روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عبدالله کوثری» ثبت شده است

1539 : اونوره دو بالزاک

ساعت شش شد. هفت فصل از بخش اول رو خوندم. اصل. نمیتونم توضیف کنم چی شد. باورم نمیشه دارم در مورد یه شخصیت واقعی میخونم. هرچند که به صورت داستانی نوشته شده و رمان نیست یعنی این که تو فکر‌کنی مثلا داری داستان میخونی. هووف نمیدونم چجوری بگم. بالزاک ۲۵ ساله شد و هنوز چیزی که باید رو انجام نداده.

خب این که چی شد رفت سمت ادبیات رو فهمیدم خانواده اش درکشون. بالاغیرتا وقتی میخوندم دیدم خب نباید اینقدر به وضعیتی که دارم غر بزنم. ظاهرا همه از این داستانا تجربه کنن. اما خب بالزاک برای دو سه قرن پیش و وضعیتی که من دارم انگار مال دو سه قرن قبل از بالزاک :/ حداقل البته ! نه از نظر تکنولوژی ها از نظر ذهنی. این چندمین نفر که میبینم از بچگی‌خوندنو شر‌ع میکنه؟ نقطه ی اشتراک همه خوندن کتاب خوندن کتاب خوندن. هرچند که خوندن شاید فقط کافی نباشه اما خب. به نظر میاد من خیلی خجسته ۳-۲۲ سالگی شروع کردم درستشو. هرچند که کلا مثل بالزاک تو اوهام بودم :/ البته نه در اون حد.

خانواده اش بهش فرصت میدن نویسنده شدنو انگار امتحان کنه هرچند‌که خیلی شکست میخوره از راهش درامد کسب میکنه و خوار شمردن هنر روکه برای هر هنرمندی میتپنه خطرناک باشه به قول کتاب تجربه میکنه. با این حال الان هنوز بالزاک بالزاک نشده هنوز داره باخودش کلنجار میره تجربه کسب میکنه و فکر میکنه بزرگ میشه. انگار قدم قدم داره سمتش میره و ادم اینهارو میبینه. کم کم کم انگار همه اطرافیانش جدی بگیرن و ایراداشو بگیرن توقعاتشون بالا باشه ازش به عنوان نویسنده نگاه کنن هرچند که هنوز اونجوری نشده اما خب میگم یعنی درک اطرافیانش از نویسندگی‌و اون هدفی که میتونسته داشته باشه .

البته خیلی چیزا هست که میتونم بگم اما وقتی خود کتاب هست گفتن من چه لطفی داره؟ هیچی. 


باید ماه دیگه اعترافات روسو رو بگیرم و اون کتاب در باب دوستی مونتنی فکر کنم اسمش این بود هرچند دوسال پیش تو نمایشگاه دیده بودم اما از جلدش خوشم نیومد و البته از فروشنده که گوشی به گوش حرف میزد نه که حرف زدن با تلفن ایراد داشته باشه اما جوری بو که اصلا خوشم نیومد یجور بی نمیدونم نمیدونم. اون موقع نمیشناختمش. 


بالزاک میگه «در زیر آسمان صاف تورن بود که نخستین نگاه های من شاهد فرار ابرها بودند. » تورن جایی که تا سه سالگی پیش دایه دور از خانواده اونجا بوده. یادم افتاد من توجه ام به فرار ابرها و آسمون همیشه ساعت هفت صبح توی صف صبحگاهی مدرسه بود. روزایی که بری بود گرفته بود هوا همیشه دعا میکردم بارون بیاد بارون بیاد بارون بیاد بعدم که بارون میزد زنگ تفریحا کرما میریختن از باغچه ها بیرون وول میخوردن :/ 


ادم وقتی اینو میخونه صد د صد مطمئن میشه خصوصیات خانواده چقدر توی فرزندا تاثیر داره نه که اونا باعث نخبه شدن بشنا :/ نه یعنی نمیدونم میشن یا نه منظورم توی تفکرات توی عقده ها توی همه چی. 

راستی این سوال برام هست چرا پدر‌مادرا اینقدر میتونن بین فرزنداشون تفاوت قائل بشن؟؟ یا بی توجه باشن؟ :/

من فکر میکنم خیلی خوش شانس نبوده تو خیلی چیزا. اما خب همه چیز رو تونست به بهترین نحو شاید توی کراش تبدیل بشه شاید نگاهش از همینجاها شکل گرفت. 


