روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عکاسی» ثبت شده است

2135 : باز خوانی مقالهٔ چشم عکاس

اولین مقاله ای که دوباره خوندم مقالهٔ چشم عکاس هست. نوشتهٔ جان سارکوفسکی با ترجمهٔ اسماعیل عباسی که توی حرفه عکاس ۹ چاپ شده و از اینجا میتونین بخرینش.

این مقاله جزو اولین مقاله هایی بود که تو عمرم در مورد عکاسی خوندم! این که بگم چقدر پرت بودم واقعا کمه اصلا نمیدونستم مقاله ای هست نیست کی نوشته در مورد عکاسی که اصلا بهش فکرر نمیکردم نمیدونستم اصلا مقاله چیه. ولی به هر حال با این توصیفات باید بفهمید که به خاطر پایه ی مطالعاتی نه چندان زیادم  برام آسون نبود فهمیدنش. اما الان خب بعد از حدود چهار پنج سال و بعد از خوندن کتابها برام آسون بود فهمیدنو درک کردنش. البته استادم بود که میگفت برای فهمیدن مقاله ها باید کتابهای خوب خونده باشی و هرچی بیشتر وبهتر بخونی بیشتر میفهمی. که من اون موقع ها انگار فقط ظاهر مقاله رو میدیدم. به هر حال نمیدونم بگم در مورد چیه یا نه؟ خب خوندن مقاله بهتره ولی اومده سارکوفسکی تاریخ عکاسی رو بعد از یه مقدمه ای بررسی کرده و با توجه به آگاهی فزاینده(که همین کلمه رو من از کتاب دربارهٔ عکاسی و استادم یاد گرفتم که یعنی چی) از ویژگی هایی که به نظر ذاتی توی این رسانه پنج مورد رو گفته و توضیح داده. همین. 


بعضی وقتا آدم نیاز داره برگرده عقب راهی که اومده رو ببینه تا خستگیش در بره و امیدوار بشه و ببینه بیهوده نبوده. بفهمه دوباره باید بلند بشه و حرکت کنه و بدونه بیهوده نیست تلاشش. ترس از این که ثمره تلاشتو نبینی خیلی بده. باید یادآوری کنی بعضی وقتا به خودت. 

2104 : مجموعه عکس

خب من عکسهام رو دوباره دیدم و تونستم ۱۵ تا عکس رو در غالب یک مجموعه کنار هم قرار بدم با اون ایده و فکری که داشتم.هرچند قرار نیست تموم شده باشه تازه اول کاره که باید ادامه اش بدم و سعی کنم بهترش کنم. باید ببرمشون چاپ اینجوری نمیشه.  میرم کارای عقب مونده مثل زبان رو انجام بدم.امشب بازم بیدار میمونم و کتابمو شروع میکنم. دلم میخواد برادران کارامازوف رو بخونم. سونتاگ حسابی ازش تعریف میکرد. نمیتونم صبر کنم.

2067 : موهبت...

میدونی دیروز بعد از نشست این فکر تو مغزم اومد که چقدر دلم میخواد آدمی باشم که میتونه به بقیه کمک کنه سرنوشتشون عوض بشه. مثل استادم که همینکارو در مورد من و خیلیای دیگه انجام داد. مگه من چی بودم؟ یه دختر معمولی که هیچ ارتباطی کلا با آدما و جو هنری نداشت نمیدونست اصلا جریان از چه قراره. نه اینوری بود نه اونوری چون اصلا نمیدونست چیه فقط میدونست عکاسیو دوست داره و انجامش میداد اما هیچ ایده و هیچ فکری نداشت که عکساش دیده میشن نمیشم مجموعه عکس چیه هیچی واقعا هیچی نمیدونستم فقط میخواستم یاد بگیرم و میدونستم خوب نیستمو نمیدونم ولی سرگردون بودم راهشو پیدا نمیکردم استاداییم که باهاشون کلاس داشتم هیچ چجوری بگم خروجی نداشتن که بگن بهم یاد بگیرم ازشون البته فقط چیزای تکنیکی عکاسی رو میشد فهمید ازشون و نه بیشتر. خیلی دلم میخواد منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. خیلی آدم باید بزرگ باشه تا بتونه اینجوری زندگی یه آدم رو تغییر بده. بدون اغراق دنیای من عوض شد. دنیای من هیچی توش نبود درواقع. کسایی که منو میشناختن ازشون بپرسین میگن من حتی نمیتونستم درست حرف بزنم. امروز که اینجام ببین چقدر راه افتادمو یاد گرفتم؟ دیروز نمیدونم کجای صحبت بود اقای پور آزاد گفت دقیقشو یادم نیست البته. اما یه استاد خوب کاملا طی چند سال دانشجورو زیر نظر داره چی میدونه چی نمیدونه ؟ نقاط ضعفش چیه نقاط قوتش چیه به مرور اون آدمو میشناسه و راهنماییش میکنه. من واقعا بزرگ شدم توی اون دو سال زیر نظر استادم. الان که اینجام هرچی که دارم جدی میگم از همون آدم هست که به من یاد داد. درسته که منم اولش خب چرخ دنده هام آکبند مونده بودنو طول کشید تا راه بیفتم اما بالاخره به حرکت افتاد. کاش منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. بعضی وقتا بعضیا میدونن که نمیدونن و دنبالش نمیرن. اما بعضی وقتا ادما نمیدونن که نمیدونن اصلا ذهنشون بسته است و محرومن شاید قابلیتشو داشته باشن. کاش منم همچین ادمی بشم. میدونم خودم اگاهم که نسبت به بقیه خیلی کوچیکترم و خیلی راه دارم تا یاد بگیرم اما این یکی از آرزو های منه. و چه راه سختی. اما فکر میکنم ارزششو داره. این که دلم میخواد و آرزو میکنم مثل استادم بشم. چقدر جاش خالیه. اگه اون نبود من هیچوقت راهمو پیدا نمیکردم. من خوشبخت ترین آدمم در نظر خودم. دیروز دلم به حال بچه هایی که اونجا نشسته بودن سوخت. یسریا چه بیخالو سرخوش نشسته بودن. به این فکر کردم که کاش این حرفا تاثیری داشته باشه کاش برن دنبالش. کاش گوش کنن به حرفای آیدین. کار سختی نیست کار کردن ادم رو خودش. فقط باید زمان بذاری کم کم همه دنیات دیگه همین میشه نمیتونی دیگه بیخیالش بشی. من کارای کوچیک میکنم اما دنیای عکاسی امروزو گذاشتم کنار نه نشست هاشونو میرم نه کلاساشونو. همون کاریو کردم که دیروز اقای پور ازاد گفت نه سخت و نه نشدنی. کتاب میخونم هر کتاب یه کتاب دیگه رو به همراه داره. هر نویسنده بزرگی کتابای دیگه ای. چه فلسفی چه ادبیات. عکس میبینم.دلم میخواد توش بهتر بشم. موزیک خوب گوش میدم جوری شده دیگه آهنگهای معمولی برام مسخره بنظر میرسه. قبلا اینجوری نبود چقدر چرتو پرت گوش میکردم. فقط باید عکاسی رفتنمو بهتر کنم. زبان میخونم واسه دل خودم هم فرانسوی هم انگلیسی کلاسم خب ندارم برم وگرنه بهتر میشد شاید یاد گرفت. دنیای من دنیای خفنی شاید نباشه اما به نظرم از همه دنیاها بهتره. بعضی وقتا میگم کاش زودتر فهمیده بودم. کاش زودتر یادگرفته بودم یا فهمیده بودم. چقدر از عمرمو که هدر ندادم. اما بازم میگم شاید وقتش بود. استادم یه دفعه بهم همون ترم اول گفت دیر نشده میتونین شروع کنین من دیدم آدمایی رو که نتیجه گرفتن. گفت که چیشد که خودشم شروع کرده و فقط انجامش داده و نتیجه اش شده چیزی که ما میدیدم. من گوش کردم هرچند که اوایل سر به هوا بودم. اما تغییر کردم. کاش بتونم یروز به بقیه کمک کنم این دنیای فوق العاده رو تجربه کنن. 

