روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علیه تفسیر» ثبت شده است

1615 : اتمام مقاله : علیه تفسیر


نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


+امروز در چنین زمانه ای به سر می‌بریم : پروژهٔ تفسیر در عمده موارد واپسگرایانه و خفه کننده بوده است. مثل دود و گاز و صنایع سنگینی که آب و هوای شهر را آلوده کرده‌اند، تفسیرهای هنری هم که از هر سو بر سر رویمان میریزند و حساسیت‌مان را مسموم میکنند. در فرهنگی که همین حالا هم معضل کلاسیک اش رشد ناهنجار عقل به بهای تضعیف سرزندگی و توان حسی است، تفسیر همان انتقامی است که عقل از هنر میگیرد.

حتی فراتر از این‌هاست. انتقام عقل از دنیاست. تفسیر کردن یعنی بی‌چیز کردن و تهی‌کردن دنیا ـ برای این که دنیایی سایه گون از معناها بر پا شود . یعنی دنیا را تبدیل کردن به این دنیا. («این دنیا»! انگار دنیای دیگری هم وجود دارد.)

دنیا ، دنیای ما،به حد کافی بی‌چیز و تهی شده است. باید از شر المثنی هایش خلاص شد تا دوباره بتوانیم آن چیزهایی راکه داریم بلا واسطه تر تجربه کنیم.


+ هیچوقت به گوینده اعتماد نکن،به خود ماجرا اعتماد داشته باش! 


+در حال حاضر چیزی که اهمیت دارد بازیابی حواسمان است. باید یاد بگیریم بیشتر ببینیم، بیشتر بشنویم و بیشتر حس کنیم. 

کار ما این نیست که محتوای هرچه بیشتر در اثر هنری کشف کنیم، چه برسد به این که بخواهیم محتوایی جز آنچه در خود اثر وجود دارد از آن بیرون بکشیم. ما وظیفه داریم محتوا را کنار بزنیم تا اصلا خود اثر را ببینیم. 

امروز هدف تمام شرح هایی که از هنر ارائه میکنند این باید باشد که آثار هنری ـ و به قیاس آن ، تجربهٔ خود ما ـ برایمان واقعی تر بشود، نه ساختگی تر. کارکرد نقد هم باید این باشد که نشانمان دهد اثر چطور همین شده که هست ، و حتا نشان بدهد اثر همین شده که هست ، نه این که بگوید معنایش چیست.


خب چیزی که این بار فهمیدم این بود که تفسیر کردن واکنش نشون ندادن نیست. باید واکنش نشون بدیم به خود ماجرا. تحریفش نکرد. و این که تجربه ی ما از اون ماجرا واقعی تر باشه نه ساختگی . معادل براش نیاریم. این که خودش چیه نه این که چه معنی داره و خب با همون بازیابی حواس که باید بییشتر یاد گرفت بیشتر شنید و بیشتر ببینیم و بیشتر حس کنیم اتفاق میفته. 

من دچار اشتباه شده بودم. احساس میکردم هر حرفی بزنم یکی این که معادل میاووردم دوم این که یا حرف نمیزدم که تفسیر نشه . حتی تو ماجرای اخیر. در حالی که واکنش نشون دادن طبیعی. باید یاداوری میشد. 

1614 : مقالهٔ جدید : علیه تفسیر

البته خیلی جدیدم نه قبلا خونده بودمش اما میخوام دوباره بخونم. از کتاب علیه تفسیر ، نوشتهٔ سوزان سانتاگ ، ترجمهٔ  احسان کسانی خواه ، نشر حرفه نویسنده. هم این که واقعا دلم سونتاگ رو میخواد و هم این که اینو میخونم و بعدش کتاب بیماری به مثابه استعاره رو دوباره میخونمش.  از الانم اومدم کتابخونه یه جای دنج نشستم دم پنجره پشتم ستپن اصلا یه حالی که نگو :)))))))  بریم امروزو داشنه باشیم. به یاد یکشنبه ها، یکشنبهٔ دوست داشتنی...

1609 : شاید بیماری

خب اید اینجوری به نظر برسه چقدر راحت دارم برخورد میکنم با این مسئله که دوقطبی یا هرچیز دیگه ای دارم. من راحت برخورد نمیکنم. حقیقت اینه یه خورده دیر تر از اونی که باید رفتم دکتر با تاخیر سه چهار ماهه. ولی دیگه وضعیت جوری شده بود که اذیتم میکرد تمرکز نداشتم و خب حرفه نویسنده کتابی داره از سونتاگ بیماری به مثابه استعاره وایدز. و استعاره هایش ، علیه تفسیر که چند روز پیش یه پستی گذاشته بود اینجا که اصلا همین شد جمع کردم خودمو و گفتم بسه باید درست بشه و این فقط هرچیزی که هست راههایی داره  و تو که نمیخوای تا اخر عمرت حداقل به این شدت عقب بمونی و نتونی کار کنی. خب درگیری بو در مورد دارو خوردن یا هرچی ولی اخرش اصلا یهویی شد. و از قضا از همین الانم میخوام شروع کنم قرصارو . اینقد که استرس کشیدم امروز شاید حالم بهتر بشه. همین واقعا برام نه که مهم نباشه کی هست که دلش بخواد مریض باشه یا مشکلی داشته باشه ولی این فقط یه مریضی و چیز دیگه ای نیست چرا باید گنده اش کنم به قول سونتاگ بعضی چیزارو میشه کنترل کرد به موقع درمان کرد از پیشرفتش جلوگیری کرد. هرچی. ولی باید از راه درست دنبالش بود. منم مثل خیلیای دیگه. اگه برام مهمه تلاش کنم به اینده ام فکر کنم باید دنبال راه حل باشم. من قبلا هم این اتفاق برام افتاده گوشام قبلا گفتم . شاید اگه ادم سه چهار ساله پیش بودم شعورم نمیرسید. و خیلی میترسیدم یا گارد میگرفتم ناراحت میشدم الانم شاید یه ذره یعنی بی تفاوت نیستم واقعا فقط سعی میکنم واقع بینانه نگاه کنم. و خب این هست. چیکار میشه کرد. این مریضی فقط نه انگ نه واکیر داره نه اسیب میزنه به کسی. وادما با ادما متفاوتن. و خب زندگی منم اینجوری توی خیلی چیزا. وای دیگه بهتره برم فقط خواسنم واضح بگم. 

دلم نمیخواد غر عر کنم یا ناله یا شکایت   درو دیوارو بختو چیو چی. یا این دستاویز و بهانه بشه نه هیچی نمیتونه منو بیخیال کنه هرچند الان متوقف. شدم ولی . کم کم دوباره وایمسیتم و حرکت میکنم.



