روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیودار داستایفسکی» ثبت شده است

2149 : اتمام کتاب برادران کارامازوف

خب این کتاب تموم شد نوشتهٔ فیودور داستایفسکی ،ترجمهٔ احد علیقلیان ، نشر مرکز. 

اصلا نمیدونم چجوری بگم انگار اون داستانو زندگیرو واقعا تجربه کردمو فقط یه کتاب برام نبود. حتی یه جاش گریه ام گرفت. یه جاهاییشم احساس میکردم دیگه توضیحات اضافه است انگار حوصلمو سر میبرد شاید چون عجله داشتم ببینم چی میشه. خلاصه که همین. کاش جلدشم از این سفتها نبود گالینگور میگن؟؟ پدرم درومد سر خوندنش نمیدونستم چجوری دست بگیرم یعنی میدونی ادم که همش رو میز نمیخونه. 


باید یسری چیزارو از دیروز برای خودم بنویسم اونو انجام بدم منتها قبلش یه ذره استراحت میکنم خیلی کم چون از صبح خدایی یه سره خوندم فقط یک ساعت خوابیدم. بعدش باید به یسری چیزا فکر کنم که بفهمم چیکار باید کنم. قراره برم کلاس زبان و پیلاتس باید ببینم فردا زنگ بزنم آمار بگیرم. نمیدونم از این ماه برم یا از مرداد چون مها از مرداد میگه میتونه بیاد. فکر کنم بهتره برم تا اون بعدش بیاد. دیگه این که کتاب جدیدمم بعد این کارم استارتشو میزنم. بعد مینویسم اسمش چیه. دیگه همین. هیجان زدم برای پیش بردن زندگیم. خیلی هیجان زده. 

2148 : بخشی از کتاب : برادران کارامازوف

سوال اینجاست داستایفسکی واقعا چجوری تونسته که این همه رو اینجوری بنویسه. زندگی خلق کرده ها. ادم کف میکنه.


کتاب برادران کارامازوف ، نوشتهٔ فیودور داستایفسکی ، ترجمهٔ احد علیقلیان ، نشر مرکز


از رنج نمی‌ترسم ، حتی اگر بی کران باشد. حالا از آن نمی ترسم؛ قبلا می‌ترسیدم. ... به نظر می آید حالا به قدری قدرت در من هست که می توانم بر هر چیزی غلبه کنم ، بر همهٔ رنج ها فقط برای این که‌بگویم و هر لحظه به خود بگویم : من هستم! در میان هزار عذاب ــ من هستم؛پیچ و تاب خوران زیر شکنجه ــ اما هستم. خورشید را میبینم ، و اگر خورشید را نبینم باز میدانم که هست . و همه ی زندگی آن جاست در دانستن این که خورشید هست. 

2130 : کتاب برادران کارامازوف

ده صفحه مونده بخش دوم تموم بشه. داستایفسکی تو این کتاب خیلی راجع به خدا و اخلاقو دینو اینا حرف زده این بخش هاش یه ذره کسل کننده است اما فکر ادمو هم مشغول میکنه. 

امروز عکاسی نرفتم حالم اوکی نبود. عصری دوباره باتریم تموم شد و اعصابمم خورد بود خوابم برد. همین دیگه حرفم نمیاد :/ 

2129 : تکه تکه های فکر...

من از ساعت چهار بیدارم و اتفاقن بدون خستگی و خواب آلودگی کار کردم. چه عجب شد یروز زود بیدارشمو خسته نباشم. حالا الان خوابم میگیره :دی کتاب صفحه ۳۲۱ ام. ولی هنوز به نصفم نرسیده خب ۸۰۰ صفحه است خواهر من چه توقعیه تو داری. همچینم کم نخوندم. خب داستایفسکیو باید حوصله داشت و خوند اگه دنبال کتابی هستین که زود تمومش کنین سراغش نباید اومد. بعضی قسمت هارو با خودم میگم نمینوشتم نمینوشت. حالا نمیدونم من حسم درسته یا نه. ولی به هر حال میخونم. همین