872 : شاید بی سروته

نوشتم یه خورده بی سر وته شاید باشه و ناقص نخوندینم نخوندین.


خب یجورایی خودمو مشغول کردم و نمیدونم زیاد در مورد چی بنویسم پشت هم یعنی دیر به دیر میشه اما منتظرم نوشتنم بیاد :دی بیخیال. 

دارم کناب دربارهٔ عکاسی نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و نگین شیدوش ، نشر حرفه نویسنده رو میخونم. الان فصل سومم. دلم نمیخواد تموم بشه کتاب از همین الان عزای تموم شدنشو میتونم بگیرم. بگذریم. رسیدم به یک صفحه ای عکسشو میذارم با گوشی گرفتم اگه خواستین کاملتر بخونین کل صفحه رو .

سونتاگ میگه : ما از خلال عکس‌ها به شکلی خودمانی و آزار دهنده ، واقعیت پیر شدن همدیگر‌را دنبال میکنیم.» و ... کاملشو بخونین. اینو که خوندم یاد چند تا چیز افتادم. من که کلا با مرک درگیرم و عکاسیم که جای خود دو سال پیش سر موضوع آزادم که باید عکاسی میکردیم من موضوع مرگ رو انتخاب کردم که البته افتضاح شد و قطعا یروزی یه بهونه ای پیدا میکنم کل عکساشو پاک کنم یا اونایی که چاپ شدن بسوزونم! من کلا خب خیلی وقت نبود شروع کرده بودم خب ادم نمیدونه دیگه توی همون زمان که عکس نشون میدادم یکی از بچه ها در مقابل حرف و توضیحی  که گفته بودم برگشت گفتش که من اگه جای تو بودم جای این که اینجا و اینجوری عکس بگیرم از پدر و مادرو خانوادم عکس میگرفتم. بعد این تو مغز من موند که چجوری حاضره با عنوان مرگ عکس بگیره و همش فکر میکردم بمیرمم حاضر نیستم همچین کاری کنم. عکسی از استاد دیدم که توی کتابش بود یعنی فکر میکنم اون محو شده اول اول یه همچین حسی بهم میداد که میگذره و زمان نمیمونه شایدم اشتباه میکنم اما برا خودم خیلی تلخ این شاید باور کردنش این مواجه شدن باهاش روبرو شدن که از بحظه ها عکس بگیرم زهر‌مار خودم کنم.  که از کسایی که دوسشون دارم با این موضوع با این فکر عکاسی کنم یعنی خب ادم میدون درست زمان جلو میره لحظه ها تموم میشن و ادمها پیر میشن ولی این که آگاهانه حاضر بشی اینکارو کنی کار من نیست نمیتونم روبرو بشم. درست که ادم به هر حال عکس میگیره و شاید چیزی که تو اون لحظه خود منو راضی میکنه که ثبت کنم که اکثرا هم یه خبری یه اتفاقی هست که بیشتر ز این که به مرگش فکر کتم به اون موندگاریش ثبت شدنش یادگاری بودنش فکر میکنم. و خب میدونین که احتمالا من عکاسی از آدمهارو اصلا. زیاد دوست ندارم به دلایلی که قبلا شاید گفته باشم که وقنی عکسای اونز رو دیدم یا ساندر رو به این فکر میکردم شاید بتونم بدون این که نگران چیزی که هست و درگیرشم باشم عکاسی کنم با فاصله و مرز اصلا نمیدونم اینایی که میگم درست یا نه ها فقط فکر کردم بهشون که الان اینو خوندم کاملا احساس میکنم دلم نمیخواد البته نه این که بهش فکر نکرده باشم به مرگ و عکاسی کاری که میکنه چرا فکر کرده بودم به همین چیزایی که سونتاگ میشگه و توی متن پایان نامم هم نوشتم یه چیزایی مرتبط ولی با تمام چیزایی که خوندم یه خورده شاید میترسم از کاری که انجام میدم از نمیدونم نمیدونم باید بیشتر فکر کنم اصلا فکر منم زمان مناسبی نبود برا نوشتنش فقط درگیرشم. آدمها. کلا  این کتاب دیوونه کنندست سونتاگ خیلی ریز رو مخ آدم میره :دی دوسش دارم همین.


