روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماریو جاکوملی» ثبت شده است

1558 : quote by : Mario Giacomelli

باور نمیکنین من توی زبان واقعا کودن ترین ادم ممکنم.  اصلا خسته میشم. هیچیم در ظاهر نداره. اما باید یاد بگیرم البته با این وضع احتمالا ده سال طول میکشه به حد متوسط برسم :/ 

به نتیجه قطعی نرسیدم که معنیشو بنویسم :/ اه من دبستانم بودم از جمله ساختنو متنفر بودم:/


Of course [photography] cannot create, nor express all we want to express. But it can be a witness of our passage on earth, like a notebook.


اقا یه چیزی بگم. خب ادم این متن هارو که میخونه باید متناسب با معنیشون تصمیم بگیره که درست هست یا نه.یعنی ادم میدذیرتش یا نه . خب ام درست من مطمئن نیستم یعنی اون موقع اینقدر درگیر ترجمه بودم به این فکر‌نکردم. اما الان درسته دست و پا شمسته است فکر‌کنم خیلی درست نباشه حرفش.

1499 : دوشنبه شب

یه عالمه قسمت هایی هست که دلم میخواد بنویسمشون. اما امشب دستم به تایپ کردنشون نرفت. این روزا زود از کوره در میرم انگار اشپزی کردن جمع کردن اتاق انگار کمک کنه خشمم عصبانیتم از اتفاقاتی مه پیش میاد یا من خساس شدم کم بشه خالی بشه. شایدم حواسم پرت بشه یا برام تنوع باشه تو خونه موندن هرچند که هر روز نیست اما همینم خوبه بعضی وقتا ادم حوصله نداره. همین که با مهام تقسیم میشه کارا هم خودش کلیه چون وقت گیره الان دارم مایه ماکارونی درست میکنم برا فردا که فقط خود ماکارونی رو درست کنم. دیگه آخراش.البته من خواستم صلح کنم اما اتفاقی افتاد که پشیمون شدم. البته الانم تو صلحم ولی نه باب میل اونا نمیدونمم چرا اینقدر اصرار دارن. بیخیال این حرفای خاله زنکی. شاید الان برم عکسامو ببینم. اره اره. کتاب برای امشب بسه. زبانم که نخوندم. اغا اون پاراگرافرو اخر نفهمیدما اولشو فکر کنم فهمیدم بقیشو میتونستم حدس بزنم اما این که مطمئن باشم نه. چقدر سخته. من هیچوقت درست نمیشم :((( از خیرش گذشتم. شاید بعدا. یعنی مهام نفهمید درست. فکر کنم کسی باید بگه که خب از عکاسیم بدونه به هر حال من اصلا استعداد ندارم :((( و چقدر باید مثل دتک بخوره تو سرم :/

میذارمش اینجا. 

الان که نگاه کردم به نظر سخت نمیادا ولی سخت برا من یعنی این که ادم اخرش مطمئن نباشه خیلی رو نرو یعنی ادم کلمه هارو در میاره ولی خب اه بیخی.



 I don’t know about other people’s cameras. Mine is a thing I had cobbled up, it holds together with tape and is always losing parts. All I need to set is the distance and that other thing—what do you call that other thing?r

1480 : شرایطی وجود داره که...

There are situations that refuse to be photographed. But at other times nothing will stop me, because I know my pictures will not shout against anyone—only against time.z


