روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماریو بارگاس یوسا» ثبت شده است

1521 : در مورد کتاب دوبلینی ها

من کتاب دوبلینی ها اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر رو تموم کردم. قسمت بعدی که نقد های دوبلینی هاست که شامل هشت تا نقد هست رو هنوز شروع نکردم. 

از جویس خیلی با جزئیات نمیدونستم اسم کتاباشو شاید و روش نوشتنش که مول ویرجینیا وولف و اخیرا هم که ازش توی کتاب عیش مدام خوندم و تاثیری که فلوبر روش داشتو این داستانا. امیدوار بودم اول این کتاب در مورد زندگیش یه مقدمه ای باشه در موردش نوشته باشن. که هیچی نبود. نه در مورد خود کتاب نه زندگیش حداقل ادم توقع داره یه خلاصه ای نمیدونم شاید اثعادت داشتم همیشه بخونم. به هر حال شروع کردم نمیدونستم تشکیل شده ز داستانهای کوتاه هست که کنار هم قرار گرفتن فکر میکردم داستان بلنده :/ یعمی دیگه کم کم دیدم همشون به دوبلین مربوط هستن و هر داستان مکان اتفاق افتادنش دوبلین و ایرلند هست. رفتم سرچ کردم بیوگرافیشو خوندم که خب خیلی همیشه با جزئیات نیست. در نتیجه بیخیال شدم اصلا حواسم به کتاب دیگه ای که از جویس داشتم نبود. در نتیجه کتابو خوندم. 

کتاب با یه داستان شروع میشه که در مورد مرگ یک کشیشی هست که یه بجه تحت تاثیرش بوده و خیلی چیزا ازش یاد گرفته البته به نظر نمیاد خیلی کشیش اون جوری بوده باشه و بعد شاید دورهمی که اون نوجوان احتمالا با عمه اش خونه کسی که مردن میرن. اخرین داستان هم یه جشن که اخرش با خاطره یکی از شخصیت ها از مرگ کسی در گذشته اش تموم میشه. اولی زمان حال بود دومی زمان گذشته. من نمیدونم چقد درست فهمیدم گاهی فکر میکردم یه ارتباطی هست مثلا اینجا این داستان اخر رو که خوندم یاد داستان دیگه ای افتادم که عربی اسمش هست. انگار این زن همون دختر باشه و اون پسری که هفده سالگی مرد همون پسر. ولی هیچ اسمی نبود اونجا انگاز از شخصیت دختر و پسر. 

من وقتی جلوتر رفتم احساس کردم خاطرات جویس میتونه باشه. تعریف داستان انگار مثل خاطره نویسی بود یا هرچی من اینجوری احساس کردم به خصوص اول کتاب. هر داستان احساس میکردم گفتم فکر کنم که انگار شخصیت های مشترک داره. مثلا اون داستان اول کشیشی که زندگی‌میکرد و مرد و  تو یک داستان دیگه میگه اینجا قبلا خونه کشیشی بوده که مرده همچین چیزایی یعنی ادم اون تصویرهایی که مثلا من موقع خوندن داستان اول تجسم کردم توی داستان دیگه که متفاوت بود میومد یعنی با این که جزئیات خونه شاید به اون صورت توصیف نشده بود برام اشنا بود. انگار قبلا اونجا بوده باشم. متوجه میشین. اینا برام جالب بود. 

بعد این که تو کتاب عیش مدام ، ماریو بارگاس یوسا د مورد فلوبر گفته بو که از واقعیت وام میگرفته درست که عینن. توی کتاب اونها نبودن یعنی توصیف واقعیت نبوده اما عناصر داستان ی ایده اش از واقعیت بوده ازش استفاده میکرده. این خصوصیت رو فکر کنم جویس هم داشته یعنی احتمالا برای همین میگن از فلوبر وام گرفته یا تحت تاثیرش بوده ازش اسم برده بود کلا تو کتاب خیلی من به نظرم میومد که تحت تاثیر اون کتاب بوواری و فلوبر بوده باشه. خیلی جاها مثل توصیف کردن کلاه ها در حالی که شاید بقیه لباس هارو توصیف نمیکرد مثل اون درواقع کاری‌که فلوبر توی اول داستان مادام بوواری انجام داد درسته که جویس توصیف و نوشتنش از کلاه مثل فلوبر نبود اما این وجودش توی نوشته اش منو یادش مینداخت. 

