روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مهدی سحابی» ثبت شده است

1645 : اتمام و بخش‌هایی از کتاب خوشی ها و روزها


خب این کتاب تموم شد. خیلی خیلی خیلی خفن بود با این که اولش حالم خوب نبود اما خب بعنی به نظرم مدتها اومد همچین کتابی انگار نخونده باشم اینقدر به وجدم بیاره به تلاطم بندازتم و چیزایی رو از خودم یادآوری کنه حتی ارامش بخش باشه و.... بالاخره تونستم :))) فکر نمیکردم حالا حالاها از پسش بر بیام. اما شد.


نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+این پیشداوری آنان است که سنگینی می‌کند هرچند که آن را چون گلی خوش نگار و اندکی شگرف ارایه ی خود میکنند.


+خیال زندگی بهتر از زیستن آن است هرچند که زیستنش هم خیال کردنش باشد. 


+پسرک ده ساله ای را میشناختم که تنی رنجور و تخیلی پیش رس داشت ، و به دخترکی بزرگتر از خودش عشقی صرفا ذهنی می‌ورزید. ساعت‌ها پس پنجره می‌ایستاد تا گذر دختر را ببیند، اگر نمیدیدش گریه می‌کرد، و اگر می‌دیدش باز گریه میکرد و حتی بیشتر...


+هربار میکوشید دلسردی اش را در عیب شرایطی ببیند که اتفاقی پیش می‌آمد.


+خیالش را در سر می‌پروریم و به خیالش دل می‌بندیم. نباید بکوشیم آن را زندگی کنیم: همچون آن پسرک خود را به درون سفاهت پرتاب خواهیم کرد، البته نه یکباره ، چه در زندگی همه چیز خرده خرده و نا محسوس به خرابی می‌گراید. پس از ده سالی دیگر رویاهایمان را باز نمیشناسیم. ، انکارشان می‌کنیم.. 



+غصه هایم ناگهان محو شده بود.  تصمیم های پدرم ، احساسهای پیا، نیرنگهای دشمنانم هنوز بر من چیره بود اما دیگر سنگینی نمیکرد ، دیگر چون ضرورتی طبیعی بود که برایم اهمیتی نداشت. تناقض آن درخشش تاریک ، معجزهٔ آن تسکین جادویی همهٔ نامرادی هایم هیچ تردید و هیچ ترسی در من نمی انگیخت، بلکه در شیرینی فزاینده‌ای پیچیده و غوطه ور بود که شدت لذتناکش سرانجام بیدارم کرد. چشمانم را باز کردم ، رویایم رخشان و رنگ پریده ، پیرامونم گسترده بود.


+براستی بیشه ها هرگز به خوابی آنچنان سنگین نرفته بودند، و حس می‌کردی که ماه از این بهره گرفته بود تا بی سر و صدا آن جشن بزرگ بی رنگ و نرم و شیرین را در آسمان و در دریا بپا کند. اندوهم پایان گرفته بود.  
میشنیدم که پدرم سرزنشم می‌کند ، پیا پوزخندم می‌زند، دشمنانم دسیسه میچینند، اما از این همه هیچ چیز بع نظرم واقعی نمی‌امد. تنها واقعیت آن روشنایی غیر واقعی بود و من لبخند زنان به آن رو میکردم. و نمیفهمیدم چه شباهت اسرار آمیزی نا مرادی های مرا به رمز های شکوهمندی که جشنشان در بیشه ها ، آسمان و دریا برپا بود میپیوندد، اما حس میکردم که توضیحشان ، تسکینشان ، عفوشان به زبان آورده شده است و مهم نیست که عقل من به راز آنها پی ببرد یا نه ، چون دلم این راز را خوب در می یافت. مادر مقدس شبم را به نام خواندم ، اندوهم خواهر جاودانی خود را د ماه شناخته بود، ماه بر فراز درد های زیبا شده و در درون دل من می درخشید که در آن ابری نمانده و اندوه طلوع کرده بود.

+اثر غمگین یک هنرمند واقعی با لحجهٔ خاص کسانی سخن میگوید که رنج کشیده‌اند و هرکسی که رنج کشیده باشد وا میدارند هرچیز دیگری را وا بگذارد و فقط گوش کند. 


+قدر کسانی را که شادکاممان میکنند بدانیم، باغبانان دلنوازی اند که جان هایمان را شکوفا میکنند . اما از این بیشتر قدر زنان بدسگال یا فقط بی اعتنا و دوستان بی رحمی را بدانیم که غصه دارمان کرده اند. اینان ویرانگر دل ما بوده اندکه اکنون آکنده از آوارهایی ناشناختنی است، چون توفان بلایی درختها را از ریشه کنده و نازک ترین شاخه هارا شکسته اند، اما این توفان بذر های بارآور خرمنی نامعلوم را نیز کاشته است. اینان با درهم شکستن همهٔ شادکامی های کوچک که فقر بزرگمان را از چشممان پنهان می‌داشت، با تبدیل دلمان به میدان غمبار برهنه ای امکانمان داده اند آن را سرانجام تماشا و داوری کنیم.


