روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «صالح حسینی» ثبت شده است

1887 : روز برفی

داره برف میادو تازه یه ذره نشسته. گوله گوله برفا از آسمون میریزن زمینو میشینن. هوا سردو گرفته است. این هوارو خیلی دوست دارم. شاید شب برم بیرون پیاده روی. کتابمو از صبح کلی خوندم فصل دومشم تموم شد. خانم رمزی مرد :( ادامه داستان برای وقتی که همه از اون خونه رفتن و اونجا مخروبه شده. البته بازم میگم این کتاب یجوری من اون دوتای دیگه خیلی بهتر به نظرم اومد. این یه ذره میلنگه حالا نمیدونم به خاطر ترجمه اش یا کلا اینجوری هست. فکر کنم بتونم امشب تمومش کنم نیت کردم هیچکاریم دستم نمیره پشت هم کتابامو بردارمو بخونم تا وقتی حالم بهتر بشه برای انجام بقیه کارا. چیکار کنم دست من نیست امروز مثلا ساعت چهار صبح بیدار شدم:/ یه خورده خوندم بعد خوابیدم تا ده یازده نمیدونم ساعت چند بود. بعدش دوباره شروع کردم به خوندن. داره برف میاد. دلم میخواد برم بیرون اما الان حوصله ام نمیاد دلم میخواد شب برم تا شب سعی میکنم کتابمو تموم کنم این روزا کش دادن یه کتاب واقعا حوصله امو سر میبره دلم میخواد زود تموم بشه خوندنشون. از بیکار موندنم بدم میاد حس بیهودگی بهم میده این که هیچکار نکنم عذاب عذاب. اما مهم نیست درستش میکنم شاید از شنبه باز برم کتاب خونه صبح زود برم تا شب.  تنها باشم میخونم میتونم کار کنم مشکل اینه تنها نیستم. هرچند که این روزا تو خونه هیچ مشکلی نیست واقعا. همه چی خوبه. بهتر از همیشه مشکل منم که حواسم پرت میشه سخت یه جا بشینم حواسم جای دیگه باشه. چه برفی داره میاد. این الان اولین برف امساله؟ چه زود به نظرم زمستون اومد انگار همین دیروز بود. چشم به هم زدن بهار شده. دیگه بهتره برم کتابمو تموم کنم. زمان مثل چی میگذره من بدو زمان بدو همیشم عقب میموندم این بار باید بزنم تو پوزش:/ اعصاب ندارم. 

1886 : اتمام کتاب به سوی فانوس دریایی

راستش من کناب موجها و خانم دلوی رو خیلی بیشتر دوست داشتم. الانم نمیدونم خود کتاب اینجوری بوده یا تو ترجمه اینجوری شده چون یجوری بود از این کتابایی که خیلیا شاید حوصله اشون نکشه بخوننش  به هر حال که تموم شد. بد نبود  ولی اونجوریم نبود بگم دوباره میخونمش. شایدم اشکال از منه نمیدونم. 


نوشتهٔ ویرجینیا وولف، ترجمهٔ صالح حسینی ، نشر نیلوفر


ولی آخر یک شب چیست؟ فاصله ای کوتاه، خاصه هنگامی که تاریکی دیری نمیپاید و زمانی نمیگذرد که پرنده ای می نالد، خروسی می خواند یا سبز کمرنگی مانند برگی چرخان، در گودی موج شتاب میگیرد. با این همه شب به شب می پیوندد. زمستان یک بسته از این شبها را در آستین دارد و با انگشتهای خستگی ناپذیر آنهارا یکسان و عادلانه بر می زند. بلند میشوند؛ تاریک میشوند. بعضی از آنها بر فراز سیاره های روشن ، الواح روشنایی، بر جای میمانند.


خواستن و بدست نیاوردن، موجی از فشار و درد بر جانش ریخت.  