یه قسم هایی هم بود که به نظرم میومد یعنی ادم وقتی میخوند بکر میکرد چقدر شبیه با این که داستان کلا متفاوت بودا. مثلا دخری که با معشوقش نرفت و موند جایی که بود قرار بود فرار کنه بر عکس مادام بوواری و این که این بار دختر حتی دلایل منطقی به نظر داشت و اصلا شبیه اون قضیه نبود.

یا یه جایی بود که میگفت توی یکی از‌ داستانها که فرانسوی حرف میزدن یکی ز شخصیت ها به خاطر تند حرف زدن متوجه نمیشد درست یه همچین چیزی که خب انگار تو واقعیت هم همین و همون حرفی که من از بارت گفتم فرانسوی حرف میزنه تشخیص کلمه ها سخت میشه. از این شاید نکاتی که ادم بفهمه از واقعیت وام گرفته شده ان. 

بازم بود قسمت هایی که ادم فکر کنه از مادام بوواری تاثیر گرفت هشتید خود جویس هم متوجه مشده باشه نمیدونم میگم کپی نیست فقط انگار اشتراک باشه. مثلا پسری که مثل شارل با خودش فک‌میکرد هیچوقت اونقر پول نداشته که خیلی کارارو انجام بده. یا پدری که به دلایل مختلف مثل پدر شارل ثروتشو از دست میده تفاوت ها هم معلومه‌ که خب اون ماد دیگه با اون مرد زندگی نمیکنه بعد اختیار پول و زندگی رو مثل مادر شال دست میگیره خیلی چیزای جزئی هستن و در واقع فکر کنم اون قسمت های اصلی داستانم نیستن.


بعد این که جویس هم مثل فلوبر به خواننده احترام گذاشته نیومده بگه چی خوبه چی‌بد چی درسته چی نیست. فقط داستانو نوشته و قضاوت به عهده خواننده است. و اگه نکته اخلاقی یا رفتاری هم باشه مستقیم گفته نشده ممکن یکی بخونه متوجه بشه چقدر بد این یه ایراد یکی بخونه برعکس بگه چقدر خوب منم در مور دخترم همینجوریم.

به صورت تصویر هم توی ذهن ادم میمونه. خیلی حاها شاید توصیف انچنانی هم نکرده باشه ها ولی مثل به فیلم من این انگار بعد از خوندن توی مغزم هست. 

بعد این که اهان اولش خیلی پاستوریزه شروع شد. نه پاستوریزه ها خیلی به نظر همه چی ساده تمیز . انگار عنصر شر کم باشه. و جوری بود که من فک‌میکنم با حرف یکی از شخصیت ها که تاثیر خوبی رو بچه نداره همچین حرفی انگار تو ادمه داستانهای بعدی ادم ببین دیگه اون عنصر شر بیشز میشه. نمیدونم چجوری باید بگم.

اولش ب صدای راوی یا شخصیت ها بچه است انگار به مرور این شخصیت بزرگ میشه راوی شاید حتی.  

یه داستان هست بی همتایان اون زندگی پدرش و شایذ نقشی که خود جویس خیلی کوتا بگه این خب من یادم اومد مرد همرمند در جوانی رو اخرش دارم و گفتم شاید اون مقدمه ای داشته باشه که درست فهمیدم. سا شمار زندگی جویس رو نوشته بود. نمیدونم چرا فقط تو اون کتاب بود مثلا توی این کتبم بزرن چی‌میشه؟ به خصوص این که این کتاب قبل از مرد هنرمند در جوانی داستانهاش نوشتنش شروع شدن.  شاید کسی بخواد به ترتیب نوشتنشون بخونه اثرها رو. به هر حا اونج فهمیدم که پدرش کار خودشو از دست میده یعنی میگم یه اشتراکاتی بو بعد ادم که میخونه خیلی عناصر مذهبی یا نمیدونم جای عناصر چی بگم قسمت هایی که مربوط به دین میشه نه که مذهبی باشه ها خب خودش نویسنده اگاهی داشته باشه ازشون استفاده کنه که خوندم بله جویس اوایل ادم معتقدی بوده و البته از اونجایی میشه حدس زد اون بچه جویس بوده که میگه اگه نزنتش دعای سلام برتو مریم همچین چیزایی رو میخونه. یا حتی داستان فیض اون کلاهی که میگفت منو یاد کلاه خود جویس انداخت. هرچند که فقط داستانن.

