روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مادام بوواری» ثبت شده است

1536 : کتاب جدید : پرومته

تازه رسیدم خونه. هورااااا. دوتا کتاب خریدم. یکی‌ کتاب پرومته (زندگی بالزاک)‌ ، نوشتهٔ آندره موروآ ، ترجمهٔ شهلا خسرو شاهی ، نشر صدای معاصر. نمیدونم چرا زده بودم نشر آگاه :/ اشتباهی اما صدای معاصر هست. یه کتاب قطور که آدم میترسه اولش اما کلی ذوق دارم. اخه چجوری میشه کتاب کسی رو خوند زندگیشو درست ندونست اونم بالزاک. اون کتاب مادام بوواری رو وقتی بعد از کتاب نوشتن مادام بوواری که نامه های فلوبر بود خوندم خیلی خوب بود خب ادم بدون نویسنده چی بوده من همیشه کنجکاوم. خلاصه این که خیلی زود شروع میکنم یه ذره استراحت. اینقدر گرم گرم گرم که فکرشم نمیکنی. کتاب بعدی بابا گوریو هست که نوشتهٔ خود بالزاک با ترجمهٔ مهدی سحابی نشر مرکز. این دوتارو از مولی خریدم مثل همیشه. این بار کلی توش گشت زدم . من این کتاب فروشی رو خیلی دوست دارم خیلی خیلی  زیاد :))))) دیگه این که همین. بعدشم بعد مدتها رفتیم با مها یه کافه نهار خوردیم. پولمان را دور ریختیم اومدیم خونه :دی اما خب تنوع شد. شاید بد نبود تابستون از اون حالت چیز در بیاد. هرچند که اصلا حال نمیکنم. نمیدونم چرا. البته مها بود خوب بود. از بالزاک کتاب چرم ساغری و زن سی ساله رو هم دارم. اما اول پرومته رو میخونم. این کتاب جدید. فقط ادم قطر کتابو میبینه استرس میگه اما بعد میگه دمم گرم :دی بریم شروع کنیم که هلاکم. 



خوش گذشت. انقلاب رفتنو کتاب خریدن من مثل بازار رفتن بقیه است. :دی


دوتا مداد هم خریدم اینقدر خوشگلن که نگم. اخه من از این مداد هایی داشتم که نکش قطوره بعدنوکش داره تموم میشه و خیلی وقت که دارمش امروزم پرسیدم نوکش جایی نبود. منم نمیتونم با اتود بنویسم نمیدونم رو اعصابم هی میشکنه یا کلا حال نمیکنم. خیلی کم پیش اومده که این مداد سابق هم جزو اون چیزایی که من تنستم مدت طولانی باهاش کنار بیام.  در نتیجه تصمیم گرفتم مداد بخرم از این به بعد. کلی ذوق زده برای دو تا مداد ^___^