+دومینیک گفت : نمیتوانم عذرشان را بخواهم ، نمیتوانم تنها بمانم. 
غریبه با غصه گفت : درست است با من که باشی تنها میمانی ، اما در هر حال باید نگهم داری . از قدیم بدی هایی به من کرده‌ای که باید جبران کنی. من بیشتر از آنها دوستت دارم و یادت میدهم از خیرشان بگذری. پیر که بشوی دیگر به سراغت نمی آیند. 
دومینیک گفت نمیتوانم. [...]
غریبه ، غریبه که داشت محو می‌شد در جوابش گفت:
عادتی که امشب هم مرا فدایش کردی فردا قوی تر می‌شود و از خون زخمی که به من میزنی تا به او خوراک برسانی بیشتر نیرو میگیرد. از این که یک بار دیگر هم از او اطاعت کرده ای جبارتر میشود، روز به روز تورا بیشتر از من دور می‌کند و بیشتر وا میداردت که مرا رنج بدهی . به زودی مرا می‌کُشی. دیگر هیچوقت مرا نمیبینی . با این همه به من بیشتر مدیون بودی تا به بقیه ، که به زودی هم ولت میکنند. من در درون توام و با این همه برای همیشه ازت دورم. ، دیگر تقریبا وجود ندارم . من جانت‌ام، من خود توام.

+عشق چون این رویا، با نیروی تجلی‌ای همین اندازه اسرار آمیز از کنار من گذشته است. از همین رو شما که دلدار مرا می‌شناسید، در رویای من نبوده اید، نمیتوانید مرا بفهمید و سعی نکنید اندرزم بدهید. 

+حالت طبیعی آدمها و صفای صحنه به این گونه تابلوها جلوهٔ خوشایندی میدهدو بر اثر دوری ، در فاصلهٔ میان ما و آنها روشنایی برقرار میشود که آنهارا غرق زیبایی میکند. 


+ دهانم را به دستم می‌فشارم و زمان درازی عطری را فرو میبرم که ، در گرمای خاطره ، موجهای سنگینی از مهربانی ، شادکامی و از «تو» می‌پراکند.  آه دلدارم، هنگامی که می‌توانم به آسانی از تو بگذرم، هنگامی که شادمانه در یاد تو ـ که دیگر همهٔ اتاق را فرا گرفته ـ شناورمدبی آنکه نیازی بع نبردی با سد تن عبور نا پذیر تو باشد، این را شگرف و مقاومت ناپذیر به تو میگویم که نمیتوانم از تو بگذرم، این حضور توست که به زندکی من این رنگ فاخر ،غم آلود و گرم را میدهد. 


+هنگامی که در درون خود به گردش می‌رویم می‌توانیم صدف هایی شگرف و زیبا جمع کنیم، سپس گوشمان را به آنها بچسبانیم و با لذتی غم آلود و دیگر بدون هیچ دردی آواهای گستردهٔ گذشته هارا بشنویم. ( البته نه اونقدر بدون درد) آنگاه با مهربانی به کسی می‌اندیشیم که از بخت بدمان بیشتر از آنکه دوستمان داشت دوستش می‌داشتیم.

+هرگز با تو حرف نزده بودم. در آن سال حتی از چشمانم هم دور بودی. 

+آنگاه به راستی تا عمق این اندوه را حس کردم که چرا تو بمّاده در کنارم نیستی و فقط در جامه ی حسرتم ، در واقعیت تمنایم با منی.


+چنان که برخی بیماران مالیخولیایی را چنین درمان میکنند که می‌گذارند با دست خود صندلی و آدم زنده‌ای را که رویش نشسته است، و بیمار هردوشان را شبح می پنداشت، لمس کند ، و بدین گونع با خود واقعیت که دیگر جایی برای شبح در زندگی واقعی نمیگذارد ، شبح را از آن می‌تارانند.


+دیگر نمی‌توانست چون گذشته در درون خود تکیه گاهی داشته باشد. حس میکرد که زیر پایش از زمین سخت سلامتی خالی میشود که والا ترین تصمیم ها و زیبا ترین شادمانی ها از آن میرویند ، چنان که ریشه ی سپیدار ها و بنفشه ها در خاک سیاه و نمناک است.

1643 : بخشی از کتاب : خوشی ها و روزها

خوشی‌ها و روزها ، نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+فرانسوا رنگ پریده به سوی در دوید تا قفلش کند، اما هق هق گریه امانش نداد و اشک از چشمانش سرازیر شد. تا آن زمان همهٔ فکرش پی تجسم داستان‌هایی برای دیدن آن مرد و آشنایی با او بود ، مطمئن بود که هرگاه بخواهد میتواند به آن قصه ها واقعیت بدهد ، و شاید بی آن که خود بداند با این امید و آرزو زندگی کرده بود. اما این آرزو در او پا گرفته بود ، با هزار ریشهٔ نا محسوس تا ژرفناهای نا خودآگاهانه ترین دقایق شادمانی اندوهش رخنه کرده بود و شیرهٔ تازه ای را در آنها میدوانید، بی آن که او بداند این از کجا می‌آید . و حال این آرزو از چنگ او ربوده میشد و به دست محال می افتاد. خود را درهم شکسته حس میکرد ، گرفتار درد دهشتناک سراسر وجودی که یکباره از ریشه کنده شده باشد ، و از ورای دروغ های ناگهان بر ملا شدهٔ امیدش ، در ژرفای اندوهش ، واقعیت عشقش را به چشم دید.


