روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهلا خسروشاهی» ثبت شده است

1546 : اتمام کتاب پرومته

کتاب پرومتهٔ (زندگی بالزاک) نوشتهٔ آندره موروآ، ترجمهٔ شهرت خسرو شاهی ، ویراستاری خشایار دیهیمی، نشر صدای معاصر تموم شد.


دلم میخواست زار زار‌گریه کنم. انگار زوالش شدت گرفته بود. احساس میکردم ادمی رو دارم از دست میدم که از اولین روزی که به دنیا اومد من کنارش بودم. شایذ تازه داشت طعم خوشبختی رو میچشید. بعدشم شبیه این قصه های کارتونی قدیمی سرگذشت بقیه شخصیت هارو گفته بود. خودش داستانی بود. یادم نمیاد قبل خوندن بالزاک چه چیزایی نمیدونستم اما خب تاثیر شناختن این ادم رو و اپن چیزی که از سر گذروند رو واقعا حس میکنم. دلم براش تنگ میشه. 

جزو بهترین کتابهایی که خوندم توی این که خودشم جزو بهترین ها مدت ها قبل ثابت شده همه چیز. فکر نکنم دیگه ادم قبلی بشم. 


بالزاک آدم بزرگی شد. همونجوری که میخواست همونجوری که فکر میکرد. همیشه میگفت. بالزاک گفته بود من تنها به مردان بزرگ در گذشته حسادت میکنم بتهوون پوسن و... و هر آنچه بزرگ ، شریف و تنهاست. در آخر خودشم همین شد. همیشه میگفت. تخیل میکرد و پیش بینی آینده براش تلاش میکرد زندگیشو میذاشت. ارزششو داشت. :((( 


نوشتن راجع بهش تیکه تیکه شد تا از کتابخونه برگردم. خیلی‌خوب بود خیلی خیلی خیلی خوب. واقعا کار کردم امروز. ولی بعد کتابم تموم شد. اومدم خونه سه بود یه ساعت رسیدم خونه فردا بیشتر میمونم. الان باید پاشم اتاقو جمع کنم. مها بر عکس ظاهرش که صلح آمیز کاملا نسبت به اشغال اتاق توسط خصومت داره هی هم میگه همه اتاقو گرفتی همه اتاقو گرفتی نه که اصلا خودش نگرفته :/ خوبه من میز ندارم دیگه یه جا باید بشینم :(((( چقدر بدم میاد از این که اتاقم با کسی مشترک باشه. اما منم اینقدر کار میکنم. د این وضعیت نمونم شاید ده سال دیگه شایدم بیست سال دیگع بالاخره البته هیچ ایده ای راجع به اینده ندارم فقط میدونم بایذ کار کنم. همین. 

بهتره برم کتاب بعدیم بابا گوریوست اما امشب شروعش نمیکنم. احتمال چند تا چوب هم ببرم بعد جمعش کنم سوهانشون بزنم ت بعد ولو کنم:( 

تازه باید اسپری هم بزنم به اون قبلی ها.

دلم میخواست زبان هم کار کنم اما مطمئن نیستم نا داشته باشم . تا ببینم چی میشه اکه نشد که فردا قطعا کار میکنم.


+ هرجا که تنها باشم، فاصله در اندیشهٔ من وجود ندارد؛ تورا همچون اندوهم ، کارم و خونم ، در خود دارم.


+ امید ، آرزوی یک خاطره است.


+ بدگمانی زیادی نسبت به زندگی و به آنچه بر سرم خواهد آمد ، دارم.


+ دنیا مانند بشکه ای‌ رپر از چاغوست.


+ عشق و نفرت احساساتی هستند که از خود تغذیه میکنند، ولی از میان آن دو نفرت زندگی طولانی تری دارد.


+ انسان هایی هستند که تنها برای چشیدن تلخی های زندگی آفریده شده اند ؛ برخی دیگر هستند که همه چیز به آنها لبخند میزند. من تسلیم هستم.


+ من نه جوانی سعادتمندی داشتم و نه بهاری شکوفا؛ درخشان ترین تابستان و ملایم ترین پاییز را در پیش رو دارم.