1505 : اتمام کتاب عیش مدام

خب امروز ۳۱ خرداد سال ۱۳۹۷ . چه رسمی انگار مثل اخبار بخوام اعلام کنم زمانو. شاید چون گمش کرده بودم. باورتون میشه از جمعه ۱۸ خرداد که اونجوری نحس شروع شد دوهفته گذشته و من نفهمیدم. هرچند که کار کردم اما زمان که گم میشه کم کار میشم. زمان که گم میشه لحظه رو از دست میدم. زمان که گم میشه فراموش میکنم کجام یادم میره دارم کتاب میخونم حتی موقعیتمو همه چی انگار نفهمم هستم. نمیدونم کجا میرم. و این اصلا خوب نیست. سعی کردم خودمو پیدا کنم. گفتم یه دفترچه گل گلی دارم توش تقویم برا هر روز توش کوتاه تیتر ور مینویسم چه کردم اون برا اینه کمک میکنه زمانو یادم بمونه. روزایی که میگذرن از همون روز توش ننوشتم از همون جمعه. با این حال وقتی داشتم مینویشتم سراغ وبم اومدم. نوشتن اینجا با این که خیلی کم و سطحی شاید شده بود اما باز بود. باز من شاید یواش اما راکد نشدم. دوتا کتاب خوندم مادام بوواری و عیش مدام هرچند کند خیلی کند. هرچند خیلی ننوشتم ازشون. هرچند اولش گفتم شاید تو زمان مناسبی نبود ولی بود شاید مادام بوواری با اون ماجرای نه چندان شیرینش یادم ببره مرگ رو یا اتفاقاتی که توی این دوهفته، دقیقا دوهفته برام افتاد و من نمیدونم باورم نمیشه فقط دوهفتهاست کلا انگار روش زندگیم عوض شده یعنی خیلی چیزا. و زمانو حس نکردم اینقدر که شاید برعکس چیزی که اون زمان فکر میکردم منو درگیر خودش کرد که اون اتفاق بد نیفتاد این که راکد بشم دوباره بگندم حتی اگه کم کار کردم و زمانهایی زمان رو پیدا میکردم مثل کسی که بدون اختیار خودش تا مرض غرق شدن بره ولی این فرصت براش پیش بیاد یا کسی کمکش کنه دستشو بگییره در فاصله ای خودشو بکشه بالا و یه نفسی بتونه بگیره. یه همچین شاید حالتی داشتم شاید نیم ساعت انگار نجات پیدا کرده باشم حالا. هرچند که سونتاگ میگفت : «.. برخی خواندن را تنها راهی برای فرار میبینند : فرار از دنیای روزمرهٔ واقعی به دنیای خیالی ، به دنیای کتابها.  ولی کتابها بسیار بیشتر از این‌اند. آنها راهی هستند برای این که انسانی تمام عیار باشیم. » یعنی کتابها فقط برای این نیستن که بهشون پناه ببریم هرچند که فلوبرم این خصوصیت رو داشت. که به خاطر این که به خیلی چیزا دست پیدا میکنه کتابو دوست داره. زندگی رو میتونه تحمل کنه. اگه یادم اومد حرف سونتاگو به خاطر این بود مهسا استوری گذاشته بود و خب وقتی حرف فلوبرو میخوندم به خاطرم اومد و این که برای منم همینجوری بود. ناراحتم که این سه تا کتاب تموم شد من قبل فلوبر ادم دیگه ای انگار بودم به هر حال در مورد خودم چیزایی فهمیدم. این سه تا کتاب نگم که چی بود. به نظرم کار خوبی کردم که پشت هم خوندم. یادم وقتی مادام بوواری رو میخوندم مثل کوته فکرا گفتم که فقط یک بار اما حالا نه فکر میکنم. لازمه چندین چند بار خوند. نوشتن مادام بوواری به عنوان اولین کتابی که خوندم در مورد فلوبر و نامه های فلوبر منو باهاش اشنا کرد. اگه نمیخوندمش نمیفهمیدم چجور ادمی چی شد که مادام بوواری نوشته شد فلوبر چجوری فکر میکرد کی بود چی شد فکرش چی بود زمدگیش چطوری بود کتاب رو چجوری نوشت. خیلی منو اشنا کرد و خوب بو خوندنش قبل از خوندن خود کتاب مادام بوواری. و خود کتاب مادام بوواری که عین زندگی بود. و بعد عیش مدام که اصلا از واجبات به نظرم برای خوندن کتاب مادام بووری یعنی خیلی چیزارو برام روشن کرد همه چیزو نفهمیده بودم. این کتابو خوندم فهمیدم فلوبر چه نابغه ای بود. چه تلاشی چه ارزشی اون واقعا ادبیات براش همه چیز بود. براش کار میکرد جدا از ادمهای دیگه. خود فلوبر وقتی اولین بار نسخه چاپ شده ی کتابو میبینه با ناراحتی به بوئیه مینویسه  این کتاب بیشتر نشان از شکیبایی دارد تا نبوغ و بیشتر خبر از تلاش میدهد تا استعداد. اما کم چیزی نیست این اگر شکیبایی و تلاش نباشه نه استعداد خودشو نشون میده و نه نبوغ.


میدونم همچنان خوب نمینویسم. یعنی هنوز اثرات غرق شدگی رومه. اما کم کم کم راه میفتم. خیلی حرفا میخواسنم بزنم از کتاب. از چیزایی که فهمیدم از چیزایی که در مورد عکاسی تو مخم اومد از چیزایی که یاد گرفتم. 