یکی از داستان ها هم راجع به فردی بود به اسم اقای دافی من فکر‌کردم اول نویسنده است بعد حالا داستانو تعریف نمیکنم اما انگار یه ته چهره ای ز فلوبر داست به خصوص جایی که میگفت در مورد خودش :« همیشه در فاصله ی اندکی دور از وجود خود می زیست.  و اعمال و رفتار خود را با نگاه های زیر چشمی مشکوک مینگریست.» این حرف رو ماریو برگاس یوسا در مورد فلوبر زده بود: « نویسنده همواره خویشتنی شقه شده است و دو شخص در او وجود دارند: آن کس که زندگی کند و دیگری که زندگی مردن اورا تماشا میکند، آن که رنج میبرد و دیگری که شاهد این رنج است تا آن را به کاری بگیرد.

دیگه این که توی داستان اخر دختر داستان در مورد کسی که دوسش داشته به شوهر در پی اتفاقی که میفته خیلی کوتاه حرف میزنه و خب فکرایی که مرده میکنه کن فکر کردم یعنی نمیدونم ادم باید راجع به همچین چیزایی حرف بزنه یا نه کلا من فکر میکنم همه یسری چیزای محرمانه ای دارن نه که محرمانه ازومن چیز بدی باشه شایذ اصلا یه چیز معمولی یه حس تحقیر مثلا داشه باشن یا خاطره بد چقدر بده ادم نتونه به کسی که باهاش زندگی‌میکنه بگه اینارو یعنی خب در هر صور ادم از هم جدان ادم همه چیزو بخواد شاید نتونه منتقل کنه اما این که تو بترسی پنهان کاری کنی نگران باشی شاید اصلا نخوای بگی یعنی ممکن یه سونی مثلا باشه  کاش اولن طرف مقابل اینقدر نمیدونم چجوری بگم با ظرفیت باشعور یا اینقدر فکرش نزدیک تو باشه بتونی از همه چی بگی نه که هیچی بهت مگه ها مثل مجسمه باشه  منظورم اینه تو انگار با خودتی ادم خودشم باشهاهی خودشم به خودش میگه اشتباهای انجام دادی میدونی ولی نمیتونه از خودش پنهان کنه کاش همه میتونستم بگن با تمام این که همیشه به نظر چیزایی هست که گفته نمیشه به هر حال شاید به زبان در نیاد. 

خلاصه این که همین. 

کلا کتابی بود که کل دوبلینی ها مثل یه گردنبند مرواریدبود. مثالی که فلوبر زده بود هر داستان مرواریدی جدا و مستقل از کناریش اما همه اینا به وسیله یه نخ  کنار هم قرار گرفته بودن و انگار متصل باشن و در عین این که جدان یه کل واحدی تشکیل میدن شاید چون مکانش مشترک در مورد شخصیت ها رفتار ه افراد مختلف طبقات اجتماعی سن های مختلف در یک مکان باشه شاید این نخ این باشه.


دیروز فقط کتب خوندم و معرق نمیدونم الان زبان کار کنم عکسمو بیینم یا کتابو تموم کنم. شاید کتابو تموم کنم فردا کتاب جدیدی شروع نکنم زبانمو کار کنم و عکس ببینم. نمیدونم. به هر حال من این داستانها و این کااب رو دوست داشتم. ادم انگار خود جویس رو هم بتونه بشناسه.



اینو الان یادم اقتاد چرا تو دوتا داستان جدا شمع رو رد کرد؟

عکسی از برنیس ابوت 


جیمز جویس


جیمز جویس


جیمز جویس


جیمز جویس

1506 :به این دلیل است که از آنها فاصله میگیرم..

من فقط بورژوایی هستم که در روستا عزلت گرفته ام. خود را با ادبیات سرگرم میکنم. و هیچ چیز از دیگران نمیخواهم. ، نه توجه ، نه افتخار  و نه حتی احترام. بنابر این آنها میتوانند بدون مشعل درخشان ادراک من کارشان را بگذرانند. تنها چیزی که در عوض میخواهم این است که من را با شمع های خودشان مسموم نکنن.  به این دلیل است که یکسر از آنها فاصله میگیرم. 


