روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فروغ فرخزاد» ثبت شده است

1458 : من در پناه پنجره ام. با آفتاب رابطه دارم.

بعد از ظهرا که میشه میام اینور تو پزیرایی این روزا زیاد کسی خونه نیست وقتی کسی نباشه نشستن کنار نورو پنجره رو مبل رو دوست دارم. مبل راحتی نیست اما زیادم بر عکس ظاهرش ناراحت نیست ! لم میدمو پامو رو صندلی میزبان بغلم که کجش کردم دراز میکنم. جاشونو عوض کردم اما فکر کنم با این که نا همخونی زیادی داره کسی نفهمید. خورشیدو توی خونه دوست دارم. بیرونم خوبه اگه کسی نباشه که معذب نشی به خاطر خوش بو شدن! دلم برای عکاسیم تنگ شد راه رفتن وسط نا کجا آباد میتونم تصورش کنم خورشید میخورد به صورتم. چه کیفی داشت. خب ما که مسافرت نمیریم چیزی که من دوست دارم اما خانواده خیلی زیاد در قید و بندش نیستن ولی در همین حد میومدن. شاید خیلی جاهای خاصی نبود. احتمالا زیاد از حد در دسترس و نزدیک اما من عشق میکردم. 


حتی نسیمم میاد. قبلا ها از تابستون بیزار بودم چون بیکار بودم احتمالا هیچ سرگرمی زیادی نبود حتی اگه کلاسی میرفتم جوری نبود خسته بشم. زندگی احمقانه ای بود. اما الان خب هر روزم تابستون از این نظر که ادم جایی نره حتی به اجبار با این که جمع رو دوست نداشتم ام بهر ز تو خونه بودن بود. حداقل خسته میشدی. الان اما کلی کار هست. احساس میکنم همین کنج دنیا برام کافیه. احساس میکنم عاشقشم تابستونم اگه فقط سرم به کار خودم باشه حتی اگه گرماش کلافه کننده بشه. 

1252 : گفت‌وگوها


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده


+ ...نوعی پدیدهٔ شمایلی نو، که به لحاظ انسان شناختی کاملاً جدید است. 


+ آن‌چه مرا در این مسیر هدایت میکند، لذت یا میل من در برابر بعضی از عکس‌ها است.

+ میخواهم بدانم که چه چیزی در برخی از عکس‌ها هست که درگیرم میکند که ضرورتا ناشی از موضوع تصویر نیست. 


+ من عاشق رابطهٔ تصویر و متن‌ام، رابطه‌ای بسیار دشوار که ماحصل آن اما حظی وافر و زاینده است، همان‌ گونه که شاعران معمولا از کار بر روی اوزان و فنون مشکل شعر و شاعری لذت میبرند. 

معادل مدرن چنین کاری، یافتن رابطهٔ میان متن و تصاویر است. از طرفی باید گفت که اگر عکاسی را به عنوان موضوع کتابم انتخاب کرده‌ام، به نوعی آن را در تقابل با فیلم قرار داده‌ام. زیرا من رابطهٔ خوشایندی با عکس دارم و عاشق آن ام که به عکس‌ها نگاه کنم، در حالی که رابطه‌ام با فیلم چندان راحت نیست حتی تا اندازه ای نسبت به آن دافعه دارم. نه این که اصلا به سینما نروم ولی در نهایت به گونه‌ای متناقض نما و عجیب ، عکاسی را در پانتئون شخصی کوچک خودم بالاتر از سینما میگذارم. 


+ هر عکسی در برابر هنر مسئول و پاسخگوست، البته به جز (به شکلی متناقض) عکس های هنری. 

+ عکاسی مفهوم و نیت هنر را جابجا میکند و تغییر میدهد و به همین دلیل جایگاه خاصی در مسیر دنیا دارد.

+ عکس قربانی قدرت فوق‌العاده‌ی خود شده است. اشتهار عکاسی به این که رونوشتی دقیق از واقعیت و یا برشی از واقعیت است، موجب شده که تا به حال هیچ کس در مورد قدرت واقعی و دلالت های ضمنی آن تأمل نکند. 


