روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محسن نوری چپی» ثبت شده است

1416 : غم ها تجربه های سرنوشت ساز تری اند

خب گفته بودم که توی این گفتگو مجله سینما و ادبیات شماره ۶۶ من انگار با یسری درگیری هایی که این مدت داشتم به یه نتیجه گیری رسیدم یا مطمئن شدم. 

مثلا اخیرا نوشته بودم که نسبت به امر دیجیتال و فضای مجازی ، عکاسی آنالوگ و دیجیتال کلا این فضا خیلی حس خوبی ندارم این که عکسامو نمایش بدم یا اصلا دیجیتال عکاسی کنم یا نه. بعد نتیجه گرفتم نمیشه دیجیتال عکاسی نکرد اما باید چیز دیگه ای باشه که تفاوتشو با نشون بده چیزی که بین دیجیتال و انالوگ مشترک کلا از این حرفا که الان دقیق یادم نی توی پست های قبلم هست. توی این گفتگو در جواب سوالی که اقای نوری پرسید این که :« با توجه به مسئله جهانی شدن و در دسترس بودن و با توجه به این که هر شخصی در هرجایی هرزمانی که بخواهد میتواند تجربه ی شخصی خود را به نمایش عمومی برساند، برخور هنرمند عکاس به عنوان کسی که از امر عمومی به عنوان ماده خاماثرش بهره میبرد با زمانی که هنوز این اتفاق نیفتاده بودو تنها خودش امر ثبت کردن رو بر عهده داشت چه تفاوتی کرده؟»

استاد آذرنگ میگن که درسته که این اتفاق افتاده اما نظر مساعدی ندارن این به خاطر برگردوندن و خواستن و ترجیح گذشته نیست بلکه « تلاش برای فهم مسئله و گونه ای مرز بندی تازه و نو و امکان قدرت عمل است.» و این که شاید این تفاوت این جابه جایی ها و همنشینی های بین امر عمومی وشخصی رو بشه توی این شدن  و تغییرات زمانی دید.  « این اتفاقات و توسعه و تحولات در نبود اهلیت و ظرافت طبع ، باعث در هم ریختگی و اغتشاش حدود وثغوری است که میان امر عمومی وشخصی و امر عام مطرح کردم.» 

د ادامه هم میگن این امکانات فضای عمومی که در اختیار همه هست باعث شده هر فردی این فضارو با فضای عمومی و امر عمومی یکی و مشابه بدون و خودشو خاص یا یگانه نشون بده. در حالی قبل از این فضاها « فرد هنرمند با تمرکز بر خود و احوالات و بینشش در جمعی مختصر و حلقه‌ی دوستان  سعی داشت امر شخصی و یونیک را به امری عام و غیر قابل چشم پوشی بدل کند. » زمانی که فضای مجازی نبود هنرمند باید با موادو مصالحو ادمای واقعی سروکله میزدند. « یعنی یک عکاس اولین مخاطبش خودش ، استادش یا عکاسان همفکرش بود. » بعد مثال میزنن که یه زمانی توی تاریخ عکاسی شما توی یک فضای غیر شخصی تری حضور داشتین که شامل یه گروه محدودی میشذ با ویژگی های مشخصی که اونها و در یک گروه یا رویکرد قرار میداد جای میگرفتین. توی این گروه خودتونو نشون میدادین و عیارتون سنجیده میشد. همین که   ظاهرا همه چی د همون دوره مدرن شخصی بود ولی ما باید تاییدمونو از یه فضای بیرونی میگرفتیم. بیرون ز مرزهای نودت که رگه مهمی از امر عمومی /عام مداخله میکرد.

و البته ادامه اش که من بنویسم خیلی طولانی میشه فقط میخواستم بگم که چقدر با خوندنش فهمیدم چی درست.و چه اتفاقی باید بیفته. این که توی فضای مجازی م با ادمهایی سرو کله میزنیم بیشتر که به قول همین گفتگو خارج از حیطه ی نگرانی ها و دغدغه هامونن. در حالی قبلا هنرمندا یکدیگر رو به عنوان بخش مهمی از هست و نیست خودشون میدیدن و در همین جریان ایده های بعدی شونو شکل میدادن. حالا من میخوام مثلا خلاصه بگم ولی خیلی افتضاحم میدونم:). استاد میگه که درسته که این فضا حسن هایی داشته ادمهایی که شاید بعید بوده با هنر درگیر بشن متوجه یسری چیزا شدن اما ایرادی که داره اینه که هنر تبدیل به فرهنگ شده و در همون حد نمایش عمومی مونده.و توی این فضا فقط هنرمندو مخاطب خودشونو نمایش میدن و فقط مبادله فرهنگی که حالا توضیحات بیشترش توی مجله هست که من نمینویسم. 