Mario giacomelli







همین چند خط رو میبینین حقیقتا یه ساعت حداقل وقت منو میگیره. چی میشد منو میفرستادن بچگی کلاس که الان این وضعم نباشه؟ اصل من نرفتم من بی شعور نباید فکر کنین چرا علتش چی بوده ؟ :/ بیشتر از دست خودم حرص میخورم. راهکار احمقانه ی پاک کردن صورت مسئله. حالا ادم لغتا کلمه هایی که نمیدونه رو میگه در میاره ولی سرهم کردن جمله که اصل. معمی میده نمیده بعد بعضی کلمه ها صدتا معنی میده فعل اسم. حقیقت اینه خیلی به خودم امیدوار نیستم اما هنوزم بکشنم نمیرم کلاس خوشم نمیاد. ت. الانم صدتا کتاب مدلای مختلف گرفتم حوصله امو سر میبرن. فقط همین که باهاش زمانو نمیفهمم و ولش نمیکنم. کاش فعلا همینجوری بمونم جدا از اون خیلی ضایست دیگه حداقل برا خودت بفهمی. چیز دیگه برام پیشکش. :/ معنیشو نمیذارم چون مطمئنم غلط زیاد داره و مضحک شاید بشه ولی برا خودم همه تلاشمو میکنم. چرا همه چی اینقدر دشوار به نظر میرسه برا من. چر من همه کارایی که باید از خیلی وقت پیش انجام میدادم رو الان باید انجام بدم و همش رو هم تلمبار شده ؟ :/ واقعا علاقه ای ندارم ده سال دیگه همین سوالو از خودم برای کارایی که الان باید انجام بدم و ندادم بپرسم. در نتیجه غر زدن بسه. من تسلیمم.

امروز وقتی ساعت ۱۲ شد فکر‌نمیکردم ۱۲ باشه فکر میکردم بیشتر زمان گذشته. از خودم راضیم حیف باید برم امامزاده :/ یعنی واحب نیست شاید نرم. ولی خونه خالمو باید برم. 

اون بیلبیلکامم تا الان ۵ تا درست کردم. بسی خوشحال. هرچند حالت خنثی چون نمیدونم چی بشه. نهایتش اینه همه برا خودم میشه :دی

کاش روزای خوب ما هم میومد. هرچند شاید این روزا روزای خوبم باشه ! همیشه به خودم میگم چیزای بدتری هم هست روزای بدتری هم هست. 

میبینین ؟ دقیقا داره تو چشمای من نگاه میکنه. یجوری رفتار میکنم انگار خیلی بدبختی کشیدم. اما این آدمارو؟ انگار بخواد بگه این فکرا و اداهارو بزار کنار کارتو کن. عکس بگیر عکس بگیر.هوووف. دلم براش تنگ میشه گاهی !

دلم میخواد یه دوربین مثلش داشتم. اما حتی نمیدونم اسمش چیه :((((

1423 : ببینین چی پیدا کردم

No image can be reality , because reality happens to you once alone in front of eyes

Mario giacomeli



هیچ عکسی واقعی نیست. چون واقعیت فقط یک بار برای شما جلوی چشم ها اتفاق میفته!



خب میدونین چی شد بسوزه پدر کنجکاوی. من خب توی اینستگرم اپمدم اسم ماریورو شرچ کردم همینجوری بعد خب میدونین چی‌بود کلی چیز ازش اومد از کتابهاش کسایی که رفته بودن آثارشو دیده بودن کسایی که متنی رو ازش نقل قول کردن و و و. دلم میخواست کلی گریه کنم.  خب چرا من نمیتونم ببینم از نزدیک کاراشو :/ خب خیلی ستم دیکه ادم دلش میخواد هیچکسم نمیفهمه ادم چی‌میگه. یعنی خب. بعد همینجوری غصه میخوردم بعضیام حالا به زبانهای دیگه نوشته بودن من فقط ماریو جاکوملیشو میتونستم تشخیص بدم:/ خود اون حجمش سنگینیش یه طرف حس کودنی و بی سوادیم یه طرف. بعد این فکر‌کنم ایتالیایی بود :/ حالا نمیدونم ترجمه زیر پست ها میاد اونو زدم بعد میخواستم ببینم چی میگه بعد این شد نتیجه چیزی که نوشتم به نظر اسون میومد ولی باز نمیدونم چقدر درسته ها. همینجوری هی یکی یکی پیدا میکردم بعضیاش توضیح خودشون بود بعضیاش حرفای جاکوملی منم که کلا چیز زیادی نمیدونستم بعد باورتون میشه باورتون میشه من صبح به این جرف رسیدم. صبح که رفته بودم پیاده روی. همه جیو نگاه میکردم بعد دوربین که نبرده بودم همینجوری گفتم ببینم تو گوشی چجوری میخواستم بعد دیدم اصلا اونجوری نیست شاید احمقانه بیاد اما خب. این یعنی همون نفی عینیت گرایی عکس؟؟خب البته همین جا کتاب خوندم جاکوملی جزو عکاسان ذهنیت گرا بوده اما بحث حرفش از این عینیت و ذهنیت گذشته شاید ربطی نداشته باشه. کلا میگه. چون این گروها مثلا عینیت نو احتمال تاکید بر واقعیت همه چیزو دقیق نشون دادنو این داستاناداشته که خب چیزی‌که جاکوملی میگه یعنی در هر صورت حتی اگه تلاشم بکنه انسان این اتفاق نمیفته چون واقعیت فقط یک بار اتفاق میفته و عکس شاید فقط یه ثبت باشه. اصلا امروز خیلی دپ بودم ولی همه چی‌دست به دست هم داد. تازه دو تا عکسم دیدم از آگراندیسور و یه عکسش که نگاتیو پوزیتیوش چجوری‌بوده خدای من من با دیدنش توی همین فضای مجازیم اشکم درومد خوشبحال کسایی که تو واقعیت میتونن حسش کنن ببیننش. :(