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری

نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر

1505 : اتمام کتاب عیش مدام

خب امروز ۳۱ خرداد سال ۱۳۹۷ . چه رسمی انگار مثل اخبار بخوام اعلام کنم زمانو. شاید چون گمش کرده بودم. باورتون میشه از جمعه ۱۸ خرداد که اونجوری نحس شروع شد دوهفته گذشته و من نفهمیدم. هرچند که کار کردم اما زمان که گم میشه کم کار میشم. زمان که گم میشه لحظه رو از دست میدم. زمان که گم میشه فراموش میکنم کجام یادم میره دارم کتاب میخونم حتی موقعیتمو همه چی انگار نفهمم هستم. نمیدونم کجا میرم. و این اصلا خوب نیست. سعی کردم خودمو پیدا کنم. گفتم یه دفترچه گل گلی دارم توش تقویم برا هر روز توش کوتاه تیتر ور مینویسم چه کردم اون برا اینه کمک میکنه زمانو یادم بمونه. روزایی که میگذرن از همون روز توش ننوشتم از همون جمعه. با این حال وقتی داشتم مینویشتم سراغ وبم اومدم. نوشتن اینجا با این که خیلی کم و سطحی شاید شده بود اما باز بود. باز من شاید یواش اما راکد نشدم. دوتا کتاب خوندم مادام بوواری و عیش مدام هرچند کند خیلی کند. هرچند خیلی ننوشتم ازشون. هرچند اولش گفتم شاید تو زمان مناسبی نبود ولی بود شاید مادام بوواری با اون ماجرای نه چندان شیرینش یادم ببره مرگ رو یا اتفاقاتی که توی این دوهفته، دقیقا دوهفته برام افتاد و من نمیدونم باورم نمیشه فقط دوهفتهاست کلا انگار روش زندگیم عوض شده یعنی خیلی چیزا. و زمانو حس نکردم اینقدر که شاید برعکس چیزی که اون زمان فکر میکردم منو درگیر خودش کرد که اون اتفاق بد نیفتاد این که راکد بشم دوباره بگندم حتی اگه کم کار کردم و زمانهایی زمان رو پیدا میکردم مثل کسی که بدون اختیار خودش تا مرض غرق شدن بره ولی این فرصت براش پیش بیاد یا کسی کمکش کنه دستشو بگییره در فاصله ای خودشو بکشه بالا و یه نفسی بتونه بگیره. یه همچین شاید حالتی داشتم شاید نیم ساعت انگار نجات پیدا کرده باشم حالا. هرچند که سونتاگ میگفت : «.. برخی خواندن را تنها راهی برای فرار میبینند : فرار از دنیای روزمرهٔ واقعی به دنیای خیالی ، به دنیای کتابها.  ولی کتابها بسیار بیشتر از این‌اند. آنها راهی هستند برای این که انسانی تمام عیار باشیم. » یعنی کتابها فقط برای این نیستن که بهشون پناه ببریم هرچند که فلوبرم این خصوصیت رو داشت. که به خاطر این که به خیلی چیزا دست پیدا میکنه کتابو دوست داره. زندگی رو میتونه تحمل کنه. اگه یادم اومد حرف سونتاگو به خاطر این بود مهسا استوری گذاشته بود و خب وقتی حرف فلوبرو میخوندم به خاطرم اومد و این که برای منم همینجوری بود. ناراحتم که این سه تا کتاب تموم شد من قبل فلوبر ادم دیگه ای انگار بودم به هر حال در مورد خودم چیزایی فهمیدم. این سه تا کتاب نگم که چی بود. به نظرم کار خوبی کردم که پشت هم خوندم. یادم وقتی مادام بوواری رو میخوندم مثل کوته فکرا گفتم که فقط یک بار اما حالا نه فکر میکنم. لازمه چندین چند بار خوند. نوشتن مادام بوواری به عنوان اولین کتابی که خوندم در مورد فلوبر و نامه های فلوبر منو باهاش اشنا کرد. اگه نمیخوندمش نمیفهمیدم چجور ادمی چی شد که مادام بوواری نوشته شد فلوبر چجوری فکر میکرد کی بود چی شد فکرش چی بود زمدگیش چطوری بود کتاب رو چجوری نوشت. خیلی منو اشنا کرد و خوب بو خوندنش قبل از خوندن خود کتاب مادام بوواری. و خود کتاب مادام بوواری که عین زندگی بود. و بعد عیش مدام که اصلا از واجبات به نظرم برای خوندن کتاب مادام بووری یعنی خیلی چیزارو برام روشن کرد همه چیزو نفهمیده بودم. این کتابو خوندم فهمیدم فلوبر چه نابغه ای بود. چه تلاشی چه ارزشی اون واقعا ادبیات براش همه چیز بود. براش کار میکرد جدا از ادمهای دیگه. خود فلوبر وقتی اولین بار نسخه چاپ شده ی کتابو میبینه با ناراحتی به بوئیه مینویسه  این کتاب بیشتر نشان از شکیبایی دارد تا نبوغ و بیشتر خبر از تلاش میدهد تا استعداد. اما کم چیزی نیست این اگر شکیبایی و تلاش نباشه نه استعداد خودشو نشون میده و نه نبوغ.