یادتونه نوشتم از پست مدرنیسمم وقتی فهمیدم چیه خوشم نمیاد با این حال مطمئن نبودم که توی حرفایی که خوندم فهمیدم درست متوجه شدم. 


کاش الانم دوره ای بود که هنر اون ارزشی که بایدو داشت. کاش اثرمون جوری بود منتظر بودن چیزی خلق کنیم. اوری میذاشت نه این که مخل باشه ظاهرا. کاش کارمون مربوط به زمان و مکان خاص یا دوره ای خاص نباشه انقضا نداشته باشه راهگشا باشه. کاش بشه تجربه زیسته جهانشمول و همه این کلماتی که درک کردنش فقط با خوندن کامل گفتگو امکان پذیره رو انجام داد. به نظرم اولش خیلی سخت اوند خیلی ججوری که ترسیدم شاید نتونم اما خب فکر میکنم ترس مانع میشه مانع دنبالش رفتن یا خواستن شاید بشه کم کم همیشه براش تلاش کرد که اتفاق بیفته. کاش میشد به ملزومات بیان دست پیدا کرد. 


یه چیز دیگه هم که بود این هست که همین انتشار اثر هنری توی فضای مجازی منو درگیر کرده بود. با سوالی که پرسیدن استاد گفتن که :« اثر همری در چنین فضاهایی قابلیت اصلی خودش را از دست میدهد به خاطر این که بخش عمدهٔ دارایی و اعتماد و همراهی ما نسبت به اثر، تماس و لمس ماده و جنس اثر است. در واقع ابژه ی هنری به معنی واقعی کلمه ابژه است. : شی متعلق شناسایی؛یعنی موضوع تامل و تمرکز ما.نه موضوع نظر و عقیده ی ما. » جلوترم میگن این همون تفاوت خوندن کتاب با خوندن فایل pdf. و این که منظورشون انکار کردن تکنولوژی یا سر اومدن چیزها نیست یا نوستالژی بلکه « مرادم نقش چیزی استبه نام تاریخ مواجه و آداب ملزومات برخورد با اثر ، در کنار یا در برابر محتوا یا همان مطلب اثر. » و این که دوام یک حس‌هم چیزی نیست جز فاصله گرفتن از همین فضای مجازی همگانی یا گالری ها به خاطر جهت گیری و نظاره کردن اوضاع تا وقتی که نه فراموش بشن نه حل بشن و این یکی از راه های تداوم یک حس. 

انتهای مقاله هم ر مورد اندوه و شادی گفتن. خب فهمیدم شاید دلیل فراموش شدن شادی ها چی هست. و این که غم ها تجربه های سرنوشت ساز تری هستن. اندوه اندوه... هوووف همین دیگه. فکر‌میکنم کافیه. من اینقدر یاد گرفتم انگار سر کلاس استاد باشم. حس میکنم هنوز ادامه داره و تموم نشده. شاید باور نکنین که این گفتگو واقعا پربود برام اینقدر که یادگرفتم. خیلی خیلی بیشتر از هفت هشت صفحه. فقط نگرانم یادم بره همیشه اینارو باید هرچند وقت یه بار تکرار کنم. 

میخوام فیلم مادر و پسر ساکوروف رو ببینم. مثال کتاب اتاق روشن بارت خیلی کمک کرد یعنی این کاری که بارت کرده بودو فهمیده بودم. تجربه زیسته اش. و این که دیگه چند بار باید با اسم روبر برسون روبرو بشمو فیلماشو نبینم واقعا چقدر باید برم سراغش. تازه گذران زندگی‌رو هم ندیدم اینا از این فیلمای مزخرف روی پرده سینما نیست.  

اینم بگم بود که هنرمند در مورد یه چیز شخصی هیچوقت صحبت نمیکنه بلکه چون خودش و شخص خودش واسطه راهبری بقیه به امور کلی میشه تجربه شخصی میگن. استاد گفت اینارو و این که همرمندای بزرگ اونهایی هستن که خودشون رو تبدیل به گذر گاه میکننیجوری که بدون اونها ما اونوقت درکی از امور نمیتونیم داشته باشیم.