خب فکر‌کنم بار اول نتیجه معکوس داره کلم داره منفجر میشه ولی انگار ان انفجار تو کل بدنم پخش میشه. سردمه و دستو پاهام بی جونو بیون تر میشن ولی در عین حال یه ذره درد میکنن. حس خفنی کیا تجربه اش کردن :دی

خوابم نمیبره شاید فیلم ببینم. درسته چشم درد میکنه اما حواسم پرت میشه


حرفمو پس میگیرم مزخرف اغا من توقع معجزه داتم اما سرم اروم نمیگیره

و چشام که بسته تقریبا دارم تایپ میکنم


دلم میخپاد کلمو از تنم جدا کنم

1412 : فراخوانیِ نابهنگام

خب من این گفتگوی مجله سینما ادبیات شماره ۶۶ با فرشید آذرنگ رو دوباره خوندم. طبق معمول نمیدونم چجوری شروع کنم. خب بزارین از اول بگم که چی شد. خب راستش یسری چیزارو خیلی نصفه میدونستم یا اصلا نمیدونستم. مثل تفاوت امر بیرونی یا امر عمومی با تجربه ی عمومی یا امر عام رو و این که توی عکاسی به چه صورت هست. چه زمانی با امر عام طرفیم چه زمانی با امر عمومی.و این که عکاسا چجوری میشه از کاراشون تشخیص داد و این که به عکاسی مستند فقط میپردازن یا فراتر میرن و کاراشون توی عکاسی هنری جا میگیره. امر عمومی و امر عام رو فکر کنم قبلا یجور دیگه درکش کرده باشم یا خونده باشم. یعنی خب ارتباط دادن اینها به هم و حرفهایی که گفته شده با حرفهای سوزان سونتاگ توی کتاب علیه تفسیر (احسان کیانی خواه، حرفه نویسنده) خیلی مطمئن نیستم ولی خودمم میخوام بفهمم پس مینویسم و مقایسه میکنم که درکش‌برای خودمم راحت بشه.

اینجا یه بخشی در پاسخ به پرسش آقای نوری‌چپی در مورد امر عام و امر عمومی گفتن که :

 «... عمدتا در بحث ما آنجا که به حوزهٔ مفاهیمی مستقل از حضور آنی انسان اشاره میکنیم مثل طبیعت و عدالت و شادی و غم با امرعام طرفیم که حتی برای افراد تارک دنیا هم موضوعیت دارد و آنجا که در نسبت با پدیده ها و وقایعی که به جمع انسان ها مربوط میشود و خصلت رویداد گونه دارند با امر عمومی طرفیم مثل شهر و جنگ و اعتراضات و همان شادی و غم اما در قالب جشن و سرور و سوگواری؛ یعنی ساحتی که در جمع و جماعت محلی از اعراب دارد. بنابراین عکاسان در چارچوب موضوع به امر عمومی میپردازند و در چارچوب محتوا به امر عام. در شکل نخست آن را مستند فرض میگیرم و در شکل دوم مسامحتا آن را هنر. البته با یک ساده سازی این مطلب را عنوان کردم و هنوز از مولفه های دیگر صحبتی در میان نیست. خب وقتی این اتفاق در مثال مورد نظر شما (در پی پاسخ پرسش قبلی این مثال زده شد که جنگ به عنوان یک تجربهٔ عمومی در اثر گرنیکای پیکاسو و سوم ماه مه گویا به شکل متفاوتی نمایش داده شده. این تفاوت نگاه هنرمندا از تجربه های عمومی که به سبک شخصی هنرمندا نزدیک میشه توی اثرشون (خیلی سعی کردم کوتاهش کنم) ) بیفتد دیگر صرفا و اولا امری عمومی نیست بلکه در نهایت امری عام است. یعنی اثر از عمومیت آن اتفاق واقعی خاص برای هم عصرانش ( در اینجا جنگ در یک زمان و مکان مشخص ) فاصله میگیرد و به سمت مفهومی جامع و غیر واقعی ( یعنی بی زمان و مکان) سیر میکند. شاید آن چیزی که گذار از یک امر عمومی نخست به امر عام ثانوی را موجب میشود همان امر شخصی و فردی باشد. 

وقتی وارد ساحت هنری اثر میشوید، دیگر اینها تفکیک پذیر نیست. من به همان میزان میتوانم تجربهٔ گویا را تجربهٔ شخصی او بدانم و اصلا امر عمومی قلمداد نکنم که تجربهٔ پیکاسو را میتوانم عمومی بدانم و اصلا شخصی قلمداد نکنم. چرا که وقتی در سبک و سیاق خاصی در یک دورهٔ حاص کاری صورت میگیرد در واقع وارد نوعی از ساحت عمومی می شود. یعنی اگر یک حوزهٔ عمومی را از دلالت جغرافیایی و سیاسی و از حوزه ی موضوع خارج بکنیم، در حوزه‌ی کلیشه ای فرم و محتوا ممکن است سبک ، جلوه هایی از امر عمومی را تجسم بخشد. یعنی نشانه هایی نمادین و قابل دریافت از یک شی یا اثر. به این اعتبار خلق اثر هنری نوعی گذار از امر عمومی به امر عام و باز به همین قیاس گذار از امر شخصی به امر عام است.»


راستش نمیدونم یعنی میدونم ارتباط دارن این که بگم یا نه اصلا درست فهمیدم یا نه رو شک دارم. سونتاگ توی کتاب علیه تفسیر خب در مورد محتوا، سبک حرف زد و این که محتوارو نباید تفسیر کرد. اون میگفت : « در عمل همهٔ استعاره‌هایی که دربارهٔ سبک به کار میبرند مادهٔ کار را معادل درون میگیرند و سبک را معادل بیرون. در حالی که عکس این استعاره دقیق تر است. مادهٔ کار یا همان موضوع ، در بیرون است. و سبک در درون. همانطور که کوکتو مینویسد : « سبک تزئینی هیچوقت وجود نداشته است. سبک همان  روح است و از بخت بد ما، روحْ فرم جسم را به خود میگیرد.»


بالا رو که بخونین استاد آذرنگ هم میگن که عکاسان باید در چارچوب موضوع به امر عمومی بپردازن و در چارچوب محتوا به امر عام‌‌. و سونتاگم میگه باید ماده کار یا همان موضوع در بیرون و سبک در درون‌ باشه .

 شاید خیلی این ربط دادن من ساده به نظر بیاد ولی اینو میخواستم بگم که این دوتارو بعضی از عکاسا توی کارشون برعکس گرفتن یعنی استاد آذرنگم میگن درستش اینه اینجوری باشه که در چارچوب  موضوع به امر عمومی بپردازن ولی یسریا در چارچوب موضوع به امر عام میپردازن و در چارچوب محتوا به امر عمومی که باید در چارچوب محتوا به امر عام بپردازن.