میدونم یه خورده کتاب شبیه کتابای کنکوریه :دی اما واقعا من از آدمهایی نیستم که  بتونم خیلی شسته رفته با کتابام به خصوص بعضیاش رفتار کنم  اینجوری شدنش یعنی تا مغز اس استخون رفته توی مغزم هرچند سر بعضی کتابا خیلی تلاش کردم که خراب نشن چون دوسشون دارم و چیزی ننویسم یعنی مدتی درگیر بودم بعد دیدم فقط باعث میشه هم نفهمم کتابو هم حال نکنم و این همش به خاطر فاصله ایه که افتاده بینمون ارتباط برقرار نکنم معذب باشم و از خیلی چیزاش جذ بمونم  در نتیجه کتابخونه ی من اینجوریه البته همه کتابام رنگی رنگی نیست یا این که همش خط کشی باشه ام ولی خیلی سخت نمیگیرم اما اینو مخصوصا اینجوری کردم  بگذریم با کتاباتون زندگی کنین   نکته از ادما کتاب قرض نمیگیرم چون هم این که به شدت مراقبم خراب نشن چون خیلی  به نظرم مهمه امانت داری و این که همین مواظب بودنم باعث معذب بودن میشه. و این که اگه خودم کتاب بدم به کسی خرابش کنه ناراحت میشم واقعا و دیگه بهش کتاب نمیدم البته اگر بهم برگرده دوباره :دی  



843 :دوباره اشباح اگلستون

اگه من آخرشم نابود نشدم. :) دلم تنگ شده بود برا این حس فلاکت که بعد از خوندن چیزی بهم دست میداد یا حس ذوق از فهمیدن و از این قبیل حسها که الان حال ندارم شرح بدم.  دوباره مقالهٔ اشباح اگلستون نوشتهٔ فرشید آذرنگ شماره ۶۰ مجله حرفه هنرمند رو خوندم.آقا انگار نه انگار که قبلا خوندمش :/ تازه این مقاله ای بود که بار اول مطمئن بودم فهمیدم واقعا میگما الانم رو حرفم هستم اما بار دومم کلا باز در حال فهمیدن بودم. تازه تازه کلی کشفم توش داشتم:) مثلاا این که یه قسمتیش در مورد واژه ی سنس یا حس نوشته بود که باید به همون معنای بدوی بودن گرفت و غیره توی پرانتز زده بود که سارکوفسکی بزرگ یک آدم خفن دوست داشتنی دیگه که من بیشتر باید برم تو نخش و دنبالش باشم میگه که شانس یار عکاس حواس جمع و با دقت است  و... که اگه بخوام توضیح بدم کل مقاله رو باید بگم تا دوروز اینده مینویسم ازش ولی اینو میخواسنم بگم این جمله ایه که سارکوفسکی جان در مورد جاکوملی میگه یعنی توی کتاب نگاهی به عکسها در مورد یه عکس ماریو جاکوملی حرف زده و اینو به بخشیش نوشته ذوق زدگی‌من از این بود که کل مطلب به جاکوملی میتونه برگرده. اصلا یه حس دلتنگی بدی براش کرفتم چند وقت عکاسی نکردم:( اصلا نمیدونم کسایی که در جریانش نیستن متوجه حرف من میشن یا نه ها ولی یه چیز ذوق آوری بود برام وقتی فهمیدمش و این که اصلا تکراری نمیشه برام و جالب اینه بار اول چطور نفهمیدمو متوجهش نشدم یه چیزایی رو. اصلا این بار خوندم گفتم اااا این جمله ایه که در مورد ماریو جاکوملی توی کتاب نگاهی به عکسها نوشته شده بود بعدم سریع رفتم کتابو اوردم چک کنم و تعجب از یاد آوریش چون اخرین بار خیلی وقت پیش خونده بودمش که حتی یادم نمیاد زمانشو. کلی خوشحالم که دوباره خوندمش تازه با این که قبلا خونده بودم و بعدشم تیکه تیکه نگاه میکردم اما اصلا از اول شروع کردنش واقعا خالی از لطف نیست برای من که انگار نه انگار یه دور قشنگ درکش کرده بودم فکر باز باید بخونم. نمیخپام الکی تعریف کنما ولی مقاله خدایی به این میگن که ده صفحه هست اما به اندازه ۲۰۰ صفحه مطلب حداقل تازه توش هست میفهمی هربارم میخونی انگار چیزای بیشتری دستت میاد. نابودت میکنه. الانم دو صفحه آخرش بودم احساس کردم دیگه واقعا متلاشی شدم هرچی میخوندم نمیتونستم تمرکز کنم نمیفهمیدم. گفتم بیام یه عرض ارادتی بکنمو برم دو صفحه رو بخونم.من میگم همه ادمای خفن ویژگی انسان زیرزمینیو دارن هیم میگم اشتباه میکنم ولی هنوز بهش فکر میکنم. توضیحشو نمیدونم چجوری بگم. میدونی بدیش چیه الان باز خوندم فهمیدم میدونم چی خوندم اما انگار چیز زیادی یادم نیست این خیلی عصبیم میکنه چون وقتم ندارم و واقعا درست خوندم هیچ مقاله ایو فکر نمیکنم به اندازه این فهمیده باشم و واقعا درکش کرده باشم ولی این که انگار یادم نیست دیوونم میکنه ترجیح میدم بهش فکر نکنم الان شاید باید زمان بگذره.  