این تیکه اخرشم دلم میخوا بنویسما ولی تو یه پست دیگه. 


راستی اون کتاب شور زندگی ونگوگ رو نمیخونم که مها گرفته با این که به نظر جذاب میاد اما خب این کتابا خب فکر نمیکنم خیلی کتاب خوبی باشه  بهتره چشممو برای کتابای قدیمی نویسنده های بزرگ بزارم.


1412 : فراخوانیِ نابهنگام

خب من این گفتگوی مجله سینما ادبیات شماره ۶۶ با فرشید آذرنگ رو دوباره خوندم. طبق معمول نمیدونم چجوری شروع کنم. خب بزارین از اول بگم که چی شد. خب راستش یسری چیزارو خیلی نصفه میدونستم یا اصلا نمیدونستم. مثل تفاوت امر بیرونی یا امر عمومی با تجربه ی عمومی یا امر عام رو و این که توی عکاسی به چه صورت هست. چه زمانی با امر عام طرفیم چه زمانی با امر عمومی.و این که عکاسا چجوری میشه از کاراشون تشخیص داد و این که به عکاسی مستند فقط میپردازن یا فراتر میرن و کاراشون توی عکاسی هنری جا میگیره. امر عمومی و امر عام رو فکر کنم قبلا یجور دیگه درکش کرده باشم یا خونده باشم. یعنی خب ارتباط دادن اینها به هم و حرفهایی که گفته شده با حرفهای سوزان سونتاگ توی کتاب علیه تفسیر (احسان کیانی خواه، حرفه نویسنده) خیلی مطمئن نیستم ولی خودمم میخوام بفهمم پس مینویسم و مقایسه میکنم که درکش‌برای خودمم راحت بشه.

اینجا یه بخشی در پاسخ به پرسش آقای نوری‌چپی در مورد امر عام و امر عمومی گفتن که :

 «... عمدتا در بحث ما آنجا که به حوزهٔ مفاهیمی مستقل از حضور آنی انسان اشاره میکنیم مثل طبیعت و عدالت و شادی و غم با امرعام طرفیم که حتی برای افراد تارک دنیا هم موضوعیت دارد و آنجا که در نسبت با پدیده ها و وقایعی که به جمع انسان ها مربوط میشود و خصلت رویداد گونه دارند با امر عمومی طرفیم مثل شهر و جنگ و اعتراضات و همان شادی و غم اما در قالب جشن و سرور و سوگواری؛ یعنی ساحتی که در جمع و جماعت محلی از اعراب دارد. بنابراین عکاسان در چارچوب موضوع به امر عمومی میپردازند و در چارچوب محتوا به امر عام. در شکل نخست آن را مستند فرض میگیرم و در شکل دوم مسامحتا آن را هنر. البته با یک ساده سازی این مطلب را عنوان کردم و هنوز از مولفه های دیگر صحبتی در میان نیست. خب وقتی این اتفاق در مثال مورد نظر شما (در پی پاسخ پرسش قبلی این مثال زده شد که جنگ به عنوان یک تجربهٔ عمومی در اثر گرنیکای پیکاسو و سوم ماه مه گویا به شکل متفاوتی نمایش داده شده. این تفاوت نگاه هنرمندا از تجربه های عمومی که به سبک شخصی هنرمندا نزدیک میشه توی اثرشون (خیلی سعی کردم کوتاهش کنم) ) بیفتد دیگر صرفا و اولا امری عمومی نیست بلکه در نهایت امری عام است. یعنی اثر از عمومیت آن اتفاق واقعی خاص برای هم عصرانش ( در اینجا جنگ در یک زمان و مکان مشخص ) فاصله میگیرد و به سمت مفهومی جامع و غیر واقعی ( یعنی بی زمان و مکان) سیر میکند. شاید آن چیزی که گذار از یک امر عمومی نخست به امر عام ثانوی را موجب میشود همان امر شخصی و فردی باشد. 