 این عکسای بالزاک رو ببین. حال نداشتم خودم بگردم . یعنی دیده بودم اما خب این کیفیت عکسش خیلی بهتر از اینه که خودم دیده بودم تو پینترست از پیج حرفه نویسنده برداشتم. عکس اول توسط نادار گرفته شده سال ۱۸۴۸. بهش لقب ناپلئون ادبیات رو دادن.

عکس دوم توسط ادوارد استایکن گرفته شده سال ۱۹۱۱. بالزاک به سوی نور نیمه شب. 



انوره دو بالزاک


انوره دو بالزاک

1545 : زندکی

خب پرومته ی بالزاک فقط یک چهارمش مونده یعنی فصل نهایی. بالزاک یعنی اصلا نمیتونستم تصور کنم همچین ادمی باشه. نه این که فکر کنین چیزای عجیب غریبی اتفاق میفته اما کلا ادمی که نمونه اش نیست . نابغه ای که دست به هرکار دیگه ای جز کتاب نوشتن میزنه شکست میخوره. بلند پرواز با ارزویهای بزرگ. اما دست بسته که واقعا من از این ویژگی ریسک کردنش خوشم میاد دست فشار زیادی روشه ولی بعنی شاید خودم اینجوری نتونم باشم ولی هرجوری هست تلاششو میکنه.دبابای من اصلا ریسک پذیر نیست از اینایی مه دست به هیچی نزنن شکست نخورن شایدم من دارم سخت میگیرم یا حداقل در برابر بالزاک. البته تایید نمیکنما ولی خب این که بعد از این همه تجربه هنوز این قدرتو داره دمش گرم. 

خیلی کار میکرد. به طرز غیر باوری. این اراده ای که برای انجام نوشتن داره. درسته به خاطر پول شاید بنویسه اما خب همه چیز به اختیار خودش. دلم میخواست میتونستم اینجوری کار کنم اینقدر سخت. همه زندگیش کارش. خب منم یه ذره ولی بالزاک نمیتونم بگم باید بخونین تا بفهمین. یه جا نوشته بود میدونست با زیاده روی توی کار زندگیشو د ازای آثارش معامله میکنه و هیچ مغز انسانی نمیتونست همیچین شهود و تلاشی رو تاب بیاره. شاید خصوصیاتمنفی باشه یعنی من منع کنم بگم چرا اینجوری بوده اما نهایتش مهم نیست. انگار همونجور که تو کتاب نوشته بود. عیب هاش هم حسن به حساب بیاد. بالزاک با این مشخصات. من دوسش دارم. و فکر‌میکنم به این فکر‌میکرده میخواست بمونه و براش تلاش کرده. 

دلم میخواد زود تر‌کتابهاشو بخونم. 


خودم فکر‌میکنم شاید کم خرف شدم. نمیدونم چرا. فقط کتب میخونم. زمان از دستم لیز میخوره. یهو غم عالم رو سرم سرازیر میشه. یجور حس بدبختی :/اینا همش حرف وانگار هیچ چیزو بیان نمیکنه نه اونجوری که هست. مها میره کتاب خونه. یعمی باید بره که خب کمتر میره. تصمیم گرفتم منم برم. شاید فقط تابستون. شایدم یه روز فقط دووم بیارم اما میخوام از خونه بزنم بیرون. انگار نتونم دیگه تحمل کنم فضارو. یا شاید هم نیاز به تونوع دارم به بیرون رفتن راه رفتن وقتی کارم تو خونه باشه همینجوری بیرون رفتن سخت. کوتاه مدت میتونم انجامش بدم. شاید تو کتابخونه فضای استراحت کمتر باشه. زمان لیز نخوره. باید زبان کار کنم ولی اصلا نمیرسم یعنی فقط کتاب میخونم. باید عکسامو جدا کنم اما اونم نمیشه. تا جدا نکنم چجوری برم عکاسی. این بیل بیلکا هم که جای خود که باید درست کنم. غذا درست کردنو کارای شخصی هم . بعد همه این یه جا باشه احساس دیوونگی ادم نمیکنه؟ همش تو یه جا بعد اگه تنها بودم شاید اگه شایدم عوض شدم که اینجوری نمیدونم ربطی داره یانه. فقط دلم خواست که یعنی فکر‌میکنم باید بزنم بیرون امیدوارم بشه. حتی اگه به نظر تو خونه راحت ترم. ام راحتی خیلی خنده دار به نظر میرسه. انگار عصبی بشم همش یا نمیدونم باید چجوری بگم بعضی وقتها هم بیش ز حد بی توجه به محیط. فقط دلم خواست مدتی کنج دنجمو عوض کنم. اینجا احساس خفگی میکنم. بگذریم ... باید بخوابم شیر زردچوبه مو بخورمو بخوابم. ساعت شیش باید بیدار بشم. 

