روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «منظومه سرزمین بی حاصل» ثبت شده است

1172 : از همه جا

خب من خیلی وقت نیست که رسیدم خونه تا شام خوردم الان شد گوشیم شارژ نداشت. یه کتونی خریدم خیلی دوسش دارم خیلی راحتِ خوشگلم هست دوسش دارم دیگه تا سال دیگه نمیرم بخرم :دی خب تقصیر من چیه دوست ندارم این خریدارو زیاد انگار حوصلم سر بره نمیدونم چرا مثلا کتاب میخرم اصلا زمانو نمیفهمم با این حال خوشحالم به سالی یه بارش :دی خیلی خوب شد فقط ترافیک شب عید وحشتناک بود واقعا اما خیابونا شوری داشتا همه شاد همه در حال خرید همه حراجیا تو پیاده رو اصلا هرکی سرش به کار خودش بود تجریشم بیتا استوری کرده بود همینجوری بود ادم هوس میکنه شاید سال دیگه رفتم منم بیینم چجوری با این که خب من کلا از جاهای شلوغ خوشم نمیاد بازار اصلا دوست ندارم برم شلوغ یعمی اینجوری که هی بهت بخورن اما دیدم یه لحظه دلم خواست بین جمعیت باشم :)

وای وای الان اومدم خونه سوتی دادم خیلی ناراحت شدم اما خب کاریش نمیشه کرد شاید اینم بخونم بد نباشه و بتونم اون یکیو که میخونم بفهمم فرقشو. این منظومه سرزمین بی حاصل از الیوت رو عین خنگا نشر علمی فرهنگی رو خریدم ترجمه حسن شهباز در صورتی که باید نشر نیلوفر میخریدم ترجمه جواد علافچی. :( ادم گاهی یادش میره اخه همیشه لیستم همراهمه این دفعه فراموش کردم چند روز پیش همینجوری نگاه کرده بودم یادم بود فقط اسمشو تو گوشیم دیدم که درست گفتم یا نه. باید حواسم باشه از این به بعد.

 دیگه این که هنوز برا کتابا ذوق دارم.  کتابای جلال ال احمد چند تاش چاپ قدیمن یکیش هست اصلا فکر کنم دست دوم اصلا دیدمشا اینقدر ذوق کردم اونجا از این به بعد یعنی خواستم بگیرم میرم همون تالار کتاب یه پیر مرد هست اونم خیلی گوگولی:دی نه ولی خب ادم انگار دوست داره وقتی میبین یه مغازه کوچیکی هم داره ها ولی یجوری بعضی وقتا دوست داری از بعضیا خرید کنی. اینقدر حوصله دارن انگار و خب انگار ادم توقع نداره منصفم بود درست برا قدیم اما خب من که کلی ذوق زده شدم. بعد این غرب زدگی خیلی داغون به نظر میرسه ام. برا سال ۴۱ وای باورتون میشه اصلا مردم براش. یعنی ادم همش فکر میکنه کیا دستشون گرفتنو خوندن این کتاب رو. به هر حال اینجور کتابا کتابای جلال آل احمد صادق هدایت قدیمیاشون خوبن! چون تحریف و سانسور شده نیستن. جدیدیا بر میدارن متنو یا حذف میکنن یا تغییر میدن کلا کتاب خب عوض میشه خوندنش چه فایده ای داره.به خاطر همین حالا حتی اثار نویسنده های خارجی هم ترجمه هاشون هر نشری رو نباید خوند ولی این که داخلیام در این حد سانسور بشن خوب نیست یعنی او قدیمیا جدیدیا که خودشون حاضرن. بگذریم. من خودمم نمیدونستم اینو فهمیدم! :)


خب میدونی فکر‌میکنم که یعنی در مورد فکر‌به مرگ و این چیزا بایدازش دوری کنم دیگه نباید بهش فکر کنم نباید فکر کردن بهش عادت بشه این که فکر‌کنم هیچ جا نباشم یا فکر کنم اینجوری به آرامش میرسم کلا فکر احمقانه ای بود. این شاید بشه گفت که یجور کار کردن رو خود حساب میشه. نمیدونم ولی کلا این راه حر نیست پاک کردن صورت مسئله است. 

1171 : بازم کتاب بازم انقلاب

خب الان تو متروی شلوغ تئاتر شهر وایسادم یه عالمه کتاب خریدم و عیدی هم باید یه جا پیاده بشم. دارم میرم منیریه کتونی بخرم حالا بهد کلی راه رفتن قرار بود زودتر زنگ بزنم مامان اینا بیاما یادم رفت. حالا اگه خیلی زود برسم باید خودم بگردم انتخاب کنم تا برسن. بگذریم. 

یه عالمه کتاب خریدم و دلم میخواد براش جیغ بکشم چی میشد فقط کتاب لازم داشتم بخرمو بقیه خریدا نبودن. حتی گذر زمانو حس نکردم. فکر کنم یه دو سه ساعتی هست که رو پا وایسادم کلا اما خسته نیستم. اغا حالا در به در دنبال کتاب گفتگو با کافکا برای سپهر و سینا مگه پیدا میشد خود خوارزمیم نداشت. اخر که کلی کتاب خریده بودم دنبال کتابای جلال ال احمد خواستم برم اونو بخرم تو همون تالار کتاب طبقه پایین تهش مرده داشت ولی سی تومن خب من همین تابستون ۱۳ خریدم :دی تو نمایشگاهم میدادن ۱۳ ولی اینش مهم نیست پولم اومد :/ نکه وسوسه شدم کتاب برا خودمم خریدم واسه همون. حالا الان کتاب از آال احمد غرب زدگی، سه مقاله دیگر، مدیر مدرسه ، ستگی برگوری ،پنج داستان. اگه خوب باشه پنج داستان و مدیر مدرسه رو میدم به سپهر و سینا البته از اون کتاب غرمز یا نارنجی ندیدم :( یعنی اصلا یادم نبود نمیدونم چرا یه خورده چاپشون قدیمی. منظومه سرزمین بی حاصل از الیوت و جستار هایی در باب عشق از آلن دوباتن رو هم برا خودم خریدم. بیماری به مثابه استعاره از سونتاگ دوتا ،مسخ و درباره مسخ از کافکا وسخن عاشق از رولان بارت هم خریدم عیدی بدم. خیلی خوشحالم. خیلی. اصلا انگار حالم خوب شد. هم این که کتاب خریدمو تو کتاب فروشیا گشتم هم این که قراره عیدی بدم. هم دیدن انقلابو جای اشنا با کلی خاطرات خوب:))) 

میدونی واقعا ترجیح میدادم گفتگو با کافکارو بخرم برای سپهر اما خب نشد دیگه منم چون چند ماه پیش برای سهیلا این قیمت خریده بودم رو همین قیمت حساب باز کرده بودم واسه همین پولامو خرج کردم. مرده مغازه داره تو همون پاساژست که چند ماه پیش دنبال کتاب چهار رساله و شیش رساله بودیم خرید کردیم از مغازه روبروییش البته از اینم جمهورو خریدم معلومه کتاب میخونه ها یعنی راهنمایی میکنه و این داستانا ولی یه خورده به نظر پولکی میاد :دی خب دیگه من نمیدونستم یه ایستگاه همش با تئاتر شهر فاصله داره واسه همین سه ساعت نشستم تو مترو فکر کنم بهتره برم بگردم کفشارو ببینم. 




هورااااا هورااا :)))) ^____^