خلاصه این که دلم خواست همینجوری برم بگردم ببینم چی گفته حتی اگه لنگ میزنم برای خودم ترجمه کنم. و بخونم الان یه کی دیکه هست از یه چایی به بعدشو نمیفهمم :(((( 

تازه دلم میخواد ایتالیتیی هم یاد بگیرم:/ حاضرم براش کلاسم برم! هوووف اما هرکی‌ببیمه فکر‌میکنه دیوونه شدم. 



حالا عکسا لج کردن آپلود نمیشن :/ بع از پست باز امتحانشون میکنم. نمیدونینچقدر دلم میخواست کتاباشو داشته باشم. عکساشو از نزدیک ببینم. اصلا هر دفعه باید مثل پتک بخوره تو سرم که گیر کردم اینجا :(((


حالا میبینین من فقط به همین خاطرم که شده با همین نوشته ها زبانو قوی میکنم.


حالا هیم معنیشو تغییر میدما:/ اول نوشته بودم حقیقت اما واقعیت میشه :/ چه کار سخت و چیزی یعنی پر مسئولیت کسایی که ترجمه میکنن واقع خیلی صبورا و خیلی انگار باید مطمئن باشن از خودشون خیلی کار چیزی اسون نیست.


من میدونم باید یعنی زبان شاید نباید به این محدود بشه که فقط فهمیده بشه ولی من دلم میخواد خودم بفهمم ث. خب ارتباط ببرقرار کردنم اوکیم اما ابدا رویای مترجم شدنو ندارم.. اصلا استعدادشو ندارم  خب حوصله زیادی هم میخواد انگار من اینم ندارم فکر کنم . در حال حاضر فقط دوست دارم حالیم بشه.