یه قسمت هایی ازشو میذارم. قسمت هایی که دوست دارم. من فلوبر رو دوست دارم. این روزا فقط کتابایی میخونم که بعدش مطمئتم ادم قبلی نیستم. هرچند به خاطر اتفاقاتی که افتاد نگرانم خیلی چیزا از یادم بره یا یه وقت نکنه درست نفهمیده باشم اما یسری کتابرو کلا نباید یک بار خوند. شاید من کلا احساس میکنم از این ادمام که فقط یک بار جواب نمیده مطمئن نمیشم. شاید وسواس درستی نباشه به هر حال که مهم اینه مطمئنم بد نخوندم که چیزی نفهمم ازش. 


برای آن که چیزی جالب بشود فقط کافیست زمان درازی به آن نگاه بکنیم. 


اگر اما آن همه رمان نخوانده بود ، ای بسا که سرنوشتش چیز دیگری میشد. 


هنرمند باید هرچیز را به سطحی بالاتر ارتقا بدهد. او مثل تلمبه است. ، درون وجود او لولهٔ بزرگی است که تا احشای چیزها و تا ژرفترین لایه ها میرسد. هنرمند هرچه را که زیر سطح نهفته میمکد ، بالا می‌آورد و آن را به صورت پاشه های بزرگ بیرون میریزد. 


در واقع چیزی که در زندگی باید از آن بترسیم بداقبالی های فاجعه بار. نیست، بلکه بدبیاری های پیش و پا افتاده است. من از گزش سوزن بیشتر میترسم تا ضربه ی شمشیر.


آن بحظه که دیگر کتابی در دست ندارم یا در خیال نوشتن کتابی نیستم، ‌به راستی باید از شدت ملال زوزه بکشم. زندگی فقط در صورتی برای من قابل تحمل است که آدم بتواند آن را غیب کند. 



خب فقط همین. اینقدر جاهای الکی خط کشیدم که پیش خودم میگم فازم چی بوده کجا بودم که خط میکشیدم.:/

1494 : بعله اینجوریِ

آن که از جان و دل عاشق است، به کام گرفتن از معشوق بسنده نمیکند، بلکه ،بنابر رسم قرون وسطی ، تمام زندگی‌اش  را بر گرد وجود معشوق سامان می‌دهد و هر گاه لازم باشد در راه او میجنگد. 


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری

نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر



دلم میخواست نقد بودلر بر مادام بوواری رو میخوندم. 

1489 : عیش مدام

ماریو بارگاس یوسا میگه کتاب مادام بوواری رو ۵-۶ بار از اول تا اخر کتاب خونده و برعکس بقیه رمانها که چند بار میخونیشون اصلا سرخورده نمیکنه خواننده رو به خاطر دوباره خوانی. خب من گفته بودم فقط یک بار میخونمش. چون خب من از شجاعت و جسارت اِما واقعا خوشم میومد ولی خب این ویژگی هاشو جای خوب و به نحو درستی انجام نمیداد. فلوبر خودشم میگفت که هیچ شباهتی به شخصیت ها نداره هرچند که میشه تفکراتش و حضورشو حس کرد خودشم میگفت. فلوبر نیومده بگه چی خوبه چی بد. اینارو انگار به تصویر کشیده من خواننده با گوشتو پوست و استخونم حس میکنم. همه حماقت ها حقارت ها تلخسا ریسکا ارزوها حسرت ها وهمه چی رو. اینقد زنده است شاید برای همین من گفتم یک بار چون ترسیدم وگرنه این کتاب فکر نمیکنم بشه از بندش خلاص شد یا فراموش کرد. 

یوسا نوشته سبک فلوبر که به شکلی جنون آسا مادی گرایانه است سبب میشود واقعیت ذهنی در مادام بوواری از استحکام و وزنی مادی برخوردار شود و همچون واقعیت عینی محسوس باشد. 