+ عکس نمیتواند رو نوشتی ساده و صرف از ابژه ای باشد که ظاهرا طبیعی است، حتی اگر دلیل آن را صرفا یک بعدی بودن عکس لحاظ کنیم ؛ از این گذشته عکاسی نمیتواند هنر باشد زیرا به شکلی مکانیکی رونویسی میکند. بداقبالی دوگانه‌ی عکاسی همین است و هر نظریه‌ای در مورد عکاسی باید از همین تناقض دشوار آغاز کند. 


+ به نظر من عکاس اساسا به ذهنیت خودش شهادت میدهد یعنی به نحوه‌ی رویارویی خودش در مقام سوژه با ابژه.

+ حقیقت دارد که عکس شاهد و مدرک است. اما شاهد چیزی که دیگر نیست.  


+ عکاسی بخش مهم و سازنده‌ی تمدن ماست. دلیلی وجود ندارد تا مثل نقاشی و فیلم بر آن تأمل نکنیم.


+ بعضی از عکس‌ها وقتی که با فقدان و خلاء نسبت دارند ، شمارا فراتر از خودتان میبرند، و در این معنا اتاق روشن ، در ساحت ماتم و سوگ ، قرینه‌ی گفتار یک عاشق است.




خب حقیقت اینه که کلی فکر تو مخم اما نمیخوام بنویسم بزارین نتیجه‌اشو که در واقع بازتاب عملم هست یادداشت کنم به مرور. ببینیم چی میشه. خلاصش شاید این باشه که یسری چیزا نباید رسوب بشه. باید که مدام هَمِش زد. باید درگیر شد. باید لذت برد. باید به همون چیزایی که شاید به نظر برای بعضیا البته کوچیک یا ساده میاد چسبید و نگهشون داشت و برای همیشه ادامه داد انجام داد. یروزی به نتیجه میرسه. باید زحمت کشید و جنگید حتی با خودت خودی که شاید هرازگاهی خسته بشه کم بیاره و فکر کنه دیگه  نمیتونه. باید جنگید. بگذریم دیگه بیشتر حرف بزنم مثل قبل میشه. 

دیشب تصمیم گرفتم قبل خواب یه جا به جایی داشته باشم توی مکان نشستنم وسایلمو این داستانا. ادم باید حال کنه. الان احساس میکنم شاید بعد چند ماه بالاخره کنج دنجمان پیدا شده. شایدم نباید کنجای دنج‌ با تنبلی خراب کنم! باید محکم نگهش داشت. 

دیگه این که گاهی فکر میکنم آدما شاید خیلی حرفامو فازمو زندگیمو درک نکنن. نه که به دلیل خاص بپدن من باشه. ابدا. ظاهرا بیش از حد انگار چیزای در نظر اونا پیش و پا افتاده دغدغه‌ام هست. زندگی منو درواقع همینا مهم میکنن. چیزای بدور ار شاید تشریفات. خیلی ساده و کوچیک به نر میان دغدغه های زندگیم اما مهمن. خیلی مهم. گاهی از نفهمیده شدن حرفام عصبی میشم. از این جدا بودن نه نه خیلا اتفاقا با بعضیا اشتراکاتی دارم که شاید همین یه دلگرمی باشه برام که هستن کسایی که بفهمن. ولی خب گاهی احساس میکنم شاید غیر قابل درکم. شاید منم درک نمیکنم. نمیدونم. حداقب دلم میخواد خودمو متصل نگه دارم حداقل از چیزی که احساس میکنم خود منه و شاید اخساس اشنایی و آرامش میکنم باهاش خودمو جدا نکنم. گاهی چیزای کوچیک چقدر فاصله هارو زیاد میکنن. فاصله تو با ادمهارو. اما رضایتی هست که چقدر خوبه با این که دوست دارم شبیه کسایی باشم و هنوز نشدم اما شبیه کسایی که دوست ندارمم به طور کلی نشدم. بیخیال شاید چرت میگم. 
از بارت از نحوه تفکرش راجع به عکاسی لذت میبرم و خوشم میاد. از این دیدی که خودمم یه روز نداشتم هیچ درکی ازش. از نحوه تأمل و نگاهی که به عکس و عکاسی داره.