 خب این متاسفانه اشتباه درک کردن و عکاسی کردن نتیجه اش میشه عکسایی مثل عکس توکلیان که موضوعش مسائل زنانه مثلا مردسالاری محدودیت زنان خرید مثلا کاراهای خونه که خب جدا جدا توی هر عکس متفاوتم هست! در ظاهر پرداخته و محتواش این امر عمومی و کلی زن ایرانی احتمالا که البته باز به نظرم احمقانست چون همه اینجوری نیستن!:/ چیزی رو نشون میده که دیگه شاید عمومیت هم نداشته باشه.و این که سبک کارشون در بیرون با احمقانه نشون دادن موضوع و موضوعشون در درون یعنی ما چیزی رو نمیبینیم توی عکسها که بیرون واقعیشو میبینیم ما توی کارای خیلیا با امر واقعی مواجه نمیشیم چیز ساخته شده است.موضوع مضحک شده. سونتاگ میگه : «شفافیت بالاترین و رهایی بخش‌ترین ارزش در هنرِــ و نقدِ ــ امروزی است. شفافیت یعنی تجربهٔ وضوح و درخشندگی شئ در ذات خودش ، تجربهٔ اشیاء به همان شکلی که هستند. »  توی این کارا هیچ شفافیت و ارزشی وجود نداره. مثلا دختری که دوتا مرغ دستشه یا یه شیشه رو سرش. ما اینجا مسئله ای که باید محتوا باشه رو واضح میبینیم چیزی که باید پنهان باشه چیزی که روح هست و نه جسم وقتی جای این دوتا عوض میشه و اسم سبکم روش میزارن روشون. در واقع سبک دیگه توی‌کارای اینها روح نیست ، ظاهر و جسم اثر هست. اصلا روحی وجود نداره. نمیشه تفکیکی قائل شد همه چی عیان و مشخص هست. و  روحی نیست که فرم جسم رو به خودش بگیره. اون حرف کوکتو اینجا دقیقا سبک تزئینی میشه. در حالی که اصلا سبک تزئینی وجود نداره.« سبک تزئینی هیچوقت وجود نداشته است. سبک همان  روح است و از بخت بد ما، روحْ فرم جسم را به خود میگیرد.» اینجا رواقع نه روحی هست نه سبکی هیچی‌نداره.

 یه جا هم اقای نوری میگن که :« امروز تصنع به قدری در آثار هنرمندان به وجود امده که کارهای آنها به یک جور پیچیدگی های ساختگی نزدیک شده اند ، طوری که در برخورد اول مخاطب را در دریافت معنا معطل نگه دارد و آن را به تاخیر بیندازد.» و این فقط انگار یه چیزی مثل تقلب کردن باشه یعنی در باطن پوچ و تو خالی هستن این کارا. و در‌ادامه هم توضیحات استاد.

 نمیدونم حرفامو باید چجوری بزنم. ولی واقعا خوندین مقایسه کنین که چقدر احمقانه به نظر میاد. در واقع هنر این نیست که تو بیای چیزی که میخوای بگی ‌رو توی ظاهر کارت ، توی واقعیت تغییر بدی و چیزی درست کنی که وجود نداره اتفاق نیفتاده. یا بخوای با استفاده از استعاره ها حرفتو بزنی تا تفسیر بشن و چیزی بگن. مثلا دختری که وایساده و دستش از این دستکشای بوکس حالا نمیدونم اسمش چیه مثلا با این مفهوم و این که مخاطب تفسیر کنه عکس رو بگه خب این یعنی زنی که میجنگه جنگجو قوی و از این دست مسائل. یا مخاطب بگه خب زن ایرانی حالا هر عنوانی که داره مثلا دوتا مرغ دستشه استعاره از کار خونه یا خریده. این که ما تفسیر کنیم واقعا حسن نیست.سونتاگ میگه :« فهمیدن یعنی تفسیر کردن. و تفسیر هم یعنی بازگوکردن آن پدیده و عملا معادلی برایش یافتن.» ما توی این کارا درواقع اثر هنری نمیبینیم فقط معادل هایی ازشو میبینیم احتمالا. معادل هایی میسازیم:/ که تهشم میبینی اون معادل هم در بیرون حقیقت نداره . هنر اینه که تو اون چیزی که واقعا هست رو سراغش بری و مخاطب درگیر بشه‌ فکر کنه اصلا معلوم باشه یعنی چی‌ میخوام اینو بگم بعد هزار تا بلا روی واقعیت بیاری نتیجه یه شی و تصویر مصنوعی بشه و اسم اثر هنری هم بزاری روش. همه جا هم نشون بدی و ملت فکر‌کنن زن تو ایران یه همچین مشخصه هایی داره و کف بزنن و به نظرم چیزی جز منفعت طلبی توش پیدا نمیشه.  در صورتی‌که تو‌این زمونه اصلا همچین چیزی صحت نداره و خب همون حرف اول که نوشتم از گفتگو که موضوع از واقعیت و بیرون نیست واقعی نیست. محتوا هم جای این که درونی باشه بیرون به شکل نشانه یا نمادی برای تفسیر. حقیقت اینه من بابامم به عنوان یه مرد از این کارا میکنه :/ میشه مثلا مردارو بیام با چمیدونم اچارو لاستیکو عرق کردنو در حال کار بیرون یا بالش زیر سر در حال استراحت توی خونه و نمیدونم مشخصه ها چیه ولی نشون بدم بگم مرد ایرانی در جامعه ما. مردا مثلا باید کار کنن برای خرج زندگی در حقشون ظلم میشه:/ سوالی که برام پیش میاد چرا زن؟ چرا این موضوع! بگذریم. با این وضعیت این حرف سونتاگ عجیب به دردمون میخوره که عملیش کنیم : «امروز در چنین زمانه‌ای به سر می‌بریم: پروژه‌ی تفسیر در عمدهٔ موارد واپسگرانه و خفه کننده بوده است. مثل دود و گاز خودروها و صنایع سنگینی که آب و هوای شهر را آلوده کرده اند، تفسیر های هنری هم که از هر سو بر سر و رویمان میریزند حساسیت‌مان را مسموم میکنند. در فرهنگی که همین حالا هم معضل کلاسیک‌اش رشد ناهنجار عقل به بهای تضعیف سرزندگی و توان حسی است، تفسیر همان انتقامی است که عقل از هنر میگیرد. 