خب منم تو بچگیم یسری توهمات احمقانه خودمو داشتم که عمرا به کسی بگم. عمرا هنوز آمادگی بیانکردن توهماتمو ندارم :/ الان که فکر میکنم فقط مثل جوک میمونه. حتی نمیدونم فازم چی بود. الببته تصاویری محو و کمرنگی‌هستن اما خب. 


خب گفتم بالا که کتاب خوندنو شروع کرد؟ خب باید بگم بالزاک هم شاید شانس اورد البته به نظر میرسه یعمی خانوادگی اهل مطالعه بودن اما خب بالزاک به کتابخونه پدرش دسترسی نداشت. چیزی که باعث میشه کتاب بخونه یه اموزگارش به اسم پدر لوفور بوده. اون  وظیفه داشته کتابخونه کالج رو مرتب کنه از اون و. به بالزاک ریاضیات یاد بده اما جای اون اجازه میده بالزاک به کتابها دسترسی داشته باشه. 


بالزاک داستانهای مزخرفی هم نوشته شکست هم خورده برای پول و کسب درامد اثهم نوشته و همه اینا براش تجربه میشه ادمم میبینه اگه اشتباهی میکنه یا مجبوره کاری کنه یا طول میکشه که ثمره تلاششو ببینه شاید طبیعی باشه و نباید نا امید بشه. 

بالزاکبه خواهرش جایی مینویسه :« اکنون که فکر میکنم توانایی های خودم را میشناسم، متاسفم که گل اندیشه هایم را صرف این چرندیات کردم؛چیزی در سرم احساس میکنم، که اگر در مورد معاش خود مطمئن بودم ، یعنی اگر تکالیفی نداشتم و اگر خوراک و چراغم تأمین بود و لیلی خود ر داشتم ، روی چیزهای مهم تری کار میکردم؛ ولی برای این کار باید از دنیا دل برید و من با هرگام بیشتر وارد دنیا میشوم...» 

و البته لیلی خودشو پیدا میکنه. 

توی یک نامه به همین خانم دوبرونی مینویسه :« آنکه معمولی و بی اهمیت است و نه شهدی در جانش دارد و نه زهری ، خودش را باید مقصر بداند؛ ناچیز بودن استعدادها، آدمی را به لذات عالی نمیرسانذ؛ نداشتن توانایی انتشار احساسات عالی و پراکندن گنجینه های شهرت و اعتبار و استعداد و عظمت به معنای این است که اجبارا قلب خود را باید از صحنه بیرون کشید ، زیرا نباید کسی را فریب داد. در این کار همان کلاه برداری اخلاقی وجود دارد که در‌تعریف کردن از خانه ای که در حال فروپاشی است. مزیت های نبوغ وامتیاز مردان بزرگ تنها چیزهایی هستند که امکان ندارد بتوان با زور بدست اورد . کونوله نمیتواند گرز هرکول را بلند کند. و...»

یاد آوری شد این حرف جوزف کمبل که میگفت :« نویسنده باید در مقابل حقیقت صادق باشد و چنین رویکردی نوعی آدمکشی است، زیرا تنها راهی که میتوان یک انسان را حقیقتا توصیف کرد ، توصیف کمال نایافتگی های اوست. انسان کامل جالب توجه نیست. آنچه دوست داشتنی است کمال نایافتگی های زندگی است . و هنگامی که نویسنده  پیکانی از واژگان واقعی را پرتاب میکند ، آسیب میرساند اما این پیکان با عشق پرتاب میشود...

رنج کشیدن ، رنج کشیدن نوعی کمال نایافتگیست...
و چنین است که یک جوان بر خویشتن و راهی که باید طی کند معرفت پیدا میکند .»


یه چیز دیگه میخواستم بگم از ذهنم پرید. اهان وقتی ادم میخونه میفهمه به قول عبدالله کوثری که «نوشتن اگر قرار باشد به آفرینش اثری ماندگار انجامد به چه مایه زمان و توان و عشق و ایمان نیاز دارد.»



ب.ن :  اینو یادم رفت ! «!خانوادهٔ ما همتایی ندارد»

1506 :به این دلیل است که از آنها فاصله میگیرم..

