام بگذارند ، به مراتب بهتر است تا گاهی ستایشمان کنند.  



+ اگر چه حساسیت دل هایمان که موجب می شود به برخورداری واقعی از وجود خویش دست یابیم کار طبیعت و شاید ثمرهٔ سازمندی اندام هاست، این حساسیت برای این که پرورش یابد به موقعیت هایی نیاز دارد. بدون این علل و اسباب تصادفی ، کسی که بسیار حساس زاده شده باشد چیزی حس نخواهد کرد و بدون شناخت خویش خواهد مرد. من تا آن زمان کم و بیش این چنین بودم و اگر روزی با خانم دووارن آشنا نمیشدم ، یا حتی اگر پس از آشنایی با او آنقدر در کنارش نمی ماندم تا به احساسات گرمی که در من بر انگیخت آرام آرام خو بگیرم ، شاید همیشه چنین میماندم . به جرئت میتوانم بگویم کسی که احساس جز عشق ندارد ، لطیف ترین و شیرین ترین چیزهایی را که در زندگی هست احساس نمیکند. من با احساس دیگری آشنا هستم که شاید شور و حرارتی کمتر داشته باشد اما هزار بار دلپذیرتر است، گاهی با عشق پیوند یافته و یکی شده اما اغلب از آن جداست. این احساس دوستی تنها هم نیست. لذت بخش تر و پر مهرتر است . گمان نمیکنم بتواند در افراد هم جنس تاثیری بگذارد.

+ او تنها کسی است که هرگز آن سردی و بی روحی گفتگوهایی را که ادامه دادن اجباری اش برایم عذاب آور است، در مصاحبتش احساس نکردم.

+ من هم میگذاشتم خیالپردازی کند ، خاموش می‌ماندم ، تماشایش می کردم، و خوشبخت ترین مردان بودم. 


+ وقتی میدیدمش احساس جز شادی نداشتم . اما در غیاب او بی قراری ام تا آنجا پیش می‌رفت که برایم درد آور میشد. شور و هیجان رقت انگیزی که از نیاز زیستن با او به من دست می داد اغلب اشک از دیدگانم جاری میکرد. 


+ نه تنها به سختی میتوانم اندیشه هایم را بازگو کنم، بلکه دریافت این اندیشه ها نیز برایم دشوار است. من آدم ها را زیر نظر گرفته ام و گمان میکنم که نظاره گر نسبتا خوبی باشم.


+ از همین تسلط کمی که در تنهایی بر ذهن و هوشم دارم ، می توان قیاس کرد که در جمع چگونه ام آنجا که برای سخن گفتن بجا و به موقع باید بی تأمل و همزمان به هزار چیز فکر کرد . تنها فکر رعایت این همه ادب و نزاکت که مطمئنم از آن میان دست کم پاره ای را فراموش خواهم کرد ، کافی است دستپاچه ام کند. حتی نمیتوانم بفهمم چگونه میتوان جرئت حرف زدن در یک محفل را به خود داد زیرا با هرکلمه می بایست همهٔ حاضران را از نظر گذراند ، باید با خلق و خو و منش همه شان آشنا بود ، شرح حالشان را دانست تا مطمئن شوی که چیزی نمیگویی که کسی را آزرده کند.

+ در گفتگو های دو نفره اشکال دیگری پیش می آید که از نظر من از آن یک بد تر است و آن ضرورت سخن گفتن مداوم است: هنگامی که با شما حرف میزنند باید پاسخ بدهید، و اگر چیزی نگویند باید گفتگو را گرم نگه دارید. تنها همین اجبار تحمل ناپذیر کافی بود تا مرا از معاشرت دلزده کند. هیچ عذابی را طاقت فرسا تر از اجبار به گفتگوی بی تأمل و مداوم نمیدانم .


+ همین ترس از این که نتوانم یاد بگیرم ، مرا از دقت و توجه باز میدارد. از بیم نا شکیبایی مخاطبم ، وانمود میکنم که میفهمم، او مطلب را ادامه میدهد و پیش می رود و من هیچ چیز نمیفهمم. ذهن من مایل است با زمان خاص خود حرکت کند و نمیتواند تابع زمان کسی دیگر شود.