دیگه همین ما دوباره شروع کردیم. تازه در حال ترک اعتیادم هستم گوشیمو اونور زدم به شارژ حواسم پرت نشه بعد هر یه ساعت نیم ساعت وسطش به یه بهونه ای میرفتم بیرون یه دستی بهش میزدم میومدم دوباره تو اتاق برا شروع ترک خوبه دیگه نه؟؟؟من اصلا میگم یا اینوری میشم یا اونوری باید یاد بگیرم درست استفاده کنم. اصلا وقتی گوشی دستم هست نمیفهمم چجوری زمانو گذروندما یعنی کار خاصیم نمیکنم بعضی وقتا اینستا هم نمیرم فقط باهاش درگیر میشم من میتونم میدونم. باید فقط از جلو دستم بردارم. 

باورتون میشه ده صفحه چند ساعت خوندنش زمان برد؟ میدونم البته من کلا یه خورده خونسرد میخونم اما سر این سعی کردم اونجوری نباشم که هی پاشم یعنی بلند شدنم در حد دو سه دقیقه بود نه این که نیم ساعت برم بگردم برگردم سرش بشینم اووووف یعنی میشه بتونم یروز این همه در حال جنگ با این من بعضی وقتا سرکش و بازیگوش نباشم؟ شماهام با خودتون درگیر بودین تا حالا؟ هیچ ایده ای ندارم. فعاا میخوام سعیمو کنم به حواشی توجه نکنم مثلا تیکه پاره بودنم تو خونه به این منظور که برای کارم تو این اتاقم وسایلم تو اون یکی اتاق هست و جای خوابم وسط پزیرایی. میشه مثبت هم نگاه کرد به قضیه که الان کل خونه برای من محسوب میشه و من هرجا یه کنج دنج دارم :/ البته شما در جریان جزئیات جابه جایی من نیستین فقط بدونین اتاقم به فنا رفتو کنج دنجم به اطف یکی که بعد اعتراف کرد هدفش این بود که منو اواره کنه به نحوی. اه مثل میخواستم به حواشی توجه نکنما. جمع کن خودتو مائده خب الان همینی که هست چیکار میتونی بکنی مثلا درگیر همینجیزا میشی گند میزنی بدرک شرایطو برا خودت محیا کن الان کلی تنوع مکان داری و حوصله ات سر نمیره. همین :) بیخیال برم دیگه خیلی دارم حرف میزنم نمیدونم بخوابم نخوابم میخوام از همین امروز صبحا برم جنگل  و برگردمو پیاده روی کنم یعنی روزمو امتحانی شروع کنم یا بخشی از روزم باشه عمل میکنم عمل میکنم مهم عمل کردن نه فقط دانستن! :)


713 : شروع دوباره به تاریخ هفتم آذر ماه

خیلی وقت نیست بیدار شدم یک ساعت شاید. 

این حس که سر ذوق بیارمش و خوشحالش کنم و خوشحال بشم ازش با تمام وجودم هیچوقت تکراری نمیشه برام. تا یه مدت سرخوشیش باهام میمونه. 

تمام چیزایی که گفتم درست بود پس تمام چیزایی که یادم اومد هنوز باورم نمیشه. درست فهمیدم. اما میدونم نباید باعث بشه که دست بکشم باید تلاش کنم برای همین اونو گفت که تعهد داشتن توی این فضا این زمان تنها چیزیِ که کمک میکنه باید تداوم داشته باشه کارم این که باید مراقبت کنم ازش و جا نزنم... نباید بترسم درسته درسته ترسناک یه ذره اما این ثابت کرد که میتونم نتیجه مهم نیست باید کار کنم رو خودم ایرادامو بگیرم تا اتفاق بیفته. 

باید عمل کنم.باید سعی کنم در حد خودم انجامش بدم و بنویسم باورم نمیشه این که من انجام دادم هرچند که قطعا رو هوا نبوده اگه کمکم نمیکرد یادم نمیداد میدونم میدونم تک تک حرفایی که شنیدم اون مدت حساب شده بوده چی بهم کفته بعدش چی باید بگه چی کار کردم اشتباهاتمو گفت اگه دستمو نمیگرفت . یعنی میشه میشه یه روز خوشحالش کنم که وقتی که گذاشت بیهوده نبود. من فقط نبودم در مورد همه بود من فقط گوش کردم دنبالش رفتم خودش گفت گوش کنی نتیجه میگیری دیر نیست. اولش بود من نمیدونستم هیچی. میگفت من دیدم کسایی رو که گوش کردن انجام دادم نتیجه گرفتن اولش اولش واقعا شوت بودم اما هرچی گذشت بیشتر گوش کردم عمل کردم و واقعا اونجوری شد که بهم گفت.

باید سعی کنم بنویسم در حد خودم فکرمو متمرکز کنم و سعی کنم اروم باشم تا بتونم درست تمومش کنم.خدا کنه خوب بشه. 

یعنی بیست سال دیگه کجام؟!

فقط انتخاب نبود فقط انتخاب نبود درست من ذوق دارم لذت میبرم فرقش اینه .

تو فهمیدی فهمیدی انگار از روز اول از اول اول.