من فقط بورژوایی هستم که در روستا عزلت گرفته ام. خود را با ادبیات سرگرم میکنم. و هیچ چیز از دیگران نمیخواهم. ، نه توجه ، نه افتخار  و نه حتی احترام. بنابر این آنها میتوانند بدون مشعل درخشان ادراک من کارشان را بگذرانند. تنها چیزی که در عوض میخواهم این است که من را با شمع های خودشان مسموم نکنن.  به این دلیل است که یکسر از آنها فاصله میگیرم. 


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری

نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر

1505 : اتمام کتاب عیش مدام

خب امروز ۳۱ خرداد سال ۱۳۹۷ . چه رسمی انگار مثل اخبار بخوام اعلام کنم زمانو. شاید چون گمش کرده بودم. باورتون میشه از جمعه ۱۸ خرداد که اونجوری نحس شروع شد دوهفته گذشته و من نفهمیدم. هرچند که کار کردم اما زمان که گم میشه کم کار میشم. زمان که گم میشه لحظه رو از دست میدم. زمان که گم میشه فراموش میکنم کجام یادم میره دارم کتاب میخونم حتی موقعیتمو همه چی انگار نفهمم هستم. نمیدونم کجا میرم. و این اصلا خوب نیست. سعی کردم خودمو پیدا کنم. گفتم یه دفترچه گل گلی دارم توش تقویم برا هر روز توش کوتاه تیتر ور مینویسم چه کردم اون برا اینه کمک میکنه زمانو یادم بمونه. روزایی که میگذرن از همون روز توش ننوشتم از همون جمعه. با این حال وقتی داشتم مینویشتم سراغ وبم اومدم. نوشتن اینجا با این که خیلی کم و سطحی شاید شده بود اما باز بود. باز من شاید یواش اما راکد نشدم. دوتا کتاب خوندم مادام بوواری و عیش مدام هرچند کند خیلی کند. هرچند خیلی ننوشتم ازشون. هرچند اولش گفتم شاید تو زمان مناسبی نبود ولی بود شاید مادام بوواری با اون ماجرای نه چندان شیرینش یادم ببره مرگ رو یا اتفاقاتی که توی این دوهفته، دقیقا دوهفته برام افتاد و من نمیدونم باورم نمیشه فقط دوهفتهاست کلا انگار روش زندگیم عوض شده یعنی خیلی چیزا. و زمانو حس نکردم اینقدر که شاید برعکس چیزی که اون زمان فکر میکردم منو درگیر خودش کرد که اون اتفاق بد نیفتاد این که راکد بشم دوباره بگندم حتی اگه کم کار کردم و زمانهایی زمان رو پیدا میکردم مثل کسی که بدون اختیار خودش تا مرض غرق شدن بره ولی این فرصت براش پیش بیاد یا کسی کمکش کنه دستشو بگییره در فاصله ای خودشو بکشه بالا و یه نفسی بتونه بگیره. یه همچین شاید حالتی داشتم شاید نیم ساعت انگار نجات پیدا کرده باشم حالا. هرچند که سونتاگ میگفت : «.. برخی خواندن را تنها راهی برای فرار میبینند : فرار از دنیای روزمرهٔ واقعی به دنیای خیالی ، به دنیای کتابها.  ولی کتابها بسیار بیشتر از این‌اند. آنها راهی هستند برای این که انسانی تمام عیار باشیم. » یعنی کتابها فقط برای این نیستن که بهشون پناه ببریم هرچند که فلوبرم این خصوصیت رو داشت. که به خاطر این که به خیلی چیزا دست پیدا میکنه کتابو دوست داره. زندگی رو میتونه تحمل کنه. اگه یادم اومد حرف سونتاگو به خاطر این بود مهسا استوری گذاشته بود و خب وقتی حرف فلوبرو میخوندم به خاطرم اومد و این که برای منم همینجوری بود. ناراحتم که این سه تا کتاب تموم شد من قبل فلوبر ادم دیگه ای انگار بودم به هر حال در مورد خودم چیزایی فهمیدم. این سه تا کتاب نگم که چی بود. به نظرم کار خوبی کردم که پشت هم خوندم. یادم وقتی مادام بوواری رو میخوندم مثل کوته فکرا گفتم که فقط یک بار اما حالا نه فکر میکنم. لازمه چندین چند بار خوند. نوشتن مادام بوواری به عنوان اولین کتابی که خوندم در مورد فلوبر و نامه های فلوبر منو باهاش اشنا کرد. اگه نمیخوندمش نمیفهمیدم چجور ادمی چی شد که مادام بوواری نوشته شد فلوبر چجوری فکر میکرد کی بود چی شد فکرش چی بود زمدگیش چطوری بود کتاب رو چجوری نوشت. خیلی منو اشنا کرد و خوب بو خوندنش قبل از خوندن خود کتاب مادام بوواری. و خود کتاب مادام بوواری که عین زندگی بود. و بعد عیش مدام که اصلا از واجبات به نظرم برای خوندن کتاب مادام بووری یعنی خیلی چیزارو برام روشن کرد همه چیزو نفهمیده بودم. این کتابو خوندم فهمیدم فلوبر چه نابغه ای بود. چه تلاشی چه ارزشی اون واقعا ادبیات براش همه چیز بود. براش کار میکرد جدا از ادمهای دیگه. خود فلوبر وقتی اولین بار نسخه چاپ شده ی کتابو میبینه با ناراحتی به بوئیه مینویسه  این کتاب بیشتر نشان از شکیبایی دارد تا نبوغ و بیشتر خبر از تلاش میدهد تا استعداد. اما کم چیزی نیست این اگر شکیبایی و تلاش نباشه نه استعداد خودشو نشون میده و نه نبوغ.