«عصیان اما از ابعاد حماسی که در عصیان قهرمانان مذکر رمان قرن نوزدهم میبینیم بی بهره است، با این همه جنبهٔ قهرمانانهٔ آن دست کمی از آنها ندارد. این عصیان یک فرد است و چنین که مینماید عصیانی خودبینانه است. این زن قوانین محیط پیرامون خود را‌زیر پا میگذارد ، زیرا مشکلاتی که فقط مشکل اوست به این کار میکشاندش ،، این عصیانی به نام کل انسانیت یا به نام فلان اصل اخلاقی یا فلان ایدئولوژی نیست. اما از آن روی که احساس می‌کند جامعه تخیل او ، جسم او، رویاهای او و تماناهای اورا به زنجیر کشیده ، رنج میبرد، روابط نا مشروع برقرار میکند، دروغ میگوید ، میدزدد و د پایان کار خود را میکشد. شکست اما به این معنا نیست که او بر خطاست و بورژوااثهای ایون ویل برحق هستند... شکست اما صرفا اثبات این نکته است که این نبرد نابرابر بوده ، اما تنها بود و از آنجا که موجودی غریزی و احساساتی بود و پیوسته در معرض این خطر که راه را گم کند و بیش از پیش در وضعیتی غرقه شود که سرانجام دشمن بر او چیره شود. »


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری 

ماریو بارگاس یوسا ، عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر

1485 : دادگاه

چه جالب من نمیدونستم فلوبر به خاطر مادام بوواری کارش به دادگاه میکشه. 

هرچند که جزئیاتشو نمیدونم.



+رمان‌هایی که دست کم اندک طعمی از خشونت نداشت در چشم من غیر واقعی مینمود. 


خوبه امیدوار شد م که برای کسی دیگه هم عذاب اور بوده. 

1482 : اتمام کتاب مادام بوواری

اگر دردهای ما میتوانست برای کسی فایده‌ای داشته باشد،میتوانستیم خودمان را با فکر فداکاری تسکین بدهیم!


دچار یکی از آن بحران هایی بود که جان آدمی یکپارچه همهٔ آنچه را که در درون دارد بی هیچ تمایزی بیرون میریزد، همچون اقیانوس که هنگام توفان از خزه های کناره تا شن های قعرش  را زیر ورو میکند.


مادام بوواری ، گوستاو فلوبر ، مهدی سحابی ، نشر مرکز



باورم نمیشه. تموم شد این کتاب. زیاد شکه نشدم از اتفاقات آخرش.

نمیدونم باید چی بگم. یه. زندگی بود تمامو کمال که البته شادی کمی‌توش پیدا میشد. انگار هرکاری میخواست انجام بده اشتباه بود به بنبست میرسید. شاید انتخابهاشم اشتباه بود. اعتماد کردن به ادما. چقدر از مردها توی این کتاب متنفر شدم. فکر‌منم ادم باید میل به پیشرفت بهت شدن داشته باشه. ام به اندازه نه مثل شارل که به کم خیلی کم قناعت میکنه و انگار هیچ اینده نگری هیچ جاه‌طلبی نداره و نه مثل اِما که ولع‌ داشت اما خودش کاری نمیکرد فقط کمبودهاشو انگار با احساساتش سعی میکرد پر کنه یا دنبال ادمی‌بود تا اونو به ارزوهاش برسونه. البته یه خورده شاید به نظر اغراق امیز میومد ولی خب خیلی میگم اگه خوشی هم وجود داشت اتفاق بدون ایرادی نبود یعنی ادم خوشحال نمیشد از اتفاق افتادنش یه تلخی داشت. 

همین دیگه. 

اصلا این کتابو خوندم بیش از پیش احساس میکنم دلم نمیخواد با هیچ ادمی ارتباط داشته باشم یعنی با هیچ مردی نه که همه بد باشن اما انگار نمیدونم انگار به نظرم خیلی باشکوه نیاد چیزی که شاید بچه تر که بودم بهش فکر میکردم. انگار که اگه عشقی باشه برای خود ادم باید باشه اینجوری به گند کشیده نمیشه. نهایتش اینه تموم بشه. دیگه ، دلم نمیخواد وابسته کسی باشم. ادم هیچی نباشه شایذ بهتر تا به کسی چنگ بندازه. البته همیشه ادمای خوبی شایذ هرکس شانسی داشته باشه تا باهاشون روبرو بشه ولی از این ادما توی این داستان نبود.اینم فهمیدم دور ما پر از ادمهایی ک بهمون لبخند میزنن حرف میزنند شاید به نظر دوست بیان اما اینا فقط نقاب پاش که برسه منفعت طلبی نقابپ از صورتشون میندازه. به عشق شاید دیگه اون حس خوب رو ندارم‌‌. حتی به اینده ی قشنگ با کسی‌. حس میکنم شاید همش دروغ باشه دوست تثداشتنو میتونم باور‌کنم. این که کسانی رو دوست دارم. اما عشق ...