قرار بود با گوشی عکس نگیرم اما خب این روزا حال و حوصله عکاسی با دوربین و مجموعه هامو ندارم شاید برا اینه که اشکالی نمیبینم فعلا کوتاه خیلی تا حالم خوب بشه.  

کلا فکر میکنم باید یه نمایی از پنجره داشته باشم.  از نور. یاد شعر فروغ افتادم : من در پناه پنجره‌ام. با آفتاب رابطه دارم.





 یک پنجره برای دیدن 

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را 

از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم سرشار میکند

و میشود از آنجا

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست...

 

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی 

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا 

در پشت میزهای مدرسه مسلول...

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده است که دیوار را برای برگ های جوانش معنا کند

از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو میلرزد تنها تر از تو نیست؟...

 

همیشه خواب ها         

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و میمیرند

من شبدر چهار پری را میبویم 

که روی گور مفاهیم کهنه روییده است...

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم؟

 

حس میکنم که وقت گذشته است

حس میکنم که لحظه سهم من از برگ های تاریخ است

حس میکنم که میز فاصله کاذبیست در میان گیسوان من و دست های این غریبه غمگین

 

حرفی به من بزن 

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.


فروغ


خب باید خودمو جمع کنم و این جمع کردم واقعا به نظر سخت ترین کار ممکن واقعا. هی حالم خوب میشه هی حالم بد میشه اما خب از یه طرف نمیخوام اینجوری باشم کتاب میخونم میتونم بعد دیگه نمیتونم نه که نخواما میخوام اصلا نمیشه. نمیدونم چمه اما خب همش به خودم میگم کائده این میخوای باشی؟ اینجوری؟ میخوای ۶۰ سالت بشه همینجوری باشی هنوز. میگم مهم بود برام دست خودم نیست نمیتونم بی تفاوت باشم. میگه مگه قراره مهم نباشه دیگه. میگه باید فکر کنی برا چی مهم بود هنوزم مهم باید بهش فکر کنی مگه نمیخواستی مثلش بشی. مائده لعنتی نباید جا بزنی. باید یادت بیاد چی میخواستی باید فکر‌کنی. حالمو داری بهم میزنی. میگم خودم میدونم میدونم اما دست خودم نیست. میگه خودتو مجبور کن خودتو جمع کن تکون بده از همه چی بزن شروع کن. میگم نمیتونم اگه هیچی درست نشه چی اگه همه چی خراب باشه چی دیگه چه اهمیتی داره. میگه مگه اون ادمایی که دوسشون داشتی جایگاهشون عوض شدن؟ مگه نمیخواستی مثل اونا باشی بیخوال این نسبتا. خودتو جمع کن حتی به خاطر اون حتی زه خاطر چیزی که تو وجودت هست. فقط با این راه میتونی فقط همین. اگه ول کنی برای همیشه تموم میشه. خودتو بکشی سنگین تره. میخوای چی باشی میخوای چی باشی؟ 



کاش خوب بشم. کاش. 


حتی گیاهمم حالش خوب نیست :(

دیگه از همین الانا باید سبکزندگیرو تعیین کرد که چجوری باید باشی عادت کنی خیلی سخت خیلی بدم خیلی خیلی. از اینی که هستم متنفرم. 

من خودمم خودمو اینجوری دوست ندارم چه توقعی باید داشته باشم اخه. این بود قولت مائده این بود ؟ گند زدی که. چقدر بی جنبه ای آخه :(((((


دلم میخواد همونجوری کار کنم رو خودم جوگیر باشم فعال باشم بخونم فکر‌کنم بنویسم اخه این چه گندی من بالا آوردم. من حقم اگه هر چی‌که شده. :(((

باید ثابت کنم میتونم خودمو جمع کنم دوباره انجامش بدم. یعنی میشه؟؟؟ همه چی مثل قبل؟


قرار نیست این یه متن انگیزشی مسخره باشه. راستش انگار توی خلا گیر کردم. خیلی ناراحتم. نه فقط به خاطر این به خاطر چیز دیگه اما خب همش فکر میکنم پارسال این موقع تو چه وضعیتی بودم. چقدر زود خسته شدم. اما نه خسته نشدم. نباید جا بزنم. اما کاش اون درست بشه فقط خیالم راحت بشه قول میدم انجامش بدم. :(((((


حالا میفهمم.