میدونم همچنان خوب نمینویسم. یعنی هنوز اثرات غرق شدگی رومه. اما کم کم کم راه میفتم. خیلی حرفا میخواسنم بزنم از کتاب. از چیزایی که فهمیدم از چیزایی که در مورد عکاسی تو مخم اومد از چیزایی که یاد گرفتم. 


یه قسمت هایی ازشو میذارم. قسمت هایی که دوست دارم. من فلوبر رو دوست دارم. این روزا فقط کتابایی میخونم که بعدش مطمئتم ادم قبلی نیستم. هرچند به خاطر اتفاقاتی که افتاد نگرانم خیلی چیزا از یادم بره یا یه وقت نکنه درست نفهمیده باشم اما یسری کتابرو کلا نباید یک بار خوند. شاید من کلا احساس میکنم از این ادمام که فقط یک بار جواب نمیده مطمئن نمیشم. شاید وسواس درستی نباشه به هر حال که مهم اینه مطمئنم بد نخوندم که چیزی نفهمم ازش. 


برای آن که چیزی جالب بشود فقط کافیست زمان درازی به آن نگاه بکنیم. 


اگر اما آن همه رمان نخوانده بود ، ای بسا که سرنوشتش چیز دیگری میشد. 


هنرمند باید هرچیز را به سطحی بالاتر ارتقا بدهد. او مثل تلمبه است. ، درون وجود او لولهٔ بزرگی است که تا احشای چیزها و تا ژرفترین لایه ها میرسد. هنرمند هرچه را که زیر سطح نهفته میمکد ، بالا می‌آورد و آن را به صورت پاشه های بزرگ بیرون میریزد. 


در واقع چیزی که در زندگی باید از آن بترسیم بداقبالی های فاجعه بار. نیست، بلکه بدبیاری های پیش و پا افتاده است. من از گزش سوزن بیشتر میترسم تا ضربه ی شمشیر.


آن بحظه که دیگر کتابی در دست ندارم یا در خیال نوشتن کتابی نیستم، ‌به راستی باید از شدت ملال زوزه بکشم. زندگی فقط در صورتی برای من قابل تحمل است که آدم بتواند آن را غیب کند. 



خب فقط همین. اینقدر جاهای الکی خط کشیدم که پیش خودم میگم فازم چی بوده کجا بودم که خط میکشیدم.:/

1503 : مرد قلم

کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری 

ماریو بارگاس یوسا ، عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر


من مرد قلمم، از راه قلم احساس میکنم، به واسطهٔ قلم احساس میکنم، در پیوند با قلم احساس میکنم و با قلم بسیار بیشتر احساس میکنم. (فلوبر)


تصور آینده ای بورژواوار و هر فعالیتی غیر از ادبیات اورا عذاب میداد.(ماریو بارگاس یوسا) 


چیزی که گردنبند را میسازد مروارید نیست ، رشته نخ است!(فلوبر)


