روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۹۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرشید آذرنگ» ثبت شده است

2523 : دیدن در سکوت

 

سکوت دیدن ، ماینور وایت ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری ، حرفه عکاس ۴

 

دیدن در سکوت ، مرا بر بالای صخره ای مرتفع به بینش متفاوتی در مورد امر پیش و پا افتاده ، تکیه می دهد. به واسطه ی شیشه ی مات ، به واسطه ی دوربین ، به واسطه ی مشاهده و دریافت ، و بواسطه مکاشفه آنچه در پس قرار دارد ! من تنها خواهان آنم که بتوانم روی دادن چنین مکاشفه ای را بارها و طولانی تر موجب شوم . از این رو من چنین سموتی را مکررا در خویش بر می انگیزم نیز این لحظات را هنگامی که خود به خود رخ می دهند ، همچون موهبت تلقی می کنم. 

 

من از اغاز احساس کرده بودم که ملاقات همزمان تصویر ، عکاس و تماشاگر ، فرصتی نادر بوده و هست. 

 

 

حقیقت اینه بعد از مدتها دلم میخواد عکاسی کنم و البته عکس ببینم انگار که منو میکشونه سمت خودش دوباره عکاسی. 

 

2522 : مقالهٔ سکوت دیدن

 

سکوت دیدن ، ماینور وایت ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری ،حرفه عکاس ۴

به کار گیری و کار دوربین ، ضرورتا برای آن است که عکاسی را در جهت آگاهی تشدید شده بکار گیرد. ( اما آگاهی تشدید شده یعنی چی؟ یعنی ما به درک بیشتری از جهان میرسیم و عکس مارو جای دیگه ای میبره؟)احتمالا هر کدام از ما چیزی ورای هنر و هم ورای آگاهی در نظر داریم.

 

من برای لذت کسانی مینویسم که این تجربیات را در خودشان بازخواهند شناخت.

 

پیش از کوشیدن به تجربهٔ عکس یا موضوعی که از آن عکاسی خواهم کرد ، طریق سکوت را بیابم. 

 

سرانجام دریافتم که ساکتی خود انگیخته برایم بهترین چیز بود این طریق به من امکان می دهد که تمامی اجزای پراکنده ام را بار دیگر گرد هم آورم. من حاضر می شوم گاهی فکر میکردم حول یک شبکه ی خورشیدی می گردم و دیگر اوقات نمیتوانستم هیچ ناحیه ی خاصی را بیابم. هر جا قرار می گرفتم ، یکباره حس می کردم قادرم تمام توجه ام را به عکسی که در دست دارم یا به موضوعی که از آن یک رو نوشت نقره ای تهیه میکنم معطوف کنم. (اجزای پراکنده. چیه یعنی. یعنی همه ی حواس و فکرش؟)

 

مگر اینکه من به واسطه ی کیفیت تمرکزم به سوژه هایم تقدس ببخشم. 

 

اینجوری فایده نداره من اگه بخوام بنویسم کل مقاله رو باید بگم:/ فقط میگم این مقاله شاید زیاد نباشه اما خیلی بیشتر از چیزی هست که نشون میده. و آدمو به فکر فرو میبره . وقتی میخونم دلم میخواد تجربه کنم دوباره حرفهاشو عکسی ببینم یا عکاسی کنم. 

 

2521 : مقالهٔ : سکوت دیدن

امروز روز خوبی بود یعنی عالی بود من به موقع بیدار شدم کارامو کردم یجوری حس میکنم کارای صبحم مال خیلی وقت پیشه. فردام همینجوری بیدار میشم پس فردا هم همینطور عصریم یه ذره حتی خوابیدم. الانم همه کارامو کردم رسیدم فصل افلاطونیان کیمبریج. من فکر میکردم کنبریج ِ. بگذریم. 

کتابو دیگه امشب نمیخونمش. به جاش مقالهٔ سکوت دیدن ماینور وایت ترجمهٔ فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری رو میخوام بخونم. آخرین بار ۲۰ اسفند ۹۷ خوندمش. چقدر گذشته ها انگار یه عمر باشه. به هر حال حتما فهمش برام بیشتر از قبل شده باشه. میرم بخونمش و بشینم با یه چایی پای حرفای وایت عزیز و کیف کنم . چقدر دلم برای عکساش تنگ شده. بعدشم احتمالا به خودم جایزه میدم فیلم میبینم :دی شاید البته. 