1318 : عکس

شده براتون پیش بیاد که عکسی بیاد توی ذهنتون. عکسایی که خیلی وقت ندیدینشون. مدتهاست.یعنی شاید چند ماهه پیش کتابو دیده باشین یا به اون عکس برخورد کرده باشین. بماند که عکس جاکوملی همون عکسش که خیلی دوسش دارم تقریبن دیدنش توی ذهنم برام عجیب نیست یعنی این که یادم میاد. شاید کسی باور نکنه ولی حقیقتو میگم. حالا این عکسا نمیدونم چرا ولی خیلی جلو چشم میومدن آخر گفتم باشه مائده بیخیال کتابو آوردم و نگاشون کردم فقط نگاه کردم نگاه کردم خب الکینز میگفت و من هنوز حرفاش توی ذهنم هنوز انگار تحت تاثیر کتاب اشکها و تصویرهام. راستش میترسم دیگه به عکس جاکوملی نگاه کنم. کسی نمیدون چرا اینقدر دوسش دارم. وقتی بهش فکر‌میکنم دلم میخواد گریه کنم حتی الانم که اشک توی چشم جمع شده شاید دلم تنگ شده نمیدونم. نمیدونم. خب بسه همین حرفا بس بود تا اشکم دراد. با این حال این دوتا عکسو دوست دارم نمیدونم چی دارن. شاید کسی نفهمه حتی خودم. از خیلی وقت پیش میومدن من زیاد دقت نمیکردم فکر میکردم همینجوری. همینجوری تو ذهنم میان. یا اون یکی عکس جاکوملی که یه دختر روی تخت نمیدونم چی بهش میگن خوابیده نگاهش به بالاست. یا عکسی از استادم که از پشت اپن گرفته مثلا اون فضا اون عکس چرا باید توی ذهنم بیاد. نمیدونم. بیخیال عکس اولی رو قبلا هم گذاشته بودم با متن کنارش اصلا از همون موقع رفت تو ذهنم. اولش فکر میکردم آب. شبیه یه رودخونه. اما خب نیست این میدونم ولی هنوز همیچن حسی دارم انگار من اونجا بودم انگار پاهای من توی آب باشن سرماش و خیسی رو حس کنم. عکس دوم ولی ساکت. انگار من وایسادم و نگاه میکنم. شاید شبیه انتظار باشه. شاید هم چیزی مثل وداع خداحافظی کسی چمیدون عکاس به چی فکر میکرده. شایدم یجور نا امیدی اما پافشاری شایدم چیزی شبیه نگاه کردن بدون دیدن  درگیر خاطرات درگیر گذشته یا آینده. نمیدونم شایدم جوری که انگار مدتهای زیادی وایسی و نگاه کنی اینقد که تاریک بشه و تازه متوجه بش چقدر زمان گذشته و مجبوری که بری. اینا چیزایی که من فکر میکنم. انگار دلم بخواد اونجا بوده باشم.


نمیدونین چقدر از این که با گوشی عکس بگیرم متنفرم. لپ تاپ هم که رفت تا قیامت درست بشه ... :(


کتاب دربارهٔ بیداری ، آیدین رحیمی پورآزاد ، نشر حرفه نویسنده


آیدین رحیمی پورآزاد


آیدین رحیمی پورآزاد


1288 : نواحی مرزی و غم انگیز رابرت ادمز

رابرت ادمز در زمرهٔ عکاسانی است که در مواجهه با دنیای واقعی، عکاسی را معنا میکنند. چنین کسانی بسیار هوشمند و یگانه‌اند و خلاف جریان میروند؛ و به جای آن که به واسطهٔ تصویر (=زیبایی) با دنیا درگیر شوند، با کنش و معنای عکاسی، با هستی رویارو میشوند. از این رو ، آنها از دنیای تصاویر (عینی و ذهنی) و در نتیجه نارسیسیسمِ تصویری و روانی فاصله میگیرند. ادمز و عکسهای او با چنین ویژگی هایی، کاملا «آماتور» به شکار می‌آیند نه به خاطر کمبود مهارت یا ذوق ورزی شان ، بلکه به خاطر اصرارشان بر دوری گزیدن از «امر حرفه‌ای». 

 ادمز میخواهد عکسهایش کار بکنند که تصاویر دیگر به ندرت ملزم به انجامش هستند: یعنی فراخوانی و هستی بخشیدن به نوعی از آگاهی که همانقدر که اخلاقی است، دیداری و بصری نیز هست.


گاهی فکر میکنم قبل از این آدما چه زندگی پوچی داشتم  احتمالا چیزی شبیه اون دوتا ولگردای در انتظار گودو.

 توی مقاله نوشته که ادمز توی یسری از تصاویرش خویشاوند واکر اونز هست.  

میدونم ربطی نداره اما این روزا به شدت دلتنگ جاکوملی هم هستم. جاش خیلی خالی اینقدر که با فکر کردن بهش اشک تو چشم جمع میشه  نمیدونم مرض جدید گرفتم؟ به هر حال‌ حتی اگه حساس هم شده باشم یا یجوری به هوای فکر نکردن به چیزای دیگه این اتفاق افتاده باشه با چیزای الکی بروز پیدا نمیکنه.من زندگی این روزامو‌ این ادم امروزمو با تمام نقصایی که میدونم دارم دوست دارم. خیلی دیگه مهم نیست که شاید آدما خیلیاشون از من خوششون نمیاد یا درکم نمیکنن میدونم دارم سعی میکنم ادم بهتری بشم شاید خیلی چیزا دست من نیست و نمیتونم عوضشون کنم اما میدونم که تلاشمو میکنم. سعی میکنم رو خودم کار کنم.