1884 : بی خوابی

خوابم نمیبره. فکر کنم چون عصری یکی دو ساعت خوابم برد حالا داستان دارم :( حرف خواب شد  چند روز پیش یکی از دوستام برام یه فایل فرستاد مربوط به کنفرانسم. به حرفام که گوش میدادم یادم میومد چی گفتم فهمیدم هرچی میگفتم از عوارض مریضیم بود که دو قطبی. ادم نمیدونه حرف میزنه شاید اگه میدونستم نمیگفتم:/ نه این که نگم گفتن نگفتنش اهمیتی نداره اما این که این همه سال گذشته من تازه یه مدت فهمیدم جالبش میکنه. بگذریم. کتاب فانوس دریایی رو حدود صد صفحه خوندم. نتونستم هنوز بشینم سر کار ولی کتابو سعی کیکنم بخونم حتما هر چقدر که میشه. فقط همینقدر ازم برمیاد. نمیدونم چیکار کنم خوابم ببره. نصف شبی هوس شربت آلبالو کردم :/ فقط شکمم خوب کار میکنه لعنتی :دی و اشتهام :/ چیکارشون میشه کرد؟؟؟ 

کتاب مثل موجها و خانم دلوی نیست برام اما هنوز جا نیفتاده اما نوع نوشتنش همونجوری هست. سیال ذهن. همه از طرف خودشون حرف میزننو یه جاهایم راوی پیدا میشه . من دوتا قبلیارو تا اینجا که خوندم به نظرم قوی تر اومد شایدم به ترجمش برگرده که من نمیدونم. اما بدم نیست هرکسی نمیتونه بخونه این از اون دوتای قبلی سخت تر میاد برای خواننده به نظرم .


کتاب به سوی فانوس دریایی، ویرجینیا وولف، صالح حسینی، نشر نیلوفر


+ هرگز کسی اینقدر اندوهگین ننموده بود. قطره اشکی شاید ، تلخ و سیاه در نیمه راه ، در تاریکی ، در پرتوی که از آفتاب به اعماق راه می جست، شکل گرفت. قطره اشکی افتاد ؛ آب ها به هر سو جنبیدند ، آن را پذیرفتند و آرام گرفتند. هرگز کسی اینقدر اندوهگین ننموده بود. 


+ سادگی اش به عمق چیزی که آدم های باهوش تحریفش میکردند راه می‌یافت.


+ بین او و زندگی سودایی در کار بود و در این سودا او در یک سو قرار داشت و زندگی در سوی دیگر و او همیشه میکوشید در خور خویش جانب بهتر آن را بگیرد. 

1523 : اتمام کتاب دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

بخش دوم کتاب هم تموم شد‌که نقد دوبلینی ها بود. هشت تا نقد از هشت نفر. 


خیلی چیزایی که فکر میکردم درست بود. به نظر حرفهای تکراری هم بینش بود خب هرکس متناسب با اون چیزی که میخواست بگه بررسی کرده بود اما خب انگار هی اون گره های رمزی رو ازش باز کنن و اینقدر پیچ در پیچ بود که خب اولش لذت کشف بهت میداد. ام اخرش انگار فکر کنی انگار خوندن داستان به خاطر این ححرفا دیگه اون شدت رو برات شاید نداشته باشه ادم همیشه دوست دتره چیز گنگی بمونه تا بتونه کشف کنه. اما خیلی در مورد خود جویس آثار دیگه اش اثهم حرف زده بود. مطمئنم کتابهای دیگه اشو بخونم چون دیدم باز شده به خیلی نکات دقت میکنم. البته نفهمیدم جریان شمع چی بود. حرفی راجع بهش نزده بودن. 

داستان عربی ، گِل ، مردگان گیجم کرد اول یعنی اون چیزایی که گفته بودن پسرکی که جذب کتابی میشه چون صفحاتش زرد شده بود. پسرک فقط ظاهرو میبینه علت رو نمیدونه خودشو فریب میده دنبال چرایی نیست. «پسرک نمیداند کیست و با آن نمیتواند رویارو شود...چون و چرای احساس و کردار خود وقوف ندارد. مایه شیادی او خود فریبیست.»