میدونم همچنان خوب نمینویسم. یعنی هنوز اثرات غرق شدگی رومه. اما کم کم کم راه میفتم. خیلی حرفا میخواسنم بزنم از کتاب. از چیزایی که فهمیدم از چیزایی که در مورد عکاسی تو مخم اومد از چیزایی که یاد گرفتم. 


یه قسمت هایی ازشو میذارم. قسمت هایی که دوست دارم. من فلوبر رو دوست دارم. این روزا فقط کتابایی میخونم که بعدش مطمئتم ادم قبلی نیستم. هرچند به خاطر اتفاقاتی که افتاد نگرانم خیلی چیزا از یادم بره یا یه وقت نکنه درست نفهمیده باشم اما یسری کتابرو کلا نباید یک بار خوند. شاید من کلا احساس میکنم از این ادمام که فقط یک بار جواب نمیده مطمئن نمیشم. شاید وسواس درستی نباشه به هر حال که مهم اینه مطمئنم بد نخوندم که چیزی نفهمم ازش. 


برای آن که چیزی جالب بشود فقط کافیست زمان درازی به آن نگاه بکنیم. 


اگر اما آن همه رمان نخوانده بود ، ای بسا که سرنوشتش چیز دیگری میشد. 


هنرمند باید هرچیز را به سطحی بالاتر ارتقا بدهد. او مثل تلمبه است. ، درون وجود او لولهٔ بزرگی است که تا احشای چیزها و تا ژرفترین لایه ها میرسد. هنرمند هرچه را که زیر سطح نهفته میمکد ، بالا می‌آورد و آن را به صورت پاشه های بزرگ بیرون میریزد. 


در واقع چیزی که در زندگی باید از آن بترسیم بداقبالی های فاجعه بار. نیست، بلکه بدبیاری های پیش و پا افتاده است. من از گزش سوزن بیشتر میترسم تا ضربه ی شمشیر.


آن بحظه که دیگر کتابی در دست ندارم یا در خیال نوشتن کتابی نیستم، ‌به راستی باید از شدت ملال زوزه بکشم. زندگی فقط در صورتی برای من قابل تحمل است که آدم بتواند آن را غیب کند. 



خب فقط همین. اینقدر جاهای الکی خط کشیدم که پیش خودم میگم فازم چی بوده کجا بودم که خط میکشیدم.:/

1503 : مرد قلم

کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری 

ماریو بارگاس یوسا ، عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر


من مرد قلمم، از راه قلم احساس میکنم، به واسطهٔ قلم احساس میکنم، در پیوند با قلم احساس میکنم و با قلم بسیار بیشتر احساس میکنم. (فلوبر)


تصور آینده ای بورژواوار و هر فعالیتی غیر از ادبیات اورا عذاب میداد.(ماریو بارگاس یوسا) 


چیزی که گردنبند را میسازد مروارید نیست ، رشته نخ است!(فلوبر)


من امروز در دنیایی کاملا متفاوت هستم ، دنیای دقیق ترین مشاهدات دربارهٔ تیره ترین جزئیات. نگاه من بر خزه های روح که میپوسد و میگندد متمرکز شده است. (فلوبر)