وقتی وارد ساحت هنری اثر میشوید، دیگر اینها تفکیک پذیر نیست. من به همان میزان میتوانم تجربهٔ گویا را تجربهٔ شخصی او بدانم و اصلا امر عمومی قلمداد نکنم که تجربهٔ پیکاسو را میتوانم عمومی بدانم و اصلا شخصی قلمداد نکنم. چرا که وقتی در سبک و سیاق خاصی در یک دورهٔ حاص کاری صورت میگیرد در واقع وارد نوعی از ساحت عمومی می شود. یعنی اگر یک حوزهٔ عمومی را از دلالت جغرافیایی و سیاسی و از حوزه ی موضوع خارج بکنیم، در حوزه‌ی کلیشه ای فرم و محتوا ممکن است سبک ، جلوه هایی از امر عمومی را تجسم بخشد. یعنی نشانه هایی نمادین و قابل دریافت از یک شی یا اثر. به این اعتبار خلق اثر هنری نوعی گذار از امر عمومی به امر عام و باز به همین قیاس گذار از امر شخصی به امر عام است.»


راستش نمیدونم یعنی میدونم ارتباط دارن این که بگم یا نه اصلا درست فهمیدم یا نه رو شک دارم. سونتاگ توی کتاب علیه تفسیر خب در مورد محتوا، سبک حرف زد و این که محتوارو نباید تفسیر کرد. اون میگفت : « در عمل همهٔ استعاره‌هایی که دربارهٔ سبک به کار میبرند مادهٔ کار را معادل درون میگیرند و سبک را معادل بیرون. در حالی که عکس این استعاره دقیق تر است. مادهٔ کار یا همان موضوع ، در بیرون است. و سبک در درون. همانطور که کوکتو مینویسد : « سبک تزئینی هیچوقت وجود نداشته است. سبک همان  روح است و از بخت بد ما، روحْ فرم جسم را به خود میگیرد.»


بالا رو که بخونین استاد آذرنگ هم میگن که عکاسان باید در چارچوب موضوع به امر عمومی بپردازن و در چارچوب محتوا به امر عام‌‌. و سونتاگم میگه باید ماده کار یا همان موضوع در بیرون و سبک در درون‌ باشه .

 شاید خیلی این ربط دادن من ساده به نظر بیاد ولی اینو میخواستم بگم که این دوتارو بعضی از عکاسا توی کارشون برعکس گرفتن یعنی استاد آذرنگم میگن درستش اینه اینجوری باشه که در چارچوب  موضوع به امر عمومی بپردازن ولی یسریا در چارچوب موضوع به امر عام میپردازن و در چارچوب محتوا به امر عمومی که باید در چارچوب محتوا به امر عام بپردازن.

 خب این متاسفانه اشتباه درک کردن و عکاسی کردن نتیجه اش میشه عکسایی مثل عکس توکلیان که موضوعش مسائل زنانه مثلا مردسالاری محدودیت زنان خرید مثلا کاراهای خونه که خب جدا جدا توی هر عکس متفاوتم هست! در ظاهر پرداخته و محتواش این امر عمومی و کلی زن ایرانی احتمالا که البته باز به نظرم احمقانست چون همه اینجوری نیستن!:/ چیزی رو نشون میده که دیگه شاید عمومیت هم نداشته باشه.و این که سبک کارشون در بیرون با احمقانه نشون دادن موضوع و موضوعشون در درون یعنی ما چیزی رو نمیبینیم توی عکسها که بیرون واقعیشو میبینیم ما توی کارای خیلیا با امر واقعی مواجه نمیشیم چیز ساخته شده است.موضوع مضحک شده. سونتاگ میگه : «شفافیت بالاترین و رهایی بخش‌ترین ارزش در هنرِــ و نقدِ ــ امروزی است. شفافیت یعنی تجربهٔ وضوح و درخشندگی شئ در ذات خودش ، تجربهٔ اشیاء به همان شکلی که هستند. »  توی این کارا هیچ شفافیت و ارزشی وجود نداره. مثلا دختری که دوتا مرغ دستشه یا یه شیشه رو سرش. ما اینجا مسئله ای که باید محتوا باشه رو واضح میبینیم چیزی که باید پنهان باشه چیزی که روح هست و نه جسم وقتی جای این دوتا عوض میشه و اسم سبکم روش میزارن روشون. در واقع سبک دیگه توی‌کارای اینها روح نیست ، ظاهر و جسم اثر هست. اصلا روحی وجود نداره. نمیشه تفکیکی قائل شد همه چی عیان و مشخص هست. و  روحی نیست که فرم جسم رو به خودش بگیره. اون حرف کوکتو اینجا دقیقا سبک تزئینی میشه. در حالی که اصلا سبک تزئینی وجود نداره.« سبک تزئینی هیچوقت وجود نداشته است. سبک همان  روح است و از بخت بد ما، روحْ فرم جسم را به خود میگیرد.» اینجا رواقع نه روحی هست نه سبکی هیچی‌نداره.