حتا فراتر از این‌هاست. انتقام عقل از دنیاست. تفسیر کردن یعنی بی‌چیز کردن و تهی کردن دنیا ــ برای این که دنیایی سایه‌گون از معناها  برپا شود. یعنی دنیا را تبدیل کردن به این دنیا. (« این دنیا!» انگار دنیای دیگری هم وجود دارد. )
دنیا، دنیای ما، به حد کافی بی‌چیز و تهی شده است. باید از شرِ المثنی‌هایش خلاص شد تا دوباره بتوانیم آن چیزهایی را که داریم بلا واسطه‌تر تجربه کنیم. »


بعضیا هم هستن نیومدن عجیب غریب کنن اومدن یه اتفاق یه موضوع رو همونجوری به تصویر کشیدن. مثلا کارای صدیقی. موضوع مهاجرت رو نشون داده اخرین روز اخرین عکس بعد وایسادن اشخاص چمدون بدست که دارن میرن عکاسی شده. چمدون استعاره از سفر و مهاجرت. اینجا خب باز حرفایی که توی این گفتگو هست و استاد توضیح دادن که تجربهٔ زیسته‌ای صورت نگرفته یا برداشت اکثریت ازش اشتباه بوده. این در واقع همون تجربه زندگی. یه تجربه رو هی عکاسی کرده. تجربه واقعیت توی ادمای مختلف چمدونای مختلف. جاهای مختلف ولی در واقع همه تکراری. همه ادمهایی کنار چمدون که مثلا دارن میرن و مهاجرت میکنن. همه شون یک چیزن که تکرار شدن. حرف بیشتری نداره خیلی واضح نشون داده شده. معنا ومحتوایی نداره. ادم توی اون چیزی که عیان میمونه. امر عمومی هیچ امر عامی به نظر من نیست.

اینجا توی گفتگو نوشته که « دسته ای از آثار هنری هم هستند که اتفاقا موضوع را از واقعیت میگیرند. واکنش هم نشان میدهند اما محتوا و معنا و تجربهٔ زیسته را نه از واقعیت بلکه از آثار هنری دیگر میگیرند. »

تجربه زیسته اینجور که اینجا نوشته اینجوری نیست که ما بیام از چیزی که عینن توی واقعیت اتفاق میفته عکس بگیریم این میشه تجربه ی زندگی. میگن که همه ی ما اتفاقات بد برامون میفته اگه صد سالم از این اتفاقا عینن عکاسی کنیم چیزی ازش در نمیاد تجربه زیسته ای صورت نمیگیره فقط ما حرف زدیم. «بیان ملزومات طاقت فرستی خودش را دارد.» ... « تجربهٔ زیسته یعنی شرح حضور اثرات و پیامد های کلی و همه جانبه حال و احوالات نفس و فهم فرد از نحوه حضورش در نسبت با دیگران و اعیان. پیوند تجربه زیسته با اثر هنری در اینجاست، از این آگاهی به نفس و تامل در نفس. آثاری که صرفا یا تقریبا به طور کل رو به بیرون دارند این رابطه را با تجربه زیسته از دست میدهند.»

یعنی اکه بخوام این مثال مهاجرت رو بزنم برای این که تجربه زیسته وجود داشته باشه اصلا لازم نیست ادما کنار چمدون عکاسی بشن. فکر‌کنم این موضوع توی نشست آیدین رحیمی پور آزاد هم گفته شد کسی که از پلاسکو عکاسی کرده بود.


فکر‌میکنم کافیه خیلی طولانی شد خیلی ویت نشستم پاش. برای خودمم جا افتاد یسری چیزا. نوشتم کمک میکنه خودمم بفهمم و درک کنم مطلب رو. 


+نگاهی دوباره به نوشته‌هایی مربوط به سی‌ و اندی سال پیش کار سودمندی نیست. انرژی درونی منِ نویسنده همیشه وادارم کرده نگاهی رو به جلو داشته باشم ، حس کنم هنوز اول راهم، واقعا اول راه ، همین حالا، واین باعث میشود فکر دوباره به نویسنده‌ای که آن موقع ها به معنای واقع کلمه تازه کار بوده به سختی در حوصله‌ام بگنجد. 


+آزادی‌هایی که من جانبشان را میگرفتم، شور و شررهایی که من خواهانشان بودم، آن موقع ــ البته هنوز هم ــ به نظرم کاملا سنتی می‌آمدن.  خودم را جنگجویی نوپا میدیدم در نبردی بسیار دیرینه: علیه هنر ستیزی، علیه فرومایگی و بی‌تفاوتی اخلاقی و زیباشناختی. ...

... این دو شهر ، نیویورک و پاریس ، دقیقا همانطوری بود که تصورش را میکردم ــ سرشار از اکتشاف‌ها و الهام‌ها و حس ممکن بودن. از خود گذشتگی و جسارت و فروشی نبودنِ هنرمندانی که آثارشان برایم اهمیت داشت به نظرم درست همانطور می‌آمد که باید باشد. دیگر برایم عادی شده بود که هر ماه شاهد شاهکارهای تازه‌ای باشم ــ بیشتر از همه هم در حیطهٔ فیلم و باله، اما غیر از آن در دنیای تئاترهای حاشیه‌ای و جنبی، در گالری‌ها و فضاهای هنری سرهم بندی شده، در نوشته‌های بعضی از شاعران و نویسندگان دیگری که نثرشان به سادگی قابل دسته بندی نبود. شاید سوار بر موجی بودم. فکر میکردم پرواز میکنم، دورنمایی از اوضاع را در نظر دارم و گاهی اوقات هم فرود می‌آیم تا به وقایع نزدیک‌تر باشم.



خوشبحااااالش دلم خواست. اینجا کلا انگار برعکسِ شاید هیچوقت اینجوری نبوده :(((( یعنی شاید الان حتی اونجا هم همینجوری باشه و خب شاید اینجا کلا همه چی داغون تر به نظر بیاد.البته خودشم میگه که تموم شد اون دوران انگار حکم آرمانشهر رو داشته.