+حس هایی هستند که گنگی از ژرفی شان نمیکاهد ، و تیزی تیز تر از تیر بی نهایت نیست. «بودلر»


+جز این که از او چنان موج هایی از تلخکامی یا شادکامی می‌ترواد که دیگر در زندگی‌جز او هیچ چیز و هیچ کس به حساب نمی آید. 
زیباترینِ سیماها ، کمیاب ترین اندیشه ها نمیتواند این جوهرهٔ خاص و اسرار آمیز و یگانه را داشته باشد ، چنان یگانه که هیچ گاه هیچ انسانی ، در بی‌نهایت جهان ها و در بیکرانگی زمان ، دومی دقیقی نخواهد داشت. 


+حیرت خواهد کرد اگر بداند زندگی دیگری در درون جان خانم دوبریو دارد که غنا و تحرک معجزه‌وارش هر چیز دیگری جز خودش را بی ارزش و نیست می‌کند ، زندگی با همان تداوم زندگی خودش  که به همان اندازه در کارهایی نمود میابد... چنان زنی [...] که همه مهر و اندیشه و توجهش را ، درجا و یکپارچه صرف یاد طفیلی‌ای میکند که در  برابرش همه چیز محو میشود چنان که پنداری فقط او یکی شخصی واقعی است و همه ی آدمهای حاضر چون یاد و سایه مجازی‌اند. 


+در دل فراموشی ، که در خوشی‌های واهی می‌جوییم ، شیرین عطر غمین یاسمن از ورای مستی ها بکر تر باز می‌آید «هانری دو رنیه»


+دیدارهای به این کوتاهی اش برای من شیرین ترین و دردناک ترین چیزها بود. 

+همهٔ این جدایی‌ها مرا ناخواسته به فکر آنچه جبران ناپذیر بود و روزی فرا می‌رسید می‌انداخت، هرچند که آن زمان هرگز جدی به امکان زنده ماندن خودم پس از مرگ مادرم فکر نکرده بودم. عزمم این بود که یک دقیقه از مرگ مادرم نگذشته خودم را بکشم. بعدا غیبت مادرم چیزهایی از این تلخ تر هم به من آموخت. ، آموخت که آدم به غیبت عادت می‌کند، و بزرگترین نقصان خویشتن و بزرگترین رنج این است که حس کنی از غیبت رنج نمیکشی. گو این که بعدها دیدم این آموخته ها نادرست بوده است. 



+افسوس ، هنوز جان چهارده سالگی‌ام در یک زمان هم در درونم و هم در بیرون از من و بس دور از من بیدار می‌شود . خوب میدانم که دیگر جان من نیست و دوباره از آن من شدنش به من بستگی ندارد . با این همه باورم نمیشد که روزی حسرتش را بخورم.  فقط پاک بود ، باید آن را نیرومند میکردم و توانایی پرداختن به والاترین هدف ها در آینده را به آن میدادم. 


+با امیدواری خیال آینده ای را در سر می‌پروریدم که زیبایی‌اش هیچگاه به پای عشقی که به مادرم داشتم ، و این آرزو که از من خوشش بیاید نمیرسید، به پای اگرنه نیروی اراده‌ام ، دستکم نیروی تخیل و احساسم که درونم در غلیان بودند و بی‌تابانه خواهان فرا رسیدن سرنوشتی که آنهارا به جلوه درآورد ، پیاپی آنچنان بر دیوارهٔ دلم می‌کوفتند که گویی می‌خواهند آن را باز کنند و به بیرون از آن ، به درون زندگی پر بکشند.

+انگیزه‌ام بیش از آن که شادمانی گردش و آن گل چیدن ها باشد نشان دادن خوشبختی‌ام از این بود که همهٔ آن زندگی آمادهٔ فوران را درونم حس میکردم ، آمادهٔ این که تا بی‌نهایت گسترش یابد ، در چشم انداز هایی پهناور تر و جادویی تر از ژرفای افق جنگلها و آسمان که دلم می‌خواست با یک جهش به آن برسم. ای دسته های گل گندم ، شبدر و شقایق ، اگر با آن همه سرمستی ، با چشمان گداخته و تن سراپا تپش شمارا با خود می‌بردم ، اگر از شما خنده ام یا گریه‌ام میگرفت، از این بود که شکارا با تمام امیدهای آن زمانم دسته می‌کردم ، امیدهایی که اکنون ، چون شما، خوشکیده و پوسیده‌اندو خاک شده بی ان که چون شما گل کنند.