داستان گِل دختری که پیر شده. فکر‌میکنه یا فکر میکنن این باعث تقدسش میشه اما نیست دختر نقاب میزنه شایدم خودشو گول میزنه و خودشو نمیشناسه.  «دخترک نمیداند کیست و با آن نمیتواند رویارو شود...چون و چرای احساس و کردار خود وقوف ندارد. مایه شیادی او خود فریبیست.»

داستان مردگان مردی به اسم گابریل. مثل بقیه توی زندگی روزانه به زوال میره و به دور خودش میچرخه. مثل بقیه افراد حرکتی به جلو نداره و سرخورده است. به سمت مغرب نمیره و حتی گارد داره! مردگان برعکس داستانهای قبلی اتفاق میفته. گابریل خودشو میشناسه. تغییر میده. به احساس و کردارش اگاه میشه. 

خب خیلی بیشتر میشد بگم شاید یه خورده یسری فکرایی کرده ام که بی حوصله ام کرده باشه. 


وقتی کتاب تموم شد گفتم پس جیمز جویس این بود. پر از پیچیدگی. بزرگی و علتشو فهمیدم. و طبق معمول اون ادم قبلی نیستم.


دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

 اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر


کتاب جدید شروع کنم یا نه؟ یسری خورده کاری دارم. باید برم حموم اتاقو مرتب کنم زبان کار کنم این بیلبیلکارو تکمیل کنم. چی بخونم؟ دارم فکر میکنم مغزم کشش کتاب چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی رو داره یا نه. هنوز داغم فکر نکنم. 

1522 : شب‌ها...


دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

 اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر


افسردگی اندک  اندک بر او چیره میشد، احساس میکرد نبرد با بخت بیهوده است ، و این، بار خِرَدی بود که گذشت روزگاران نصیبش کرده بود. 



شب‌ها هرگاه تا دیر وقت در خیابان میماند ، با نگرانی و هیجان ، شتابان به راهش ادامه میداد. با وجود این گاهی هم با علت های وحشت خود به مغازله میپرداخت؛ تاریکترین و باریکترین خیابان هارا بر میگزید و همچنان که متهورانه پیش میرفت، از سکوتی که گرد قدم هایش پراکنده بود، معذب می‌شد؛ اشباح ساکت و سرگردان عذابش میدادند و گاه صدای خنده ای کوتاه و آرام همچون برگی به لرزه‌اش می‌انداخت.


نمی‌توانست جماعت را به حرکت دراورد اما امکان داشت حلقهٔ کوچکی از اذهان مشابه را به خود جلب کند. 


چیزی زمخت و عامیانه در دوستش میدید که پیش تر ندیده بود...


1521 : در مورد کتاب دوبلینی ها

من کتاب دوبلینی ها اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر رو تموم کردم. قسمت بعدی که نقد های دوبلینی هاست که شامل هشت تا نقد هست رو هنوز شروع نکردم. 

از جویس خیلی با جزئیات نمیدونستم اسم کتاباشو شاید و روش نوشتنش که مول ویرجینیا وولف و اخیرا هم که ازش توی کتاب عیش مدام خوندم و تاثیری که فلوبر روش داشتو این داستانا. امیدوار بودم اول این کتاب در مورد زندگیش یه مقدمه ای باشه در موردش نوشته باشن. که هیچی نبود. نه در مورد خود کتاب نه زندگیش حداقل ادم توقع داره یه خلاصه ای نمیدونم شاید اثعادت داشتم همیشه بخونم. به هر حال شروع کردم نمیدونستم تشکیل شده ز داستانهای کوتاه هست که کنار هم قرار گرفتن فکر میکردم داستان بلنده :/ یعمی دیگه کم کم دیدم همشون به دوبلین مربوط هستن و هر داستان مکان اتفاق افتادنش دوبلین و ایرلند هست. رفتم سرچ کردم بیوگرافیشو خوندم که خب خیلی همیشه با جزئیات نیست. در نتیجه بیخیال شدم اصلا حواسم به کتاب دیگه ای که از جویس داشتم نبود. در نتیجه کتابو خوندم. 