مقاله ی نیکسون رو نخوندم. احتمالا نخونم. باقی شبو عکسای جاکوملی رو ببینم. 

دلم میخواد اون فیلم که اسمشو یادم نیست که تورج حمیدیان گفت وقتی عکسای جاکوملی رو دیده چند سا بعد از اهان فیلم رفیقه ها بوده به واسطه اون با این تصاویر اشنا بوده. فعلا که هیچی.


اسم این مقاله نواحی مرزی وغم انگیز رابرت ادمز ، نوشتهٔ اندی گروندبرگ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ، مجله حرفه همرمن حرفه عکاس ۱۵


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


487 : سه شنبه

خب امروز تازه ساعت یک اینا فکر کنم بیدار شدم میدونم دیر بود اما خوبیش اینه دیگه این حس مزخرف خستگی و خواب آلودگی دست از سرم برداشتِ. این هفته واقعا عذاب بود برام اصلا نمیتونستم هیچکاری کنم این یه هفته ده روزی که گذشت به سختی پیش میبردم. به هر حال بازم جای شکر داره. نشستم پای متنم یه احساس عقب موندگی دارم چون که انگار رشته امور خارج شده بود از دستم ولی گرفتمش ببینم تا شب میتونم مدیریت کنم خودمو یا نه خدا کنه بتونم. نتیجه رو مینویسم.

 

 

برای اولین بار یک سخرانی از آیدین آغداشلو که توی تداکس دانشگاه هنر بود رو توی کانال  GalleryinfoIR@ دیدم.میتونین با کیفیت خوب از توی کانالشون ببینین. راستش من اصلا آغداشلو رو نمیشناسم به اون صورت. یعنی این که اسمشو شنیده باشم ، بوده قطعا اما این که بدونم چی میگه و تفکراتش چیه یا کتابی ازش خونده باشم نبوده هر چند استاد یادمه دو تا از کتاباشو معرفی کرد تا بخریم اما من نخریدم هنوز. وای که چقدر کند پیش میرم توی خوندن دلم میخواد این که اینقدر زمان مثل ماهی احماقانه از دستم لیز میخوره رو درست کنمو هدرش ندم. کاش بتونم و چقدر سخته واقعا این لعنتی.هنوز نتونستم درست کنترل کردنشو یاد بگیرم. به هر حال میدونم اگه بخوام میتونم باید سخت بگیرم به خودم دست از بهانه اوردن بردارم.بگذریم. زیاد نتونستم به حرفاش فکر کنم راجع به موضوعی که حرف زد و پیش خودم سبک سنگین کنم که آیا چیزایی که میگه درست هست یا نه و نظر من چیه. دلم میخواست میدونستم نظر استاد چیه در مورد یسری از حرفاش شاید هم قیلا صحبتهایی راجع بهش شده بوده باشه اما میگم دقیق تمرکز نکردم واسه فکر کردن شاید آخر شب براش وقت بزارم الان ترجیح میدم روی متنم تمرکز کنم. حجمشو کم کردم و فایل صوتیشم درست کردم که دوست داشتین شما هم گوش بدین.

 

این گالری اینفو در مورد ماریو جاکوملی جانمان هم مطلب گذاشته یه تعصب بدی خب روی ماریو دارم انگار ، ندیده بودم جایی در موردش بنویسن جدیدن و همین باعث شده فکر کنم دلم میخواد برای خودم باشه فقط البته میدونم از یسری جهات برای من فقط اما خب  شاید یه حس دلتنگی دلم میخواست میتونستم ببینمش. خیلی احمقانست شاید . اینا چیزایی هست که فقط حس میکنم و هیچکدومش واقعی نمیشه و دور از انتظاره :(

 

دانلود

 

 

دانلود

 

 

468 : بر او ببخشایید...

بر او ببخشایید

بر او که گاه گاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندار

که حق زیستن دارد


بر او ببخشایید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دوردست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب میشود


بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطر های منقلب شب

خواب هزار ساله اندامش را

آشفته میکند


بر او ببخشایید

بر او که از

درون متلاشیست!