کتاب تموم شد با متنی که سونتاگ سی سال. بعد نوشته و من واقعا دلم میخواد لغت به لغت رو اینجا بنویسم چون لغت به لغت رو انگار که بخوام تو ذهنم تتو کنم. یه همچین حالتی. اینقدر که دوسش دارم باور نمیکنین. خب میدونم خیلی طول کشید خوندن این کتاب انگار یه زندگی بود. اینقدر که ازش یاد گرفتم الان یادم نیست انگار گیج میشم ولی اون ادم قبل این کتاب نیستم دلم نمیخواست تموم بشه. خب اینارو میخواستم تهش بگم میگم دلم میخواد همه چیزایی که گفته رو بنویسم. با این کتاب و کلا از خودش انگار که یه سبگ زندگی رو یاد گرفته باشم. اون علاقه ای که داشت اون نگاهش اون دنبال کردن همه چیز انگار دیدن جهان چیزایی که اتفاق میافته از همه جا اون اینقدر دانش گسترده‌اش کتابها فیلمها تئاترها همه چی ههمه چی اون عطشش برای یادگیری این که همیشه خودشو اول راه میدیده این که به جلو میخواست بره اون هدفش برای جنگجو بود علیه هنر ستیزی علیه فرومایگی و بیتفاوتی اخلاقی و غیره. خب واقعا دلم میخواست اون دوره ای که بوده اون تجربیاتی که داشته رو تجربه کنم تمام چیزایی که بالا ازش نقل کردمو. با این حال خیلی ها همزمان شاید باهاش بودن اما خب این خودش بود که اینقدر همه جیز رو انگار فوق العاده کرده باشه یا نمیدونم خودشم بخشی از اون جریان بود یعنی انگار من الان مثلا بخوام فکر کنم اگه نبود سونتاگ نامی خیلی همه چی به نظر بلنگه :دی نمیدونم اصلا چی دارام میگم فقط این که هووف دلم نمیخواست تموم شه البته که قطعا بازم میخونم ولی تجربه اولین بار یجور دیگست. من با چیزی روبرو شدم انگار شاید اصلا درکی نداشتم تا قبلش ازش یعنی فقط با چیزی روبرو نشدم انگار با یه جهان روبرو شده باشم نگاهم باز شد به واسطه این نوشته ها که باید دید چیزای دیگم. تجربه کرد. منی که خب خیلی اول راهم و خب این یه هفته هم شاید هی امیدوار میشدم هی نا امید از همه چی از خودم از تواناییهام اما الان انگار به حرفاش واقعا احتیاج داشتم که فکر کنم به چیزایی که حوندم به خودم جایگاهم به این که دوست دارم تجربه کنم ببینم فکر کنم گوش کنم حس کنم بفهمم بخونم همه چی همه چی. انگار وقتی این دنیا این جهان این فکرا رو میکنی یعنی کلا یه دید وسیعی بهت دست میده که کهم نیت که چی هستی یعنی حتی هر سختی هر بیماری هر مشکلی که درونت داری در برابر کل اینها این بزرگی خیلی حقیر میاد و خیلی احمقانست از همه اینا بگذری مولا به خاطر چیزی که یه نقص کوچیک یه بیماری که دستی توش نداشتی. نمیدونم چجوری بگم  ولی احساس میکنم گذشتن از همه اینا انگار ابلهانه باشه. جا خالی کردن باشه هیچ ربطی نداره خیلی کوچیک و حقیر میاد.مثلا کم شنیدن گوشم یا بیمتری اسکیزوفرنی دوقطبی هرچی اگه باشه انگار هیچی باشه.

 بگذریم خیلی توی ذهنم ترتیبی ندارم که دقیق چی بگم انگار تموم شدنش هضم نشده باشه برام. برای من واقعا تجربه دنیایی بود و طول کشیدنشم واسه همین بود میدونم مسخره میاد ولی وقتی پشت هم میخوندم انگار بیشتر از ظرفیتم میشد نمیفهمیدم گیج میشدم یه همچین حالتی :دی. دلم میخواد مثلش بشم. و شاید دوست داشتنش برا همین من از این ادم از همه چیش خوشم میاد انگار تموم شدن این کتاب مثل این باشه یه ترم کلاس باهاش تموم کرده باشم و فعلا قرار باشه تموم بشه دقیقا یه حسی مثل غصه ای که برای تموم شدن کلاس استادم خوردم. چقدر دوسش داشتم چقدر دوسش دارم این آدمو. منو با دنیایی آشنا کرد. دنیایی که انگار ندونم وحود داره انگار اگه اون نبود اگه اون نبود چقدر عذاب آور میشد همه چیز چقدر دنیا کسل کننده ت میومد تا قبل از کلاسهاش.اون حتی قبل از سونتاگ هست برام اولین نفر. چقدر خوب چقدر دلم تنگ شده. در واقع همه جی از استادم شروع شد دیدن من روبرو شدنم با یه جهان فوقالعاده اونم مثل سونتاگ حتی بهتر خیلی بهتر حیف. دلم میخواد فرصتی میشد دوباره همونجوری یاد میگرفتم.اما نه با عقب برگشتن. کاش میشد الان دوره ای میشد انگار انقلابی انفاق میافتاد یه تکونی میخورد توی هنر توی عکاسی توی همه چی زنده میشد به قول سونتاگ : چقدر دلم میخواهد قدری از آن جسارت ، آن خوش بینی، آن بیزاری از تجارت و معامله گری هنوز در وجود آدم ها مانده بود. 

واقعا منم دلم میخواد قبلا هم گفته بودم از معامله گری خوشم نمیادا. اصلا من برا این دوره نیستم :دی من دیر رسیدم خیلی دیر کلا این یکی بیشوخی. حداقل الان اینجوری فکر میکنم شاید بعدا بفهمم به موقع بوده. ولی باید غصه بخورم فکر کنم. اما مهم اینه من از خودم شروع میکنم. دلم میخواد خودم حتی عجیب غریب اینجوری باشم. حتی اگه کسی درکی از دنیام نداشته باشه. یکی شاید شبیه ادمهایی که دوست دارم. 




سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده





1226 : همین سردی، دردی عظیم را در احاطه میگیرد و مهارش میکند...

حقیقتش اینه واقعا به مردن فکر کردم‌‌ اما خب به این نتیجه رسیدم فعلا نمیخوام خودکشی کنم. با تمام اتفاقات بد فکر کنم رسما یه شکست عشقی هم خوردم عشقی که بود با معشوقی که نبود :/ مسخره به نظر میاد اما واقعی ضربه‌اش وحشتناک بود اما انگار کلا توقعی ندارم. چیزای بدتری هم هست یت شعار نیست تو زندگی‌من کلا توی نفس زندگیم :/ اه احساس درد و بی حسی میکنم توی دستام و پاهام انگار جون داره ازشون کشیده میشه.چند وقت فولیک اسیدو قطع کردم مثلا گفت واسه کم خونی اما خیلی وقت که داشتم میخوردم دریغ از تغییر یعنی احساس کردم بیشتر دارم خون از دست میدم با خوردنشون ! :/ برگردیم به قبل بی تعارف فکر‌کردم خودمو بکشم یا نه یعنی خواستم پیش خودم گفتم راحت میشی. همین که از این دنیا میری اون دنیا حتی اگه بر فرض دردی هم باشه همین تنوع دنیا خودش تنوعی میشه. انگار نقطه سر خط بشه یه جونی داری. اما بعد دیدم یه ساپیسمی هم تو وجودم هست همون پافشاری توی موضوعاتم که دلش میخواد همین جوری به سبک خودش با درد زندگی‌ کنه. اخه داستان من داستان امروزو دیروز نی که یه جریان به هم پیوسته است انگار از اول. در نتیجه دلم میخواد راحت بیشتر به روش خودم بشه اصلا به درک که همه چی اینجوری. اصل هیچکس نباشه خودم باشمو خودم با توهماتم خیلیم شیک و مجلسی :دی بعدم این که دلیل دیگه ای هم که داشت همینجوری استوری های اینستارو دیدم یکی دوماه ترکیه بود دشت هم هی اینور اونو ر مام گفتیم خب مسافرت دیگه بعذ حالا اومده اینجا دوباره اینور اونور خسته نمیشن از این همه بیرون بودن ؟ بیرون از خودشون بودن. هی عکس از استایلو لباسو. اصلا اینارو کیبینم به خودم امیدوار میشم احساس میکنم هرچی هم که باشم خودمو دوست دارم حتی اگه نتونم کاری انجام بدم :/ دستم درد گرفته دیگه نمیتونم تایپ کنم. اهان اینم بگم برم بخش بعدی رو هم که در مورد فیلم موریل رنه بود خوندم. عنوان از همونِ. هی ذهنم پرید هی نگاه کردم کی تموم میشه تند خوندم نپره لعنتی تمرکز داشته باشم. تموم شد انگار از زندان ازاد شده باشم اتفاقا خیلیم خوب فهمیدم. بخش آخرشم بخونمو تا فرد خلاس ریلکس بشینم فصل آخرو بخونم. دلم یه رمان میخواد یه کتاب هیجانی تند یه چیزی که درگیرم کنه نه که این اینجوری نباشه ها ولی رمان نیست سیر نمیکنه نمیدونم به هر حال. یه همچین چیزی.