برم برم شروع کنم.امیدوارم زیاد اشتباه نکنم توی این مسیر میدونم هست و نا آگاهانست ولی امیدوارم بفهمم میدونم میدونم شکست هم داره توش اما نباید بترسم میخوام یاد بگیرم ووو خیلی چیزای دیگه که ارزششو داره. سخت هست ترسناکم هست چون از آینده از مسیر کامل خبر ندارم از شرایط ولی باید صادقانه و محکم کار کنم رو خودم و عمل کنم دست نکشم. هیچ کاری آسون نیست و این هم. دلم میخواد مثل اون بشم مثل جاکوملی مثل خیلیا خیلیا همه کسایی که قبولشون دارم ازشون یاد گرفتم بهشون مدیونم اول تز همه اون باید خوشحالش کنم فقط با این کاره این که دست نکشم حتی اگه میترسم وفکر نکنم همیشه میتونم یا تبدیل شدم به ادم کامل میدونم اگه رها کنم ممکن برگردم به ادم مزخرفی که بودم. نباید بزارم هدر بره زحماتش.


712 : مقالهٔ اشباح اگلستون

هرچند که همه چیزایی که یادم اومد و فکر کردم بهشون بهم میگن که بی هیچی نبوده من خیال نمیکنم.هرچند نمیدونستم اون موقع اما تلاش کردم و دنبالش بودم.  اما آیا فرقی داره؟ همیشه چیزایی هست که با تاخیر متوجه میشه آدم. دیر میفهمه ممکن جلوی چشمم بوده باشه یا حرف زده شده باشه انگار باید زمان بگذره تا بفهمی شعورت بالا تر بره نمیدونم. با خوندن این مقاله خیلی چیزا اینجوری شد برام. میدونی هنوز به یه چیزایی فکر میکنم درگیرشم شاید خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. دلم تنگِ خیلی تنگ برای همه چی برای خیلی چیزا با این حال امشب انگار یه چیزی زنده شد شاید نمرده بود شدت گرفت. دوباره به حرکت افتاد. میگم فرقی نمیکنه نه این که فرق نکنه میدونم موفق بودم اما دلیل نمیشه دلیل نمیشه چون هیچوقت نباید دست کشید چون قرار نیست همیشه اونجوری بشه من میتونم بخوام میتونم بهش فکر کنم و رویاشو تو سرم داشته باشم که بتونم چیزیو درک و تجربه کنم که محدوده زیاد نیست مختص آدمهائی میشه که بزرگن خیلی بزرگ خیلی خیلی بزرگ شاید هیچوقت نرسم بهشون اما میتونم رویاشو داشته باشم رویای فهمیدن رویای کاری کردن رویای تجربه کردن و و و... شاید چیزای کوچیکی باشه اما اما میخوام.باید بیشتر منمرکز بشم بیشتر رو خودم کار کنم بیشتر بخونم ببینم بشنوم بیشتر حتی با این آی کیویی که دارم با تاخیر چیزایی رو میفهمم خوشیختانه این شانسو دارم روزایی که گذروندمو هزار بار مرور کنم فکر کنم و هربار تازگی داشته باشه برام. نباید جا زد نباید ترسید. میخوام میخوام نمیتونم بگم زیادن شاید بعید شاید بزرگ شاید مسخره ولی نمیخوام به این چیزا فکر کنم نمیخوام.

باید سعی کنم بخوابم بیدار که شدم دوباره بخونم و اگه بتونم یه خلاصه ای میگم که معرفیش کنم یه توضیح نمیتونم بیشتر بگم چون چون من ازش فقط یاد گرفتم فقط میتونم همونهارو بگم و شاید باعث بشه کسی دنبالش بره و همونقدر که برای من خیلی چیزا روشن شد راهگشا هست برای اون هم بشه.

عکاسی عکاسی چقدر اینجوری لذت بخش برام . شاید مسخره باشه بعضی وقتا فکر میکنم این من نبودم که انتخابش کردم اون بوده! انگار یه انتخاب نبوده چیزی بیشتر از انتخاب وجود داشته ...


همه چیز به او بر میگرده، به وجودش، به آشنا شدن باهاش که اگر نبود هیچ چیز معنا نداشت نه زندگی و نه عکاسی

.

مقالهٔ اشباح اگلستون، فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند شماره ۶۰ 

مطمئن نیستم نه مطمئن نیستم درست باشه اصلا یعنی من کیم که به خودم همچین اجازه ای بدم. جدا از اون حرف اضافه ای ندارم یعنی فقط درگیریایی که دچارش شدم اونم خودم هیچی نمیدونم نمیدونچ چطور فکر میکنم اصلا کجای کارم .اگه جرئت کنم و دوباره بخونم اگه جرئت کنم توضیحی میدم به نظرم  اینقدر حرف داشت انگار نه انگار تعداد صفحاتش اینقدر بود اینقدر که یاد گرفتم باورم نمیشه انگار حیلی زیاد تر بود اصلا نفهمیدم چی شد که تموم شد. یه چیزی بود یه چیز غیر باوری بود برام. حرف اضافی ندارم چون کلش برام جز به جزئش پر از چیزایی بود که یاد گرفتم