1543 : هر آنچه بزرگ، شریف و تنهاست مرا متاثر میکند...


کتاب پرومته (زندگی بالزاک) ، نوشتهٔ آندره موروآ، ترجمهٔ شهلا خسرو شاهی ویراستار هم خشایار دیهیمی ، نشر صدای معاصر


+ برای شما من بیگانه هستم و در تمام زندگی همان خواهم بود.


+ او میخواست، فرسنگ ها دور از او ، وجدان او باشد و حقیقت ازلی را به او بنمایاند...


+ اگر این روشنایی آسمانی از من گرفته شود ، هر روزم تیره تر خواهد شد...


+ پشتکار یکی از سنگ های بنای شخصیت من است. 


+ وقتی چیزی از شما خواسته شود که نمیتوانید انجام دهید ، به صراحت آن را رد کنید تا هیچ انتظار نادرستی به جا نماند... نه مطمئن نشان دهید ، نه مبتذل و نه مشتاق. اینها سه مهلکه اند! احترامِ بیش از حد از احترام می‌کاهد، ابتذال مایهٔ تحقیر ما می‌شود، و شور و شوق مارا به فردی مناسب برای بهره کشی تبدیل میکند. 


+ انسان هرکاری که انجام می‌دهد باید درست انجام دهد. حتی دیوانگی را...


+ همین که ذهنش آزاد می‌شد رنج هایش به پایان میرسید...


+ دربارهٔ کسانی که دوست میداریم ، حتی زمانی که میدانیم از دست رفته اند به این امید دل میبندیم که به اندازهٔ ما عمرتواهند کرد.


+ بیش از هر ان چیز بود که مخلوقی میتواند برای دیگری باشد...


+ علاقه مند شدن به من ، یعنی رنج بردن...


+ من از پا در آمده‌ام، بیشتر از نومید شدن دیوانه‌ام.


+ چیزی در وجود من است که وا می‌دارد متفاوت با دیگران عمل کتم، و وفاداری برای من نوعی غرور است . من که نقطهٔ اتکایی غیر از خودم ندارم ، مجبور بودم خودم را بزرگ کرده و تقویت نمایم. تمام زندگی‌من همین است، یک زندگی بدون لذات معمولی.


خب من میخونم. شاید کم حرف میزنم برای همین. خب احساس میکنم همه توفانهایی که از سرش رد میشه به منم میخوره. خانم دوبرونی مرد :((( هوف یا ادم نباید حرف بزنه یا درست بگه. منم الان رو مود حرف زدن نیستم دستام درد میکنن چشمم. تقریبا یا میخونم یا اره میکنم. زبانو اینام که هیچی. اغا نمیدونم چرا نمیتونم ول کنم اون معرقم اگه انجام میدم مجبورم. من هیچوقت مدیریت زمان ندارم. بیخیال. بالزاک اصل اادم عجیبی لنگشو ندیده بودم. اما من خوشم میاد خیلی یکنواخت نیست:دی

1541 : یک تحول آرام...

خب بزارین قبل از شروع کردن فصل جدید یه ذره بنویسم چون احساس میکنم از فرط هیجان دارم متلاشی میشم. طبق معمول وقتی یه احساسی دارم که اینجا انگار هیجان نمیتونم ادامه بدم چیزی که هست رو. بر عکس اون همه بد بیاری عدم موفقیت اشتباه شکست حالا بالزاک کم کم کم داره راهشو در واقع بیانشو پیدا میکنه و موفق میشه. 

یه جا نوشته بود بالزاک هرچقدر بیشتر نگاه میکنه بیشتر میفهمه که « پول ، این تنها خدای مدرن نیروی محرکهٔ جامعه ی معاصر. این که پول و طلا مثل دینو خداو معنویت شده. یاد جویس افتادم توی دوبلینی ها میگفتش که مردم ایرلند دقیقا همینجورین و پول براشون همه چیز شده و به خاطرش همه کار میکنن. این خصوصی پول دوستی رو تو خانواده خود بالزاک هم دیده میشد. 