کتاب برای من چیزی نبوده است جز زیستن در محیطی مشخص. همین مسئله تردید من ، تشویش من و کندی من را توجیه میکند. (فلوبر)


به طور کلی ضروری است که قبل از پرداختن به فرم درباره ی  هدف خودمان تامل کنیم ، چون فرم مناسب فقط در صورتی بدست می‌آید که توهم موضوع بدل به دغدغه ی ذهن بشود. (فلوبر)


آدم به هیچ وجه در نوشتن این یا آن چیز آزاد نیست.آدم موضوع را انتخاب نمی‌کند. این چیزی است که مردم و منتقدان درک نمیکنند. راز شاهکارها در همین نکته نهفته ، در سازگاری موضوع با خلق و خوی نویسنده.(فلوبر)( فکر میکنم در مورد عکاسی هم صادق هست)


اما در مورد جنون نوشتن من ، خودم آن را به زرد ززخم تشبیه میکنم . یکسر خودم را میخارم. و زوزه میکشم. این در ان واحد هم لذت بخش است هم شکنجه است. و آنجه مینویسم به هیچ وجه چیزی نیست که میخواهم بنویسم. چون آدم موضوع نوشته اش را انتخاب نمیکند، موضوع خود را تحمیل میکند. (فلوبر)


رمان نویس از هیچ نمیآفریند بلکه آفرینش از تجربهٔ او سرچشمه میگیرد، و نیز این که نقطهٔ آغاز واقعیت داستانی همیشه واقعیت واقعی است. ، بدان گونه که نویسنده آن را زیسته است (ماریو بارگاس یوسا)


دنیا چیزی نیست مگر صفحه کلیدی برای هنرمند واقعی ، دیگر بسته به همت اوست که از این صفحه کلیدی صداهای در آورد که انسان را مفتون کند یا از ترس خون در رگش بخشکاند. جامعهٔ خوب و بد هردو شایستهٔ بررسی‌اند. در هر چیزی حقیقتی نهفته است. بیایید هر چیز را درک کنیم. و هیچ چیز. را ملامت نکنیم.(فلوبر) 


نویسنده همواره خویشتنی شقه شده است و دو شخص در او وجود دارند: آن کس که زندگی کند و دیگری که زندگی مردن اورا تماشا میکند، آن که رنج میبرد و دیگری که شاهد این رنج است تا آن را به کاری بگیرد. (ماریو بارگاس‌یوسا)


هنرمند ، چنان که من میبینمش ، چیز هیولاواری است، بیرون از طبیعت است. همهٔ  مصائبی که تقدیر بر او نازل میکند نتیجهٔ انکار سرسختانهٔ این اصل مسلم است. او بدین سبب رنج میبرد و دیگران را نیز دچار رنج میکند. (فلوبر)


فلوبر هم از دیگران میدزدد هم از خود... ( ماریو بارگاس یوسا) ( اینو من جای دیگه خوندم که هنرمند واقعی میدزده شایدم شنیده باشم زه خاطرم نمیاد. چقدر حرص خوردم )


تجربیات خودش چون ابری بر واقعیت داستانی سایه می‌افکند ...( ماریو بارگاس یوسا)


زخم هایی است که هنوز، آتشناک و ملتهب ، در جان نویسنده باقی مانده و همچون شیاطین تخیل اورا بر میانگیزد. (ماریو بارگاس یوسا)


درد محدود به جمجمه نمی‌ماند به تمام اندام ها سرایت میکند و بعد از آن که در تمام اندام ها منتشر شد به تشنج میکشد. (فلوبر)


تحربهٔ شخصی نقطة اغاز حرکت است ( فرایند تکوین) نقطهٔ مقصد (کار تمام شده) با استحالهٔ این دستمایه فرا میرسد. ( ماریو بارگاس یوسا ) ( در مورد عکاسی هم فکر میکنم هست.


یه جا نوشته بود که وای یادم رفت. لعنتی از ذهنم پرید. خیلی هم مهم بود به نظر خودم. 

یادم نمیاد :/


میدونم خیلی خوب ننوشتم شاید اگه حالم خوب بود کلی حرف میزدم. اما هنوز روبراه نشدم هرچند ایناپلین قدم بود خودمو جمع کنمو کارمو پیش ببرم. 

1496 : عجب آدمی بوده این ماکسیم دوکان :/

اصلا از چشمم افتاد. حالا نه که خیلی بشناسمش! چقر حرص دراره.  