+با این همه کمی میترسیدم، و به گنگی حس میکردم که این عادت بی‌ارادگی‌ام رفته رفته بر من سنگینی میکند و با گذشت سال‌ها سنگینی‌اش هرچه بیشتر میشود، و با غصه دچار این شک میشدم که وضع یکباره زیرورو نخواهد شد ، و به هیچ رو نمیتوان به معجزه ای دل خوش کرد که بدون هیچ سختی و دردی یکباره زندگی‌ام را تغییر بدهد و مرا با اراده کند. تنها آرزوی داشتن ارتده بس نبود. درست همان چیزی لازم بود که بدون داشتن اراده نمیتوانستم به آن برسم یعنی : خواستن .


+خیابان های اسرار آمیزی که در درون هر انسانی هست و هر شب شاید در تهشان خورشیدی غروب میکند که معلپم نیست خورشید شادمانی باشد یا غصه.

+آبراهه‌ای که پرگوترین کسان چون به آن می‌رسند به فکر فرو می‌روند و من در کنارش ، چه شاد باشم چه غمگین ، همیشه شادکامم...« بالزاک»



یه عالمه حرف دارم بگم از امروز ، از دیروز ، از حالم از کتاب فقط میدونم حالم بهتره خیلی یه تیکه اش دیشب روم تاثیر گذاشت و یادم آورد و من ترسیدم نکنه دیر باشه نشه ولی فکر میکنم میتونم یعنی درستش کنم. الان میخوام زبان بخونم. قرصام بیشتر شدن. من چقدر از این دکتره خوشم میاد کتابم میخونه بهش گفتم تمرکز ندارم هی پا میشم میشینم گفت شاید برای کتابی که میخونی سخت ممکن باشه گفتم داستان پروست گفت خوبه پروست بخونی چه کتابیشو میخونی و باقی حرفها. هوف حس خوبی دارم. خیلی خوب کلا با این که اتفاقای شاید خوبی نباشه اما بد نیست. 

1639 : کتاب خوشی ها و روزها

نوشتهٔ مارسل پروست ، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز

یه فصل دیگه هم تموم شد محفل بازی و موسیقی پرستی بووار و پکوشه. حالا جدا از چیزی که بود خیلی اسم داشت من نمیشناختم خیلیاشو فهمیدنش سخت بود. فقط واگنرو رو حساب حرف نیچه بتهوورن باخ میشناختم. یه ذره هم در مورد محفل ها شخصیت ها گفته بود یه طنزی هم به نظرم داشت همین همین. یه جاهایی یاد کافکا میافتادم زمانشون با هم بوده. هنوز مونده پروست رو بشناسم ولی خب.  همین. نوشتنش یه جاهاییم شبیه سونتاگ. باید توضیح بدم همه اینارو میدونم شاید بعدا. سرم درد میکنه. وبیحوصله ام. جون کندم یه ده یازده صفحع رو خوندم اما همین یعنی میشه از این وضعیت درام به خدا خیلی تلاش میکنم :((( همین همین. اگه حالم خوب بود چه کتاب فوق العاده ای به نظرم میومد کلیدچیز ازش میشه یاد بگیری دنبالش بری نه که الان نباشه ولی بی حوصلگی مزخرف. همه شورو شوقو ازت میگیره مزه نمیده. 


چشم افراشتید و نگاهتان به من افتاد ، سیداایز، و از چشمانی کهمن آنگاه دیدم پنداری زلالی خنک بامدادان گذشته بود ، و آبهای روان نخستین روزهای آفتابی، چشمانی بو که گویی هرگز ندیده بود آنچه را که بر چشمان انسانها به عادت باز میتابد، چشمانی هنوز بکر از تجربع ی خاکی. اما چون بهتر نگاهتان کردم، آنچه بیشتر دیدم گونه ای مهرورزس و آزردگی بود، حالت زنی که آنچه را که خواسته باشذ ، پیش از زاده شدنش از او دریغ داشته باشند.


نمیخواهند این را بپذیرند که گاهی تمجید علامت محبت و صراحت نشانهٔ کج خلقی است.


کتابها: ما همیشه مشاور محتاطی برای تو بودیم، همیشه از ما نظر خواسته ای و هیچوقت هم به حرفهایمان گوش نداده‌ای . اما اگر هم نتوانستیم تو را به عمل واداریم ، به تو کمک کردیم بفهمی ، هرچه بود شکست خودت را قبول کردی؛ ولی دستکم مبارزه‌ات در تاریکی و در وضعیت شبیه کابوس نبود : مارا مثل لـله های پیری که دیگر به دردی نمیخورند کنار نگذار. مارا با دستهای بچه‌گانه ات میگرفتی ، چشمهایت که هنوز پاک بود ، مارا با تعجب تماشا میکرد . اگر هم ما را به خاطر خودمان دوست نداری ، به خاطر همهٔ چیزهایی دوست داشته باش که از خودت به یادت می‌آوریم، همهٔ آنچه بودی و همهٔ آنچه میتوانستی باشی، و آیا همین امکان توانستن، در مدتی که به فکرش بودی ، یک کمی به معنی بودن نیست؟

1626 : زمان


کتاب از خوشی ها و روزها

نوشتهٔ مارسل پروست، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+می‌دانست که چشمان او همیشه غم آلود بود ، و حتی در شادمانه ترین لحظه ها انگار التماس تسکینی برای درد هایی را داشتکه به نظر نمی‌آمد حس کند.