اهان به مرور که پیش میره کاراش کاملا متمایز میشه با کارهای سابقش به خاطر واقعی بودن صحنه ها و شخصیت ها و به خاطر لطافت احساسات. اون واقعی بودن منو یاد فلوبر و جویس انداخت. فکر‌کنم بالزاک از فلوبر هم یعنی جلوتر بود. یعنی قبل از فلوبر بود و کار میکرد. 


+ آنچه برای رمان نویس مهم است، شناختن همه چیز نیست، بلکه خوب شناختن ـ تسلط داشتن ـ و پیشگویی کردن جهان کوچکی است که زندگی برای او ساخته است. 


+ او اعماق بدبختی را بیش از این میشناسد که که فراموششان کند. میداند پشت این نقاب ها چه چیزی نهفته است. « چهره های آرام و خندان و پیشانی های خونسرد، حسابگری های هولناکی را میپوشاند؛ نشانه های دوستی دروغین بود و شخصیت های بیشماری بودن که به دوستان بیش از دشمنان بدگمان بودند. »


+ او توصیف نمیکند که توصیف کرده باشد ، بلکه توصیف میکند تا نشان دهد چگونه واقعیت یک آدم در چهره اش ، در لباس و خانه اش و در حرکات آشنایش خود را نشان میدهد. 


+ من به چیزهای زیادی پی بردم ، چیزهایی که دانستنشان بسیار غم انگیز بود ، تا جایی که قلبم سرشار از نفرت از این دنیا شد... آن آدمها باعث شدند روسو را درک کنم...


+ روزها مانند یخی در آفتاب در دستانم آب میشود. من زندگی نمیکنم، به طرز وحشتناکی فرسوده میشوم. ـ وری هلاک شدن در اثر کار کردن یا از هر چیز دیگری ، یکسان است...


+ هیچ چیز نمیتواند مراتب انسان را تغییر دهد. مگر یک تحول ارام. 


لوس کردن ظلمی که خانواده ها میتونن به بچه هاشون بکنن حتی از خشونت هم میتونه بدتر باشه. فلج میکنه بچه رو. این نکته رو خودم نتیجه گیری کردم :)))


+ کوشیده برخی از موقعیت های زندگی بی رحمانه را نشان دهد که مردان با استعدادقبل از رسیدن به چیزی تجربه کرده اند. 


یه جا نوشته بود بالزاک میاد بعد از یسری مسائل به کمک نماد دیگری خطرات ارادهٔ معطوف به قدرت را نشون میده  

اراده ی معطوف به قدرت  که چیزی جز نابودی نیست. منفعت طلبی یا اراده ای  که صرف چیزای بیهوده میشده . که خب در موردکتاب چرم ساغری و داستانی که داشت بود. اگه اراده هم عادت بشه به نظرم خطرناک بیاد نمیدونم نمیدونم . کلا انگار تاییدی بر دور بودن از جامعه ‌.


+ بخشم ناشی از حسادت تنها د دنائت ارام میگیرد.


جلوتر نوشته بود که فکرش راجع به مذهب ضدو نقیض بوده  و تحت تاثیر پدرش این چیزارو خرافات میدونسته . و به این پی میبره که :« مذهب یعنی پیوند ، و چه پیوند دیگری به جز ایمان مشترک میتواند بین انسان هایی از هر طبقه برقرار باشد؟» که یک داستان هم مینویسه. که نتیجه اش میشه ایمان داشتن یعنی زندگی‌کردن!


همین

بهتره ادامه رو بخونم.


من خیلی چیزا دارم ازش یاد میگیرم درسته خیلی چیزارو شاید خوشم نیاد یا نفهمم اما اما اما انگار راهو نشونت میده. باید فقط عمل کنی و تو زندگیت پیگیری کنی. من میخوام این کارو کنم . هرچند تا الانم بدک نبودم ولی انگار هروقت خسته بشی فقط یادآوری میکنی پافشاریتو سر میگیری.


1540 : آدمهای بزرگ...