 یه جا هم اقای نوری میگن که :« امروز تصنع به قدری در آثار هنرمندان به وجود امده که کارهای آنها به یک جور پیچیدگی های ساختگی نزدیک شده اند ، طوری که در برخورد اول مخاطب را در دریافت معنا معطل نگه دارد و آن را به تاخیر بیندازد.» و این فقط انگار یه چیزی مثل تقلب کردن باشه یعنی در باطن پوچ و تو خالی هستن این کارا. و در‌ادامه هم توضیحات استاد.

 نمیدونم حرفامو باید چجوری بزنم. ولی واقعا خوندین مقایسه کنین که چقدر احمقانه به نظر میاد. در واقع هنر این نیست که تو بیای چیزی که میخوای بگی ‌رو توی ظاهر کارت ، توی واقعیت تغییر بدی و چیزی درست کنی که وجود نداره اتفاق نیفتاده. یا بخوای با استفاده از استعاره ها حرفتو بزنی تا تفسیر بشن و چیزی بگن. مثلا دختری که وایساده و دستش از این دستکشای بوکس حالا نمیدونم اسمش چیه مثلا با این مفهوم و این که مخاطب تفسیر کنه عکس رو بگه خب این یعنی زنی که میجنگه جنگجو قوی و از این دست مسائل. یا مخاطب بگه خب زن ایرانی حالا هر عنوانی که داره مثلا دوتا مرغ دستشه استعاره از کار خونه یا خریده. این که ما تفسیر کنیم واقعا حسن نیست.سونتاگ میگه :« فهمیدن یعنی تفسیر کردن. و تفسیر هم یعنی بازگوکردن آن پدیده و عملا معادلی برایش یافتن.» ما توی این کارا درواقع اثر هنری نمیبینیم فقط معادل هایی ازشو میبینیم احتمالا. معادل هایی میسازیم:/ که تهشم میبینی اون معادل هم در بیرون حقیقت نداره . هنر اینه که تو اون چیزی که واقعا هست رو سراغش بری و مخاطب درگیر بشه‌ فکر کنه اصلا معلوم باشه یعنی چی‌ میخوام اینو بگم بعد هزار تا بلا روی واقعیت بیاری نتیجه یه شی و تصویر مصنوعی بشه و اسم اثر هنری هم بزاری روش. همه جا هم نشون بدی و ملت فکر‌کنن زن تو ایران یه همچین مشخصه هایی داره و کف بزنن و به نظرم چیزی جز منفعت طلبی توش پیدا نمیشه.  در صورتی‌که تو‌این زمونه اصلا همچین چیزی صحت نداره و خب همون حرف اول که نوشتم از گفتگو که موضوع از واقعیت و بیرون نیست واقعی نیست. محتوا هم جای این که درونی باشه بیرون به شکل نشانه یا نمادی برای تفسیر. حقیقت اینه من بابامم به عنوان یه مرد از این کارا میکنه :/ میشه مثلا مردارو بیام با چمیدونم اچارو لاستیکو عرق کردنو در حال کار بیرون یا بالش زیر سر در حال استراحت توی خونه و نمیدونم مشخصه ها چیه ولی نشون بدم بگم مرد ایرانی در جامعه ما. مردا مثلا باید کار کنن برای خرج زندگی در حقشون ظلم میشه:/ سوالی که برام پیش میاد چرا زن؟ چرا این موضوع! بگذریم. با این وضعیت این حرف سونتاگ عجیب به دردمون میخوره که عملیش کنیم : «امروز در چنین زمانه‌ای به سر می‌بریم: پروژه‌ی تفسیر در عمدهٔ موارد واپسگرانه و خفه کننده بوده است. مثل دود و گاز خودروها و صنایع سنگینی که آب و هوای شهر را آلوده کرده اند، تفسیر های هنری هم که از هر سو بر سر و رویمان میریزند حساسیت‌مان را مسموم میکنند. در فرهنگی که همین حالا هم معضل کلاسیک‌اش رشد ناهنجار عقل به بهای تضعیف سرزندگی و توان حسی است، تفسیر همان انتقامی است که عقل از هنر میگیرد. 