676 : فصل ششم

والتر بنیامین


«امروزه لنز دوربین در پی یافتن همجواری های جذاب است.  به عبارت دیگر عکاسی به نوعی از ژورنالیسم هنری تبدیل میشود. ... هرچه بحران نظم اجتماعی کنونی شدت یابد، و هرچه لحظات و مولفه‌های منفرد آن به سردی و بدون انعطاف با یکدیگر رو در رو شوند، آن نوع عکاسی که از خلاقیت بیشتری برخوردار است_که خودش را به صورت یک فرآوردهٔ جنبیو گونهٔ غیر عادی(پدرش تضاد و مادرش تقلید) نشان میدهد_ به یک بت واره بدل میشود، که ویژگی‌های چهره‌اش تنها در دنیای پر زرق و برق و همیشه متغیر مد دوام می‌آورد. خلاقیت در عکاسی در گروِ تن در دادن به مد است. عرصه ای که شعارش این است: جهان زیباست.  در اینجاست که نقاب از چهرهٔ آننوع از عکاسی برداشته میشود که میتواند مثلا به یک کنسرو سوپ اهمیتی عظیم اعطا کنداما در عین حال از درک کوچکترین روابط انسانی که در آن به سر میبرد عاجز است. از این رو خیالین ترین موضوعات آن هم پیام آور مشتری بیشتراست و نه شناخت بیشتر. ولی از آنجاییکه چهرهٔ راستین این گونه از خلاقیت عکاسانه، چیزی نیستجز تبلیغات یا تداعی ، پس بدیل منطقی آن را باید نوردهی و نقاب برداشتن یا تفسیر دانست. »

والتر بنیامین ، مقالهٔ تاریخ مختصر عکاسی، ۱۹۳۱

بخشی از انتقادهای بنیامین از عینیت نو که توی کناب مفاهیم عکاسی (نوشتهٔ دیوید بیت، ترجمهٔ محمدرضارئیسی و مارال زیاری، نشر حرفه نویسنده) آورده شده بود. 


دلم میخواد بخونم این مقاله رو. یعنی کلا بیشتر از بنیامین.

وای اندی وارهول:/// اصلا خوشم نمیاد ازش اصلا یعنی چندماه پیشم که دیدم کاراشو در نگاه اول اینو تشخیص دادم-__- . کارخانه://




«ازنظر بنیامین کار عکاسی نباید ساخت اسطوره از طریق ظاهر باشد بلکه باید نوردهی و نقاب برداشتن از ظواهر باشدبنیامین به دفاع از چیزی میپرداخت که چه بسا بتوان آن را نیروی محرک مستند پردازی _در راستای نقد اجتماعی_ نامید که او آن را در انواع گوناگون آثار میافت، خواه عکس‌های خیابان‌های قدیمی اوژن اتژه ، پرتره‌های محلی آگوست ساندر در آلمان ، خواه فتومنتاژ  سیاسی جان هارتفیلد؛ همهٔ این‌ها اقدامات حیاتی بودند که با واقعیت‌های اجتماعی سروکار داشتند. همهٔ آثار مورد علاقهٔ بنیامین امر اجتماعی را به عنوان بخش بنیادی تصویر در نظر میگرفت. در نظر بنیامین ، عکاسی خلاق نو ، چه یک عکس از چهره باشد و چه یک عکس از محصول که بر روی یک ورقهٔ استیل نقش بسته است ، و چه شیئی که با نسبت‌هایی درخشان بزرگنمایی شده است ، همهٔ اینها به خودی خود چیزی نبودند جز تلاشی برای «متقاعد کردن و جذب کردن» بیننده. »



این فصل هم تموم شد. راستش خیلی مطمئن نیستم که بتونم چیزی اضافه بنویسم یانظری بدم در مورد این فصل چون شاخهٔ عکاسی تبلیغات مورد علاقم نیست و نمیتونم بپذیرمش. البته این که ازش کسب درامد بشه فکر نکنم اشکالی داشته باشه فقط این که چجوری بگم. عکاسی تو این خلاصه بشه یا شناخته بشه کسی به عنوان یک عکاس زیاد فکر نمیکنم الان اتفاق بیفته با نظر بنیامین و بارت بسیار موافقم. حالا انگارمنتظر بودن من نظرمو اعلام کنم:دی تبلیغات تا حد زیادی در نظرم دروغ میاد. کسی که عکاسی تبلیغات میکنه فکر نمیکنم به این موضوع کار داشنه باشه که آیا چیزی که از اون محصول میگه واقعی هست یا نه حتی سعی میکنه خیلی عالی نشون بده. مسلما اگه محصولی رو با ایرادایی که داره یعنی اون چیزی که واقعا هست نمایش داده بشه کسی اسم تبلیغ روش نمیذاره. در نتیجه عکاس به دنبال منافع خودش هست نه مردم و جز یه ادم دروغگو یا منفعت طلب که همه یه حقیقت رو اشکار نمیکنه یا حتی به کلی حقیقت چیزی رو تغییر میده و مردم رو حساب اون هرچند که کارش عالی باشه تهیه اش میکنن و ضرر شاید ببینن به چه دردی میخوره. نمیدونم شایداشکالی نداشته باشه و من چرت بگم ولی من ترجیه میدم تبلیغ میکنم خوب و بد رو بگم. مثلا همین کتاب. من سعی میکنم بنویسم معرفی کنم این خودش تبلیغ هست درسته الان عکاسی نیست اما من راجع بهش صادقانه مینویسم. ترجیه میدادم اگه عکاسی تبلیغاتی میکردم همین جوری باشه. و هرچیو که دوست دارم و به نظرم خوب هست رو تبلیغ کنم. البته شاید این یه خورده کسل کننده بودن عکاسی تبلیغات رو کمتر کنه. وقتی عکاسی تبلیغات میکنی احساس مرگ بهت دست میده فکر کن فقط به خاطر پولم باشه عذاب عالم رو برای من داره .





یجوری خوابم گرفت یهو که سابقه نداشت. انگار کوه کندمو فقط کافیه سرمو بزارم رو بالش تا بیهوش‌بشم‌‌. اینجوری خوابیدنم در سال خیلی محدود اتفاق میفته : دی

امروز از کتاب مفاهیم عکاسی فصل پنجمشو خوندم. در مورد عکاسی منظره بود خب راستش یه چیزاییشو فهمیدم و باهاش موافق بودم تا حدودی اما یه قسمت هایی رو نه. خب باید یه خلاصه ای بگم تا بتونم اون چیزایی رو که فکر کردم بهشون رو بنویسم. از تاریخ منظره شروع شد و با نقاشی منظره و بعدشم عکاسی از منظره. توضیح دو تا واژه‌ی پیکچرسک و والا ، توی نقاشی و بعد در عکاسی.در واقع نشون دادن منظره رو توی این دونا واژه تعریف کرده بود.