2503 : عکاسی

کتاب نگاهی به عکسها ، نوشتهٔ جان سارکوفسکی ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، نشر سمت

از میان تمام عکسهایم ، آنهایی که بیشترین معنی را برایم دارند، عکسهایی اند که مرا بر انگیخته اند تا آنهارا از دیدگاهی معین ، در لحظه ای معین و نه هیچ چیز دیگر ، به وجود بیاورم و این که برای تهیه ی انها ، از تواناییهایم به لحاظ ترکیب بندی یا از هر نظر دیگر ، در جهت ساختن تصویر کمک نگرفته ام. شاید بگویید که من فریب خورده ام. «پل کاپونیگرو»

 

من باید سخت کار کنم  من از اعماق وجودم میخوام که سخت کار کنم تا خودمو بهتر کنم تا یاد بگیرم تا بفهمم بخونم عکس بگیرم  . الان میخوام تمام تمرکزمو بذارم روی خوندنم دلم میخواد کم کم تمام ایرادهایی که بهشون واقف هستم رو برطرف کنم که آدم بهتری بشم. من واقعا دلم میخواد فلسفه بخونم یاد بگیرم فکر کنم ببینم بنویسم. یعنی میشه؟ یعنی میشه بتونم ؟ مهم نیست بیشتریا نمیفهمنم. مهم نیست منو کنار میزنن یا فکر میکنن بیمارم  فقط یه بیمار و تمام حرفام در نظرشون چرت میاد بعدشم میان یه مطلب از بیماریم به من میگن تا یاداوری کنن بهم فقط یه بیمارم . اما من این نیستم  . من فقط این نیستم. من کنترل خودمو دارم کار میکنم و نشون میدم. مهم نیست نمیتونم چند تا کارو با هم انجام بدم ولی میتونم کارامو جلو ببرم درسته الان عکاسی نمیکنم برای این که تمام تمرکزم باید روی فلسفه و کتابهایی باشه که میخونم اما بعدش میشم همون مائده که دوربین انگار جزئی از وجودش بود. من عکاسی برام فقط یه هنر نیست فقط یه وسیله نیست فقط این نیست که بخوام بگم من هنرمندم. من عکاسی جزئی از زندگیم شده . هر لحظه هر روز . من کار میکنم . نه برای ثابت کردن خودم من برای یاد گرفتن و بهتر شدن کار میکنم مهم نیست بقیه چه فکری میکنم مهم نیست منو بیمار فرض میکنن. اینا توهمات من نیست. اینا زندگی منه  . عکاسی فلسفه کتاب خوندن نوشتن زندگی منه ممکن تو هر کدومش ضعف هایی داشته باشم درسته زمان میبره تا خوب بشم اما من صبرم زیاده  . خیلی زیاد . من جا نمیزنم.

 

2436 : نیکلاس نیکسون

مقاله ی آدمهای نیکسون و ایدز ، نوشتهٔ اندی گروند برگ ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ۶

 

نیکلاس نیکسون از مهربان ترین عکاسانی است که تاریخ عکاسی به خود دیده است. شاید مهربانی او از آن باشد که در فاصله نیست و خیلی نزدیک و دم دست است. ترحم نمیکند اما همدلی دارد . باید و نباید نمی آورد ، کج و راست نمی کند ، تغییر نمی دهد و همین تورا میپذیرد. هیچگاه سوژه هایش را دستمایه ی معانی دیگر و کلی و استعاری قرار نداده و پیشنهاد های بزرگ و نامربوط نکرده ... تمام عمر کاری اش با آن دوربین گت و گنده ی چوبی و قدیمی روبروی آدمها نشسته و زیر آن پارچه ی سیاه رفته که فقط نگاه کند و حین واضح سازی ، خیره شود تا چشمانشان و خنده هایشان ؛و امید و اضطرابهایشان را ببیند. و این برای عکاسی امروز ، موهبت فراموش شده ای است. همین. 

 

خیلی حرف داره همین نوشته ی کوتاه ...نمیدونم چندمین باره این مقاله هارو میخونم اما کاش خیلیاشو قبل پایان نامم خونده بودم!