حتا فراتر از این‌هاست. انتقام عقل از دنیاست. تفسیر کردن یعنی بی‌چیز کردن و تهی کردن دنیا ــ برای این که دنیایی سایه‌گون از معناها  برپا شود. یعنی دنیا را تبدیل کردن به این دنیا. (« این دنیا!» انگار دنیای دیگری هم وجود دارد. )
دنیا، دنیای ما، به حد کافی بی‌چیز و تهی شده است. باید از شرِ المثنی‌هایش خلاص شد تا دوباره بتوانیم آن چیزهایی را که داریم بلا واسطه‌تر تجربه کنیم. »


بعضیا هم هستن نیومدن عجیب غریب کنن اومدن یه اتفاق یه موضوع رو همونجوری به تصویر کشیدن. مثلا کارای صدیقی. موضوع مهاجرت رو نشون داده اخرین روز اخرین عکس بعد وایسادن اشخاص چمدون بدست که دارن میرن عکاسی شده. چمدون استعاره از سفر و مهاجرت. اینجا خب باز حرفایی که توی این گفتگو هست و استاد توضیح دادن که تجربهٔ زیسته‌ای صورت نگرفته یا برداشت اکثریت ازش اشتباه بوده. این در واقع همون تجربه زندگی. یه تجربه رو هی عکاسی کرده. تجربه واقعیت توی ادمای مختلف چمدونای مختلف. جاهای مختلف ولی در واقع همه تکراری. همه ادمهایی کنار چمدون که مثلا دارن میرن و مهاجرت میکنن. همه شون یک چیزن که تکرار شدن. حرف بیشتری نداره خیلی واضح نشون داده شده. معنا ومحتوایی نداره. ادم توی اون چیزی که عیان میمونه. امر عمومی هیچ امر عامی به نظر من نیست.

اینجا توی گفتگو نوشته که « دسته ای از آثار هنری هم هستند که اتفاقا موضوع را از واقعیت میگیرند. واکنش هم نشان میدهند اما محتوا و معنا و تجربهٔ زیسته را نه از واقعیت بلکه از آثار هنری دیگر میگیرند. »

تجربه زیسته اینجور که اینجا نوشته اینجوری نیست که ما بیام از چیزی که عینن توی واقعیت اتفاق میفته عکس بگیریم این میشه تجربه ی زندگی. میگن که همه ی ما اتفاقات بد برامون میفته اگه صد سالم از این اتفاقا عینن عکاسی کنیم چیزی ازش در نمیاد تجربه زیسته ای صورت نمیگیره فقط ما حرف زدیم. «بیان ملزومات طاقت فرستی خودش را دارد.» ... « تجربهٔ زیسته یعنی شرح حضور اثرات و پیامد های کلی و همه جانبه حال و احوالات نفس و فهم فرد از نحوه حضورش در نسبت با دیگران و اعیان. پیوند تجربه زیسته با اثر هنری در اینجاست، از این آگاهی به نفس و تامل در نفس. آثاری که صرفا یا تقریبا به طور کل رو به بیرون دارند این رابطه را با تجربه زیسته از دست میدهند.»

یعنی اکه بخوام این مثال مهاجرت رو بزنم برای این که تجربه زیسته وجود داشته باشه اصلا لازم نیست ادما کنار چمدون عکاسی بشن. فکر‌کنم این موضوع توی نشست آیدین رحیمی پور آزاد هم گفته شد کسی که از پلاسکو عکاسی کرده بود.


فکر‌میکنم کافیه خیلی طولانی شد خیلی ویت نشستم پاش. برای خودمم جا افتاد یسری چیزا. نوشتم کمک میکنه خودمم بفهمم و درک کنم مطلب رو. 