اهان یه چی دیگم جلومو گرفته عکس سوزان سونتاگو گذاشتم بک گوشیم همچین دلبرن اصلا دلم نمیاد بمیرم :دی حیف نیست این همه پافشاری و انگیزه برای زندگی از بین بره :دی

1218 : تخیل فاجعه

خب بخش جدیدی که از فصل چهار شروع کردم اسمش تخیل فاجعه است. سونتاگ در مورد فیلمهای علمی تخلی نوشته. خیلی خوندنش برام جالب برای این که یه مدتی فقط دلم میخواست و فقط از این فیلم و سریالا میدیدم. طاقت دیدنشو داشتم یجورایی هضم اتفاقات واقعی تلخ برام توی اون دوره از زندگیم سخت بود. شاید ۱۵ سالگی به بعد. فیلمای هری پاتر گرگ و میش سریال خاطرات خون آشام یه سریالم بود اسمش وانس بود فکر کنم. مردگان متحرکم دیدم البته همه اینا تا چند فصل بعدش ول کردم و الانم عمرا حاضر بشم عمرمو بزارم براشون. اون موقع دلم میخواست فرار کنم. دنبال دنیایی جدا از جایی که زندگی میکردم بودم برام مهم نبود اتفاقات بد بیفته نه که ناراحت نشم. ولی همزاد پنداری نمیکردم اما فقط میدونستم واقعی نیست. از این جدا شدن و غرق شدن توی زندگی‌لذت میبردم. ولی در عوض اصلا دیدن فیلم و سریالای واقعی رو نداشتم هموزم شاید ندارم یعنی از همون بچگیا. یادمه خیلی کوچیک بودم شاید سه چهار ساله یه سریال نشون میداد پلیس داشت توش بعد حالا فیلم بودا میخوام بگم اینقدر بی جنبه بودم رفتم قایم شدم پشت دیوار انگار یارو میخواد منو بزنه :/ :دی حتی بزرگ تر‌که شدم خوندن رمان هایی که تهش نااحت کننده بودو دوست نداشتم. تا دو سه سال پیش که به واسطه استاد فهمیدم اشتباست این طرز تفکر. 

حالا الان اصلا نمیتونم و برام خنده دار میاد مثلا کسی مثل سونتاگ نشسته باشه همچین فیلمایی دیده باشه خیلی خوب دسته بندیشون کرده اولش برام جالب بود. اما خب ادم چیزایی رو تجربه میکنه انگار که هیچوقت ممکن تجربه نکنه. من این بخششو دوست دارم هنوز مثل یه سرگرمی. 


+ فیلم های علمی تخیلی قطعا در مقایسه با رمان‌های این ژانر برتری‌های منحصر به فردی دارند که یکی از آنها بازنمایی بلاواسطهٔ پدیده‌های خارق‌العاده است... طبیعتا فیلم ها هم درست همان جایی که نقطهٔ قوت رمان‌های علمی تخیلی است، ضعف دارند ــ یعنی در حیطهٔ علم. ولی همین فیلم ها به جای یک ورزش فکری میتوانند چیزی را در اختیارمان قرار بدهند که از عهدهٔ رمان خارج است ــ ارائه تصویری حس بر انگیز از تمام جزئیات. در فیلم ها از طریق تصاویر و صداها، نه واژه‌هایی که باید به واسطهٔ قوهٔ تخیل ترجمه بشوند، میتوانی در فانتزی مرگ خودت و فراتر از آن ، مرگ شهرها و نابودی کل بشریت حضور داشته باشی. 


+ واقعیت تاریخی مدرن باعث شده خیال فاجعه بسیار بیشتر از پیش وسعت پیدا کند و قهرمان داستان‌ها ــ شاید بنا به ماهیت همان چیزی که بر سرشان می‌آید ــ دیگر آنقدر ها‌ هم معصوم به نظر نیایند. جذابیت فانتزی وار چنین فاجعهٔ عمومیت یافته‌ای در این است که آدم را از قید و اجبارهای عادی خلاص میکند.


+ فیلم های علمی تخیلی یکی از ناب ترین فرم‌های صحنه‌واره یا تماشا‌واره‌اند؛ به این معنی که به ندرت پیش می‌آید که با تماشایشان با احساسات کسی دخیل باشیم. 


+ فیلم‌های علمی تخیلی به شدت اخلاق‌گرا هستند. 


خب خیلی وقت این بخشم تموم کردم. فقط یه ذره دیگه مونده تموم بشه اما نمیدونم چرا اصلا دیگه حوصله ندارم. میدونم اگه بخونم راحت این فصلم تموم میشه ولی. نمیدونم چم شد. اصلا دلم میخواد گریه کنم :(((((


بیخیال شاید باید حواسمو پرت کنم. اما به چی. حوصله هیچی رو ندارم. اصلا حالم خوب نیست. گشنم اما میلم به هیچی نمیره :(((( فقط دلم میخواد گریه کنم که اونم نمیاد :/ میخواستم برم پیاده روی ولی انگار بدنم حال نداشته باشه دستو پام خسته ان :دی 

1214 : سخن عشق را هیچ‌وقت نمیشنویم!

علیه تفسیر، نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی‌خواه، نشر حرفه‌نویسنده



+ فیلم های گذار دربارهٔ ایده ها هستند، در بهترین و ناب‌ترین و پیچیده‌ترین معنایی که یک اثر هنری بتواند «دربارهٔ» ایده‌ها باشد. 