+ اما دردهای فلج عمومی که گاهی بالداسار را چون زرهی آهنی چنان تنگ در خود می‌فشرد که حتی روی تنش اثر تازیانه باقی می‌گذاشت، و از شدتشان ناخواسته چهره درهم میکشید، دوباره محو شد.


+ در کار بر افراشتن دژهایی میان خود و جان است که چیزی نگذشته می‌پنداری جان ناپدید شده است تا روزی که بیماری یا غصه آهسته آهسته شکاف دردناکی را باز کرده باشد که از ورایش دوباره جان به چشم می‌آید .


+ تنها ترس گنگی داشت از این اندیشه که باید دوباره زندگی را از سر بگیرد ، باید تن به ضربه هایی بدهد که عادتشان را از دست داده و از نوازش هایی چشم بپوشد که اورا در میان گرفته است. 


+ چون دوستی نداشت از خیال های خود دوستان دلنشینی ساخت و عهد کرد که همهٔ عمر به آنه وفادار باشد. خیال هایش را در کوره راه های باغ و در دشت به گردش میبرد ، آنهارا به لبهٔ ایوانی تکیه میداد... ویولانت که به دست این خیال ها و انگار فراتر از خود پرورش یافته و از آنها آموزش دیده بود، هر آنجه را که دیدنی بود حس میکرد و کمی از نادیده هارا هم حدس میزد شادمانی اش بی خد بود و گاهی غم هایی آنهارا بهم میزد که باز شادی آنها را زیرازیر همراهی میکرد.


+ فکر نیرویی ر نکرده بود که گرچه در اغاز از خودستایی مایه میگیرد سرانجام بر بیزاری وتحقیر و حتی ملال چیره میشود و آن نیرو عادت است.



اصلا میخوندم یجوری شدم. هرچند اینو دیروز خوندم داشتم معرقمو سامان میدادم و یه فیلم دیدم البته بعد دستم نمیرفت گفتم بخش هایی ازشو بزارم و بعد مثل پتک خورد تو سرم تا شب وقت دارم جبران کنم امروزمو نباید عادت کنم به یسری چیزای مزخرف به تنبلی نباید مثل کش برگردمسر جای اولم هرچند که ادم از صفر شروع میکنه همیشه با هر کتاب اما این همش باید تکرار بشه نباید همش رو صفر موند و هیچ حرکتی نکرد.  عکسامم میخوام مرتب کنم جمعشون کنم و برای عکاسی اماده بشم. مجبورم بیرون برم دکتر زمان میگیره هوا گرم و خسته کننده است ولی چاره چیه؟ باید از زمانای مونده استفاده کرد. من که نمیخوام فراموش کنم به اندازه کافی وقت هدر دادنو تنبلی بود دیگه وقتشه تابستون نباید به گند کشیده بشه.در واقع من بهم خوش نمیگذره من فقط از زمان عقب میمونم. وقتی حال میکنم و بهم خوش میگذره که کار کنم بدون هیچ دروغی. چرا گشتن رو دوست دارم نگاه کردنو اما. نه همیشه نه پشت سر هم. باید جدا از دکتر این بیلبیلکاام ببرم کتابفروشیا شهر کتابا باغ فردوس انقلاب نمیدونم عکاسی هم باید ازشون کنم؟؟؟ چقد از این قسمتش که مثلا باید جذاب باشه خوشم نمیاد. ترجیح میدم معمولی باشه ببینیم چه میکنیم . چقدر کار دارم. بهتره برم فعلا کتابمو بخونم.


دلم میخواد در آینده اگه دیدمش نیلی بهتر باشم اصلا مهم نیست چه اتفاقاتی میفته مهم نیست من اطرافم چی میگذره مریضم حالم خوبه باید نهایت سعیمو کنم بهترین بازدهی رو داشته باشم. شاید یه مدت سکوت بد نبود یا نباشه تا یادم بیاد من چی بودم ؟ کیم؟ و چی میخوام باشم ؟



1624 : ... چنان میکنند کز آن نهراسی و شاید حتی دوستش بداری...!

کتاب از خوشی هاوروزها ، نوشتهٔ مارسل پروست، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز

+ بعد از پروردگار او بیشتر از همه گل سرخ آفریده است... 


+ در مرگ نیز و حتی در نزدیکی هایش، نیروهای نهانی هست و یاری های پنهانی ، و «لطف»ی که در زندگی نیست. همچون عشق ورزان زمانی که عشق را آغاز میکنند، یا شاعران هنگامی که سرود می‌خوانند، بیاران نیز خود را به جان خویش نزدیک تر‌می‌یابند. زندگی چیز سختی است و بر آدمی بیش از اندازه سختی می‌کند ، پیوسته جان را به درد می‌آورد. از حس این که پیوند‌هایش لختی شُل شده باشد آرامشی روشن بینانه به آدمی دست میدهد. 