یه چیز دیگم میخواستم بگم که هرچی فکر میکنم یادم نمیاد :/


امسال اصلا شباهتی به پارسال نداره. به خردادهای گذشته. آروم ترم انگار. شایدم بشه بعضی چیزارو پشت سر گذاشت. هرچند که خوب نشی شاید مثل اول. تجربه های تلخم تجربه ان دیگه. چه بسا که بارشون سنگین تره تا تجربه های خوش. شاید یروزی بگم اما الان فکر میکنم کار درستی نیست شایدم باشه من بی حوصله باشم نسبت بهش و نخوام دوباره یا حتی برای چندمین دفعه تکرارش کنم. و چقدر خوشحالم که احساس سبکی ، رهایی دارم انگار گره ها شل شدن. شاید قبلا خودمو مقصر میدونستم انگار تقصیر منه به خاطر چیزی که بودم. تا مدت ها هرچند هنوزم گیر دارم ولی به خاطرش روابطم خراب شد یسریاش. بگذریم این حرفا راه به جایی نمیبره. 


این روزا دارم فکر میکنم کاش میشناختم موسیقیای خفنو میتونستم گوش کنم. انگار بترسم فردا روزی دیگه فرصتش پیش نیاد بعد به این دقت کردم که خب زنگ و رنگ صداها یاد ادم میمونه. اگه روش سرمایه گذاری کنم شاید اونقدرم نشنیدن سخت نباشه. نمیدونم شایدم باشه. به خصوص برای من شاید چون کم شنیدن رو تجربه کردم. کم شنیدن نه اونقدر زیاد نه اونقدر کم. بیشتر ترسم از کمتر شدنش هست. اون موقع که شنوایی سنجی رفته بودم بهم گفت برای شما سلولهاش هست که از دست رفتن و نمیشه کاریش کرد:( خب اگه اینجوری بشه میدونی چقدر از یسری آرزوهام عقب میمونم؟ از ارزوهایی که الان براشون دارم زحمت میکشم؟ از این ترسا نمیشه با کسی حرف زد. همینجوریم میلنگم توی معاشرتم با آدما. البته دلیلش فقط اینه که باید با آدما راحت بشم معذب نباشم چجوری بگم احساس امنیت کنم اینجوری میتونم راحت ارتباط برقرار کنم. بگذریم از اینم. 


دیگه چی بگم؟ اهان فردا با مهسا و ساجده قراره بریم بیرون. هنوز نمیدونم کجا. 


به نظرت باید رو لب خونیم از همین الان کار کنم؟؟؟ میخوای فرانسوی و انگلیسیم برم تو کارش. تازه عربیم هست :/ هار هار هار چقدر با مزه ام من -_____-


دلم کتاب خریدن خواست. دلم مولی رو خواست :دی


موهام مثل چی بلند شده خوبه دو ماه پیش کوتاه کردم یعنی بدیش اینه همش بالا رو هواست به خصوص وقتی از خواب بیدار میشم. هنوز به غلط کردن نیفتادم البته. ولی کاش زودتر بلند بشه بشه بستش!


بعضی وقتا فکر میکنم یعنی فقط من این همه عیب و ایراد دارم؟ دیگه خودت میدونی دیگه خیلیه. یا همه دارن. همه یعنی تو هم داری؟ اندازه من که نیست. هست؟ چرا من اینقدر پوست کلفتم وقتی باهاشون مواجه میشم؟ چجوری دووم آوردم تا الان نمیدونم :( هیچکس منو تو این موضوع شاید درک نکنه. من نمیگم بقیه هم مشکل داشته باشن میگم چرا من از زمینو زمان برام اومده. بیخیال


گوشم سوت میکشه هفته دیگه شنبه میرم دکتر احتمالا هرچی شد. 


چقدر نوشتم! فکر کنم بعد از مدتها. یادش بخیر یه زمانی طومار یا تومار پست میکردم. 


ساعت نزدیک ۹. برم کتابمو بخونم.


امرپز احتمالا میرم عکاسی.  


فکر ناشنوایی از گفته های اریا عظیمی نژاد اومده تو مخم هرچند من برنامشو ندیدم اما مها و مامان گفتن خیلی خوب بود. البته یکی دیگه هم بود که این اتفاق براش افتاده بود اسمشو یادم نیست. خوبه من موزیسیین نیستم. اما فکر خالی شدن دنیام از هر صدایی برام وحشتناک میاد. میدونی شاید بگی خیلیا اینجورین. خب شاید از اول اینجوری بودن. من که اینجوری نبودم یهو شد :(((( وقتی چیزی رو تجربه میکنی خیلی سخت میشه وقتی از دستش بدی. 