1406 : جدی گرفتن نقطه ی آغاز

نمیتونم انگار دیگه حرف بزنم راجع بهش فقط فقط چرا این آدم همیشه باید برای من مثل یه یه نمیدونم نمیدونم در حقیقت از اول بوده هرچی که بوده فقط من دیر میفهمم اینهارو ولی هنوز هنوز هنوز واقعا حرفاش انگار مسیرو نشونم میده یا انگار هنوز حس میکنم فکرمو میخونه و حرف میزنه. یا نمیدونم چیزی که من الان درگیرشم اون ۳-۴ ماه پیش میگه و من الان این مدت انگار مواجه شدم یا بهش رسیدم و اون انگار تردیدام از این که چی درست چی نیست بر طرف بشه .‌فکر‌میکنم باید باهاش تماس بگیرم یا ببینمش. بحث سر خواستن و نخواستن نبود من همیشه دلم میخواست. فقط نمیدونم ولی این فکر‌میکنم درست باشه که الان که فهمیدم انجامش بدم. هرچند نرفتن ‌پیشش به خاطر این بود دوست داشتم بهتر باشم فهمیده باشم یه چیزایی رو حرفاش رو. هرچند انگار ما خب عقبیم. یعنی باید همیشه دنبال فهمیدن باشیم. مثلا امروز که ساختمون هارو میدیدم یاد پروژه تهرانم افتادم و پنجره ها اون موقع بهم گفت یه جمله که شاید ساده شده ترین جمله برای فهموندن یسری چیزا به من مبتدی بوده باشه که عکسها باید جوری باشن که انگار میخوای بری توش. دلت میخواد بری توش! و بعد من خیلی گیج انگار نگاه کرده بهشم و اون بهم بگه فهمیدی من با کمی تعلل وهمچنان گیج شتید خجالت زده بگم نه. و اون انگار خنده اش بگیره از این شاید سادگی یا ندونستنم عقب بودنم و شاید بگه ولش کن چیزی که فهمیده نشه بار اول هرچند بارم تکرار بشه فایده ای نداره و سه سال بعد من من بفهمم اون چی بود. شاید این همون مشخص شدن عیار بوده باشه و بعد دوسال بهتر شدنم مشخص باشه. اما ضعف داشتن همون موقع هم در برابر حالا. و من امروز میفهمم یعنی چی حتی اگه چیزی که گفتم ناقص باشه یا کامل نباشه. عینن نگفته باشم.متاسفانه ادم همه چی یادش نمیموته. شایدم خوشبختانه نمیدونم. از چیزی که خیلی حال کردم باهاش این بود یسری عکسارو از عکاسای امروزمون که صحبت ها در موردشون صحت داره گذاشته بودن. 

خب من خیلی سریع خوندم عجله داشم. یعنی برای فهمیدم بازم میخوام بخونم فقط میدونم باید یسری ایرادامو رفع کنم. یسری کارایی که قیلا انجام دادم رو اصلاح کنم مثلا شاید صفحه اینستا رو ببندم یا پاک کنم یا کلا قبول کنم اینجوری بودم و نمیشه اصلاح کرد ولی تکرار نکنم گذاشتن عکسام رو یا ببینم نتیجه گیریای این روزام چقدر درست بود. چقدر غلط یا اصلا اگه نتیجه نگرفته بودم بفهمم چی میشه نتیجه. یا اصلا همه چی واو به واو خط به خط. 


بگذریم خبر خوبی اتفاق افتاد خیلی خوشحال شدم فلشم توی ماشین تاکسی افتاده بود از پایان نامم شمارمو پیدا کرده بود و باهام تماس گرفت دختر اقای راننده. من خوشحال که چقدر خوش شانسم اما خب خیلی طول مثنکشید خب تلفنمون از اینهایی هست که شماره روش میفته قرار شد من شماره روبردارم و تماس بگیرم اون شماره منو گرفت که فردا برم انقلاب فلشمو بگیرم. ولی طی یک اتفاق نادر شماره نیفتاده بود واقعا عجیبِ. و وقتی اومدم بردارم سیو نبود. هیچ ایده ای ندارم با این حال صبح میرم انقلاب و امیدوارم بهم زنگ بزنن. البته میذونم کجا شاید پیداشون کنم ماشین های انقلاب هفت تیر. این که من هیچ ایده ای ندارم خوشحال باشم یا ناراحت. :/

دیگع این که فکر کنم دلیل سردرد و چشم دردمو فهمیدم چشام دارن چپ میشن! توضیحش سخته چون وقتی کتاب میخونم یا تایپ میکنم انگار متمرکزم روی یک نقطه باجفت چشام و بدون عینک چون تار میدیدم و بدون عینک خیلی نزدیک به چشمام میگرفتم انگار نزدیک هم بشن مثل دیدن نوک بینی ! ولی این احمقانست احتمالا چشمم ضعیف تر شده چون دورو یجوری میبنم تاب دار هم میبینم ! :/ هوووف باید کتاب رو با فاصله بگیرم. اگه بتونم.