خب بخش اول تموم شد که بارگاس یوشا در مورد علل علایقش به فلوبر و مادام بوواری نوشته بود درواقع تاثیر خود فلوبر و کتابهاش بر فرد. بخش دوم در مورد این که خود رمان چی هست بدون توجه به این که چه تاثیری روی خواننده میذاره. این که چی شد که نوشتنش شروع شد از کجا در مورد خود فلوبر. که الان فهمیدم دوکان که دوستش بوده مثلا چقدر براش زده چقدر موزمار بازی دراوورده چقدر حسود :/ میبینی درسی که میگیری اینه این جور ادما در همه دوره ای هستن این زمانو اون زمان نیست کلا هست بعضی. خصوصیتشون اینه. جالب که از جزئیاتی میگه که در‌مورد فلوبر و کلا زندگی شخصیش هست. هرچند که اون کتاب نوشتن مادام بوواری برای من خیلی بیشتر توجه ام رو جلب کرد. 

هرچند که قضاوتشون درواقع باعث شد بهتر بشه فلوبر . و راستش چه اهمیتی داره مهم جایگاهی که گوستاو فلوبر داره امروز. اگه عملی صادقانه با تلاش و خب ولقعا برای شخص مهم باشه با این چیزا تو سرش نمیخوره. حتی اگه تو همون زمان خودش شاید خیلی توجهی نشده باشه. فکر‌کنم این داستان خیلی از ادمای بزرگ.


یادم اومد خود فلوبر هم متوجه شده بود. اصلا حسادت نه عدم درک اپن ادم از فلوبر. این که فلوبر گفته بود من دنبال خلیج نمیگردم دنبال دریای بزرگ هستم.  


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری ،

 نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر


1494 : بعله اینجوریِ

آن که از جان و دل عاشق است، به کام گرفتن از معشوق بسنده نمیکند، بلکه ،بنابر رسم قرون وسطی ، تمام زندگی‌اش  را بر گرد وجود معشوق سامان می‌دهد و هر گاه لازم باشد در راه او میجنگد. 


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری

نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر



دلم میخواست نقد بودلر بر مادام بوواری رو میخوندم. 

1489 : عیش مدام

ماریو بارگاس یوسا میگه کتاب مادام بوواری رو ۵-۶ بار از اول تا اخر کتاب خونده و برعکس بقیه رمانها که چند بار میخونیشون اصلا سرخورده نمیکنه خواننده رو به خاطر دوباره خوانی. خب من گفته بودم فقط یک بار میخونمش. چون خب من از شجاعت و جسارت اِما واقعا خوشم میومد ولی خب این ویژگی هاشو جای خوب و به نحو درستی انجام نمیداد. فلوبر خودشم میگفت که هیچ شباهتی به شخصیت ها نداره هرچند که میشه تفکراتش و حضورشو حس کرد خودشم میگفت. فلوبر نیومده بگه چی خوبه چی بد. اینارو انگار به تصویر کشیده من خواننده با گوشتو پوست و استخونم حس میکنم. همه حماقت ها حقارت ها تلخسا ریسکا ارزوها حسرت ها وهمه چی رو. اینقد زنده است شاید برای همین من گفتم یک بار چون ترسیدم وگرنه این کتاب فکر نمیکنم بشه از بندش خلاص شد یا فراموش کرد. 

یوسا نوشته سبک فلوبر که به شکلی جنون آسا مادی گرایانه است سبب میشود واقعیت ذهنی در مادام بوواری از استحکام و وزنی مادی برخوردار شود و همچون واقعیت عینی محسوس باشد. 