چه رویاهایی دادم. کاش واقعا میشد اتفاق بیفتن. اما چجوری میشه بشن وقتی من این همه ناقصم. 


حس کتاب خوندنم رفت میرم اهنگ گوش کنم بعد کتاب

کتاب برادران کارامازوف، نوشتهٔ فیودور داستایفسکی ، ترجمهٔ احد علیقلیان ، نشر مرکز


2125 : زمان

دنیایی خارج از ذهن من وجود داره. حتی دنیایی خارج از چیزی که من الان توشم و زندگی میکنم. دلم میخواد به اون دنیا برسم. تجربه کنم. و دنیای الانمو با تمام وجود درک کنم. اگه سربه هوا نبودم وقتی بچه تر بودم میفهمیدم این زمان فقط یکبار اتفاق می افته. هجده سالگی فقط یک بار بود. حالا هم بیست و پنج سالگی. دلم میخواد دنیایی رو تجربه کنم که کسایی مثل سونتاگ درک و تجربه کردن. یاد ماهی سیاه کوچولو بخیر. بچه که بودم داستان مورد علاقم بود. میخوام ببینم ته این جویبار چیه؟ نمیخوام هی گردش کنم خوش بگذرونم تخش ببینم پیر شدمو هیچی نفهمیدم. یعنی میشه یروز اتفاق بیفته؟و من تجربه های تازه داشته باشم؟ درسته الان با خوندن کتابای مختلف دنیاهای جدیدو کشف میکنم اما برام کافی نیست  . کاش نترسمو به جلو حرکت کنم. 


خب بریم کتابو داشته باشیم. کتاب برادران کارامازوف ، نوشتهٔ فیودور داستایفسکی، ترجمهٔ احد علیقلیان ، نشر مرکز

اولش برای من اینجوری بود طول کشید جذبش بشم یعنی خنثی بود برام نه اینجوری بود که به نظرم فوق العاده بیاد نه اونجوری که کسل کننده باشه و نتونم ادامه بدم یه چیزی این مابین. بعد کم کم برام جذاب شد و جوری شد که الان دیگه نمیتونم ولش کنم و دلم میخواد ببینم چی میشه. از این کتاباست که تصویر تو ذهنت میاد ازش. نمیدونم چجوری بگم. خلاصه که جذاب شده. خب مال داستایفسکی توقع دیگه ای نباید داشت. الان تازه میخوام شروع کنم به خوندنش ببینیم تا شب چقدر میخونم. بریم که داشته باشیم. 



+ از کتابایی که خونده بودم داستانهای رولد دال هم بود. چقدر دوست داشتم کتاباشو. مثل ماتیلدا دختر کتابخون که میرفت کتابخونه و کتاب میخوند اینقدر همزاد پنداری میکردم که نگو. یا مثلا غول بزرگ و مهربان. شیشصد بار فکر کنم خوندمش. کاش بیشتر کتاب میخوندم تو بچگیم. اینقدر که الان حس میکنم عقبم شاید نبودم. 

2118 : خرداد ماه داغ

من تازه کتاب سوم هستم میدونم خیلی کند پیش رفتم. چون امروزم مثل خیلی از روزای دیگه یهو چند بار باتریم تموم شد. هرچند الان اوکیم. نه جوری هست که آدم حوصله اش سر بره نه اونقدر جذاب شده باشه که نتونی ولش کنی یه چیزی این مابین هست. البته میدونم کم کم جذاب میشه فقط باید بخونم و جلوبره. همین. امروز عکاسیم نرفتم. مثلا گفتم کتابو جلو ببرم. ولی فردا باز میرم کم کم دارم از این مجموعه ام خوشم میاد نمیدونم چرا دوسش دارم. دیگه این که همین. هوام گرم شده حسابی. دیروز باید میدیدی یه ساعت رفته بودم بیرون خیس بودم برگشتم:/ فکر کنم لاغر شم سر این مجموعه :دی :/ ولی دوست دارم گشتنو و دیدن سبزی درختا و خیابونهارو. 