2391 : خاطرات

امروز برام پیش اومد که یسری پستای قدیممو ببینم. یادم افتاد کی بودم. تازه راه افتاده بودم و امتحانی رفته بودم آتلیه کار کنم که یکی دو هفته هم نشد توش دووم نیاوردم. در واقع دنبال بهانه بودم که نرم که بهانه اش هم پیش اومد. حتی الانم از این اتفاقی که افتاد پشیمون نیستمو دیگه پامو هیچ آتلیه ای نذاشتم. من وقتی کاریو دوست نداشته باشم نمیتونم انجامش بدم من حتی قبل این که دانشگاه هم قبول بشم از عکاسی آتلیه ای متنفر بودم.بگذریم از اینا.

مهمترش این که تو این تقریبا سه سال واقعا رشد کردم. خودم یادم نبود که این همه کوچیک کوچیک تغییر کردمو بزرگ شدم و رویاهامم با من بزرگترو هیجان انگیزتر شد. کی فکرشو میکرد من منی که اتاق روشن رو اوایل که خریده بودمش نمیفهمیدم یروزی کتابای دیگه ای از بارت رو بخونمو تقریبا بفهمم. کی فکرشو میکرد رویام علاوه بر عکاسی فلسفه خوندن هم بشه. یادم نبود سه چهار سال پیش استادم میگفت کسایی رو دیده از صفر شروع کردنو دیر نشده. خودشو مثال زدو یه جرقه ای به ذهن من زد. همون باعث شد شاید ناخوداگاه کار کنم البته اولش بلا تکلیف بودم ولی استادم واقعا حرفی که زده بودو عملی کرد و روم کارکرد. چقدر زود گذشت. اون دوران برام بهترین دوران بوده تو عمرم و فکر نمیکنم دیگه هیچوقت دوباره تکرار بشه. مگر این که معجزه پیش بیاد ماها دوباره دور هم جمع بشیم. به هر حال این مرور خاطرات برام کلی حس تازه شدن داشت. انگار بهم انگیزه دادو شورو شوق کارکردنو تو رگهام جاری کرد. مرور اون روزا اعتماد بنفسمو میبره بالا این که من رشد کردم و بزرگ شدم. دیگه اون دختر بیستو دو سه ساله نیستم که هیچی نمیدونست. نه از عکاسی نه از زندگی. من بزرگ شدمو رشد کردمو تونستم بهتر بشم استادم همه اینهارو بهم یاد داد.  نه فقط به من که به همه ی شاگرداش. من اولش نمیدونستم چیکار باید بکنم اما از وقتی که هرچی که گفت و من شنیدمو انجام دادم زندگیم از این رو به اون رو شد. من دیگه اون دختر بی اهمیت تو یه دانشگاه قاطی بقیه نیستم. دختریم که الان خیلی چیزا یاد گرفته و تونسته حرکت کنه. درسته اولش نمیتونستم و نمیدونستم اما کم کم یادگرفتمو دنبالش رفتم. وقتی به عقب نگاه میکنم باورم نمیشه. باورم نمیشه من اون ادم بودم.به خاطرش خجالت نمیکشم هر چند بهش ابدا و اصلا افتخار نمیکنم. خب من از کجا میفهمیدم. تو دانشگاه که همه ی استادا دغدغه ی آموزش دادن ندارن. منم شانس اوردم استادم بودو بهم یاد داد نه مستقیم اصلا شیوه ی یاددادنش انگار با همه فرق میکرد انگار همه چیزو راجع بهت میدونست انگار فکرتو میخوند. اصلا نمیتونم توصیفش کنم شاید فقط ما شاگرداش بتونیم درک کنیم. کاش هرجا که هست دلش خوش باشه و سلامت. کاش روزی بتونم براش جبران کنم. کاش روزی برسه بهم افتخار کنه افتخار نه به معنای عام به معنای این که اون چیزی باشم که میخواست. دلم میخواد خوشحالش کنم. و یروزی اتفاق میفته قول میدم. الان که مینویسم از دلتنگی اشک تو چشام جمع شده ولی من همه تلاشمو میکنم. قول میدم. 

 

هوس کردم کل وویسایی که دارمو گوش بدم و بیخیال بقیه کارا بشم یا دفترمو بخونمو یه حالی به خودم بدم :دی منو این همه خوشبختی محاله ^____^

2303 : عکاسی

 

مقالهٔ آئورا، فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ۱۶ ( حرفه هنرمند )

 

در حقیقت ، عکاسی دو کار می کند : با حجاب برداشتن از اشیا و از میان بردن هاله ای که آنها را در میان گرفته به ادراک انسان کمک میکند تا آنچه در جهان ، یکسان و مشابه است دریابد و از سوی دیگر با همین عمل و از طریق مانند سازی و رو نوشت ، آنچه را در جهان، یکه و یگانه است فراچنگ آورد و بر آن مسلط شود. در حقیقت ،عکاسی جهان را مشابه تر و قابل دسترس تر از آنچه به نظر می رسد ،نشان می دهد. 