+ وقت عمل کردن دیگه گذشته. من بزرگ تر و پخته‌تر شده‌م. حالا وقت تأمل کردنه. 


+ وقتی از چهرهٔ یک نفر عکس میگیری یعنی از روح پشت اون چهره عکس گرفتی. عکاسی حقیقته. سینما هم حقیقتیه بیست و چهار بار در ثانیه. (یاد حرف بالزاک افتادم در مورد عکاسی از خودش )


و البته یاد این که از بعد پایان نامه تو مخم بود عکس یادگاری تهشو چاپ کنم. یه قاب مروارید برای تولد خریده بود میخوام عکس خودمو استادمو بزارم توش. به نظرم هر بار نگاهش کنم یادم میاد که چقدر سخت کار کردم. نباید فراموش کنم که چقدر برام زحمت کشید چقدر ازش یاد‌گرفتم. به خصوص الان که انگار فقط کافیه که دست بکشم. باید یادم بمونه. یه عکس دیگه ای هم هست که باید چاپش کنم. بزنم سقف تختم یعنی وقتی میخوابم روبروم. که ببینمش و فکر‌کنم بهش. 


+ ناما میپرسد چرا آدم نمیتواند بدون واژه ها زندگی کند؛ پرن در جوابش میگوید چون حرف زدن همان فکر کردن است و فکر کردن همان حرف زدن ، بدون فکر کردن هم نمیشود زندگی‌ کرد. مسئله این نیست که صحبت بکنی یا نکنی، مسئله خوب صحبت کردن است. خوب صحبت کردن هم یک جور ریاضت زاهدانه میطلبد، یک جور وارستگی. اول باید بفهمی که هیچوقت نمیشود صاف و سر راست به حقیقت رسید. باید خطا هم کرد.


+ گدار اولین کار گردانی است که کاملا فهمیده که برای پرداختن جدی به ایده‌ها باید زبان سینمایی تازه‌ای هم برای بیان آن‌ها خلق کرد. 


1209 : سبک روحانی در فیلم‌های روبر برسون


علیه تفسیر، نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی‌خواه، نشر حرفه‌نویسنده


بعضی از هنرها مستقیما به دنبا برانگیختن احساسات هستند؛ بعضی از هنرها از رهگذر عقل و هوش احساسات را جذب خودشان میکنند. هنری هست که لازمه‌اش، نتیجه‌اش همدلی است. هنری هست که فاصله‌ای به وجود میآورد، تاملی بر می‌انگیزد. 

آثار بزرگ و هنریِ تأمل برانگیز سرد و بی روح نیستند. میتوانند بیننده را به عرش ببرند، تصاویری را نشانش بدهند که مبهوت شود، به گریه بی‌افتد. اما قدرت عاطفی این آثار با واسطه اعمال میشود. کششی که به سمت درگیری عاطفی وجود دارد با مولفه‌هایی در اثر به توازن میرسد که فاصله و بیطرفی و بیتفاوتی ایجاد میکند. درگیری عاطفی همیشه، کم و بیش به تعویق می‌افتد. 

این تقابل را میشود بر حسب تکنیک‌ها یا ابزارها ــ حتی ایده‌ها ــ شرح داد. البته قطعا حساسیت خود هنرمند در نهایت تعیین کننده است. برشت وقتی از «تاثیر بیگانه‌سازی» صحبت میکند در واقع جانب یک هنر تامل بر انگیز و فارغ از احساس را میگیرد. 


+ در عرصه فیلمسازی، روبر برسون استاد اسلوب های تأمل بر انگیز است. 

+ جایگاه برسون به این دلیل هیچوقت متناسب با شایستگی‌هایش نبوده که سنت هنری‌اش را اصلا خوب درک نکرده‌اند، یعنی همان سنت تامل برانگیزی یا ژرف نگری. 

+مفاهیم عموما پذیرفته شده‌ای که راجع به انواع طبایع در هنر وجود دارد همه کوته فکرانه است. 

وااای دلم میخواد کل این فصل رو براتون بنویسم انا حیف که خیلی زمان میگیره. خیلی وقت میخوام از روبر برسون فیلم ببینما یه دونه هم با لپ تاپم دان کرده بودم اما زیرنویس نداشت. حالا دوباره نتم درست بشه میرم سراغش. انگار میخونمم بیشتر ازش میدونم باید دیدن فیلماش لذت بخش تر باشه. 

+ در هنر تأمل برانگیز، فرم اثر به شکل برجسته ای حضورش را به رخ میکشد.

آگاهی بیننده از فرم، یا عواطف اورا در فاصله‌ای دور قرار میدهد یا این که شتابشان را میگیرد. چون بنا به میزانی که از فرم یک اثر هنری آگاهی داشته باشیم ، احساساتمام تقریبا کنار میروند؛ عواطف‌مان دیگر آن واکنششان در زندگی واقعی را ندارند. 

آگاهی از فرم همزمان دو کار انجام میدهد: لذتی حسی به بیننده میدهد که فارغ از محتوا است، و ضمنن تشویقش میکند به این که عقل و هوشش را به کار بی‌اندازد. 


+ هنر تآمل برانگیز هنری است که، در عمل، قاعدهٔ خاصی را به بیننده تحمیل میکند در نتیجه کسب بیدردسر لذت را به تعویق می‌اندازد. حتی کسالت هم میتواند مُجازی بر این قاعده باشد.

+ فاصله عاطفی خاص فیلم‌های برسون گویا به دلیلی کاملا متفاوت حضور دارد : چون هر نوع همذات پنداری عمیق با شخصیت ها، نابجاست و ناشایست ـ در حکم توهینی است به رمز و رازی  که همان کنش انسانی و ضمیر انسان باشد.


+ تلقی او(برسون) از فرم، بیش از هرچیز ، فرم متمایزی از روایت است. برسون فیلم را نه یک تجربه ی تجسمی ، بلکه تجربه‌ای روایی میداند  

+ سینما در حالت آرمانی به یک زبان تبدیل خواهد شد.