میدونی من کی‌ام؟!

الان یادم افتاد. حالا فهمیدم. من هیشکی نیستم. نه در برابرش. هیچی


میدونی از چی نگرانم. یسری چیزا درست بشه اما یه چیزایی دیگه هرگز نه. هرگز...با این حال ادم نمیدونه. نمیدون من ۵ سال ده سال ۲۰ سال دیگه کجام شاید هیچ جا شاید هیچ جا احتمالا یه عمر طول بکشه تا برسم اما دیگه چه فایده ای داره. 

با این حال من هیچوقت نخواستم بیشتر باشم بالاتر باشم همیشه خودمو سنجیدم خودمو با خودم شاید هیچوقتم نرسم هیچشوقا مثل کسی نشم اصلا اگه کاری میکنم به خاطر خودم. حس تحقیر به اندازه کافی از کتابها بهم داده میشه اما همیشم که ادم نمیتونه عالی باشه. استاد میگفت. تحقیر از کتاب با تحقیر شدن از ادما خیلی فرق داره بیشتر انگار انگیزه کشته بشه یه همچین حالتی. من اگه بجنگم به خاطر خودم میجنگم نه کم بودن از کسی چون همیشه هستن ادمایی ه ببینی کمی ازشون. خیلی کم. 

1014 : فروغ...




همه‌ی هستی من من آیه‌ی تاریکی‌ست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد


من در این آیه تو را آه کشیدم، آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم


زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد


زندگی شاید

ریسمانی‌ست که مردی با آن خود را از شاخه می‌آویزد


زندگی شاید طفلی‌ست که از مدرسه بر می‌گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله‌ی رخوتناک دو همآغوشی 

یا عبور گیج رهگذری باشد 

زندگی شاید عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می‌دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید:

صبح بخیر


زندگی شاید آن لحظه‌ مسدودی‌ست

که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران می‌سازد

و در این حسی‌ست

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی که به اندازه‌ یک تنهایی‌ست

دل من

که به اندازه یک عشق است

به بهانه‌های ساده خوشبختی خود می‌نگرد

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای

و به آواز قناری‌ها

که به اندازه یک پنجره می‌خوانند


آه...

سهم من این است

سهم من این ست


سهم من،


آسمانی‌ست که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله‌ی متروک است

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن


سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره‌هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید:


"دست‌هایت را

دوست می‌دارم"


دست‌هایم را در باغچه می‌کارم

سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت


گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم


کوچه‌ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن‌های باریک و پاهای لاغر

به تبسّم معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب او را باد با خود برد


کوچه‌ای هست که قلب من آن را

از محله‌های کودکیَم دزدیده‌ست


سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر می‌گردد


و بدینسان است

که کسی می‌میرد

و کسی می‌ماند


هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.


من

پری کوچک غمگینی را می‌شناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی‌لبک چوبین

می‌نوازد آرام، آرام


پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می‌میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.


فروغ فرخ‌زاد

تولدی دیگر ، از دفتر تولدی دیگر






830 : خواب...

فروغ فرخزاد


شب بر روی شیشه‌های تار 

می‌نشست آرام چون خاکستری تبدار 


باد نقش سایه‌ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می‌کرد 

پیچ نیلوفر چو دودی موج می‌زد بر سر دیوار 


در میان کاج‌ها جادوگر مهتاب 

با چراغ بی‌فروغش می‌خزید آرام 


گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می‌کرد 

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی 


گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغ‌های سبز

چشم‌هایت برکه تاریک ماهی‌های آرامش 

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا 

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری‌های فراموشی... 


فروغ فرخ‌زاد

خواب ، از دفتر اسیر

829 از دوست داشتن ...


امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می‌بارد

در زمستان دشت کاغذها

پنجه‌هایم جرقه می‌کارد


شعر دیوانه تب‌آلودم

شرمگین از شیار خواهش‌ها

پیکرش را دوباره می‌سوزد

عطش جاودان آتش‌ها


آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست


از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره‌های الماس است

آنچه از شب به جای می‌ماند

عطر خواب‌آور گل یاس است


آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من


آه، بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها


دانی از زندگی چه می‌خواهم

من تو باشم، تو، پای‌تاسر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو


آنچه در من نهفته دریاییست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفان

کاش یارای گفتنم باشد


بس که لبریزم از تو می‌خواهم

بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها


بس که لبریزم از تو، می‌خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم


آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست.


فروغ فرخ‌زاد

دفتر اسیر


تولدت مبارک فروغ. ازت خیلی چیزا یاد گرفتم مثلا زن بودن رو نترسیدن رو تویشاید خیلی چیزا وقتی دورم نبود... بگذریم. 

739 : دیدار در شب

و چهرهٔ شگفت 

از آن سوی دریچه  به من گفت

حق با کسیست که می بیند 

من مثل حس گمشدگی وحشت دارم 

اما خدای من 

آیا چگونه میشود از من ترسید ؟

من ، من که هیچ گاه 

جز بادبادکی سبک و  ولگرد 

بر پشت بامهای مه آلود آسمان 

 

 

 

«چیزی نبوده ام 

و عشق و میل و نفرت و دردم را 

در غربت شبانهٔ قبرستان 

موشی به نام مرگ جویده ست .» 

 

 

 

و چهرهٔ شگفت 

با آن خطوط نازک دنباله دارست 

که باد طرح جاریشان را 

لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد 

و گیسوان نرم و درازش 

که جنبش نهانی شب میربودشان 

و بر تمام پهنهء شب میگشودشان 

همچون گیاههای ته دریا 

در آنسوی دریچه روان بود 

و داد زد 

«باور کنید 

من زنده نیستم »

 

 

 

من از ورای او تراکم تاریکی را 

و میوه های نقره ای کاج را هنوز 

میدیدم ، آه ، ولی او ....

 

 

 

او بر تمام اینهمه میلغزید 

و قلب بینهایت او اوج میگرفت 

گوئی که حس سبز درختان بود 

و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت . 

 

 

 

حق با شماست

 من هیچ گاه پس  از مرگم

جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم 

«و آنقدر مرده ام 

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر 

ثابت نمیکند» 

آه 

آیا صدای زنجره ای را 

که در پناه شب ، بسوی ماه میگریخت 

از انتهای باغ شنیدید ؟

 

 

 

من فکر میکنم که تمام ستاره ها 

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند 

و شهر ، شهر چه ساکت بود 

من در سراسر طول مسیر خود 

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ 

و چند رفتگر 

که بوی خاکروبه و توتون میدادند 

و گشتیان خستهٔ خواب آلود 

با هیچ چیز روبرو نشدم  

 

 

 

«افسوس 

من مرده ام 

و شب هنوز هم

گوئی ادامهٔ همان شب بیهوده ست .»

 

 

 

«خاموش شد 

و پهنهء وسیع دو چشمش را 

احساس گریه تلخ و کدر کرد» 

 

 

 

آیا شما که صورتتان را 

در سایهٔ نقاب غم انگیز زندگی 

مخفی نموده اید 

گاهی به این حقیقت یأس آور 

اندیشه میکنید 

که زنده های امروزی 

چیزی بجز تفالهٔ یک زنده نیستند ؟

گوئی که کودکی 

در اولین تبسم خود پیر گشته است 

و قلب - این کتیبهٔ مخدوش 

که در خطوط اصلی آن دست برده اند. - 

به اعتبار سنگی خود دیگر 

احساس اعتماد نخواهد کرد 

 

 

 