+ اغلب رنج بسیار برده ام از این حس که همه از من دورید، همه ای فرزندان تبعیدی کبوتر کشتی، و حتی کسی که این لحظه هارا نشناخته باشد دل پی آن جایی دارد که شمایید...


+ هرگز جاودانگی را جز نزد کسانی رقم نزده‌ام که نازک اندیش بوده اند. 

1623 : کتاب جدید : خوشی ها و روزها

خب اینم کتاب جدید. نوشتهٔ مارسل پروست، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز.  هرچند تا قبلش میخواستم اول کتاب پروست چگونه زندگی شمارا دگرگون میکند یه همچین چیزی رو بخونم از آلن دو باتن اما این بار خب دوست داشتم با این شروع کنم میلم بهش میکشید :)))))). 

دیشب خواب سنگینی کردم که نگو و نپرس. یعنی مدت ها بود اینجوری نخوابیده بودم حتی صبح خواب موندم هرچند هشت کتابخونه رسیدم ولی از هفت باز میشد. زبان خوندم یه ذره . برم کتابمو بخونم تا نه نیم ده شب. شاید تمومش کنم. این چرخ لعنتی دیگه باید راه بیفته.

خودمونیم اما اقای مهدی سحابی چه کرده. چقدر اثر ترجمه کرده.

خب حالا بگین فرانسوی دوست نداشته باش اقا این همه نویسنده خفن داره اگه تا ۵۰ سالگی عمر کنم و رو فرانسه ام جدی کار کنم اخ چه مزه ای داره اصل آثارو خوندن چه مزه ای ...


از پروست کتابی نخوندم تا حالا هرچند تعریف کتاب در جستجوی زمان از دست رفته رو شنیدم خیلی ولی ازش در مورد کارش خوندم مثلا تو کتاب عیش مدام که میگفت تحت تاثیر بالزاک بوده و غیره الان دسترسی ندارم مطمئن بگم چی بود. اما میدونم بود. همین. 

1608 : گرمای تابستان ملاجمان را ذوب کرد:/

اقا امروز رفتیم دکتر. اینقدر گرم بود و شلوغ که نگو. هنوز سرو چشم درد میکنه اینقدر کلم داغ شد. دو تا کتابم از مولی خریدم. یه دونه از این کیسه های پارچه ای فانتزی گوسفندی هم خریدم.  کتاب اعترافات روسو خب این قطع جیبیش بود درسته خیلی فشرده است اما قیمتش برا من خیلی مناسب تر بود. اما اون یکی جلدش محکم تره دیگه. ولی من اینو خریدم . اعترافات روسو ، ژان ژاک روسو ترجمهٔ مهستی بحرینی نشر نیلوفر. کتاب بعدیم از مارسل پروست فکر کنم یعنی نمیدونم خوشی ها و روزها جلد یک در جستجوی زمان از دست رفته است الان یادم نیست اما ترجمهٔ مهدی سحابی نشر نیلوفر. حالا خوندمش بیشتر پیگیری میکنم. 

دکترم که خب خیلی استرس داشتم اینقدرم طول کشید امروز از شانس من. پشیمون شدم دلم میخواست مطب میرفتم پلی خب این جام بد نبود. دارو بهم داد فعلا یه چند تایی قرص که از فردا شروع میکنم. و این که چند روز دیکه وقت دارم برای نوار مغزی گرفتن. هیم میگم اسکن مغزی نمیدونم چرا:/ 

همین .

من اصلا هوب نمیتونستم حرف بزنم عصبیم شده بودم یادم رفت بپرسم از کی شروع کنم قرصارو... هیچ ایده ای ندارم که چجوری میتونه باشه فقط میتونم امیدوار باشم از این وضعیت مزخرف در بیام و کلی کارامو کنم. گیر کردم تو گِل :/  یادمم رفت دقیق بپرسم یعنی دقیقا اسمش یعنی چی شد ولی فکر کنم دو قطبی باشه با توجه به سوالایی که در کمال لال بپدنم ازم پرسید هرچند جسته گریخته چیزایی گفتم و با توجه به اسم دارو ها که سرچ کردم و البته یه موضوع دیگه . فقط امیدوارم عوارض چندانی نداشته باشه. وای دارم از خستگی‌بیهوش میشم. هوارو دیدین چه دلبره. اصلااسمون منو میطلبه :دی اما اینقدر چشم درد گرفتم نمیتونم نگاه کنمش درست. میرم بخوابم. واقعا نمیتونم. حوصله غرغر کردنو ناله کردن ندارم.فقط به کتابا و کارای موندم فکر میکنم. به راه افتادنم. 

1557 : تکه هایی از کتاب

کتاب باباگوریو، نوشتهٔ اونوره دو بالزاک، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر مرکز


+ دلش خواست که جز لیاقت خودش به هیچ چیز متکی نباشد.