کتابم که میدونین چیه؟: برادران کارامازوف ، نوشتهٔ فیودور داستایفسکی ، ترجمهٔ احد علیقلیان ، نشر مرکز

2114 : لاکپشتی

خیلی کتابو کند پیش میرم و زمانو سریع از دست میدم :/ صفحه ۶۶ ام. به نظرت چرا جدیدا رمانهارو سخت میخونم و طولانی نسبت به کتابای دیگه. امروز ولی عکاسیم میرم همچنان همین حوالی. شایدم برم هروی. ببینم چی میشه. مهم راه رفتن گشتن هست. همین خبر تازه ای نیست. برم دوباره بشینم پای کتاب. صبح که تا هفت فکر کنم خوندم بعد خوابم گرفت خوابیدم تا ده اینطورا بعدشم گیج میزدم هیچی نخوندم :( از خودم بدم میاد وقتی اینجوری میشم. اما حالم خوب میشه میدونم برم عکاسی بهتر میشم. 


کتاب برادران کارامازوف ، نوشتهٔ فیودور داستایفسکی ، ترجمهٔ احد علیقلیان ، نشر مرکز

امروز حالم بهتر است ، ولی حالا دیگر میدانم که این حال دمی بیش دوام ندارد. بیماریم را خیلی خوب شناخته ام. 

2112 : عنوان ندارم

من تازه گرم شد خوندنم :دی  تا دوازده بیدار میمونم میخونم بعد میخوابم صبح پا میشم . خوب نبود امروز اونجوری که ازم توقع میره نبودم  اما سعی میکنم بهتر بشم فردا. 



کتاب برادران کارامازوف، نوشتهٔ فیودور داستایفسکی ، ترجمهٔ احد علیقلیان ، نشر مرکز


نگاهش گاه عجیب خیره میشد بی آن که اصلا شمارا ببیند. کم حرف و تا حدی دستپاچه بود،اما گه گاه ـ راستش فقط وقتی با کسی تنها میشد ـ ناگهان سخت پرگو ، ویری و خوش خنده می شد و گاه اصلا بی هیچ دلیلی می خندید. اما این سرخوشی  که سریع و ناگهانی به سراغش می آمد همانطور زود و ناگهانی هم از بین میرفت. 


2109 : اخلاق بد

یه اخلاق فکر میکنم بدی که دارم و خودمو آزار میده این هست که یسری چیزارو فراموش نمیکنم :( توی ارتباطم با دیگران. زود رنجی نمیتونم اسمشو بزارم که از همه چیز ناراحت میشم اینجوری نیست. چیزایی هست که شاید هرکسی جای من باشه ناراحت میشه ولی فکر میکنم بقیه فراموش میکنن. اما یاد من میمونه مثلا اگه کسی یه جا مسخرم کنه یا حرفی بزنه که واقعا ناراحت کننده باشه باعث میشه روابطم خیلی زیاد نباشه. یعنی دست خودم نیست با اون آدم دیگه خیلی راحت نمیمونم. به نظر خودم اخلاق بدی چون شاید اگه راحت تر بودم میگفتم اونا میگن منم بگم. مشکل اینه خودم کم میتونم همچین حرفایی بزنم مثلا کسیو مسخره کنم یا اگه حرفی زد بهش بخندم. نه که هیچوقت اینجوری نباشم اما خیلی کم پیش میاد. بعضیا فکر میکنن خودشون هیچ اشتباهی نمیکنن هیچ حرف مسخره ای نمیزنن یا کلا خیلی خودشونو دست بالا میگیرن از این ادما اصلا خوشم نمیاد. اصلا و این بیشتر خودمو اذیت میکنه. این که با اون ادم نمیتونم راحت حرف بزنم چون مثلا فلان جا مسخرم کرده. احساس امنیت نمیکنم. خیلی کمن آدمایی که باهاشون صددرصد راحت باشم . :((( خیلی کم. شاید دو نفر:/

خوابم گرفته شاید یه ذره بخوابم..


دارم میخونم مها که خوابید :/ من موندمو برادران کارامازوف ، نوشتهٔ فیودور داستایفسکی ترجمه احد علیقلیان ، نشر مرکز


+ در کودکی و جوانی چندان احساس خود را نمایان نمی کرد یا حتی چندان پرگو نبود ،نه از سر بی اعتمادی ، یا کمرویی یا مردم گریزی ترشرویانه، بلکه حتی کاملا بر عکس ، به دلیل چیزی متفاوت، میشود گفت نوعی دلمشغولی درونی، چیزی منحصرا شخصی که هیچ ربطی به دیگران نداشت اما برای او چنان مهم بود که به سبب آن میشود گفت دیگران را فراموش میکرد.