«عصیان اما از ابعاد حماسی که در عصیان قهرمانان مذکر رمان قرن نوزدهم میبینیم بی بهره است، با این همه جنبهٔ قهرمانانهٔ آن دست کمی از آنها ندارد. این عصیان یک فرد است و چنین که مینماید عصیانی خودبینانه است. این زن قوانین محیط پیرامون خود را‌زیر پا میگذارد ، زیرا مشکلاتی که فقط مشکل اوست به این کار میکشاندش ،، این عصیانی به نام کل انسانیت یا به نام فلان اصل اخلاقی یا فلان ایدئولوژی نیست. اما از آن روی که احساس می‌کند جامعه تخیل او ، جسم او، رویاهای او و تماناهای اورا به زنجیر کشیده ، رنج میبرد، روابط نا مشروع برقرار میکند، دروغ میگوید ، میدزدد و د پایان کار خود را میکشد. شکست اما به این معنا نیست که او بر خطاست و بورژوااثهای ایون ویل برحق هستند... شکست اما صرفا اثبات این نکته است که این نبرد نابرابر بوده ، اما تنها بود و از آنجا که موجودی غریزی و احساساتی بود و پیوسته در معرض این خطر که راه را گم کند و بیش از پیش در وضعیتی غرقه شود که سرانجام دشمن بر او چیره شود. »


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری 

ماریو بارگاس یوسا ، عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر

1485 : دادگاه

چه جالب من نمیدونستم فلوبر به خاطر مادام بوواری کارش به دادگاه میکشه. 

هرچند که جزئیاتشو نمیدونم.



+رمان‌هایی که دست کم اندک طعمی از خشونت نداشت در چشم من غیر واقعی مینمود. 


خوبه امیدوار شد م که برای کسی دیگه هم عذاب اور بوده. 

1484 : عیش مدام


من دیری است به این باور رسیده‌ام که شناخت ادبیات هر دوران و حتی لذت بردن از آن ، بدون شناخت آثار جاودان ادبیا کلاسیک و پی بردن به نقش این آثار در تحول ادبیات و هموار کردن راه نویسندگان دورانهای بعد میسر نخواهد شد.


عیش مدام به ما می‌اموزد که نوشتن اگر قرار باشد  به آفرینش اثری ماندگار انجامد به چه مایه زمان و توان و عشق و ایمان نیاز دارد.

عبدالله کوثری


شماری اندک از شخصیت های داستانی تاثیری چنان ژرف بر زندگی من نهاده‌اند که بسیاری از آدمهای واقعی که میشناختم قادر به آن نبوده اند .


هر کتابی به دلایل گوناگون پاره‌ای از زندگی انسان می‌شود. و این دلایل در آن واحد هم به کتاب مربوط میشود هم به خود فرد.


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری ،

 نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر



خب این کتاب اونده بررسی کرده هنوز خیلی جلو نرفتم. چون به طرز تعجب آوری خوابم گرفته و فعلا دارم در مقابلش‌مقاومت میکنم :/ شایدم یه امروزو کمتر بایذ سخت بگیرم. 

نویسنده میگه نمیتونسته وقتی کتاب دست گرفته زمین بذارتش. به حدی شیفته‌اش شده که چندین و چند بار خوندتش. میخواد ببین این دلایل چی هستن. 

حقیقت اینه نمیشه انگار کرد که این کتب فوق العاده است. یعنی فلوبر و نوشتنش اما برای من واقعا سخت بود. پیش خودم فکر کردم شاید نباید اصلا میخوندمش. نه که بد باشه ابدا ابدا. فقط نگاه منفی و احساساتی که داشتم انگار شدت گرفته باشه در مورد شهثخص من. اون حرفی هم که میزنه میگه پاره ای از زندگی انسان میشه درست. من دقیقا حس‌میکنم نمیتونم ازش خلاص بشم دیگه. شاید این خاصیت نویسندگی‌فلوبر. افسردگی بعد تموم شدن کتاب گرفتم. زندگی‌که تموم شده. فکر میکنم همه ما همینیم. خیلیا میمیرم بی این که ارزوهاشپن رویاهاشون برآورده بشه. ما همیشه دنبال اینده بهتریم بعضیا براش تلاش میکنن. بعضیا اصلا فکر‌نمیکنن و بعضیا میخوا نشاید تلاشیم بکنن هرچند اشتباه ولی نشه.

فکر‌کنم باید نباید فکر‌کنم دیگه یعنی در موردش فکرامو کردم. نمیدونم. ولی خودمو باید درست کنم. دستامم درد میکنن. عادت ندارم. شایذ بخوابم بیدار بشم بهر بشم.  

1483 : کتاب جدید : عیش مدام فلوبر و مادام بوواری

نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا، ترجمهٔ عبدالله کوثری، نشر نیلوفر


تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. 

گوستاو فلوبر


خب اینم از کتاب جدید. ببینیم چی میگه.