+ قلب ما مثل یک گنجینه است اگر یکدفعه خالی اش کنیم خودمان را به باد داده ایم.

+ دنیا منجلاب است سعی کنیم د بلندی ها بمانیم.

+ همیشه همین که بلایی سر ادم بیاید دوستی است که فورا بیاید و خبرش را بدهد، با خنجر قلب آدم را بکاود و دسته اش را هم نشان بدهد که چه خوشگل است. 


+ ادم باشرف دشمن مشترک همه است! :/


+ من میخواهم شرافتمندانه و معصومانه کار کنم؛ میخواهم روز و شب زحمت بکشم، ثروت و موفقیت‌ام را فقط مدیون تلاشم باشم. کند ترین راه موفقیت خواهد بود، اما هرشب با خیال و وجدان راحت سر به بالین میگذارم. 


+ هرکسی در دوست داشتن شیوه ی خاص خودش را دارد. شیوه‌ی من به هیچکس ضرر نمیزند.


+ عدم موفقیت همیشه شدت توقع‌مان را به رخ‌مان میکشد. 


+ در چنین وقت هایی که همه چیز رنج آور است و ادای برخی کلمات محال میشود.


+ یک ادم بدبخت را اگر دوست داشته باشند مطمئن است که واقعا دوستش دارند!

البته لازم نیست این روزا بدبخت بود همین که خودت باشی کافی خودت باشی و نقص هاتو نپوشونی.

اینو یادم رفت میشد خود نویسنده رو دید. یعنی چون پرومته رو خونده بودم شاید میفهمیدم.


ادم تا یه چیزی رو از دست نده قدرشو نمیدونه. بابا گوریو دختراشو از دست داد و عمرشو. دهترا پدرشونو با مرگش. 


بچه هاش فقط بهانه میاووردنکه پیشش نرن.


از به رخ کشیدن خودم خوشم نمیاد. این که خودتو نشون بدی تا تحسینت کنن. یعنی ظاهری . چیزی که ارزش دار فکر‌میکنم دلیل بیرونی نداره برای بقیه نیست. 


دلم میخواد متاب جدید شروع کنم. احتمالا چرم ساغری . ولی احتمالا فردا. چشمم درد گرفته :(

1556 : بابا گوریو

کتاب باباگوریو، نوشتهٔ اونوره دو بالزاک، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر مرکز تموم شد. کتابی که چنان تاثیری روم گذشت که فکر نمیکنم از یادم بره و نه فقط از یاد بلکه قطعا اعمالم هم تحت تاثیرش قرار میگیره . واقعا البکی نمیگم. فقط میدونم بالزاک عظمتش فقط تو نشون دادن تیپ ها و شخصیت ها وضعیت اجتماعی اخلاقی اون دوره از فرانسه نبود. همه چیزو اینجا هم میشه دید. یسری چیزا هم کلی بود مسائل وجدانی و اخلاقی نکه اومده باشه گفته باشه چی خوبه چی بد همه چیزو نشون داده. شایدم یه ذره گفته اما پیامد ها حقیقی بودن سرنوشت بابا گوریو شاید حکایتی بود که میشه فکر کرد واقعا میشه اتفاق بیفته. لوس کردن بچه ها فقط ظلم. توجه نکردن به خودشون . این که از بچگی بچه هارو جوری تربیت کنی که فقط یه معجزه بخواد تغییر‌کردنشون. یسری چیزاشو تجربه کرده بودم. فکر میکنم حالا راحت تر میتونم یسری مسائل دورمو بپذیرم.و بیشتر مصرم که زودتر بتونم مستقل بشم و حتی کم درامد خودمو داشته باشم. و باید خدارو شکر کنم که اینقدر خودخواه هستن که اینجوری خودشونو خرج من نکنن. و این نه به معنی بد که خوبِ. فقط کاش مامان بابای منم با تمام این ویژگی که جدیدا شدت گرفته و قبلا نبود چون دیگه اونجوری که میخوان مطیعشون نیستم و زندگیم مول اونا نیست به خودشون اهمی میدادن کاری که مدتهاست تلاش میکنم اما ظاهرا نمیخوان. و کاری از‌من بر نمیا جز این که سعی کنم مسئولیت خودمو به گردن بگیرم. و این به معنی بد بودن با اونها نیست ابدا . که من سعی باید کنم خوب و بد همونقدر که برام مایه گذاشتن رو ببینم و بی توجه نباشم. 