 پیکچرسک در واقع خب نقاشی های ارمانی، مناظر زیبا که بعضیاش خیالی بودن بعضیاش ترکیبی بود و گاها بعضیاش هم از کتب مقدس الهام گرفته شده بود. پیکچرسک رو در واقع به نظرم اگه درست فهمیده باشم برابر با عکسهای کارت پستالی مناظر میدونست. که مساوی بود با صنعت گردشگری در واقع یعنی عکسایی که باعث بازدید از یه مکان به منظور زیبا بودنش میشن حالا یا عکس یا نقاشی. هدفشون اینه که این باعث میشه به مرور به خاطر این که این مکانها عمومی میشن یه تهدیدی باشه هم برای اثار و هم برای اون مناطق چون سیر ادمهای عادی هجوم میبرن و به خصوص با رواج پیدا کردن عکاسی نسخه های متعدد برمیدارن در واقع هر کس برای خودش کپی میکنه و هم این که مناظر تخریب میشنو این داستانها. و این که واکنشی بوده در برایر صنعتی تر شدن زندگی و فرار از زندگی شهریو صنعتی به مناظر برای تفریح. یه جور مقابله یا گریز.

در مقابل منظره ی والا رو توضیح میده که این منظره مجموعه ای از ویژگیهاست که به قول خودش با تابلوی محل پر حادثه یا علامت هشدار مشخص میشه. جای خوش منظره که تو دیدگاه قبلی بود تبدیل شد به یه فضایی همراه با خطر تهدید امیزو ترسناک. ولی این ترس و رعبی که منتقل میشه به اندازه ایه که میشه تحملش کرد و متناسب با ظرفیت ادمهاست به طوری که نه تنها ازار دهنده نیست بلکه تجربه کردنش لذت بخش و هر ادم خواهانش هست که تحربه اش کنه. برای ذهن در واقع احساس درد و وحشت و رنج رو ایجاد میکنه بر میانگیزه. مثلا عکاسی جنگ رو به نوعی عکاسی امر والا به شمار میاره. اما تصویرای تبلیغاتی جنگ پیکچرسک محسوب میشن. عناصر توی این دو میتونن مشترک باشن. تفاوتشون در واقع به وسیله هنرمند دانسته یا نادانسته ایجاد میشه. 

حالا من بخوام توضیح بدم تا قیامت طول میکشه انگار:/ همینارو داشته باشین فعلا‌‌.

توی عکاسیم این بحثا بود که امر زیبا یا پیکچرسک یه طرف امر والا هم یه طرف. برای امر زیبا مثال از انسل آدامز زد که توی این دید عکاسانه ایده حقیقت ناب هست که اشراف داره. ایده ای نوعی توصیف بصری که خالی از هر گونه روح بشری هست و غیره...

مشکل من از همینجا دیگه شروع میشه. این که اومده عکسهای انسل آدامز رو برابر دونسته با عکسها و تصویر های پیکچرسک ها ، تصاویر کارت پستالی و صرفا زیبا که برای نشون دادن و تبلیغات مناظر به کار میرفته،در واقع تصاویری که هدف از ایجادشون صرفا زیبایی بوده. 

راستش یاد یکی از جلسه های کلاس نقدم افتادم اون روز منم همچین اشتباهی کردم و گفتم که تصاویرش کارت پستالی هست. حالا سال تا ماه حرفی نمیزنما :دی اما خب خوب شد گفتم چون متوجهش شدم. استادم میگفت انسل ادامز قبل از عکاسی پیش تجسم داشت به این معنی که همه ی چیزهایی که مربوط به عکسش میشده رو تجسم میکرده درواقع فکر میکرده و به عمل میرسوندتش کاری که بقیه عکاسهای منظره که کارهاشون تبدیل شده بوده به عکسهای کارت پستالی و صرفا چیزی برای یادگار ، نداشتن و انجام نمیدادن. همین پیش تجسم و فکر که ادامز برای تولید عکسهاش میذاشته به کارهاش معنا میداده و باعث میشده عکسهاش کارت پستالی نباشن و این که خب طبیعت بکر و منظره ی زیبا هم بوده. من فکر میکنم نویسنده ی این کتاب این قسمت رو خیلی کلی نوشته توی عکاسی منظره این دو تقسیم بندی که برای نقاشی کاربرد داشت کافی نیست. و البته اینم به خاطرتون باشه که عکسهای ادامز حالت اسطوره ای داشتن.(توضیح ادامه رو بعد مینویسم)


انسل ادمز 


عکس از انسل آدامز ، منطقه بکر کالیفرنیا


خب بعد از این رسید به امر والا و اینجوری شروع کرد که این ایده که عکس ها حقایق بصری هستن وغیره تا سال ۱۹۷۰ یه عده از عکاسا مثل رابرت آدامز ،لویس بالتز ، استفن شور، جو دیل و غیره که به زمین نگاران نو یا همون نیوتوپوکراف ها بعد ها نامیده شدن یه جور بی طرفی رو پی گرفتن. صرفا دنبال زیبا نشون دادن نبودن حقایق رو نشون میدادن حتی اگه تلخی یا مثلا تخریب طبیعت و دستکاری و تصرف انسان توی اثارشون بود همه چیو همون جوری نشون میدادن دنبال زیبا نشون دادن نبودن صرفا که طبیعت بکر رو به تصویر بکشن.دید واقعیت گرا داشتن.