من امروز در دنیایی کاملا متفاوت هستم ، دنیای دقیق ترین مشاهدات دربارهٔ تیره ترین جزئیات. نگاه من بر خزه های روح که میپوسد و میگندد متمرکز شده است. (فلوبر)


کتاب برای من چیزی نبوده است جز زیستن در محیطی مشخص. همین مسئله تردید من ، تشویش من و کندی من را توجیه میکند. (فلوبر)


به طور کلی ضروری است که قبل از پرداختن به فرم درباره ی  هدف خودمان تامل کنیم ، چون فرم مناسب فقط در صورتی بدست می‌آید که توهم موضوع بدل به دغدغه ی ذهن بشود. (فلوبر)


آدم به هیچ وجه در نوشتن این یا آن چیز آزاد نیست.آدم موضوع را انتخاب نمی‌کند. این چیزی است که مردم و منتقدان درک نمیکنند. راز شاهکارها در همین نکته نهفته ، در سازگاری موضوع با خلق و خوی نویسنده.(فلوبر)( فکر میکنم در مورد عکاسی هم صادق هست)


اما در مورد جنون نوشتن من ، خودم آن را به زرد ززخم تشبیه میکنم . یکسر خودم را میخارم. و زوزه میکشم. این در ان واحد هم لذت بخش است هم شکنجه است. و آنجه مینویسم به هیچ وجه چیزی نیست که میخواهم بنویسم. چون آدم موضوع نوشته اش را انتخاب نمیکند، موضوع خود را تحمیل میکند. (فلوبر)


رمان نویس از هیچ نمیآفریند بلکه آفرینش از تجربهٔ او سرچشمه میگیرد، و نیز این که نقطهٔ آغاز واقعیت داستانی همیشه واقعیت واقعی است. ، بدان گونه که نویسنده آن را زیسته است (ماریو بارگاس یوسا)


دنیا چیزی نیست مگر صفحه کلیدی برای هنرمند واقعی ، دیگر بسته به همت اوست که از این صفحه کلیدی صداهای در آورد که انسان را مفتون کند یا از ترس خون در رگش بخشکاند. جامعهٔ خوب و بد هردو شایستهٔ بررسی‌اند. در هر چیزی حقیقتی نهفته است. بیایید هر چیز را درک کنیم. و هیچ چیز. را ملامت نکنیم.(فلوبر) 


نویسنده همواره خویشتنی شقه شده است و دو شخص در او وجود دارند: آن کس که زندگی کند و دیگری که زندگی مردن اورا تماشا میکند، آن که رنج میبرد و دیگری که شاهد این رنج است تا آن را به کاری بگیرد. (ماریو بارگاس‌یوسا)


هنرمند ، چنان که من میبینمش ، چیز هیولاواری است، بیرون از طبیعت است. همهٔ  مصائبی که تقدیر بر او نازل میکند نتیجهٔ انکار سرسختانهٔ این اصل مسلم است. او بدین سبب رنج میبرد و دیگران را نیز دچار رنج میکند. (فلوبر)


فلوبر هم از دیگران میدزدد هم از خود... ( ماریو بارگاس یوسا) ( اینو من جای دیگه خوندم که هنرمند واقعی میدزده شایدم شنیده باشم زه خاطرم نمیاد. چقدر حرص خوردم )


تجربیات خودش چون ابری بر واقعیت داستانی سایه می‌افکند ...( ماریو بارگاس یوسا)


زخم هایی است که هنوز، آتشناک و ملتهب ، در جان نویسنده باقی مانده و همچون شیاطین تخیل اورا بر میانگیزد. (ماریو بارگاس یوسا)


درد محدود به جمجمه نمی‌ماند به تمام اندام ها سرایت میکند و بعد از آن که در تمام اندام ها منتشر شد به تشنج میکشد. (فلوبر)


تحربهٔ شخصی نقطة اغاز حرکت است ( فرایند تکوین) نقطهٔ مقصد (کار تمام شده) با استحالهٔ این دستمایه فرا میرسد. ( ماریو بارگاس یوسا ) ( در مورد عکاسی هم فکر میکنم هست.


یه جا نوشته بود که وای یادم رفت. لعنتی از ذهنم پرید. خیلی هم مهم بود به نظر خودم. 

یادم نمیاد :/


میدونم خیلی خوب ننوشتم شاید اگه حالم خوب بود کلی حرف میزدم. اما هنوز روبراه نشدم هرچند ایناپلین قدم بود خودمو جمع کنمو کارمو پیش ببرم. 