پس از دوران کوتاهی همچون بذر افشانی ، دوران عمل می‌رسد. میتوان گفت دو دورهٔ جوانی وجود دارد ، جوانی که در طول آن انسان باور میکند، جوانی که در طول آن انسان عمل میکند؛ در مورد مردانی مانند سزار ، نیوتون و بوناپارت ، بزرگ ترین ها در میتن مردان بزرگ که طبیعت آنهارا ممتاز کرده است، این دو با هم تداخل دارند. 

بالزاک


چه بی مقدمه نوشتم. 

بخش دوم شروع شد. 

1539 : اونوره دو بالزاک

ساعت شش شد. هفت فصل از بخش اول رو خوندم. اصل. نمیتونم توضیف کنم چی شد. باورم نمیشه دارم در مورد یه شخصیت واقعی میخونم. هرچند که به صورت داستانی نوشته شده و رمان نیست یعنی این که تو فکر‌کنی مثلا داری داستان میخونی. هووف نمیدونم چجوری بگم. بالزاک ۲۵ ساله شد و هنوز چیزی که باید رو انجام نداده.

خب این که چی شد رفت سمت ادبیات رو فهمیدم خانواده اش درکشون. بالاغیرتا وقتی میخوندم دیدم خب نباید اینقدر به وضعیتی که دارم غر بزنم. ظاهرا همه از این داستانا تجربه کنن. اما خب بالزاک برای دو سه قرن پیش و وضعیتی که من دارم انگار مال دو سه قرن قبل از بالزاک :/ حداقل البته ! نه از نظر تکنولوژی ها از نظر ذهنی. این چندمین نفر که میبینم از بچگی‌خوندنو شر‌ع میکنه؟ نقطه ی اشتراک همه خوندن کتاب خوندن کتاب خوندن. هرچند که خوندن شاید فقط کافی نباشه اما خب. به نظر میاد من خیلی خجسته ۳-۲۲ سالگی شروع کردم درستشو. هرچند که کلا مثل بالزاک تو اوهام بودم :/ البته نه در اون حد.

خانواده اش بهش فرصت میدن نویسنده شدنو انگار امتحان کنه هرچند‌که خیلی شکست میخوره از راهش درامد کسب میکنه و خوار شمردن هنر روکه برای هر هنرمندی میتپنه خطرناک باشه به قول کتاب تجربه میکنه. با این حال الان هنوز بالزاک بالزاک نشده هنوز داره باخودش کلنجار میره تجربه کسب میکنه و فکر میکنه بزرگ میشه. انگار قدم قدم داره سمتش میره و ادم اینهارو میبینه. کم کم کم انگار همه اطرافیانش جدی بگیرن و ایراداشو بگیرن توقعاتشون بالا باشه ازش به عنوان نویسنده نگاه کنن هرچند که هنوز اونجوری نشده اما خب میگم یعنی درک اطرافیانش از نویسندگی‌و اون هدفی که میتونسته داشته باشه .

البته خیلی چیزا هست که میتونم بگم اما وقتی خود کتاب هست گفتن من چه لطفی داره؟ هیچی. 


باید ماه دیگه اعترافات روسو رو بگیرم و اون کتاب در باب دوستی مونتنی فکر کنم اسمش این بود هرچند دوسال پیش تو نمایشگاه دیده بودم اما از جلدش خوشم نیومد و البته از فروشنده که گوشی به گوش حرف میزد نه که حرف زدن با تلفن ایراد داشته باشه اما جوری بو که اصلا خوشم نیومد یجور بی نمیدونم نمیدونم. اون موقع نمیشناختمش. 


بالزاک میگه «در زیر آسمان صاف تورن بود که نخستین نگاه های من شاهد فرار ابرها بودند. » تورن جایی که تا سه سالگی پیش دایه دور از خانواده اونجا بوده. یادم افتاد من توجه ام به فرار ابرها و آسمون همیشه ساعت هفت صبح توی صف صبحگاهی مدرسه بود. روزایی که بری بود گرفته بود هوا همیشه دعا میکردم بارون بیاد بارون بیاد بارون بیاد بعدم که بارون میزد زنگ تفریحا کرما میریختن از باغچه ها بیرون وول میخوردن :/ 


ادم وقتی اینو میخونه صد د صد مطمئن میشه خصوصیات خانواده چقدر توی فرزندا تاثیر داره نه که اونا باعث نخبه شدن بشنا :/ نه یعنی نمیدونم میشن یا نه منظورم توی تفکرات توی عقده ها توی همه چی. 