بزرگی بالزاکو بعد از خوندن اون کتاب قطور پرومته الان درک کردم. نبوغشو. و باورم نمیشه جز به جز شخصیت ها. قطعا کسی جز بالزاک نمیتونست این کارو کرده باشه. پول پرستی بدجنسی منفعت طلبی خودخواهی عشق مهر دوستی و... همه چی البته تو کتاب فقط مثال بابا گوریو نیست مردی که به خاطر هر دو دخترش از همه چی میزنه همه چیو فدا میکنه دختر هایی که به خاطر این تربیت خود اون ادم شاید بی رحم به نظر رسیدن و اخرش انگار جوری بود هر دو طرف هم مقصر بودن هم ظلم شده بود بهشون. من به عنوان خواننده نتونستم انگشت اتهاممو سمت دخترا بگیرم و بگم چرا اینجوری شد یا برعکس. نقطه مقابلشم بود. بالزاک نیومده بود خجسته پدری رو نشون بده و ادم فکر‌کنه همه پدرها اینجورین. فکر کنم تاکیدش روی اعتدال بود. یعنی مهر پدری انا نه فدا کردن خودت و دیگری. و کلا منفعت طلبی چه تینوری چه اونوری فقط بااث میشه خود ادم حقیر بشه بر عکس ظاهرش که انگار زرنگیِ. 

قبلا ها این تصور رو داشتم که اون قرن ۱۹ چقد همه چیز باشکوه باید بوده باشه احتمالا فقط یه تصور بود الان اصلا دلم نمیخواد دیگه به اپن دوره تعلق داشته باشم. هرچند‌که انگار یسری مسائل تو ذات انسانهاست و این دوره اون دوره نداره.

من برام این روابطشون هضم نشده بود. ازدواج و بع هرکی سوی خودش و ادمهای دیگه ای بعد انگار البته هنوزم هضم نشده است ولی انگار خیلی پذیرفته شده است تو خودشون. احتمالا، احتمالا که نه اینجا هم هست و اصلا علاقه ای بهش ندارم و درکش نمیکنم خیلی احمقان هبه نظرم میرسه. به نظرم این هم از رو منفعت میتونه اتفاق بیفته. وگرنه چه دلیلی داره یعنی نمیدونم خودش یه پس طولانی میشه. 


قضیه پول پرستی رو به وضوح دیدم. ادمایی که خودشونو باهاش بالا میکشن و همه رو به دید تحقی نگاه میکنن . هیچ چیز ندارن و خودشونو اینجوری نشون میدن. فکر میکنن ارزشی روشون میاد. پز پول دادن ابلهانه ترین فخر فروشی که کسی بخواد در نظر من انجام بده. پز چیزی مادی رو داشتن. 

بابا گوریو در نهایت مردی بود که انگار واقعا فقط میتونست پد‌ر باشه به معنای واقعی کلمه. همین اگه چیزی باز به ذهنم برسه میگم بعدا اما الان فکر‌میکنم باید خودمو بسنجم.


خیلی کار دارم باید جدی تر تین چیزامو درست کنم . زبان هم. 

1554 : کتاب جدید : بابا گوریو

کتاب باباگوریو، نوشتهٔ اونوره دو بالزاک، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر مرکز


شهرت و عظمت یک نویسنده در این نیست که در حافظهٔ ما به زندگی ادامه بدهد ـ که چندان از خطر فراموشی دور نیست ـ ، در این است که اثرش درون مارا چنان اشغال کرده باشد که انگار امیدوار باشیم ذهن مارا دربارهٔ خودمان روشن کند، کلید معمای زندگیمان باشد، تا ژرفتای ناشناختهٔ روانمان نفوذ کند و بخش های گنگ و تاریکمان را بیرون بکشد و به روشنایی بیاورد.


+ شاید در ذات بشر باشد که بر سر کسی که بر اثر افتادگی واقعی یا ضعف بی اعتنایی رنج میکشد تا آنجا که میتواند بلا بیاورد.مگر نه این که همهٔ ما خوش داریم زورمان را سر کسی یا چیزی امتحان کنیم. کودک ، موجود از همه ناتوان تر، وقت یخبندان بر همهٔ درها میکوبد ، یا که از یادمان دست نخورده ای بالا میرود تا رویش یادگاری بنویسد.


+ افرادی هم هستند که مزدور صفت به دنیا آمده اندو هیچ خوبی د حق دوستان و نزدیکانشان نمیکنند ، چون این وظیفه‌شان است؛ د حالی که با خدمت به غریبه ها خودستایی‌شان ارضا میشود : هرچقدر کانون عواطف‌شان به ایشان نزدیک تر باشد کم‌تر محبت می‌کنند؛ و هرچقدر دورتر باشد علاقه و توجه بیشتری نشان میدهند.


+ سرشت‌های سفله احساسات خوب یا بدشان را با سفلگی مداوم ارضا میکنند.


+ یکی از نفرت انگیز ترین عادت‌های سرشت های دنی این است که گمان میکنند دیگران هم دنائت‌های ایشان را دارند.


+ وانگهی وجودش مفید بود ، هرکسی خلق خوش یا بدخلقی‌اش را با شوخی یا طعنه به او ارضا میکرد.



خب کتاب جدید شروع شد از ساعت ۵ نیم بیدارم . عجیب به نظر میرسه شبا دیر میخوابم صبحا زود بیدار میشم. صبح ها خسته شبها خستگی در میره. اما با یه کم مقاومت میشه خوابو دور کرد. خونه موندم معا گفت خونه باشیم. ببینیم چه میکنیم.