نکته بعدی این که نوشته بود این دسته ازهنرمندان عکاس که نیوتوپوگراف ها بودن هدفشون اکتشاف زیباشناختی نبوده  و این نوع عکاسی هیچ ارتباطی با زیبایی یا لذتهای زیبا شناختی نداشته بلکه قرار بوده هنر توصیف ناب ، ثبت فضا ،و سندی (نه مستند پردازی) باشد که توصیفی زمین نگارانه فراهم اورد.


رابرت ادمز


عکس از رابرت ادامز


دو تا عنوانم راجع به سفرهای اکتشافی و زیبا شناسی توصیف داشت که من حرفی ندارم زیاد راجع بهش. 

بعدش با عنوان خویشتن داری صحبت میکنه که من یه جاهاییش گیج شدم. 

شروعش با قسمتی از سخنرانی بنیامین با عنوان مؤلف به مثابه تولید کننده است. درباره گسترش عکاسی در دهه ۱۹۳۰ که میگه : « عکاسی بیشتر و بیشتر مدرن شده است. و اکنون عکس گرفتن از یک آپارتمان اجاره ای یا تلی از زباله بدون تغییر شکل انها ناممکن است. یک رودخانه و یا یک کارخانه ی کابل الکتریکی که جای خود دارد : یعنی در رویارویی با این صحنه ها، عکاسی تنها میتواند بگوید چقدر دل انگیز و زیباست .

چیزی که من درگیرش شدم در واقع این قسمت هست که نوشته عکاسان جدی با عملی متقابل میکوشند تا این تنزل جهان به مقولهٔ زیبایی را بی اثر کنند. نقطه ی آغاز هرچه باشد، چنین اعمال اسطوره زدا ! طرح مشترک به دور افکندن هالهٔ زیبایی را داشته اند! تا نشان دهند که چگونه آرمانی ساختن موضوع روابط اجتماعی مارا در قبال محیط واقعی سرکوب میکند ، نادیده میگیرد و یا به نادرستی نشان میدهد. به بیان دیگر آنها کوشیده اند تا نشان دهند چگونه تجربه ی یک عکس به عنوان چیزی زیبا ، یا به تعبیری لذت بخش میتواند انسان را به سوی آگاهی کاذب و یا داوری نادرست در باب جهان واقعی هدایت کند. ولی همیشه در برابر این گونه انتقاد مقاومتی وجود داشته است. در تصاویر پیکچرسک چیزی وجود دارد که نمیتوان ان را کنار گذاشت ! و ان لذتی است که از آنها میبریم . و غیره» تا همینجا فعلا.. 

اول این که به نظرم اومد نویسنده اسطوره زدایی از یک اثر رو برابر با زیبایی زدایی میدونه انگار. یعنی اثری اسطوره ای نیست که زیبا نیست. که این اصلا درست نیست. فکر میکنم تعریف اسطوره رو باید یه مروری داشت روش که من اگه بخوام توضیحو اینجا بیان کنم خیلی دیگه طولانی میشه. 

و این که زیبایی توی پیکچرسک ها تنها اولویت بوده و ثبت میشده. توی کارای ادامز و حتی به نظرم شاید استایکن که من جدا از پیکچرسک ها میدونمشون (استایکن مطمئن نیستم اما اون عکسی که گذاشته شده بود اینجوری به نظر اومد ) باز وجود داشته اما این موضوع از کار نیوتوپوگراف ها هم به طور کامل حذف نشده درسته هدفشون این نبوده اما دیده میشده و ارتباط هم شاید یه جاهایی داشته. نمیدونم منظورمو متوجه شدین یا نه.

 راستش بازم میتونم بنویسم اما احساس میکنم ممکن به اشتباه بیفتم و تا همینجاشم کلی شک دارم. با این حال چقدر شجاعت به خرج میدم وقتی مطمئن نیستم مینویسم. باقیش اگه فرصتی شد بعدا یه خورده گیج کننده بود برام شاید باید دوباره بخونم. دارم از خواب بیهوش میشم. 

یه چیزای دیگه ای هم هی یادم میاد مثلا نوشته بود این که کسایی که بر اساس امر زیبا کار میکردن در راقع انسان رو به سوی آگاهی کاذب و داوری نادرست در باب جهان هدایت میکنن  که دو تا نکته وجود داره عکسای امثال انسل ادامز اگاهی کاذب ندارن و دروغ نیستن در واقع جهان و طبیعت رو قبل از دستکاری و تخریب انسان به نمایش میذارن درواقع طبیعت بکر هست که نشون میده نه داوری نادرست  جهان رو به صورت واقعی نشون میده قبل ازدستکاری تخریب و اعمالی که انسان شاید باقی جاها ایجاد کرده باشه پس این قسمتم فکر میکنم از زاویه ای درست نیست.

یکی منو از برق بکشه :دی با اعتماد بنفسم مینویسما :/

چیز دیگه ای هم که بود نوشته بود ما از دیدن تصاویر پیکچرسک لذت میبریم و با تمام انتقاد هایی که بهش وارد میشه باز نمیتونیم ازش دست بکشیم این تصاویر چیزی دارن که نمیشه اکنار گذاشتشون . این چیزی که گفته باز برمیگرده به تقسیم بندیش که تصاویر پیکچرسک با تصاویر انسل ادمز جدا هستن  و یکی محسوب نمیشن . اون تصاویر که صرفا جنبه تبلیغات نمشون دادن مکانها و غیره به منظوره تبلیغات و گردشگری هست اتفاقا کاملا کنار گذاشته میشن و موندگار نیستن و فراموش میشن و هیچ جایگاهی توی عکاسی ندارن.


دیگه واقعا بسه انگار تا خود صبح میتونم بنویسم چون قسمت بعدیش خودش کلی هست باید روش فکر کنم در مورد خویشتن خود. برم دیگه امیدوارم خیلی برداشت های اشتباه نباشه توش.