شاید که اعتبار به بودن 

و مصرف مدام مسکن ها 

امیال پاک و ساده و انسانی  را 

به ورطهٔ زوال کشانده ست

شاید که روح را 

به انزوای یک جزیرهٔ  نامسکون 

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام 

پس این پیادگان  که صبورانه 

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند 

آن بادپا سوارانند ؟

و این خمیدگان لاغر افیونی 

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

پس راست است ، راست ، که انسان 

دیگر در انتظار ظهوری نیست 

و دختران عاشق 

با سوزن دراز برودری دوزی 

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

 

 

 

اکنون طنین جیغ کلاغان 

در عمق خواب های سحرگاهی 

احساس میشود 

آئینه ها به هوش میآیند 

و شکل های منفرد و تنها 

خود را به اولین کشالهٔ بیداری 

و به هجوم مخفی کابوس های شوم 

تسلیم می کنند . 

 

 

 

«افسوس 

من با تمام خاطره هایم 

از خون ، که جز حماسهٔ خونین نمی‌سرود 

و از غرور ، غروری که هیچ گاه 

خود را چنین حقیر نمیزیست 

در انتهای فرصت خود ایستاده ام 

و گوش می کنم : نه صدائی 

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی 

و نام من نفس آنهمه  پاکی بود 


 دیگر غبار مقبره ها را هم 

بر هم نمیزند .»

 

 

 

لرزید 

و برد و سوی خویش فرو ریخت 

و دستهای ملتمسش از شکافها 

مانند آههای طویلی ، بسوی من 

پیش آمدند 

 

 

 

سرد است 

و بادها خطوط مرا قطع میکنند 

آیا در این دیار کسی هست که هنوز 

از آشنا شدن 

با چهرهٔ فنا شدهٔ خویش 

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده ست 

که این دریچه باز شود  باز  باز   باز 

که آسمان ببارد 

و مرد ، بر جنازهٔ مرد خویش 

زاری کنان نماز گزارد ؟ 

 

 

 

«شاید پرنده بود که نالید 

یا باد ، در میان درختان 

یا من ، که در برابر بن بست قلب خود 

چون موجی از تأسف و شرم ودرد 

بالا میآمدم 

و از میان پنجره میدیدم 

که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوی دو دست من 

در روشنائی سپیده دمی کاذب 

تحلیل میروند 

و یک صدا که در افق سرد 

فریاد زد :

" خداحافظ. "»



فروغ

668 : من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت شب حرف می‌زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می‌زنم


اگر به خانه‌ی من آمدی

برای من ای مهربان

چراغ بیاور


و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم.


فروغ فرخ‌زاد

هدیه ، از دفتر تولدی دیگر



یه بی حسی یه کرختی یه بیجونی همه وجودمو گرفته انگار داره سر تا سر بدنم پخش میشه سرم درد میکنه اما خوابم نمیبره حتی نمیتونم پاشم جمع کنم دورمو کتابمو بخونم هه مثلا میخواستم تمومش کنم. حالا اصلا نه تمرکز دارم و نه حوصله. بیرون از این در هر کس کارشو کرد حالا دارن زندگی مزخرفشونو ادامه میدن بدون این که تکونی خورده باشن. فقط منم که خورد شدم و داغون. بالاخره روزی میرسه از همه جا گم میشم میرم محو میشم. به قول فروغ : 

می‌روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می‌برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

637 : فروغ : نیما برای من آغازی بود ...

من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنی دیگر خیلی به موقع. یعنی‏ بعد از همه‏‌ی تجربه‏‌ها و وسوسه‌‏ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و در عین حال‏ جستجو. نیما برای من آغازی بود. 

می‌دانید نیما شاعری بود که من در شعرش‏ برای اولین بار یک فضای فکری دیدم و یک‌جور کمال انسانی، مثل حافظ. من‏ که خواننده بودم حس کردم که با یک آدم طرف هستم، نه یک مشت احساسات‏ سطحی و حرف‌های مبتذل روزانه. عاملی که مسائل را حل و تفسیر می‌کرد، دید و حسی برتر از حالات معمولی و نیازهای کوچک. سادگی او مرا شگفت‌زده‏ می‌کرد. به خصوص وقتی که در پشت این سادگی ناگهان با تمام پیچیدگی‌‏ها و پرسش‌‏های تاریک زندگی برخورد می‌کردم. مثل ستاره که آدم را متوجه آسمان‏ می‌کند. در سادگی او، سادگی خودم را کشف کردم... بگذریم... ولی بیش‌ترین‏ اثری که نیما در من گذاشت در جهت زبان و فرم‌های شعریش بود. من نمی‌توانم‏ بگویم چطور و در چه زمینه‌ه‏ایی تحت تاثیر نیما هستم، و یا نیستم. دقت در این‏ مورد کار دیگران است.