کتاب با یه داستان شروع میشه که در مورد مرگ یک کشیشی هست که یه بجه تحت تاثیرش بوده و خیلی چیزا ازش یاد گرفته البته به نظر نمیاد خیلی کشیش اون جوری بوده باشه و بعد شاید دورهمی که اون نوجوان احتمالا با عمه اش خونه کسی که مردن میرن. اخرین داستان هم یه جشن که اخرش با خاطره یکی از شخصیت ها از مرگ کسی در گذشته اش تموم میشه. اولی زمان حال بود دومی زمان گذشته. من نمیدونم چقد درست فهمیدم گاهی فکر میکردم یه ارتباطی هست مثلا اینجا این داستان اخر رو که خوندم یاد داستان دیگه ای افتادم که عربی اسمش هست. انگار این زن همون دختر باشه و اون پسری که هفده سالگی مرد همون پسر. ولی هیچ اسمی نبود اونجا انگاز از شخصیت دختر و پسر. 

من وقتی جلوتر رفتم احساس کردم خاطرات جویس میتونه باشه. تعریف داستان انگار مثل خاطره نویسی بود یا هرچی من اینجوری احساس کردم به خصوص اول کتاب. هر داستان احساس میکردم گفتم فکر کنم که انگار شخصیت های مشترک داره. مثلا اون داستان اول کشیشی که زندگی‌میکرد و مرد و  تو یک داستان دیگه میگه اینجا قبلا خونه کشیشی بوده که مرده همچین چیزایی یعنی ادم اون تصویرهایی که مثلا من موقع خوندن داستان اول تجسم کردم توی داستان دیگه که متفاوت بود میومد یعنی با این که جزئیات خونه شاید به اون صورت توصیف نشده بود برام اشنا بود. انگار قبلا اونجا بوده باشم. متوجه میشین. اینا برام جالب بود. 

بعد این که تو کتاب عیش مدام ، ماریو بارگاس یوسا د مورد فلوبر گفته بو که از واقعیت وام میگرفته درست که عینن. توی کتاب اونها نبودن یعنی توصیف واقعیت نبوده اما عناصر داستان ی ایده اش از واقعیت بوده ازش استفاده میکرده. این خصوصیت رو فکر کنم جویس هم داشته یعنی احتمالا برای همین میگن از فلوبر وام گرفته یا تحت تاثیرش بوده ازش اسم برده بود کلا تو کتاب خیلی من به نظرم میومد که تحت تاثیر اون کتاب بوواری و فلوبر بوده باشه. خیلی جاها مثل توصیف کردن کلاه ها در حالی که شاید بقیه لباس هارو توصیف نمیکرد مثل اون درواقع کاری‌که فلوبر توی اول داستان مادام بوواری انجام داد درسته که جویس توصیف و نوشتنش از کلاه مثل فلوبر نبود اما این وجودش توی نوشته اش منو یادش مینداخت. 

یه قسم هایی هم بود که به نظرم میومد یعنی ادم وقتی میخوند بکر میکرد چقدر شبیه با این که داستان کلا متفاوت بودا. مثلا دخری که با معشوقش نرفت و موند جایی که بود قرار بود فرار کنه بر عکس مادام بوواری و این که این بار دختر حتی دلایل منطقی به نظر داشت و اصلا شبیه اون قضیه نبود.

یا یه جایی بود که میگفت توی یکی از‌ داستانها که فرانسوی حرف میزدن یکی ز شخصیت ها به خاطر تند حرف زدن متوجه نمیشد درست یه همچین چیزی که خب انگار تو واقعیت هم همین و همون حرفی که من از بارت گفتم فرانسوی حرف میزنه تشخیص کلمه ها سخت میشه. از این شاید نکاتی که ادم بفهمه از واقعیت وام گرفته شده ان. 