بیخیال شاید الان موقعیت مناسب برای این چیزا نباشه. امروز کلی کار کردم از خودم راضیم. نه فقط پیاده وری صبح هارو نرفتم ولی غذا درست کردم لباسامو شستم از این معرقمو کار مردم چهار تا که دوتاش نصفه است دیگه کتابمو تموم کردم. زبانم یه پارراف خوندم ولی ناقص نصفه شد نتونستم جمله رو درست دقیق بگم فردادوبارع تلاشمو میکنم اگه نشه که باید باشه بعدا و برم سراغ متن بعدی. الانم میخوام عکسامو ببینم همچنان درگیر بعدشم بخوابم. دیگه  اصلا حوصله حرف زدنم نمیاد تا اینجا هم خیلی زور زدم واقعا اما حرفی ندارم. 

1479 : زندگی‌ بوواری ها

چقدر حرصم میگیره کتابو میخونم از کارای اینا. از بی عرضگی‌و شاید ریسک و اعتماد بنفس کاذب شارل. از عوضی بودنو شارلاتانی رودولف. از بی فکری و حماقت اما. واقعا ولش کردم فعلا یه خورده ذهنم اروم شه. همه چی از جایی شروع میشه که اِما فکر کرد ازدواج کنه راحت میشه به ارزوهاش میرسه. تمام مشکلات از همین اشتباست. الان به این نتیجه رسیدم مگه دیوونه است ادم ازدواج کنه. ادم وقتی نگاه میکنه میبینه واقعا مشکلاتش هست حالا شاید رمان مادام بوواری خیلی نهایتش باشه ولی خب فلوبر نیومده خوشو خرم نشون بده واقعیت رو نشون داده. احساس میکنم اصلا حوصله یه همچین زندگی‌رو ندارم. هرچند که دورو اطرافم شاید از این ادمای یکنواخت پر‌باشه. ادمایی که خیلی خط صافی رو طی میکنن فکر میکنن اینجوری باشه خوشبختن و واقعا کسل کننده است افرادی مثل شارل مثل ربات میمونن. از امثال لنگه رودولوفم نگم که حالمو بهم میزنن. فقط ادم گیرشون نیفته که این ادما برای هوسشون حتی خودشونو زیر پا میذارن اینقدر بی همه چیزن. انگار داستان داره به اوجش میرسه کم کم کم از اون یکنواختی در میاد. 


نتیجه ام از کتاب فعلا اینه که اگه میخوای و دوست داری اتفاقی بیفته و یا به جیزی برسی نباید منتظر باشی کسی برات کاری کنه احتمالا باید استیناتو بزنی بالا و دست به کار بشی. نباید فکر کنی یهو یه روزه ممکن به همه چیزایی که ارزوشونو داری برسی قدم قدم کم کم اتفاق میفتن ولی باید پیوسته بود. اِما وقتی میخوند ،کار میکرد پیشرفت کرد. بهتر شد وقتی ول کرد افسرده شد حالا هم که وضعش اینه. از این ادم به اون ادم پناه ببره. به نظرم وقتی میبینی اشتباه کردی باید تمومش کنی. اگر نمیکنی یعنی هنوز منفعتی برات داره ادامه دادن اما با شارل  احتمالا برای اینه که همین موقعیتی‌که داررو هم از دست نده. 

1473 : هفته ی آخر خرداد ماه

شادکامی های آینده ، همانند کناره های دوردست سرزمین های استوایی، رخوتی را که همزاد آنهاست چون نسیمی عطر آگین بر پهنهٔ عظیمی می وزانند که پیش از  آنها بر سر راه است ، و در این سرمستی می آساییم بی آنکه نگران افق باشیم که به چشممان نمی آید. 