 

عکاسی ، مارا به شناخت کاذبی از جهان رهنمون میکند. اگر در غار افلاطون ، دنیا به سایه ی چیزهایی که بر ته غار می افتد تقلیل می یابد ( که هم واقعیت اشیا و پدیده ها تحریف می شود وهم از تعداد ، گوناگونی و کثرت آنها کاسته می شود ) در زمانهٔ حاضر ، دنیا به واسطهٔ عکاسی به چیزهایی تقلیل پیدا میکنند که ما عکسشان را میگیریم. بر این اساس گرد آوری عکس ، یعنی گرد آوری جهان. عکس نه تنها اثر و تصویر است ، بلکه شیء هم هست ، مرموزترین شئ اطراف ما که تجربه را تسخیر میکند و سلاحی است برای کسب آگاهی. 

 

عکس باعث می شود آدم ، تجربه را محدود به جستجوی موضوعی کند که می داند در عکس ، خوب می افتد. 

 

2300 : مقاله : آئورا

 

آنچه در وهلهٔ اول این سه اندیشمند ( بنیامین ، سانتاگ ، بارت ) را برایم جذاب و مهم میسازد ، احساس کوچکی خوشایندی است که همیشه از خواندن بیشتر نوشته های آنها دچارش میشوم؛ در برابرشان احساس حقارت میکنم. این سه تن و البته کسانی همچون جویس ،کافکا، بیهقی ، نیما و... مجال خودنمایی به من نمیدهند. آنقدر بزرگند که آدم را به خودشان مشغول میکنند. و آنقدر کوچک اند که اجازه داری در موردشان سخن بگویی و حلاجی‌شان کنی. افسون دیگرشان برای من ناشی از آن است که هیچکدام‌شان عکاس نبودند اما مستدل ترین ، ژرف ترین و شور انگیز ترین آموزه ها را در مورد عکاسی ابراز کرده اند. 

«فرشید آذرنگ»

2299 : آئورا

من اصلا حسم به زبان خوندن نمیره ۵۰۰ تا کلمه رو واقعا جمله بسازم؟ احساس میکنم سر کارم :((شاید عصر تر حسش اومد اما الان میخوام مقالهٔ آئورارو که اونشب نخوندمش بخونم. اولین بار ابان ۹۶ خوندمش اوووه یه قرن انگار گذشته. آئورا ، نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ۱۶ (حرفه هنرمند). یعنی زبانو باید قشنگ تا اخرین وقتش صبرکنم بعد بزنم تو سرم بخونم:/ اخه اینجوری نمیدونم باید چجوری بخونم مشکل اینه. هوووف آخرم همون فردا میشه. من باید خیلی بیشتر تلاش کنم میدونم بعضی وقتا تنبلیم میاد مثلا واسه همین زبان اما وقتی فکر میکنم میبینم نباید مثل بچه ها رفتار کنم. باید با لذت بخونم چون قراره یاد بگیرم. کاش میشد آرزوهام براورده میشد. ولی بدون تلاش هیچ اتفاقی نمی افته. بگذریم برم بخونمش. 

2297 : مقاله : آئورا

بنیامین، سانتاگ ، بارت، نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند ۱۶

 

عصری یه وقفه افتاد توی کارم نتونستم کار‌کنم حالا الان دوباره دارم شروع میکنم و مقاله دیگه ای دست گرفتم. اصلا همه انرژیم یهو رفتو خوابیدم. بگذریم. هیچی زبان نخوندم دیدی امتحان داری لج میکنی نمیخونی ؟:/ جاش همه کار میکنی. برم دیگه یه خورده حالم گرفتست امروز اونجوری که باید کار نکردم. ساعتم هشت الان دیدم باید بریم دنبال مامانم بعدشم  پیاده روی. وقتی برگردم مقاله رو میخونم.

 

دارم فکر میکنم شاید نباید روزانه نویسی کنم. شاید یه خورده کسل کننده باشه اا اگه ننویسم یادم نمیره این روزامو؟ روزایی که سعی میکنم کار کنمو تنها دلخوشیم شاید همین وبم باشه که اگه کتابی میخونم توش بنویسم. نمیدونم.