بازم بود قسمت هایی که ادم فکر کنه از مادام بوواری تاثیر گرفت هشتید خود جویس هم متوجه مشده باشه نمیدونم میگم کپی نیست فقط انگار اشتراک باشه. مثلا پسری که مثل شارل با خودش فک‌میکرد هیچوقت اونقر پول نداشته که خیلی کارارو انجام بده. یا پدری که به دلایل مختلف مثل پدر شارل ثروتشو از دست میده تفاوت ها هم معلومه‌ که خب اون ماد دیگه با اون مرد زندگی نمیکنه بعد اختیار پول و زندگی رو مثل مادر شال دست میگیره خیلی چیزای جزئی هستن و در واقع فکر کنم اون قسمت های اصلی داستانم نیستن.


بعد این که جویس هم مثل فلوبر به خواننده احترام گذاشته نیومده بگه چی خوبه چی‌بد چی درسته چی نیست. فقط داستانو نوشته و قضاوت به عهده خواننده است. و اگه نکته اخلاقی یا رفتاری هم باشه مستقیم گفته نشده ممکن یکی بخونه متوجه بشه چقدر بد این یه ایراد یکی بخونه برعکس بگه چقدر خوب منم در مور دخترم همینجوریم.

به صورت تصویر هم توی ذهن ادم میمونه. خیلی حاها شاید توصیف انچنانی هم نکرده باشه ها ولی مثل به فیلم من این انگار بعد از خوندن توی مغزم هست. 

بعد این که اهان اولش خیلی پاستوریزه شروع شد. نه پاستوریزه ها خیلی به نظر همه چی ساده تمیز . انگار عنصر شر کم باشه. و جوری بود که من فک‌میکنم با حرف یکی از شخصیت ها که تاثیر خوبی رو بچه نداره همچین حرفی انگار تو ادمه داستانهای بعدی ادم ببین دیگه اون عنصر شر بیشز میشه. نمیدونم چجوری باید بگم.

اولش ب صدای راوی یا شخصیت ها بچه است انگار به مرور این شخصیت بزرگ میشه راوی شاید حتی.  

یه داستان هست بی همتایان اون زندگی پدرش و شایذ نقشی که خود جویس خیلی کوتا بگه این خب من یادم اومد مرد همرمند در جوانی رو اخرش دارم و گفتم شاید اون مقدمه ای داشته باشه که درست فهمیدم. سا شمار زندگی جویس رو نوشته بود. نمیدونم چرا فقط تو اون کتاب بود مثلا توی این کتبم بزرن چی‌میشه؟ به خصوص این که این کتاب قبل از مرد هنرمند در جوانی داستانهاش نوشتنش شروع شدن.  شاید کسی بخواد به ترتیب نوشتنشون بخونه اثرها رو. به هر حا اونج فهمیدم که پدرش کار خودشو از دست میده یعنی میگم یه اشتراکاتی بو بعد ادم که میخونه خیلی عناصر مذهبی یا نمیدونم جای عناصر چی بگم قسمت هایی که مربوط به دین میشه نه که مذهبی باشه ها خب خودش نویسنده اگاهی داشته باشه ازشون استفاده کنه که خوندم بله جویس اوایل ادم معتقدی بوده و البته از اونجایی میشه حدس زد اون بچه جویس بوده که میگه اگه نزنتش دعای سلام برتو مریم همچین چیزایی رو میخونه. یا حتی داستان فیض اون کلاهی که میگفت منو یاد کلاه خود جویس انداخت. هرچند که فقط داستانن.

یکی از داستان ها هم راجع به فردی بود به اسم اقای دافی من فکر‌کردم اول نویسنده است بعد حالا داستانو تعریف نمیکنم اما انگار یه ته چهره ای ز فلوبر داست به خصوص جایی که میگفت در مورد خودش :« همیشه در فاصله ی اندکی دور از وجود خود می زیست.  و اعمال و رفتار خود را با نگاه های زیر چشمی مشکوک مینگریست.» این حرف رو ماریو برگاس یوسا در مورد فلوبر زده بود: « نویسنده همواره خویشتنی شقه شده است و دو شخص در او وجود دارند: آن کس که زندگی کند و دیگری که زندگی مردن اورا تماشا میکند، آن که رنج میبرد و دیگری که شاهد این رنج است تا آن را به کاری بگیرد.