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش

نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد

ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید


زیرا که مسحور است

زیرا که ریشه های هستی

بارآور شماست

در خاکهای غربت او نقب می زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند.

فروغ فرخزاد




عکس از ماریو جاکوملی


ماریو جاکوملی


این خانه از پای بست ویرانست...

53 : ماریو جاکوملی :)

رفتم به مامی میگم مامان امشب شام با من .چی درست کنم؟ میگه آش گذاشتم.میگم واقعا؟تو دلم میگم به خشک شانس حالا که ما میخوایم بعد ده سال آشپزی کنیم ساعت هفت آش حاضره. درشو ورداشتم میبینم فقط ابو سبزیه :| میگم اینکه هیچی نداره میگه رشته هم میریزم! میگم مامان این چه آشیه هیچی نداره؟ :) میگه فقط حبوبات نداره  -__0 خوشمزه میشه دیگه حرفی نزدم بابا اومدو رشتم ریخت توشو سفررو انداختیم آش با سبزیو نعناداغو رشته وو پیاز داغ خوردیم .ولی خدایی واقعا چسبید با سرکه ی این ترشی فلفلا هست من هیچوقت نمیتونم بخورم اما امشب اصلا هواییم کرد بوش در اومد.

اومدم تو اتاق نشستم دوباره عکسای نیکسون استیگلیتس وستون ادمز کارتیه برسون بالتز وایت همینجوری  سرچ زدم البته بیشتر هدفم عکاسایی بود که استاد گفته بود کاراشون 4 تا عنصرو داره دیشب دیده بودم اماباز میخواستم ببینم چجورین اما وسطش بالای گوگل اسم یکی دیگه میوم میزدم کاراشو میدیدم.بدیه گوگل و اینترنت اینه که ممکنه وسط کارای یکی عکس یه عکاس دیگم باشه مثلا وسط کارای برسون عکس دوروتی لانگ خب ادم نمیدونه که هعییی پول  داشتم هی میرفتم کتاب عکس میگرفتم.

عکسای نیکسونو استاد گفته بود نمونه خوب پیر مرد پیر زناشن وااااااای خیلی خفن بود یعنی پرتره ها واقعا ولی خب من استعدادی تو پرتره ندارم یعنی باید تمرین کنم وای چند تا کلوز آپشم دیدم اگه البته اگه واسه خودش بوده باشه صبح که گفتم تست زدم نشدو اینا دقیقا کلوز آپ بود خیلی مال این خوب بود دلم خواست اونجوری دوباره عکاسی کنم اما برا من انتزاعی شد زیادم خوب نبود هعییییی

داشتم فکر میکردم اگه تو دوره عکاسای دیگه بودم چجوری میشدم.مثلا جاکوملی وای خیلی  دوسش دارم یا مارگارت کامرون یا وایت یا برسون یا یا وستون یا بالتزو زیاد علاقه ای بش ندارم نمیدونم چرا البته نه این که کاراش بد باشنا نمیفهممش و باقیه عکاسا ...ولی من الانم ، واسه این دوره حالا هی با خودم کلنجار میرم که میخوام عکاس شم یا نه، چقدر مسخرست .چقدر اشتباه.معلومه که دوست دارم عکاس شم مگه دیوونم وقتمو عمرمو واسه چیزی بزارم که نمیخوام .


دارم فکر میکنم دلم میخواد اسطوره بشم. الگوی یه کس دیگه.( آرزو بر جوانان عیب نیست :) البته سوای از معروف شدن از تو چشم بودن و مرکز توجه بودن زیاد خوشم نمیاد )
اسطوره ها آموزش دهندگان زندگیند. من دو تا  اسطوره دارم مهم همینه میتونم یاد بگیرم :)))



ماریو جاکوملی

ماریو جاکوملی جانم
ایتالیایی متولد 1925
چرا استاد تا حالا در مورد عکساش حرف نزده؟ :(
نمیدونم توی تاریخ عکاسی ادم تاثیر گزاری بوده یا نه یا اگه بوده چقدر؟ (چقدر بده که نمیدونم ) من از خودش خوشم میاد از عکساش شخصیتش سوای بقییست. الیته حرف زیاده خوش اومدن کافی نیست.