مادام بوواری ، گوستاو فلوبر ، مهدی سحابی ، نشر مرکز


خب امروز شروع شد. از کتاب بگیر تا اون کاری که میخوام انجامش بدم. بهش امیدوارم و فکر‌میکنم از پسش بر میام هرچند زمان میخوام احتمالا یکی دوماه تا خب به تعدادی برسه. درسته که متاسفانه دیگه همه زمانمو نمیذارم برای مطالعه کار روی خودم. اما شاید این باعث بشه قدر‌زمانو بیشتر‌بدونم.هدر ندمو حواسم باشه تنبلی نکنم نمیدونم چی بشه. صبح های زود بیدار بشم و شبها هم تا جایی‌که جون دارم کار کنم باید تمرین کنم یه دقیقه هم از دست ندم. مجبورم میفهمین مجبور. اگه نشه دیگه هیچ راهی ندارم چون ابدا نمیتونم بیرون از خونه کار کنم اعصابم نمیکشه و اگه زیر دست کسی هم باشی خیلی باهات چجوری بگم فکر‌میکنن بردشونی یا اخلاق ندارن کلا نمیخوام سروکارم با آدمها باشه اونجوری حاشیه هم بهش اضافه میشه. جدا از اون کارای خودمم که خودم از این به بعد انجام میدم. لباسامو بشورم غذا درست کنم اثهرچند غذا با مها یکی در میونیم احتمالا. وعده شامم از همین حالا حذف چقدر این چیزا مسخره است نباید راجع بهشون بنویسم فکر‌کنم. چند وقت بود خوب شده بودما از حاشیه ها نمینوشتم. الانم وقفه ای ایجاد شد اما راه میفتم. قول میدم. اصلا دوست ندارم ده سال دیگه خداقل تو همین وضعیت امروزم باشم. بهتره برم. بهتهر سنجیده تر بنویسم هرچند نمیدونم چجوری بشه فقط میدونم نباید گند بزنم. چشم به هم زدن هفته آخر خرداد ماه شد. و من چیز زیادی در مقایسه با ماه قبل نفهمیدم. و این وحشتناک وحشتناک


البته این سه هفته به اندازه یک سال تو زندگیم تغییر ایجاد شد که خیلی مثبت نیست. 

کتاب مادام بوواری ، گوستاو فلوبر، مهدی سحابی، نشر مرکز

نمیتوانم این خدایی را قبول کنم که اینها به شکل پیرمردی نشان میدهند که با چوبدستیش توی باغچه اش قدم میزند و این کار و آن کار را میکند.چیزهایی که خود به خود عجیب اند و با هیچ یک از قانون های فیزیک هم جور در نمی آیند  ؛ که این خودش هم نشان میدهد که کشیش ها همیشه دچار جهل بوده اند و میخواهند مردم را هم به روز خودشان در آورند.


باور نداشت که چیزها بتوانند در جاهای متفاوت به همان شکل های قبلی بمانند،چون آنچه تا آن زمان از زندگی دیده بودبد بود پس حتما زندگی آینده اش بهتر میشد.


باز خوبه راه افتادم.



میتونم بعضی جاها حضور فلوبرو حس کنم.  بشناسمش

1465 : رنجی ناشناختنی

شاید دلش میخواست این همه را محرم وار با کسی در میان بگذارد. اما چطور میشد از رنجی ناشناختنی حرف زد که مدام چون ابرها تغییر شکل میداد و چون باد در پیچ و تاب بود؟نه کلمات مناسب این کار را میافت، نه فرصتش و نه شهامتش را.


خب مادام بوواری انگار در مورد کمبودهاست یه بخش هاییش. شاید عقده شاید رویا هرچند تازه فصل هفتمم و چیز زیادی مشخص نیست اپنجوری یعنی تازه شروع شده. 




نشسته ام به انزوا به رنگ وبوی بی پناهی

به خلوتم نمیرسد حضور روشن پگاهی

غزل نشد خیال من جنون من نگفته باقیست

چه ترسم از ستیز شب که صلح سینه ام چراغیست (چارتار)