1494 : بعله اینجوریِ

آن که از جان و دل عاشق است، به کام گرفتن از معشوق بسنده نمیکند، بلکه ،بنابر رسم قرون وسطی ، تمام زندگی‌اش  را بر گرد وجود معشوق سامان می‌دهد و هر گاه لازم باشد در راه او میجنگد. 


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری

نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر



دلم میخواست نقد بودلر بر مادام بوواری رو میخوندم. 

1489 : عیش مدام

ماریو بارگاس یوسا میگه کتاب مادام بوواری رو ۵-۶ بار از اول تا اخر کتاب خونده و برعکس بقیه رمانها که چند بار میخونیشون اصلا سرخورده نمیکنه خواننده رو به خاطر دوباره خوانی. خب من گفته بودم فقط یک بار میخونمش. چون خب من از شجاعت و جسارت اِما واقعا خوشم میومد ولی خب این ویژگی هاشو جای خوب و به نحو درستی انجام نمیداد. فلوبر خودشم میگفت که هیچ شباهتی به شخصیت ها نداره هرچند که میشه تفکراتش و حضورشو حس کرد خودشم میگفت. فلوبر نیومده بگه چی خوبه چی بد. اینارو انگار به تصویر کشیده من خواننده با گوشتو پوست و استخونم حس میکنم. همه حماقت ها حقارت ها تلخسا ریسکا ارزوها حسرت ها وهمه چی رو. اینقد زنده است شاید برای همین من گفتم یک بار چون ترسیدم وگرنه این کتاب فکر نمیکنم بشه از بندش خلاص شد یا فراموش کرد. 

یوسا نوشته سبک فلوبر که به شکلی جنون آسا مادی گرایانه است سبب میشود واقعیت ذهنی در مادام بوواری از استحکام و وزنی مادی برخوردار شود و همچون واقعیت عینی محسوس باشد. 


«عصیان اما از ابعاد حماسی که در عصیان قهرمانان مذکر رمان قرن نوزدهم میبینیم بی بهره است، با این همه جنبهٔ قهرمانانهٔ آن دست کمی از آنها ندارد. این عصیان یک فرد است و چنین که مینماید عصیانی خودبینانه است. این زن قوانین محیط پیرامون خود را‌زیر پا میگذارد ، زیرا مشکلاتی که فقط مشکل اوست به این کار میکشاندش ،، این عصیانی به نام کل انسانیت یا به نام فلان اصل اخلاقی یا فلان ایدئولوژی نیست. اما از آن روی که احساس می‌کند جامعه تخیل او ، جسم او، رویاهای او و تماناهای اورا به زنجیر کشیده ، رنج میبرد، روابط نا مشروع برقرار میکند، دروغ میگوید ، میدزدد و د پایان کار خود را میکشد. شکست اما به این معنا نیست که او بر خطاست و بورژوااثهای ایون ویل برحق هستند... شکست اما صرفا اثبات این نکته است که این نبرد نابرابر بوده ، اما تنها بود و از آنجا که موجودی غریزی و احساساتی بود و پیوسته در معرض این خطر که راه را گم کند و بیش از پیش در وضعیتی غرقه شود که سرانجام دشمن بر او چیره شود. »


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری 

ماریو بارگاس یوسا ، عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر

1484 : عیش مدام


من دیری است به این باور رسیده‌ام که شناخت ادبیات هر دوران و حتی لذت بردن از آن ، بدون شناخت آثار جاودان ادبیا کلاسیک و پی بردن به نقش این آثار در تحول ادبیات و هموار کردن راه نویسندگان دورانهای بعد میسر نخواهد شد.


عیش مدام به ما می‌اموزد که نوشتن اگر قرار باشد  به آفرینش اثری ماندگار انجامد به چه مایه زمان و توان و عشق و ایمان نیاز دارد.

عبدالله کوثری


شماری اندک از شخصیت های داستانی تاثیری چنان ژرف بر زندگی من نهاده‌اند که بسیاری از آدمهای واقعی که میشناختم قادر به آن نبوده اند .


هر کتابی به دلایل گوناگون پاره‌ای از زندگی انسان می‌شود. و این دلایل در آن واحد هم به کتاب مربوط میشود هم به خود فرد.