راستی این سوال برام هست چرا پدر‌مادرا اینقدر میتونن بین فرزنداشون تفاوت قائل بشن؟؟ یا بی توجه باشن؟ :/

من فکر میکنم خیلی خوش شانس نبوده تو خیلی چیزا. اما خب همه چیز رو تونست به بهترین نحو شاید توی کراش تبدیل بشه شاید نگاهش از همینجاها شکل گرفت. 


خب منم تو بچگیم یسری توهمات احمقانه خودمو داشتم که عمرا به کسی بگم. عمرا هنوز آمادگی بیانکردن توهماتمو ندارم :/ الان که فکر میکنم فقط مثل جوک میمونه. حتی نمیدونم فازم چی بود. الببته تصاویری محو و کمرنگی‌هستن اما خب. 


خب گفتم بالا که کتاب خوندنو شروع کرد؟ خب باید بگم بالزاک هم شاید شانس اورد البته به نظر میرسه یعمی خانوادگی اهل مطالعه بودن اما خب بالزاک به کتابخونه پدرش دسترسی نداشت. چیزی که باعث میشه کتاب بخونه یه اموزگارش به اسم پدر لوفور بوده. اون  وظیفه داشته کتابخونه کالج رو مرتب کنه از اون و. به بالزاک ریاضیات یاد بده اما جای اون اجازه میده بالزاک به کتابها دسترسی داشته باشه. 


بالزاک داستانهای مزخرفی هم نوشته شکست هم خورده برای پول و کسب درامد اثهم نوشته و همه اینا براش تجربه میشه ادمم میبینه اگه اشتباهی میکنه یا مجبوره کاری کنه یا طول میکشه که ثمره تلاششو ببینه شاید طبیعی باشه و نباید نا امید بشه. 

بالزاکبه خواهرش جایی مینویسه :« اکنون که فکر میکنم توانایی های خودم را میشناسم، متاسفم که گل اندیشه هایم را صرف این چرندیات کردم؛چیزی در سرم احساس میکنم، که اگر در مورد معاش خود مطمئن بودم ، یعنی اگر تکالیفی نداشتم و اگر خوراک و چراغم تأمین بود و لیلی خود ر داشتم ، روی چیزهای مهم تری کار میکردم؛ ولی برای این کار باید از دنیا دل برید و من با هرگام بیشتر وارد دنیا میشوم...» 

و البته لیلی خودشو پیدا میکنه. 

توی یک نامه به همین خانم دوبرونی مینویسه :« آنکه معمولی و بی اهمیت است و نه شهدی در جانش دارد و نه زهری ، خودش را باید مقصر بداند؛ ناچیز بودن استعدادها، آدمی را به لذات عالی نمیرسانذ؛ نداشتن توانایی انتشار احساسات عالی و پراکندن گنجینه های شهرت و اعتبار و استعداد و عظمت به معنای این است که اجبارا قلب خود را باید از صحنه بیرون کشید ، زیرا نباید کسی را فریب داد. در این کار همان کلاه برداری اخلاقی وجود دارد که در‌تعریف کردن از خانه ای که در حال فروپاشی است. مزیت های نبوغ وامتیاز مردان بزرگ تنها چیزهایی هستند که امکان ندارد بتوان با زور بدست اورد . کونوله نمیتواند گرز هرکول را بلند کند. و...»

یاد آوری شد این حرف جوزف کمبل که میگفت :« نویسنده باید در مقابل حقیقت صادق باشد و چنین رویکردی نوعی آدمکشی است، زیرا تنها راهی که میتوان یک انسان را حقیقتا توصیف کرد ، توصیف کمال نایافتگی های اوست. انسان کامل جالب توجه نیست. آنچه دوست داشتنی است کمال نایافتگی های زندگی است . و هنگامی که نویسنده  پیکانی از واژگان واقعی را پرتاب میکند ، آسیب میرساند اما این پیکان با عشق پرتاب میشود...