ولی می‌توانم بگویم که مطمئنا از لحاظ فرم‏‌های شعری‏ و زبان از دریافت‏‌های اوست که دارم استفاده می‌کنم، ولی از جهت دیگر، یعنی داشتن فضای فکری خاص و آنچه که در واقع جان شعر است می‌توانم بگویم‏ از او یاد گرفتم که چطور نگاه کنم، یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم‏ کرد. من می‌خواهم این وسعت را داشته باشم. او حدی به من داد که یک حد انسانی‏ است من می‌خواهم به این حد برسم. ریشه یک چیز است فقط آنچه که می‌روید متفاوت است چون آدم‌ها متفاوت هستند. من به علت خصوصیات روحی و اخلاقی خودم- و مثلا خصوصیت زن بودنم- طبیعتا مسائل را به شکل دیگری می‏‌بینم‏ من می‌خواهم نگاه او را داشته باشم، اما در پنجره خودم نشسته باشم. و فکر می‌کنم‏ تفاوت از همین جا بوجود می‌آید. من هیچ‌وقت مقلد نبوده‌‏ام. به هرحال نیما برای من‏ مرحله‏‌ای بود از زندگی شعری. اگر شعر من تغییری کرده- تغییر که نه- یعنی‏ چیزی شده که از آنجا تازه می‌شود شروع کرد، بدون شک از همین مرحله و همین آشنایی است.


فروغ فرخ‌زاد | درباره‌ی نیما

533 : ثابت قدمی

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم


پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست


شبها چو در کناره نخلستان

کارون ز رنج خود به خروش آید

فریادهای حسرت من گویی

از موجهای خسته به گوش آید


شب لحظه ای به ساحل او بنشین

تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه خود بنگر

تا روح بی قرار مرا بینی


من با لبان سرد نسیم صبح

سر می کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم

هر شب در آسمان ِسرای تو


غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهایی

پر می کشم به پهنه دریاها


شادم که همچو شاخه خشکی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گویی هنوز آن تن تبدارم

کز آفتاب شهر تو می سوزم


در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزی است

کو را هزار جلوه رنگین است


بگذار زاهدان سیه دامن

رسوای کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان که آفریده شیطانند


اما من آن شکوفه اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها تو را بگوشه تنهایی

در یاد آشنای تو می جویم


فروغ فرخزاد



خب وای فای خونه قطع شده و من نت نداشتم تمام دیشب رو .الانم خودم نمیدونم نت گوشیو چجوری با بلوتوس  وصل کردم به لپ تاپ.
کاش اونجا بودم.دلم میخواست میتونستم. این دوروزو... فکرم فقط یجاسست... من اینجا... بیخیال
با تمام اینا میدونی که دارم تلاشمو مکنم ادامه بدم. بعضی وقتها فاصله هست اما همین فاصله هام نمیتونن باعث بشن از یسری چیزا دل بکنی جدا بشی متصل میمونی حتی با فاصله اینه که تورو ثابت قدم نگه میداره و نمیدونی نمیدونی این رنج رو تا به کی باید تحمل کنی تا کجا اما به خودت دل خوشی میدی و دیگه فکر نمیکنی تا کی هست و تا کجا... ثابت قدمی سخت خیلی سخت باید خوش شانس باشی تا چیزی باش که تو به خاطرش حرکت کنی و دست نکشی. من این شانسو داشتم. من این شانسو دارم.
حرف تلخ مهر گرمو میبره اما هرچقدر آدمی مهرش بشتر باشه و عمیق تر .تلخی گه گاه کلامش کمتر تو وجود آدم موندگار میمونه کمتر تاثیر داره