+ منظورم از زبان همان فرمی است که در آن و به‌واسطه‌ی آن هنرمند بتواند اندیه‌هایش را، هرچقدر هم‌که انتزاعی باشند ، بیان کند، یا دلمشغولی هایش را‌به آن ترجمه کند، درست مثل یک مقاله یا یک رمان... فیلم رفته رفته خودش را از قید تصویر صرف و از قید قصه و حکایت فوری و عینی رها میکند ؛ آن وقت ابزاری میود که مثل کلام مکتوب انعطاف پذیر و پر ظرافت است... (الکساندر آستروک)


چقدر عجیب شاید به نظر برسه برسون. یا شاید برشت که هی مثالی هست براش. این که مدام سعی میکرده از درگیری عاطفی جلوگیری کنه چه بیننده چه حتی بازیگر. کاری میکرده که بیننده توی درکش وقفه بیفته جوری که نتون همذات پنداری کنه و یک فاصله ای باشه حالا هم که دارم میخونم درگیری عاطفی ای که ناشی از بازیِ بیانگرِ هنرپیشه ها بود رد میکرده مثل برشت که از بازیگرا میخواست نقششونو گزارش بدن نه اسن که توش غرق بشن و نه این که انگار خود اون نقشن. برسون و برشت توی این زمینه یکی هستن کلا با همذات پنداری میونه خوبی ندارن چون انگار باعث میشه درست متوجه نشن  فیلم یا تئاتر جریانش چیه تا وقتی که با فاصله هستن و همه چیزو میبینن. برسون برای این که به نتیجه ای که میخواد برسه از بازیگرای غیر حرفه ای استفاده میکرده برای نقش های اول فیلم هاش. 

البته سونتاگ میگه دلایل برسون و برش برای این کاری که میکنن باهم فرق میکنه و بعدم که توضیح میده. چقدر خفن. چقدر سنگین. دارم فکر میکنم دیدن همیچین فیلمایی چطوری میتون باشه. خب من معمولا همینجوریم حوصله ام سر میره فیلم میبینم یعنی ام این که درگیزی عاطفی نداشته بوده باشم یادم نمیاد . 

حالا اینارو دارم میخونم درم فکر میکنم چجوری با چه اعتماد بنفسی دبیرستانی بودم میشستم سریال خاطرات خون آشام میدیدم :/ نه واقعا دلیلم چی بوده :دی واقعا خجالت آوره. چقدر مزخرف به نظر میان. الان حاضر نیستم دیگه یک قسمتشم تکرار کنم یا وقتمو واسه این سریالا بزارم -____-


+ در هر فیلم هر نما به یک کلمه میماند، که به خودی خود معنایی ندارد، یا این که برعکس، آنقدر معناهایش متعدد است که عملا باعث شده بی معنا باشد. اما در یک شعر ، هر واژه به واسطهٔ رابطه ای که با واژه‌های اطرافش برقرار میکند دگرگون میشود و معنای دقیق و یگانه‌ای به خود میگیرد: به همین ترتیب هم تک تک نماهای هر فیلم به واسطه بافتی که در آن قرار گرفته‌اند معنادار میشوند، و هر نما معنای نمای قبل را دستخوش تغییراتی میکند تا این که در آخرین نما به یک نمای تام و تمام میرسیم که طور دیگری نمیشود بیانش کرد. بازیگری هیچ محلی از اعراب ندارد و فقط دست و پاگیر میشود. تنها در صورتی میتوان فیلم ساخت که ارادهٔ افراد حاضر در آن نادیده گرفته شود؛. در صورتی که تنها خود این ادم ها در فیلم باشند، نه اعمال و رفتارشان. (روبر برسون)


اقا فکر کنم بسه دیگه خیلی قسمت ازش نوشتم میترسم ناشر بره ازم شکایت کنه! :/ :دی دیگه کل کتاب رو که نباید بنویسم. ولی خیلی خفن خدایی بخونین. 

1205 : اتمام فصل سوم. مارا و ساد...


علیه تفسیر، نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی‌خواه، نشر حرفه‌نویسنده


+ جنون مقتدرانه ترین و حس برانگیزترین نوع تئاتر گونگی را نشان میدهد. 

+ جنون تبدیل میشود به ممتازترین و اصیل‌ترین استعاره برای شورمندی؛ یا معادلش در این موقعیت، یعنی سر حد منطقی هرگونه احساس نیرومندی.

آرام بودن به این معناست که موقعیت واقعی‌ات را درک نکرده ای.

+ در حقیقت فقط بعضی از آثار تئاتر را میشود در وهلهٔ اول آثاری ادبی در نظر گرفت، بقیه این طور نیستند. 

+ گذشته از تئاتر دیالوگ (تئاتر زبان) که در آن اولویت با متن است، یک نوع تئاتر هم به حواس تعلق دارد. اولی را میشود نمایش نامید و دومی را اثر تئاتری. 

+ «ما به کنش حقیقی نیاز داریم، منتها بدون پیامدهای عملی.کنش تئاتر در سطح اجتماعی بروز و ظهور نمیکند چه رسد در سطح اخلاقی و روانشناختی... این لجاجتی که به خرج میدهند تا شخصیت ها را وادارند دربارهٔ احساسات و شورها و میل ها و تمناهای خودشان به سبک و سیاقی کاملا روانشناختی صحبت کنند، طوری که گویا با هر واژه باید به جبران حرکات و اداهای بی شماری بیاید ، باعث شده تا... تئاتر علت وجودی حقیقی‌اش را از دست بدهد. (آرتو)»


+ دغدغهٔ جنون در هنر امروز معمولا بازتابی از میل عبور به آن سوی مرزهای روان‌شناسی است. نمایشنامه نویسانی چون پیراندلو،ژنه ، بکت، یونسکو از طریق بازنمایی شخصیت هایی که رفتار یا سبک و سیاق گفتاری پریشان حالی دارند، دیگر ضرورتی نمی‌بینند که این شخصیت ها شرح منطقی و قابل اعتمادی از انگیزه‌های خودرا در اعمالشان مجسم کنند یا در گفته هایشان به بیان بیاورند. بازنمایی نمایشی با رهایی از قید و بند محدودیت هایی که آرتو « ترسیم روانشناختی و دیالوگی فرد » مینامد، پذیرای سطوحی از تجربه میشود که حماسی ترند، فانتزی غنی‌تری در آنها دیده میشود و جنبهٔ فلسفی بیشتری دارند. البته مسلم است که این نکته فقط به حوزهٔ نمایش منحصر نمی‌شود. دستمایه‌کردن هنری رفتار «جنون‌آمیز» حالا دیگر راهبرد کم و بیش کلاسیک هنرمندان مدرنی است که چشم به فراسوی مرزهای «رئالیسم» سنتی، یا همان روانشناسی، دارند.


+ به عواطف فراشخصی شدیدی توجه دارد که در دل شخصیت‌ها نهفته است. او یک نوع تجربهٔ نیابتی را تدارک دیده... .

+ اما ساد و مارا هردو دیوانه‌اند، هریک به راه و رسم متفاوت!

+ ایده‌ها کاربرد دیگری هم در هنر دارند که نباید از آن غافل شد: نقش‌شان در تحریک حواس.

+ هر چیزی که کنش دارد چهره ای است از قساوت. (آرتو)


از اینجوری بودنم متنفرم از اینکه انگار باید درد بکشم تا بتونم کار کنم تا آدم باشم. 

این فصل هم تموم شد.