کتاب عیش مدام فلوبر و مادام بوواری ،

 نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ، ترجمهٔ عبدالله کوثری ، نشر نیلوفر



خب این کتاب اونده بررسی کرده هنوز خیلی جلو نرفتم. چون به طرز تعجب آوری خوابم گرفته و فعلا دارم در مقابلش‌مقاومت میکنم :/ شایدم یه امروزو کمتر بایذ سخت بگیرم. 

نویسنده میگه نمیتونسته وقتی کتاب دست گرفته زمین بذارتش. به حدی شیفته‌اش شده که چندین و چند بار خوندتش. میخواد ببین این دلایل چی هستن. 

حقیقت اینه نمیشه انگار کرد که این کتب فوق العاده است. یعنی فلوبر و نوشتنش اما برای من واقعا سخت بود. پیش خودم فکر کردم شاید نباید اصلا میخوندمش. نه که بد باشه ابدا ابدا. فقط نگاه منفی و احساساتی که داشتم انگار شدت گرفته باشه در مورد شهثخص من. اون حرفی هم که میزنه میگه پاره ای از زندگی انسان میشه درست. من دقیقا حس‌میکنم نمیتونم ازش خلاص بشم دیگه. شاید این خاصیت نویسندگی‌فلوبر. افسردگی بعد تموم شدن کتاب گرفتم. زندگی‌که تموم شده. فکر میکنم همه ما همینیم. خیلیا میمیرم بی این که ارزوهاشپن رویاهاشون برآورده بشه. ما همیشه دنبال اینده بهتریم بعضیا براش تلاش میکنن. بعضیا اصلا فکر‌نمیکنن و بعضیا میخوا نشاید تلاشیم بکنن هرچند اشتباه ولی نشه.

فکر‌کنم باید نباید فکر‌کنم دیگه یعنی در موردش فکرامو کردم. نمیدونم. ولی خودمو باید درست کنم. دستامم درد میکنن. عادت ندارم. شایذ بخوابم بیدار بشم بهر بشم.  

1483 : کتاب جدید : عیش مدام فلوبر و مادام بوواری

نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا، ترجمهٔ عبدالله کوثری، نشر نیلوفر


تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. 

گوستاو فلوبر


خب اینم از کتاب جدید. ببینیم چی میگه. 

1444 : کتاب جدید : نوشتن مادام بواری

نمیدونم چی بخونم. میدونم یکی رو باید دست بگیرمو شروع کنم ولی خب یه عالمه مقاله مونده. میلم نمیکشه یعنی نمیدونم کدومو بخونم. دلم میخواد داستانی بخونم مثل بالزاک یا فلوبر که خب بالزاک پرومته اشو هنوز نخریدم رو مخم فکر میکنم باید اول اونو بخونم ببینم زندگیش چجوری بوده. توی لیست کتابمم اون اسمش هست اشتباه کردم نمایشگاه نخریدمش فکر‌کنم. به هر حال فکر‌کنم باید برم سراغ فلوبر. اول کتاب نوشتن مادام بواری ، گوستاو فلوبر ، ترجمهٔ اصغر نوری ، نشر نیلوفر هست. خب من از فلوبر هم تاحالا چیزی نخوندم خاک برسم واقعا با این سرعت پیش رفتنم که اینقدر عقبمو از این نویسنده ها که خیلی هستن هنوز نرسیدم بهشون ولی خب بریم ببینیم جریان چیه. بعدش کتاب  مادام بواری ترجمهٔ مهدی سحابی نشر مرکز رو میخونم و بعدشم عیش مدام فلوبر و مادام بواری نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ترجمهٔ عبدالله کوثری نشر نیلوفر. هووووراااااا. فکر کنم واقعا دیگه مخم نمیکشید. به محض این که پول تو جیبیمو بگیرم میرم پرومته و بابا گوریو رو هم میخرم که بخونم کامل بشه. 

عکسامم باید جدی بشینم پاشون. خیلی وقت نگاهشون نکردم انگار ندونم چجوری باید عکسامو انتخاب کنم. فکر کنم فعلا یه انتخاب کلی باید داشته باشم بعد چاپ کنم مثل سر کلاس بعد انتخاب کنم برای توی مجموعه ام. 


چه جالب مترجم هم کتاب مادام بواری و عیش مدام رو با همین مترجم ها نام برده.