رنج کشیدن ، رنج کشیدن نوعی کمال نایافتگیست...
و چنین است که یک جوان بر خویشتن و راهی که باید طی کند معرفت پیدا میکند .»


یه چیز دیگه میخواستم بگم از ذهنم پرید. اهان وقتی ادم میخونه میفهمه به قول عبدالله کوثری که «نوشتن اگر قرار باشد به آفرینش اثری ماندگار انجامد به چه مایه زمان و توان و عشق و ایمان نیاز دارد.»



ب.ن :  اینو یادم رفت ! «!خانوادهٔ ما همتایی ندارد»

1538 : با این که

پام بیش از حد و بطور عجیبی درد میکنه احتمالا به خاطر پیاده روی امروز که در مقایسه با قبل کم به نظر میرسه ولی واقعا احساس هیجان و خوشبختی دارم که این کتابو میخونم. خدای من باورتون نمیشه. 

1537 : زندگی نامه

خب این کتاب شروع شد. کتاب پرومته (زندگی بالزاک) ، نوشتهٔ آندره موروآ، ترجمهٔ شهلا خسرو شاهی ویراستار هم خشایار دیهیمی ، نشر صدای معاصر


اولش با یک پیش درامد شروع میشه در مورد نوسنده آندره موروآی زندگی نامه نویس. 

در‌مورد زندگی نامه نویسی نوشته بود که خیلی ها مخالفش بودن به دلایلی و یسری هم موافقش. و همین باعث میشه نشه بهش بی تفاوت بود. اما من موافقم. یعنی نه این بیوگرافی هایی مه الکی به قول اینجا جزئیات کوچیک بر حسب مدارک درست و ثابت شده. و البته نه این که ادم بخونه فقط به به کنه و بگه وای چه زندگی‌ داشته. ادم وقتی اثر کسی رو میبینه فقط اثر رو میبینه یعنی شاید بگه کار بزرگی چه ادم بزرگی چقدر خاص چقدر عجیب خوشبحالش‌و و و .تهشم بفهمه کی به دنیا اومده کی فوت کرده. همینجا بود فکر‌کنم میگفت برای فهمیدن اثر باید زندگی‌و همه چیزایی که گذرونده رو دونست. خب من نمیتونم بدون این که ادمارو دوست داشته باشم اثارشونو دوست داشته باشم نه که دوست نداشته باشما چجوری بگم وقتی کتابی رو میخونی اصلا چیز زیادی نمیدونی از اون ادم و میبینی این کتاب نظرتو جلب کرده کنجکاو میشی ببینی کی نوشته . چه شخصیتی داشته. زندگیش تفکرش و وو البته این در‌مورد کسایی که خیلی بدم میادم صدق میکنه در‌حد این که گاهی قیافشم ببینی‌یادت بمونه چقدر‌مزخرف بوده.