دیگه این که توی داستان اخر دختر داستان در مورد کسی که دوسش داشته به شوهر در پی اتفاقی که میفته خیلی کوتاه حرف میزنه و خب فکرایی که مرده میکنه کن فکر کردم یعنی نمیدونم ادم باید راجع به همچین چیزایی حرف بزنه یا نه کلا من فکر میکنم همه یسری چیزای محرمانه ای دارن نه که محرمانه ازومن چیز بدی باشه شایذ اصلا یه چیز معمولی یه حس تحقیر مثلا داشه باشن یا خاطره بد چقدر بده ادم نتونه به کسی که باهاش زندگی‌میکنه بگه اینارو یعنی خب در هر صور ادم از هم جدان ادم همه چیزو بخواد شاید نتونه منتقل کنه اما این که تو بترسی پنهان کاری کنی نگران باشی شاید اصلا نخوای بگی یعنی ممکن یه سونی مثلا باشه  کاش اولن طرف مقابل اینقدر نمیدونم چجوری بگم با ظرفیت باشعور یا اینقدر فکرش نزدیک تو باشه بتونی از همه چی بگی نه که هیچی بهت مگه ها مثل مجسمه باشه  منظورم اینه تو انگار با خودتی ادم خودشم باشهاهی خودشم به خودش میگه اشتباهای انجام دادی میدونی ولی نمیتونه از خودش پنهان کنه کاش همه میتونستم بگن با تمام این که همیشه به نظر چیزایی هست که گفته نمیشه به هر حال شاید به زبان در نیاد. 

خلاصه این که همین. 

کلا کتابی بود که کل دوبلینی ها مثل یه گردنبند مرواریدبود. مثالی که فلوبر زده بود هر داستان مرواریدی جدا و مستقل از کناریش اما همه اینا به وسیله یه نخ  کنار هم قرار گرفته بودن و انگار متصل باشن و در عین این که جدان یه کل واحدی تشکیل میدن شاید چون مکانش مشترک در مورد شخصیت ها رفتار ه افراد مختلف طبقات اجتماعی سن های مختلف در یک مکان باشه شاید این نخ این باشه.


دیروز فقط کتب خوندم و معرق نمیدونم الان زبان کار کنم عکسمو بیینم یا کتابو تموم کنم. شاید کتابو تموم کنم فردا کتاب جدیدی شروع نکنم زبانمو کار کنم و عکس ببینم. نمیدونم. به هر حال من این داستانها و این کااب رو دوست داشتم. ادم انگار خود جویس رو هم بتونه بشناسه.



اینو الان یادم اقتاد چرا تو دوتا داستان جدا شمع رو رد کرد؟

عکسی از برنیس ابوت 


جیمز جویس


جیمز جویس


جیمز جویس


جیمز جویس

1519 : اینجوری شروع شد...

دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها

 اثر جیمز جویس ، ترجمهٔ محمد علی صفریان و صالح حسینی نشر نیلوفر


به همان‌گونه که بود ـ خیلی کم اما یکنواخت ـ روشن دیده بودمش .


مر از ترس می‌انباشت ، با این همه دلم میخواست به آن نزدیک تر شوم و اثر کشنده اش را ببینم.


احساس کردم که روحم به جایی خوش و فاسد فرو میرود...


احساس میکردم به جای دوری رفته ام ، به سرزمینی که رسم عجیب و غریبی دارد!


وقتی روی موضوع تامل میکردم اغلب نمیتوانستم جوابی بدهم  یا جوابی مهمل و بی ربط میدادم و آنوقت او لبخند میزد و دو سه بار سرش را تکان میداد...



همه چیز که تمام بشود تازه متوجه از دست دادنش میشوید.

 


و اینجوری این کتاب شروع شد...