خلاصه این که ادم خیی چیزا یاد میگیره از اون فرد. این که نوشته :«  باید اورا زنده کرد و زندگی در جزئیات نهفته است.و غیره »شاید به این فکر‌کنم کلی چیز از زندگیش یاد بگیری توی زندگیت جریان بدی نه که فقط بخونین  درسته که این ادمها هم انسانن و اشتباهات نقصص های خودشونو دارن اما تو بعضی چیزا مشترکن اما یسری خصوصیاتشون خاصه خودشون هرچی هست تفکراتشون چراغ راه ادم میشه و این که. :«  باید از انچه به ما میدهند سپاسگزار بود» . ادم گاهی فکر‌میکنه خب کسی که این کارو کرده با بقیه خیلی فرق داشته خب درست فکر‌میکنه واقعا فرق داشته ! اما ادم میتونه یاد بگیره. الگو قرار بده. جایی هم میگه : دوستی های معنوی مانند دوستی های قلبی از رشته ها و تلاقی ها به وجود می‌آیند. به نظرم موروآ که اولین بار بود با این کتاب اسمشو شمیدم ادم بزرگی اومد. نوشته بود خوندن زندگینامه از این ادمها باعث میشه خودمونو بشناسیم. شناخت بهتری داشته باشیم از خودمون که به نظر من درست هرچند کلا خوندن کتاب نتیجه اش اینه. خب شایذ خیلی چیزارو جا انداخته ام اما بعدا میگمشون. نوشته هارو حالا شروع کردم در مورد خانواده اش و سرگذشتی که داشتن خب نمیدونم چجوری بگم. خصوصیات مادرش. پذرش تفکراتشون رفتارشون بچگی بالزاک و خواهراش اطرافیانش معلمش و و و این فقط یه بخش کوچیک. دلم میخواست وقتی چهره کودکیشو توصیف میکرد عکسی ازش میدیدم اما حیف هنوز دوربین اختراع نشده بود. اینجا نوشته بود بالزاک توی دوره ای به دنیا اومده بود که فرانسه دوره نقاهتش رو میگذرونده. کلا توی دو دوره زندگی کرده. بزارین پیش برم میدونم خیلی افتضاح دارم مینویسم. از یه طرف خیلی خسته ام و خوابم میاد از یه طرف پای چپم بی اندازه درد میکنه از یک طرف دلم نمیخواد بخوابم واقعا نمیخوام. میخوام بخونم و بیینم بالزاک کیه؟ من فقط اسم شمیدم فقط میدونم نویسنده بزرگی خیلی بزرگ خیلی خیلی بزرگ. ادم بزرگ شخصیت بزرگ اما هیچی تزش نخوندم چیز زیادی زش نمیدونم البته چرا یه خط از فکرشو تو یه پیج خوندم با عکسی ازش و عکس مجسمه ای که رودن ساخته و خب فهمیدم ولی خیلی کم بود شاید. 

1536 : کتاب جدید : پرومته

تازه رسیدم خونه. هورااااا. دوتا کتاب خریدم. یکی‌ کتاب پرومته (زندگی بالزاک)‌ ، نوشتهٔ آندره موروآ ، ترجمهٔ شهلا خسرو شاهی ، نشر صدای معاصر. نمیدونم چرا زده بودم نشر آگاه :/ اشتباهی اما صدای معاصر هست. یه کتاب قطور که آدم میترسه اولش اما کلی ذوق دارم. اخه چجوری میشه کتاب کسی رو خوند زندگیشو درست ندونست اونم بالزاک. اون کتاب مادام بوواری رو وقتی بعد از کتاب نوشتن مادام بوواری که نامه های فلوبر بود خوندم خیلی خوب بود خب ادم بدون نویسنده چی بوده من همیشه کنجکاوم. خلاصه این که خیلی زود شروع میکنم یه ذره استراحت. اینقدر گرم گرم گرم که فکرشم نمیکنی. کتاب بعدی بابا گوریو هست که نوشتهٔ خود بالزاک با ترجمهٔ مهدی سحابی نشر مرکز. این دوتارو از مولی خریدم مثل همیشه. این بار کلی توش گشت زدم . من این کتاب فروشی رو خیلی دوست دارم خیلی خیلی  زیاد :))))) دیگه این که همین. بعدشم بعد مدتها رفتیم با مها یه کافه نهار خوردیم. پولمان را دور ریختیم اومدیم خونه :دی اما خب تنوع شد. شاید بد نبود تابستون از اون حالت چیز در بیاد. هرچند که اصلا حال نمیکنم. نمیدونم چرا. البته مها بود خوب بود. از بالزاک کتاب چرم ساغری و زن سی ساله رو هم دارم. اما اول پرومته رو میخونم. این کتاب جدید. فقط ادم قطر کتابو میبینه استرس میگه اما بعد میگه دمم گرم :دی بریم شروع کنیم که هلاکم. 



خوش گذشت. انقلاب رفتنو کتاب خریدن من مثل بازار رفتن بقیه است. :دی


دوتا مداد هم خریدم اینقدر خوشگلن که نگم. اخه من از این مداد هایی داشتم که نکش قطوره بعدنوکش داره تموم میشه و خیلی وقت که دارمش امروزم پرسیدم نوکش جایی نبود. منم نمیتونم با اتود بنویسم نمیدونم رو اعصابم هی میشکنه یا کلا حال نمیکنم. خیلی کم پیش اومده که این مداد سابق هم جزو اون چیزایی که من تنستم مدت طولانی باهاش کنار بیام.  در نتیجه تصمیم گرفتم مداد بخرم از این به بعد. کلی ذوق زده برای دو تا مداد ^___^